پست آخر از دفتر کار

به احتمال قوی این آخرین پست من است که دارم از دفتر کار و ازین لب تاپ ارسال میکنم

از فردا قراره دیگه نیام سرکار تا هنوز برگه مرخصی من امضاء نشده یعنی هنوز درگیر گرفتن مرخصی هستم که میخواهم سه ماه باشد واینها چیز دیگری میگویند

 امروز یک حس خاصی دارم محل کارم را با تمام کم  وکاستی هایش دوست داشتم واز همه مهم تر جمع همکارهایم را که هر روز کلی میگفتیم ومیخندیدیم

روزهای که از خانه و ایضا از آقای همسر ناراحت بودم تنها پناهم کنج دفتر وپشت میز غرق شدن در صفحه لب تاپم بود این طور گذر کند لحظه های سخت ناراحتی را کمتر حس میکردم وبه برکت انترنت گاهی فکرم منحرف میشد وکمتر غصه میخوردم

وقتی سرکار بودم بیشتر زمان مال خودم بود برعکس الان که بروم خانه نشین شوم ومجبورم صبح تا شب هی به دخترک وهمسر جان سرویس بدهم که گاهی برای هر زنی خسته کننده میشه هی فکر کن نهار چی بپزم شام چی درست کنم ؟

هی باید ظرف بشوری وهی نگران باشی که خونه زندگی کثیف نشه ولی سرکار ازین دغدغه ها کمتر داری 

دیگه بعد ازین حالا حد اقل تا مدتی بیکارم وخانه نشین نمیدانم چطوری خواهد گذشت زود عادت میکنم یا نه البته الان با این وضعیت به شدت نیاز دارم که به خانه باشم وصبح دیر تر بیدار شوم وبه آرامی بلند شوم وصبحانه بخورم ودغدغه دیر شدن را نداشته باشم

ولی باز هم میدانم که دلم برای این روزها تنگ خواهد شد

انترنت خانه را وصل میکنم وباز هم برایتان مینویسم دوست داشتم از آخرین خرید های فینگیل هم عکس بگذارم نمیدانم فکر کنم انترنت خانه سرعتش مثل اینجا نباشه وضعیف تر خواهد بود

حالا قول نمیدهم ولی اگر عکس اپلود شد عکس هایشان را میگذارم

دیگه اینکه میخواستم یک پست در مورد چطوری زایمان خورد وخوراک های زن زایو ودیگر اتفاقات اش بنویسم وببینم شما هم همین طور هستید یا نه که فرصت نشد

انگار دارم نزدیک میشوم به روز زایمان وتا هنوز کلی کار دارم که همه را گذاشتم برای روز های که مرخصی بگیرم

از همه بدتر هوای به شدت سرد اینجاست که دست پای مان را بسته وجز خوردن وخوابیدن زیر کرسی هیچ کار مفیدی را نمیتوان انجام داد

دیگه همین ها

امیدوارم مرا فراموش نکنید چون به احتمال قوی بعد ازین این همه به انترنت دسترسی نخواهم داشت زیرا یکی از عادت های همسر ما این است که وقتی من خانه نشین میشوم او هم برای خودش مرخصی میدهد وصبح تا شب ور دل ما دراز کشیده است وتنهایمان نمیگذارد که خوب با وجود حضور ایشان من به وبم دسترسی نخواهم داشت

برایم دعا کنید من هم برای همه شما دعا میکنم مخصوصا چند تا از دوستان که نیاز بیشتری به دعا دارند

خدا حافظ تا بعد

      

روزمرگی با مهمانی وشب یلدا

مدتیست ننوشتم یعنی نوشتم ولی برق رفت ویک پست بلند بالا هم به فنا...

در مورد رسم رسومات خواستگاری نوشته بودم حالا باشد بعدا که حسش بود مینویسم

از پنجشنبه تا امروز رخصتی گرفته بودم چون ما سال کاری را به میلادی حساب میکنیم در واقع پایان یک سال کاری من بود ومن رخصتی سالانه را گرفته بودم.

پنجشنبه موتر را برداشتم باخواهرهایم رفتیم حمام عمومی خیلی خوش گذشت دخترک چنان در حمام روی چوکی(صندلی) نشسته بود در گرمای حمام عمومی لپ هایش گل انداخته بود وموهایش حالت گرفته بود همراه با آن مایو صورتی که از شمال برایش خریدم خوردنی شده بود  وبا کیسه کچولویش خودش را کیسه میکرد که خواهر هایم از خنده غش کرده بودند بعد آمدیم یک سر رفتم از مادرم هم خبر گرفتم وچای خوردیم هرچی مادر اصرار کرد شب نماندم

فردایش به مجلس عقد یکی از همصنفی(همکلاسی) های دانشگاه دعوت بودیم که من اول صبح وسایلم را برداشتم همسری را رساندم مغازه اش وآمدم خونه مادرم با خواهرم آماده شدیم ورفتیم (من و خواهرم عجول همکلاسی بودیم اینه که دوستان ما مشترکه)

خیلی خوش گذشت من اون یکی همکلاسی ام که گفته بودم حامله است ویک ماه از من جلوه کنار هم نشستیم با شکم های قلمبه و دیگر دوستان ما کلی  برای ما خندیدندخوش گذشت .

شنبه تصمیم گرفتم من هم بلاخره مهمانی ام را بدهم ما همکلاسی های دانشگاه مهمانی دوره داریم شنبه تمام خرید هایم را کردم و آمادگی مهمانی را گرفتم شبش با آنکه همه وسایل  شب یلدا را داشتم ولی حسش نبود دوست داشتم مثل سالهای قبل کنار خانوده ام باشم با اینکه همسر دیگر از خانواده ام قهر نیست ولی کمی سر سنگین است ومثل قبل زیاد نمیرود من هم اصراری ندارم

دیدم همسر گفت بلند شو بریم شما را ببرم خونه مادرت من گفتم نه حوصله ندارم گفت خوب بلند شو بریم  یک دوری بزنیم ومن ودخترک را به بهانه از خانه کشید بعد بین راه گفت تو برو یک سر خانه مادرت من جای کار دارم باز میام دنبال تان

ما را دم خانه مادرم پیاده کرد  رفتیم بالا که دیدم مراسم یلدا را شروع کردند روی کرسی هندونه وانار وکیله(موز) تخمه ویک دسته گل طبیعی وچای بساطش مهیاست راستی من آن شب در انجمن ادبی در محفلی شب شعر هم دعوت بودم ولی اصلا حس رفتن نداشتن خیلی سنگین وکسلم وخواهرم هم دعوت بود من فکر میکردم او رفته که دیدم او هم نرفته

دیگه نشستیم شروع کردیم به خوردن هندونه انار چایو تخمه همسر با ما که آمده بود با پیژمه بود دیدم نیم ساعت بعد او هم آمد رفته بود خونه ولباس پوشیده بود

نشست به کرسی وچای ومیوه تخمه هندونه خوردیم خوشحال شدم ساعت 11برگشتیم خونه 

شب خوبی بود در واقع همسر سوپرایزم کرد

فردایش شروع کردم به آشپزی وتمییز کاری اصلا فکر نمیکردم این همه خونه تمییز کاری میخواهد با اینکه بیچاره همسر خیلی کمک کرد دیگه داشتم از پا میافتادم اول سریع خونه را مرتب کردم وکرسی را جمع جور کردم( ما اینجا زمستان کرسی داریم) وبساط چای و آجیل کیکی که خودم پخته بودم وشیرینی را روی کرسی چیدم که دیدم خدا خیرش را بده خواهرم عجول رسید وآمد به کمکم

چون دوستام خیلی اصرار کردند که تو با این وضع خودت را به زحمت ننداز وساده بگیر نهار سبزی پلو پختم با ماهی وتکه کباب گوسفند وکفته ،سبزی اسفناج انواع ترشی های خودم ماست ،ماست موسیر

سالاد، فرنی میوه ای .

دیگه یکی یکی همکلاسی ها آمدند وکلی دور هم خوش گذشت به ما بیشتر کارها را  خودشان کردند ظرفهارا شستند و عصر رفتند از غذاهایم هم خیلی تعریف کردند وخدایی خوش مزه شده بود.

دیگه عصر وقتی راه میرفتم کمرم به پشت میشکست تا حالا این همه احساس خستگی نداشتم دیدم اینطوریه

همه را ول کردم در کرسی دراز کشیدم برای شب هم غذا خیلی اضافه آمده بود

همسر رسید کمی را شب مرتب کرد چون اینجا خیلی سرده بیخیال شدیم صبح که بلند شدیم باز دوباره شروع کرد به مرتب کردندو ظرفها را چید وحتا خونه را با جارو دستی جارو کرد وخیالش ر احت شد چون میداند من اگر دور برم بهم ریخته باشه اعصابم هم بهم ریخته است اینه که خیلی مواظبه  دوباره باز دوشنبه  به عروسی دعوت بودیم که هرچی همسر اصرار کرد گفتم نه تو برو من ودخترک امروز را استراحت میکنیم

تمام دیروز  را هم در کرسی گرم خوابیدم وبرای نهار هم غذا داشتم خیلی خوب بود

امروز آمدم سرکار انشالله تا آخر دسمبر میام سرکار ودیگه مرخصی زایمان را میگیرم  که آنهم همش سه ماهه و بعدش را تا هنوز نمیدانم به احتمال قوی دیگه بیخیال کار میشم

در مرخصی میخواهم انترنت بیارم که از شما دور نمونم ولی میترسم از لب تاپ خونه وبم لو بره وهمسر خبر شه همش ترسم اینه

راستی من بعد ازاینکه از انترنت استفاده کردم برای اینکه سایت های که باز کردم پاک شه فقط یک راه بلدم کنترول ایچ را میزنم وایستوری را پاک میکنم

اینطوری دیگه پاک میشه؟یعنی کس دیگه بعد از من نمیتوانه ببینه من چی سایت وبی ر ا باز کردم؟یا راه دیگه هم است کمکم کنید

در مورد اسم هم باز این همکلاسی ها مرا دو دل کردن که اسم فینگیل را (راست.ین )نگذارم 

دیگه نمیدانم بخدا چقدر بچه دوم انتخاب اسمش سخته

چند تا اسم دارم که باید یکی را انتخاب کنم راستین،مهبد،مسیحا،نیما،پرهام،کسرا،ماهان

بازم کمک کنید ممنون میشم

دیگه همین ها از کسالت وخستگی واین حرفا هم چیزی نگم بهتره به قولی خیک بادی شدم انگشت های دستم خم نمیشه دیشب هم که تمام بدنم مخصوصا سی.نه ام مثل سوخته گی تاول زده بود ومیخارید اشکم درآمد  وای گلابتون جان وقتی تو مینویسی انگار حرفای مرا میگویی چقدر باتو همدردم فعلا به گفته دکتر من دارم هفته 35 را طی میکنم

یک روزی وقتی به هفته 35 فکر میکردم اینقدر ازم دور بود که نگو الان...

خرید هایم را کردم فقط کمی خورد وریز مانده که آنها را هم انجام بدم کمی هم خیاطی دارم وتا هنوز فکر کنم زود باشه که ساک ببندم کمی هم خونه مرتب کردن میخواهد مثلا باید تمام لباس ها را اتو کنم البته با کمک همسر

یخچال را بشورم ودوباره بچینم کابینت ها راهمچنان اصلا این کار خانه مگر خلاصی داره؟

محتاجم به دعا های شما دوستان اگر کم میام ویا دیر جواب کامنت خا را میدم مرا به خوبی خود ببخشید وبرام دعا کنید

بعدا نوشت: دوست عزیزی که به نام مریم ازم سوال کردی ببخش که کامنتت را پاک کردم دوست ندارم وبم جای همچین سوالهای باشه .ولی عزیزم آیا از نوشته های من مسلمان بودنم معلوم نیست ؟بهتره جواب سوالت را از نوشته هایم بگیری ممنون


روز مره

آمدم تیتر وار از خودم خبر بدم برم

اول:  اینکه برادر شوهر که گفته بودم رفتیم براش خواستگاری(در مورد رسم ورسومات خواستگاری اینجا بعدا مینویسم) بسلامتی نامزد شد وحالا شدیم سه تا جاری

من شدم وسطی یکی بزرکتر این یکی هم کوچیکه

دوم:  اینکه بلاخره به قول یکی از وبلاگ نویس ها وزغ زشتی  که توی گلویم داشت دست وپا میزد را قورت دادم

مدرک دیپولمم را گرفتم وآن قضیه گم شدن منوگراف(پایان نامه) هم بخیر تیر شد ومنو گرافم پیدا شد

سوم : خواهرم عجول از هند برگشت با کلی خوشحالی و سوغاتی برای ما

چهارم : فردا به خونه یکی دیگه از همکلاسی ها دعوتیم و یک دور همی صمیمانه منتظر ماست

پنجم : به شدت سنگین شدم واز همه غیر قابل تحمل تر ورم زیادی است که در ناحیه دست وپا وصورت جمع میشه و حسابی بی ریخت مان کرده اصلا راه رفته نمیتوانم ومن نمیدانم چطور سر دخترک ماه نهم هر شب یک ساعت پیاده روی میکردم؟

دیگه همین ها با کمی ناراحتی وناز همسر جان که دیشب تا از حمام آمد من با نهایت شلختگی و خسته گی خواب رفته بودم وگویا همسر جان با خودش پلانهای داشته که تیرش به سنگ خورده والان ازم دلخوره  باید از دلش در بیارم

در پایان خدایا! بار الها! چی میشد این مرد ها هم حد اقل یکی یک شکم میزاییدند آنوقت از دل ما خانما خبر داشتند  شایددددددددددد درکمان میکردند؟؟؟؟؟؟؟؟

پراکنده گویی

سلام دوستان

ممنون این همه لطف توجه تان چقدر خوبه دوستانی داری که ندیده دعایت میکنند کامنت های پست قبل خیلی به من حس خوبی داد شرمنده سرفرصت تایید میکنم

این هفته خیلی سرم شلوغ بود

چند تا اتفاق که افتاده را سر سری میگم میرم

اولی اینکه دو روز پیش سر خوش موتر ( ماشین) را روشن کردم وحرکت کردم

داشتم از چهار راه رد میشدم که از یک جاده اصلی ویک جاده فرعی تشکیل شده بود من از جاده فرعی میخواستم وارد جاده روبرویی شوم

وسط سرک(خیابان) منتظر بودم تاکسی رد بشه که یکباره دیدم دو نفر روی شیشه ماشین من اند ولیز خوردند وافتادند پایین به همین سرعت یعنی دقیق یادمه پام روی ترمز بود

دیگه سکته را زدم موتوری دو پشته سوار  از جاده اصلی با سرعت میخواهد رد شود وموتر مرا به این گنده گی نمیبیند ودرست میخورد وسط دروازه جلو ماشین یعنی دست چپ من وقتی دیدم دقیقا هر دوتا روی شیشه ماشین من بودند

خلاصه بگم یکی بلند شد واون یکی که جلو نشسته بود به همان پایین ماشین دراز به دراز افتاده بود وبخودش میپیچید

عاجل به همسر زن گ زدم وخبر دادم ترافیک سنگین شد ومن مجبور شدم از جایم بروم کنار پارک کنم

ولی خدا را شکر وقتی ترافیک رسید وصحنه را دید همراه با شاهد ها همه به این نتیجه رسیدند که مقصر موتر سوار بوده

ومهم تر از آن هزار بار خدا را شکر که هیچ چیزی شان نشده بود فقط کمی بدنشان کفته شده بود

یعنی حالا که فکر میکنم اگر توی اون صحنه من خون میدیدم قلبم از کار میافتاد

که همسر با دوتا از دوستاش که قومندان اند (نمیدانم شما چی بهش میگید حالا مثل همان سرهنگ  یا همین طور نام ها که در دولت کار میکنند) آمد

ترسیده بود که خدای نخواسته طرف مرده باشه ومن با این وضعیت برم زندان

اینجا یک قانون بدی که داره اینکه هر وسیله که  بزرگتر باشه مقصر شناخته میشه .

خلاصه پسر های موتر سوار چیزشان نشده بود خدا را شکر ولی ماشین من شده بود اوراق

بدتر از همه اینکه ما اینجا هیچ بیمه نداریم نه  مالی نه جانی  چیزی که اینجا وجود نداره بیمه است

شیشه جلویی ترک ترک

دروازه جلویی بسته نمیشد خلاصه قر و چقور شده بود مبلغ زیادی هزینه روی دست مان ماند

به قول همسری فدای سرم همینکه من سالمم واون دوتا موتر سوار سالم در رفنتد از همچین تصادفی هزار بار شکر... فردایش همسر گفت بازم میخواهی با ماشین بری گفتم بله اگر نرم ترسش توی دلم میماند ودیگه پشت فرمان نمینشینم  این بود که با چشم سفیدی دوباره دارم رانندگی میکنم البته من اصلا درین تصادف تقصیری نداشتم ولی بهر حال خیلی ترسیده بودم

خبر دیگه اینکه دیروز جاری بچه اش بدنیا آمد زنگ زد بمن که میایی من هم با اینکه میترسیدم بروم روحیه ام

ضعیف شود آخه سر بارداری دخترک اینطوری شد رفتم داخل زایشگاه ودیگه تا بچه خودم بدنیا آمد هر شب

کابوس میدیم

توی رو درواسی موندم با اینکه همسر گفت نرو دلم براش سوخت بیچاره مادر نداره ویک خواهر داره اون هم خیلی

بی دست وپا رفتم و خدا نشان تان ندهد با چنان صحنه های وحشتناک زایمان. طبیعی روبرو شدم که باز نزدیک بود سکته را بزنم

دیگه رسما دست هایم میلرزید ودندانهایم به هم میخورد از ترس جیغ وفریاد های زنان زایو

گفته بودم اینجا هشتاد درصد زایمان ها .طبیعی است وبدتر از همه تعداد  زیادی داخل یک اطاق هستند

خدا را شکر جاری زود بچه اش دنیا آمد یک دخترک سفید باصورت گردالو کلی کمک کردم جاری دستش ر ا سرمن کشید که خدا نجات خیر ترا هم به خوبی بدهد وپسرکت دنیا بیاد سالم وصالح ...

اینجا همین که زایمان کردی اگر مشکل خاصی نداشته باشی بعد از دو ساعت مرخص میکنند تا عصر جاری را به خونه اش بردیم

دیگه خسته بودم همسری هم دختر را آورد ودیدم دور برش شلوغ شده من خدا حافظی کردم آمدم خونه  به کرسی دراز کشیدم

دخترک بغض کرده که من نه خواهری دارم نه برادری که باهاش حرف بزنم با عروسک هایم هم هرچی حرف میزنم آنها جواب نمیدهند کلی آبغوره گرفت نازش کردم وگفتم نی نی تو داخل شکم منه صبر داشته باش دنیا میاد

شب هم بعد از شام مهمان آمد وتا 12 بودند من دیگه از جایم بلند شده نمیتوانستم از خسته گی

یک مسئله که چند روزه کل انرژی مرا گرفته اینه که من تازه بعد از سه سال که از فراغت من میگذره حالا به هوس افتادم برم مدرکم را بگیرم

رفتم دانشگاه وپی گیر مسئله شدم که دیدم بدبختی پایان نامه من که همان موقع تمام شده بود ودفاع کرده بودم ازش ارائه شده بود وتمام الان به سیستیم نرسیده ونمره اش معلوم نیست

با امروز که رسما به مرز دیوانگی رسیدم از این بر اون  بر رفتن  نتیجه این شد که اصلا پایان نامه من از بیخ وبن گم شده وباید دوباره ازش پرینت بگیرم ودوباره مراحلش را طی کنم خدا را شکر باز سافتش را دارم .

فاصله از دم دروازه دانشگاه تا ساختمان دانشکده ما راه طولانی وناهمواریست از رفت آمد با این وضعیت مردم وزنده شدم

وآخر سرهم تمام تلاش آن همه مدت من شده کشک

امروز سر برگشت گریه ام گرفت و به شدت گریه کردم اصلا هیچ کمک وهمکاری با من نکردند با وجود اینکه اکثرا از استاد های خود من بودند و وضعیت جسمی مرا هم دیدند

نمیدانم چیکار باید بکنم من پایان نامه ام را ارائه کردم دادم دست شان الان میگویند گم شده این وسط تغصیر من چیه  کفرم درآمده بود کلی حرص خوردم نمیدانم چی میشه امروز که رفتم خونه باید گل گاو زبان دم کنم بخورم این چند روزه به بهانه های مختلف کلی حرص خوردم تشویش کردم اعصابم خورده.

چهار روزه تا 12 از رئیس مرخصی ساعتی میگیرم ولی نتیجه هم اینکه هیچ ...

دیگه دارم روز های سخت بارداری را میگذرانم شب ها خواب درست وحسابی ندارم انرژیم کم شده

بیشترین درد ها هم در قسمت کمر وکشاله ران ها ولگن خاصره من است به قول گلابتون بانو رسما مثل پیر زنها ناله میکنم از درد

تصمیم گرفتم ماه هشت را هم همینطوری بیام سرکار با وصف اینکه ما فقط سه ماه مرخصی زایمان داریم اگر از الان نیام همینکه بچه دنیا آمد باید بیام که هم هوا اینجا سرده وامکانات نداریم وهم بچه کوچیک را چیکار کنم

گاهی میگم کار را ببوسم وبزارم کنار گاهی میگم همین اندک حقوق هم الان کلی کمک خرج زندگی ماست هنوز نمیدانم باید چیکار کنم

همسر هم انداخته گردن خودم میگه هر طور صلاح میدانی ببینم چی میشه

مثلا خیر سرم میخواستم سر سری از خودم خبری بدهم نمیدانم چرا مدتیست به شدت نیاز به حرف زدن دارم نمونه اش همین پست های درازی که مینویسم

روزمرگی

در تکاپوی و هیاهوی انتخا.بات غرقیم

البته نه من که کشور من

من مثل دفعه قبل بی خیال فقط تماشاگرم

12 سال پیش رای دادم وتا امروز هر بار از پشیمانی به خودم بد بیراه میگم

دفعه بعدی حتا کارت نگرفتم وکارت قبلی هم گم شد یعنی گمش کردم

این دفعه هم تصمیم ندارم رای بدم چون به هیچ کدام امیدی نیست واصلا راه وهدف هیچ کدام مشخص ومطمئن نیست همان بهتر که کاری نکنم که پشیمانی بکشم

بی خیال بگذار هرچی میخواهد بشود هرچند که ته دلم میلرزد که ازین بدتر نشود ....

درین بین در تب و تا وهیاهوی عید هم قرار داریم من در پست های عیدی سالهای قبل هم گفته بودم اینجا عید فطر وعید قربان خیلی بزرگ برگذار میشود

مثل عید نوروز.....

مصروف خریداری هستم برای خودم لباس گرفتم که با وصف شکم قلمبه چیز قابل توجه ای گیرم نیامد حالا نمیدانم شاید درآخرین شب ها که در شلوغی بازارها وپاساژها به گشت بیرون میشویم شاید یک پیراهن دگر هم خریدم

همسر که برای خودش پارچه رنگ کرم خریده وداده خیاط لباس محلی اینجارا براش بدوزه

دیروز عصر با همسر و دخترک  همراه با موتر رفتیم(از بس ازدحام بود وجای پارک هم نبود ماشین نبردیم) یک پاساژی وخدا را شکر برای دخترک هم لباس جور شد وخریدیم دخترک من لاغر است وهر جور لباسی به تنش خوب نمیاید

دیروز براش یک کت شلوار صورتی خریدم با یک گل سرصورتی  که به شکل کلاه است

برای خودم هم یک ساق(ساپورت ) سیاه که جنسش هم خیلی کش است وهم ذخیمه دنبال یک شال هم بودم چیز خوبی گیرم نیامد

یک ریمل مسفاکتور هم برای خودم خریدم برگشتیم بین راه از گاری کنار خیابان انگور خریدیم وهمچنان سبزی خوردن ونان گرم

وبرگشتیم خونه هوا نسبتا سرد بود وموتر سایکل سواری کیف داد بعد از مدتها...

امروز خاله کاگر آمد وکلی شستشو داریم برای عید جرم گیر گرفتم با وایتکس وکلی برای این خاله تشریح کردم آخه هر بار از آنها عوضی استفاده میکند

وگند میزند به همه چیز این بار خدا کند اشتباه نکند دخترک هم نرفت کودکستان وماند خونه

کلی کار دارم هنوز برای عید آجیل ومیوه وشیرینی نخریدیم احتمالا شنبه هم بیایم سرکار ودیگه تا شنبه هفته آینده تعطیلی..........

کلی باید خونه را مرتب کنم رو تختی ها را که شسته شده اتو کنم

ولی با همه اینها ته ته دلم آشوبه

از عمق دل از خدا آرزو میکنم که همسر این عید غرور ولجش را کنار بگذارد وبا من روز اول عید برود خونه مادرم تا بلکه لج مادرم هم از بین برود واین کدورت تمام شود

اگر خدا نکرده همسر نرود همچنان این شکرآب باقی میماند ومادرم هم نه خودش میاید ونه خواهر برادر هایم را میگذارد که بیایند خونه من

واین وسط منه گوشت قربانی از غصه دق میکنم واشک میریزم وگریه میکنم وخودم واین بچه معصوم داخل بطنم را اذیت میکنم

خدایا خداوندا از روی درماندگی واز سرناتوانی از تو میخواهم این مشکل مرا رفع کن به برکت عید قربان وابراهیم اسماعیلت

از همه شما عزیزان میخواهم برام دعا کنید وبرام انرژی مثبت بفرستید 

شاید بازهم نوشتم ولی اگر ننوشتم پیشاپیش عید تان مبارک



روزانه هایم + خرید برای فینگیل

عجب در نوشتن تنبل شدم خودم میدانم

زندگی میگذره گل وبلبل.....همه چیز عالیه میام سر کار با اینکه کمی برام سخت شده ولی بشینم خونه حوصله من سر میره

چند بار همراه با دخترک رفتیم خرید برای فینگیل آقا ...(تا هنوز هیچ اسمی نهایی نشده ومن همچنان منتظر نظرات وپیشنهادات ارزنده شما هستم تا هنوز ای بچه ما فینگیل باقی مانده بجنبید دیگه وگرنه دیر میشه ). وای از قیمت ها .... بابت همین چند تا تیکه هم کلی پول دادم ....حاصلش چند دست لباس وکمی خرت پرت شد تمام وسایل ولباس های دخترک را داده بودم به این اون والان هیچی برای فینگیل ندارم

مجبورم همه چیز بگیرم وگرنه بچم لخت میمانه آنهم در ین سرمای زمستان

یک مدل جا خواب دیدم ساخت ایر.ان است وعالیه مخمل سرخ وکرم خیلی خوشم آمده ولی بی حد گران است

یعنی پولش میشه بیشتر از پول یک دانه سکه  ربع طلا

البته مدل های ارزانتر هم است دیگه موندم بخرم یا برم از آن مدل های ارزانتر بخرم از طرفی خبر دارید که من جایم خیلی خورد است تنها یک اطاق خواب دارم ویک دهلیز(هال)

حتا دخترک هم اطاق نداره اینه که خیلی نمیخواهم چیز میز بخرم به امید روزی هستم که طبقه بالای را بسازیم آنوقت هم برای دخترک وهم برای فینگیل تخت وهمه چیز میخرم

از بی جایی تخت دخترک را که هم براش خورد شده بود وهم جا نداشتم دادم بره

الان دخترک رو زمین میخوابه نمیخواهم تخت بخرم هم برای اینکه جا ندارم هم باز میترسم دخترک حسودی کنه دوست ندارم

همسر میگه دو طبقه بیگیرم باز هم من راضی نیستم اولا بچه به آن کوچکی در تخت نمیخوابه به دردش نمیخوره وبعد هم دو طبقه ها جالب نیست

گفتم این همه صبر کردم کمی دیگه هم صبر میکنم بلکه خدا وکائنات به خواسته ام گوش کنند وطبقه بالایی  پولش جور بشه و ساخته شه

برای فینگیل یک دانه گاز خواهم گرفت ازین گهواره ها مدل های مختلف است

آخه سر دخترک هم نگرفتم خیلی اذیت بودم این گهواره ها خوبیش اینه که شانه مادر سبک میشه همش بچه بغل آدم نیست هرچند که شاید به گهواره عادت کنه وجای برم اذیت شم باز بهتره ازینکه همیشه شانه درد باشم اینجا یک ضربالمثل داریم میگن (مادر دوم بچه گاز(گهواره) است)

دیشب خواب دیدم مادرم بمن میگه چاق شدی پهن شدی شاید بچه ات دختر باشه شاید سنو اشتباه کرده

در  خواب دیدم رفتم دوباره دکتر ودارم سنو میکنم یک ساعت دکتر میگرده ولی نمیتوانه ببینه بچه چیست هرچی چاکلت(شکولات) میخورم که بچه تکونی بخوره فایده نداره

آخر سر هم میام خونه صبح به همسر میگم برم دوباره سنو کنم میگه نه پسره دیگه میگم اگر نبود ؟

میگه بگذار دل ما خوش باشه اگر هم نبود همین لباس های را خریدی تنش میکنیم میگیم پسره میگم وا...مگه میشه؟

خلاصه دوستان تا من یک بار دیگه نرم سنو نکنم دلم آرام نمیشه نمیدانم چرا؟

راستی بعد از ینکه همسر خبر شد فینگیل پسره برایم کادو گوشی ایفو.ن 4 خرید رنگش سیاه است من سیاه را از سفیدش بیشتر  دوست داشتم آن گوشی گلکسی قبلی که در پستی  در باره اش نوشته بودم که کادو بهم داده  را دادم رفت
هنوز زیاد با این گوشی عادت نکردم ولی خوب اینجا خیلی کلاس داره همسر میگه عشق این یکی را بکن بده برات با 5 اش عوض کنم این هم از خوبی های شوهر مبا.یل فروش داشتن

صبح همسری رفت کباب جیگر گرفت صبحانه زدیم به بدن خیلی چسپید همسری همش به فکر  منه میگه روزها فکر میکنم چه چیزی بگیرم که برات مفید باشه تو باید خوب تغذیه شوی

جمعه هم خیلی خوش گذشت تا عصر باهم بودیم خانواده سه نفره ما وعصر هم رفتیم بیرون کلی خوش گذشت 

فینگیل هم که مدام تکون میخوره ومن عشق میکنم بچم قوی شده از تکون هاش ولگد هاش میفهمم

مشکلم تنها کمر درد وتازگی ها پادرد پای چپم درد میکنه

دارو ها هم داره تمام میشه دارو های که به خاطر عفونت استفاده میکردم وخدا را شکر این مشکلم هم درست شده

دیگه هر کس ببینه میفهمه حامله ام آنروز ریس بمن میگه هر روز حالت خوب نبود میتوانی نیایی وازین پس میتوانی کمتر ماموریت کاری بری

ولی من رویم نمیشه هر روز رخصتی بگیرم دلم میخواهد این ماه هم که تمام شد از ماه هفتم دیگه مرخصی زایمان بگیرم راستی اینجا مرخصی زایمان فقط سه ماه است

چون قرار نیست خرید ها ویا بهتره بگم سیسمونی های فینگیل من مثل مال شما کامل باشه همراه با اطاق بچه و اینجور کش فش ها اینه که من هر چی براش بخرم از همین الان عکسش را برایتان میگذارم ویک چیز دیگه اینجا هم رسمه بچه اول را مادر زن سیسمونی درست میکنه ولی از بچه دوم به دوش خود زن وشوهر است این هم محض آگاهی گفتم خوب در ادمه مطلب عکس از خرید هایم برای فینگیل را گذاشتم

پ:ن راستی مادران تازه کار وآنهای که بچه کوچیک دارید از تجربه هایتان برایم بگویید در مورد خرید واینطور چیز هاثواب داره

ودر اخیر یک عکس از نمای شهر خودم را

بفرمایید




ادامه نوشته

روزانه نویسی با اضافه ادامه عکسی

سلام دوستان خوبم وزندگی داره میگذره

یک روزش خوبه یک روزش نیست بهر حال میگذره

کلارس رانندگی من دوره اش تمام شد  فقط دو روز دیگه مونده وآن  دو روز را نگه داشتم برای روز قبل از امتحان

هنوز فورما ها نیامده ومدتی طول میکشه تا فورمه بگیریم وامتحان بدیم

در کل خوب پیشرفت کردم از خودم راضی ام

شوهری که همیشه اینقدر غر میزد وهمیشه اعتماد بنفسم را صفر میساخت الان راضیه همین امروز صبح دیدم ساعت پنج صبح بیدار شده اول یک غلتی(غلطی)؟ زدم گفتم شاید بره دوش صبح گاهی ولی دیدم نرفت, رفت تو پارکینگ وسیگاری کشید وآمد داخل دهلیز(هال )  داره با لب تاپ ور میره

باز دو روزه سر سنگینیم سر موضوعی میگیم بعدا چه موضوعی

بعد دیدم خوابم نمیاد داخل اطاق خواب ساعت ندارم از صداش بدم میاد گفتم شاید 6 :30 باشه رفتم داخل دهلیز دیدم 5 :15 دقیقه هستش کنارش دراز کشیدم

موهایم را نوازش کرد ولی باز چون من شب قبل زیاد محل نداده بودم الان دیگه نوبت او شده بود

(ما زن وشوهر همیشه اینجوریم نوبتی کلاس میذاریم) گفتم بریم رانندگی که اون هم که همیشه از خداشه گفت بریم بچه را بیدار کن

دلم نمیامد, دخترک خواب خواب بود ولی اگر نمیبردیمش ممکن بود بیدار شه بترسه

بیدارش کردم دیدم آقا در پارکینگ را باز کرده میگه بشین خوب کوچه ما خیلی کوچیکه و به  سختی میشه ماشین  را بیرون کرد گفتم نمیتوانم گفت حالا بشین که خدا را شکر نشستم وقشنگ ماشین را بیرون کردم ورفتیم رانندگی ترسم ریخته دیگه نمیترسم تا یکی را ببینم دست پاچه نمیشم

هر چند که همچنان شوهر یک ریز حرف میزد دنده عوض کن بنداز به گیر یک , به گیر دو , حالا بپیچ , اشاره را بزن

نرو وسط سرک(خیابان)ووووو

ولی من بی خیال راهم را میرفتم وچون ضبط را هم روشن نمیکرد که حواست پرت میشه من بلند با خودم میخوندم

هوا عالی بود وبازار جاده ها هم نسبتا خلوت هر چند بچه های مدرسه ای گروه گروه بدون توجه از خیابانها رد میشدند

رفتم یک شاهراه را طی کردم از دور فلکه چرخیدم آمدم به یک جاده خیلی شلوغ وخلاصه از جاهای که فکر نمیکرد قشنگ رانندگی کردم پیچیدم داخل کوچه خودم که چند گولایی داره وخوب راضی بود

آخر سر میگه خوبی فقط باید زودتر اشاره سمت که میری را بزنی وقتی هم که میپیچی باید آیینه بقلی را نگاه کنی

باورم نمیشه دارم رانندگی میکنم حس خیلی خوبیه

برای شما شاید عادی باشه با آن همه خانم راننده ولی اینجا مثل طیاره(هواپیما) به هوا کردنه رانندگی خانم ها

انشالله امتحان را هم بدم و لیسانس(جواز رانندگی) بگیرم 

آهان میخواستم بگم چرا ناراحتیم

دو شب پیش من شویت پلو پخته بودم و آقا هم از مغازه باشگاه میرفتند زنگ زدم گفتم شام شویت پلو پختم سر راهت یک دانه ماهی بزرگ پخته هم بخر بیار (ماهی هاش خیلی خوش مزه است از بوی ماهی خام بدم میاد)

گفت چشم فقط من باشگاهم وساعت نه  شب میام

ساعت 9 نیم زنگ زد که یکی از دوستاش که تازه از آلمان آمده براش زنگ زده ومیرود که اورا ببیند وتا نیم ساعت دیگه میاد دخترک گشنه اش شده بود باکمی قیمه که از قبل داخل یخچال بود براش غذا دادم ومنتظر

یک آن دیدم خواهرم عجول لازمه بازم بگم که باهم همسایه ایم؟

زنگ زد که بیا خونه ما ومن با تعجب پرسیدم که چرا گفت شوهرت اسمش را گفت برای شوهرم زنگ زده که من جای میرم یا فلانی راببرید به خونه مادرش یا بیایه خونه شما تنها نباشه

عصابم خورد شد خوب به خود من میگفتی چرا من باید از خواهرم بفهمم که امشب نمیایی براش زنگ زدم گفت همینطوری من میرم جای خیلی اصرار کردند  توبرو خونه خواهرت تنها نباشی من حتما میام ولی نمیدانم کی .

عصاب نداشتم از طرفی گشنه بودم رفتم یک چند قاشق برنج خالی خوردم لباس پوشیدم (ما رسم نداریم جلو داماد مان (شوهر خواهر) با لباس بی حجاب باشیم حتا شال یا رو سری هم میپوشیم

خوب رفتم خونه خواهر دیگه خسته با خودم فکر کردم من از صبح تا شب با مانتو ولباس معذب اقلا چند  ساعتی که خونه ام دوست دارم راحت باشم پایم را دراز کنم سخته برام چهار زانو بشینم با شال ولباس (اینجا اکثرا مبل ندارند ویا اگر هم دارند داخل پزیرایی برای مهمان های خاص دارند)

دیگه شوهر خواهر که گویا فهمیده بود من راحت نیستم باید پاهایم را دزار کنم  رفت خوابید وخواهر هم دوتا تشک(؟)کنار هم انداخت ومن و دخترک هم دراز کشیدم با همان لباس معذب (بیشتر از همه به خاطر این ناراحت بودم که میدانستم این دوستانش حل زهر ماری اند وشوهر که مدت هاست لب نزده امشب اغفالش میکنند ومیخوره نمیدانم چرا این همه حساسم من)نمیدانم خواب بودم یا نه که دیدم زنگ مبایل بلند شد جواب دادم گفت من آمدم خونه ام در را باز کن بیام دخترک را ببرم

در را باز کردم دخترک را بغل کرد وبدو ن اینکه خواهر وشوهرش بفهمند رفتیم خونه(فرداش خواهرم میگه صبح ما زود بیدار شده بودیم برای اینکه مزاحم تو نشی تا ساعت 7 از اطاق بیرون نشدیم وقتی بیرون شدیم دیدم تو نیستی)

از کنارش که رد شدم دیدیم بله حدسم درست بوده  دهنش بوی گند میده دیگه معلومه که نمیتوانم روی خوش نشان دهم در همچین مواردی رفتم لباس خواب پوشیدم وروی تخت دراز کشیدم گفت من برم یک دوشی بگیرم

داخل حمام داشت حلقش را پاره میکرد بس که اخ و اوخ میکرد فکر میکرد میتونه با این کار های بوی گند ش را کم کنه

دیگه آمد با فاصله پشت سرم دراز کشید وصورتش را دور نگه میداشت فقط با دستاش کمرم را گرفت محل ندادم

دیدم پشتش را بمن کرد وخوابید اینجور وقت ها به شدت ازش بدم میایه نمیدانم چرا دست خودم نیست

فرداش هم محل ندادم سر ظهر زنگ زد که حالم را بپرسه وداشت چاپلوسی میکرد

عصر آمد دنبالم بازم رفتارم تغییر نکرده بود آخه چیکار کنم میدانم اینطور رفتار ها چیزی را عوض نمیکنه ولی دست خودم نیست

دیروز عصر حمام کردم ویک شلوار کش سیاه(توجه کردید ما به سیاه نمگیم مشکی وبه سرخ نمیگیم قرمز؟) پوشیدم با یک یخن قاق(ما میگیم یخن قاق از اونهای که شبیه پیراهن های رسمی آقایان است )تازگی ها اینجا مد شده پوشیدم

آرایش کردم و موهایم را همچنان گذاشتم خشک بشه در هوای محیط خیلی کم سشوار میگریم فقط وقتی که عجله داشته باشم ویا هوا سرد باشه

برای شب هم همان شویت پلو شب گذشته را داشتیم او هم آمد ودوش گرفت دوست داشتم قهر را خاتمه بدم که اینبار جناب کلاس گذاشتن را شروع کرد من هم دیگه حوصله نداشتم

خوب دیگه امروز عصر که برم باید پایان دهم این جنگ سرد را

وگرنه به نقص همه مان تمام میشه (طولانی که بشه یهو آقا قاطی میکنه)

نمیدانم چرا اینقدر پر حرف شدم ببخشید دوستان گلم

پ:ن دوستی از من پرسیده بود اینجا چطوره خوردن زهر ماری آزاده یا چطور اینجا دولتش زیاد جدی نمیگیره نه که نگیره ولی خیلی راحت با پول حلش میکنند یعنی مثل کشور شما سخت گیر نیست ولی بین مردم یک چیز به خیلی بدی به این موضوح نگاه میکنند به خاطر همان مسئله گناه ودین وهمچنان عرف  حتا بدتر از کشور شما

ولی بد بختانه داره بین جوانان به شدت مرسوم میشه .


ادامه نوشته

درهم برهم

خوبم کمی دورتر از شما دارم نفس میکشم

درگیری های روحی و نوسانات زندگیم هنوز به حالت عادی برنگشته

دارم تلاش میکنم وضعیت بهتر شه (همان مشکلات رابطه شوهر با مادرم اینها)

هنوز چیزی تغییر نکرده

مدتی است که درکورس رانندگی ثبت نام کردم بله اینجا همه چیزیش پولی است باید بری پول بدی رانندگی یاد

بگیری وبعد جواز رانندگی بگیری

دوره نظری اش تمام شده از امروز دوره عملی را شروع میکنم

مشکلات زندگی هم که مثل همیشه است مخصوصا اون بخش اقتصادیش 

دخترکم خوبه لاغر بود حالا خیلی لاغرتر شده میخواهم مهد کودکش را عوض کنم ولی تا حالا جای بهتری ندیدم

آنجا های هم که بهتره تا ظهر است وباز میماند مشکل بعد از ظهر که کجا بفرستمش

شاید نشد ودر همان مهد کودک قبلی ماند نمیدانم

به امید روزهای بهترم خدایا کمکم کن

ای خدای مهربان این مدت خیلی سکندری خوردم دستم را بگیر وگرنه از پای می افتم

حیف که باز هم نمیشه همه چیز را نوشت


عصرانه

هر روز عصر که کارم تمام میشود ساعت 4 ترانسپورت دفتر مارا میرساند ومن میروم دم کودکستان (مهد کودک)دخترک پیاده میشم وبعد از آنجا شوهری میاید دنبال ما ومارا میرساند خانه گاهی او هم مینشیند وبا ما عصرانه یا چای ویا میوه ای میخورد ویا گاهی عجله دارد مارا میرساند ومیرود


ادامه نوشته

روزمرگی هایم

سلام دوستان امیدوارم روز های خوب وتعطلاتی خوشی داشته باشید

بفرمایید ادامه مطلب


ادامه نوشته

روز مرگی

سال 91 برای من سال خیلی خوبی بود روز های اول سال در مسافرت گذشت

پارسال در چنین روزی بود که من به خواسته ام رسیده بودم سفری  که  میخواستم جور شده بود

ومن از فردا عازم دیار شما بودم چقدر هم ذوق داشتیم من وشوهر ی ،مادرم در پاکستان بودند وما یک دفعه ای رفتنی سفر شده بودیم

برای ما ویزا گرفتن برای سفر به دیار شما سخته ولی ما ویزا داشتیم ورویای یک سفر خوب را درسر به حق که سفر خیلی خوبی بود در واقع اولین سفر من وشوهرم بود

یک روز مانده به نوروز ما داخل مشهد شدیم( شهر من هم مرز با مشهد است) هوا کم کم تاریک شده میرفت وبرف گوله گوله به شیشه موتر(ماشین) میخورد وما غرق لذت بودیم

خیابانها خلوت بود وسرمای شدید

فردایش در خیابان نزدیک به زیارت امام تحویل سال نو را داشتیم با جمعیت عظیم وشور وشوق واشک وشادی وصدای دهل  هیجان خاصی بمن بخشید

با عجله بلیت قطار گرفتیم ودو شب بعد به طرف تهران شهر بزرگ حرکت کردیم

حس عجیبی داشتم هر طرف هر کس را میدیدم ناخود آگاه به یاد یکی از دوستان وبلاگی می افتادم

وبعد با تعداد  زیادی از مسج وپیام های دوستان وبلاگی که آمدنم را خوش آمدی میگفتند

آشنا شدن با آدم های مهربان وصمیمی ورقم زدن خاطرات به یاد ماندنی

رفتن به شمال عبور از جاده چالوس ویلای زیبا با درختان پرتقال دریا ،دریا ،دریا

تله کابین ،ماهی ،ده جنگل ، مغازه های صنایع دستی ، همراهان خوب ، علی ، فاطمه ، پسرک نازشان آرش

خنده ها وبازی های و شادی های دخترک ، عکاسی های هر لحظه ای شوهر جان ،خنده ها وشادی ها چیز های زیادی برایم مانده ازین سفر .

ماه اول سال ماه حمل(فروردین) در سفر گذشت ماه دوم سال ثور(اردیبهشت) من از بانک بیرون شدم وکار بهتری با معاش(حقوق) خیلی خوب پیدا کردم

هفت ماه درین کار به صفت ادمین/فایننس(مدیر بخش مالی )کار  کردم کمک بسیاری به اقتصاد خانواده ام شد

قرض های باقی مانده از خونه را دادیم ودر پایان این پروژه یکی دیگر از خواسته هایم برآورده شد وما صاحب موتر(ماشین ) شدیم وزمستان از سرما در امان بودیم

بعداز این کار من بیست روز بیکار بودم که برام بد نگذشت ولی باز دوباره دنبال کار گشتم وکاری پیدا کردم واولین سفر تنهایی ام را داشتم که به شهر کابل بود یک سفر کاری که احساس خوبی بمن داد.

کارم درمان ویا حد اقل آشکار کردن درد زنان محروم کشورم است ومن ازین کار خیلی راضی ام با اینکه حقوق اش زیاد نیست ولی احساس خوبی دارم .

والان بیشتر از سه ماه است که درین دفتر جدید با همکاران جدید مصروفم.

درین سال من خیلی تغییر کردم وزندگیم خیلی از قبل بهتر شد  کلاس زبان رفتم  وبا دنیای فلم های خارجی به زبان اصلی آشنا شدم که برایم خیلی جذاب است. از دوماه پیش به فکر پوستم شدم و تحت تداوی یک دکتر خیلی خوب که درسش را در آم.ر.یکا خوانده هستم صورتم کمی جوش داشت وتصمیم گرفتم پیگیرش باشم

که الان خدا را شکر خیلی خیلی بهتر شده

در تاریخ یازدهم  ماه حوت(اسفند) پارسال یک پست کوتاهی نوشتم (نتوانستم لینکش را بگذارم ) وگفتم که میخواهم ازیک اسارت روحی نجات پیدا کنم

آن اسارت روحی از طرف شوهرم بود که من همیشه باید باب دل  و به میل او رفتار میکردم واین شده بود برایم یک اسارت همیشهء خدا او زور میگفت ومن مظلوم با تلنگری که خواهرم عجول بمن زد باعث شد

بنشینم وبرای اولین بار باهاش جدی حرف بزنم درد کشیدم ولی الان از آن اسارت 90 %رهایی پیدا کردم

والان زندگیم خیلی فرق کرده شوهرم ندانسته همیشه بمن ظلم میکرد و زور می گفت من هم بی گناه نبودم که ساکت مانده بودم واواصلا متوجه نبود

از آن اسارت رها شدم زندگی برایم رنگ دیگری گرفته ومن شادترم  شوهرم الان بیشتر مرا دوست دارد وبیشتر مواظب منه ، مواظب دل من مواظب روح شاعرانه من

سال 91 یک سال پر باری بود برایم ومن هر چی فکر میکنم میبینم چه زود گذشت 

 این روز ها همه شما در حال دور شدن از دنیای نت هستید

ومن سخت احساس تنهایی میکنم ما همان طور که گفتم به هیچ سفری نمیرویم وفقط یک روز رخصتی(تعطیلی

) داریم تنها  روز اول سال ولی با اصرار ما رئیس یک روز دیگر هم به ما مرخصی داد که با جمعه میشه سه روز

این سه  روز را احتمالا میرویم میله(پیک نیک) ودر طبیعت بکر شهرم خوش میگذارنیم امشب هم در یک مکان تاریخی در  محفل شعر خوانی و موسیقی دعوتم که مطمنم خوش میگذرد این محفل به پیشواز از سال نو است

فردا هم من میام سرکار وشاید آخرین پستم نباشه میخواهم در پست بعد در مورد آرزو هایم در سال آینده بنویسم 

سال نو همه مبارک ومیمون

خدایا شکرت به خاطر همه نعمت های که درین سال ارزانیم کردی

بعداً یادم آمد نوشت: دیروز رفت آرایشگاه والان یک خانم متاهل با کله آناناسی به رنگ  تنباکویی وابرو های خوشگل داره برای شما مینویسه خوب معلومه که این کله آناناسی  تنباکویی زیر روسری سیاه من پنهانه نکنه انتظار داشتید همچنان با زلف افشان بشینم پشت میز کار؟

ادامه نوشته

دیروز صبح بعد ازینکه طبق معمول خاله کارگر آمد برای همان جارو ولباس شستن من هم آماده شدم که با

خواهرم برویم بازار برای خرید دخترک هم ماند خانه ومشغول کارتن دیدن

شوهری من وخواهرم را رساند بازار ورفتیم خرید؛

شده بعضی مواقع میری خرید وبعد که میای خونه هیچ

کدامش به دل آدم نمیشینه؛ ولی دیروز برعکس تمام خرید هام خیلی به دلم نشست هم از نگاه قیمتش وهم  پرفکت بود

سه تا شلوار توی خونه خریدم یکی کشی سیاه یکی سورمه ایی ویکی صورتی خیلی ناز با توپ توپ های

کوچک سفید من معمولا تو خونه بلیز وشلوار میپوشم ونهایت سعی میکنم راحت وکشی باشه چون از صبح تا

عصر بین لباس های رسمی وشلوار های چسب لوله تفنگی لی به اندازه کافی خسته میشم

ویک پالتوی خیلی خیلی خوشکل جنسش ترکی هستش ورنگش کرمه خیلی شیکه

ومن آدمی ام که هر وقت خرید کنم بلافاصله میپوشم والان این پالتو نازم تن منه وحس خوبی دارم

و دیگه  یک حوله  حمام خریدم با یک رژ لب کالباسی ودوتا لباس *زیر برای خودم

ویک جوره گل سر صورتی ناز برای دخترک (عاشق رنگ صورتی هستش)

خلاصه کلی پول خرج کردیم ودل مان یخ شد به اصطلاح ما

ظهر هم آمدم خونه خاله همه جا را مرتب وتمییز کرده بود وداشت لباس ها آبکش میکرد

برای نهار هم یک غذای خیلی محلی که موادش را یکی برای شوهری  فرستاده بود درست کردم من خودم دوست ندارمولی شوهرم دوست داره.

اگر نامش را بگم دیگه مطمنم اصلا کسی نشنیده به اسم (قلور *ترش) برای خودم هم نمیرو درست کردم با سلاد

بعد از ظهر خاله رفت وما هم یک استراحت کوتاهی کردیم وبا خواهرم وشوهرش راهی باغشان شدیم

خواهر بعد از عروسیش مادر شوهرش یک باغ خرید وبه نامش کرد مادر شوهرش الان کانا داست  (ما هم مادر

شوهر داریم  نچ نچ نچ)  باغ  زیاد از شهر دور نیست هر چند که فصل میوه نیست وزیاد درخت هاش بزرگ

نشده هنوز ولی رفتیم وخوش گذشت اینجا هوا گرم شده و داخل باغ سبز شده بود

خواهرم چای وشیرینی وآجیل برد ومن هم میوه پرتقال تامسون؛ یک نوع دیگه پرتقال به اسم مالته ؛لیمو شیرین

،سیب (به این خاطر اسم میوه ها را میبرم که بدانید اینجا چه میوه های هستش)

وشوهری شور نخود از بازار گرفته بود (نمیدانم اونجا هم هست در بازار ها میفروشند) وشور نخود ها را هم

بردیم خیلی خوش گذشت کلی خوردیم والی بال بازی کردیم دویدم وبرگشتیم

شب هم چون من وخواهرم همسایه ایم قرار شد او غذا بپزه وخونه خواهری بودیم بعد از شام هم خسته

آمدیم خونه ومن ساعت 9:30 دقیقه غش کردم ساعت 6:30 ساعت زنگ خورد ولی من نفهمیدم چطور دوباره خوابم برد

که دیدم خواهرم زنگ زد که ما داخل موتر(ماشینم) بیا دگه نمیدانید مستربینی وار لباس پوشیدم وباور کنید

بدون مسواک پریدم داخل موتر؛ حیف که نمیشد داخل ماشین شوهر خواهر مستر بین وار مسواک بزنم وگر نه میزدم

وآمدم کورس بعد از کلاس هم آمدم دفتر

این بود راپوری از روز تعطیلی  ما

پ:ن  درین هفته فلم Remember me را  دیدم جالب بود

وکتاب هم دارم همان جنس دوم را میخوانم وبرای دل خود هم بیشتر کتاب های شعری این هفته میلم کشیده

فریدون مشیری میخوانم

 از پنجشنبه به این طرف به شدت ناراحت بودم

من آدمی هستم که تنها صفت خوبم اینه که هرگز دوست ندارم کسی از من برنجد و هیچ گاه به قصد به کسی حرف سخت نمیزنم

حالا گاهی پیش میاد که من یک چیزی میگم وطرف طور دیگری برداشت میکند واینجاست که دلم به شدت میگیرد

از پنشنبه که دوست قدیمی ام جناب آقای  مهندس س) این جوری عکس العمل نشان دادند دلم به شدت

گرفته بود خدا شاهده که عصر پنجشنبه اینقدر حالم بد بود که سر کوچکترین موضوعی با شوهرم بحث کردم

وشب جمعه با قهر گذشت تا اینکه عصر دیروز به شدت گریه کردم وکمی سبک شدم همش نگران دوستانم بودم

دوستان وبلاگیم واینکه چی شد...از طرفی به نت دسترسی نداشتم ودر دلم سیر وسرکه میجوشید

تا اینکه صبح آمدم دفتر اول مثل همیشه نت مان باز نمیشد ودل تنگ مان را تنگتر میکرد تا اینکه یکباره باز شد

وای خدای من ..............

اصلا انتظار نداشتم با این همه لطف ومحبت دوستانم, همزبانان خوبم روبرو شوم

باور کنید اشکم جاری شد وبقیه اون بغض سنگین که از پنجشبنه تا الان گلویم را گرفته بود بیرون پرید

ممنونم .....ممنون بخدا

سپاس برادر خوبم جناب بابک اسحاقی عزیز نویسنده موفق جوگیریات  ممنونم بخدا

وممنون همه شماها عزیزانم باید چند بار این همه محبت را بخوانم مزمزه کنم وبعد بلکه بتوانم با زبان قاصرم

جواب دهم مهربانی هایتان را


هی وا پس کو قالب خوشگلم

از دست تو بلاگفا............

روز های بیکاری

سلام دوستان درین مدت که بیکار بودم اگر نبود انترنت را ندیده بگیرم برام خوش گذشت دوباره دریک باشگاه بدنسازی خیلی خوب ثبت نام کرده بودم وکلی روزهام پر شده بود از انرژی ..

طبق معمول ساعت شش میرفتم کلاس زبان وبعد میامدم خونه وبعد از صرف یک صبحانه عالی وبا حوصله ،شوهری میرفت طرف مغازه ومن با دخترک وخواهرم پیاده وبا خیال راحت مسیر خونه تا باشگاه را که خیلی هم دور نبود میرفتیم وبعد داخل باشگاه با اون لباس های خوشکل که اعتماد به نفس من یکی را که خیلی میبره بالا....

وتا ساعت ۱۱ باشگاه وبعد باز پیاده میامدیم خونه وبین راه از گاری کنار خیابان سبزی های تازه میخریدیم بوی های زندگی بوی گشنیز .بوی ریحان.بوی .....

.بعد میامدم خونه ومثل یک کت بانو شروع میکر دم به آشپزی کردن البته بعد از نوشیدن یک لیوان بزرگ قهوه  در پله کرسی گرم وهمچنان دیدن اهنگ های شاد از تلویزون

وخوردن نهار با شوهری ودخترک وخوشحالی های دخترک که تمام روز را درکنار من است واستراحت بعد از ظهر ها و خوندن کتابهای که از بهار امسال که از ایران خریده بودم تا الان منتظرم بودند

خلاصه روزهایم اینطوری سپری میشد

خوش گذشت.

ولی از آن طرف من باید کار میکردم چون هم از لحاظ مالی هنوز خیلی نیازمندی ها مان پوره نشده بود وهم درین شور بازار بی درآمدی شوهری طفلک از پس این همه خرج ومخارج زندگی برنمیامد

این بود که همچنان به فکر کار بودم تا اینکه این کار الانی که گرفتم پیش آمد

راستش اولش دل میزدم وترس داشتم

میدانید که کشور ما یک کشور جنگ زده است وخارجی ها که حالا به هر هدفی روی این کشور خیلی سرمایه گذاری کردند وبیشتر از از هزارن پروژه در حال کار درین کشور است که تمویل کننده هایش همه خارجی ها اند

انها بیشتر روی مردم محروم کار میکنند

واین پروژه که من الان جزوش هستم یک پروژه سه ساله هستش که در سه ولسوالی(استان یا شهرستان) ساحه کاری ماست وبیشتر پروگرام هایش پیرامون زنهاست

مسایلی مثل سواد اموزی آگاهی از حق وحقوق انسانی وحقوق یک زن ودیگر مسایل که بعدا معلوم خواهد شد کار میکنیم یعنی ما (من وسه همکار دیگرم )که بعدا در موردشان بیشتر خواهم گفت باید در هفته بعضی از روز ها برویم به ساحه واین مناطق میشه گفت مناطق امنی نیست وکار کنیم

کمی ترس داره ولی من از طرفی دوست دارم دوست دارم ببینم یک زن روستایی با من چه تفاوتی دارد

دوست دارم بفهمانم براش که خوردن سیلی از شوهر حق تو نیست ووو

فکر کنم ازین تجربه ها یم درآینده پست های خوبی خواهم نوشت

ولی اول از همه باید یک سفر با همکارام برویم به مرکز کشور(شهر کا.بل) ترین شویم وآموزش های اصلی را فراگیریم هم خوشحالم وهم میترسم من تا حالا یک شب هم از خانواده ام دور نبودم

دخترکم چه میشه شوهری تنهایشان بگذارم؟

از طرفی با این پرواز های نابهنجارمان اگر هواپیما سقوط کرد چی یعنی دیگه نمیبینم شان میدانم افکارم چرته ولی هست

نمیدانم هنوز زمان دقیق سفر مشخص نیست شاید هفته دیگر باشد فقط سه روز یا چهار روز بیشتر نیست

از طرفی خوشحالم باید تنهای خوش بگذرانم همکارام دوتا یشان زن اند ویکی مرد که با خود ریس که همراهمان میرد میشویم پنج نفر

فعلا همینهارا داشته باشید بازهم خواهم گفت

سرفراز باشید دوستانم 

 

 

 

 

 

 

سلام

عید گذشته همه گی مبارک درین جا عید قربان چهار روز تعطیلیم که سه روزش عیده ویک روز هم که عرفه ومن از چهار شنبه تا دیروز نیامدم سر کار وحسابی رخصتی هار ا خوش گذراندم

عید هم خوش گذشت با همان دیدو باز دیدها تمام شد من وشوهرم تقریبا بیشتر خونه اقوام را رفتیم به جز خونه عمه من وعمه های شوهری که بعدا میریم

ولی متاسفانه خونه ما خانم ها تا حالا کسی نیامده آخه اینجا رسم است سه روز عید را بشتر مردها میروند عید دیدنی وخانم ها صبر میکنند بعد از سه روز میروند به استثنای خانم های کارمندی مثل من

تا حالا نه مادرم ونه مادرشوهر و خواهر شوهر ها وجاریم هیچ کدام شان نیامدند خونه ما

ما در سه روز عید سفره پهن میکنیم وآجیل وشیرینی ومیوه میچینیم

ودیروز دیگه سفره را جمع کردیم با شوهری وخونه را جارو برقی کشیدیم وهمه جا را برق انداخته بودم

بعد از ظهر هم رفتیم به مراسم ختم پدر همکلاسی ام

وقتی برگشتم به گوشی شوهری زنگ آمد ودیدم که شوهری شروع کرد به لحجه ایرانی حرف زدن وبعد گفت دوتا از دوستان ایرانی من امدند اینجا

براش گفتم ببین چند روز اینجا هستند یک شب دعوتشان کن

که دیدم ساعت 3:30 زنگ زد وگفت پنج نفر دعوت کردم غذا آماده میکنی یا ببرمشان به رستوان ؟

که گفتم نه خودم ترتیبش را میدهم

با اینکه برای کلاس زبان فرداش کلی درس داشتم ولی شروع کردم به آماده گیری

تو خونه چیزی کم نداشتم وفکر کردم باید یک غذایی اف.غا.نی بپزم وباز گفتم خوب شاید به ذایقه شون نسازه

این بود که دو مدل برنج پختم( قابلی) وزرشک پلو با تکه کباب وخورشت بادنجان سلاد  وانواع ترشی های

خودم وسوپ ویک نوع مربا خلاصه با سلیقه تمام درست کردم

وخوب چون ما تنها یک اطاق خواب وهال را داریم قرار شد من سفره را پهن کنم بعد زنگ بزنم اونها بیایند ومن بروم خونه خواهرم که همسایه منه

شوهر خواهرم را هم دعوت کردیم ومن از غذا  ها گرفتم ورفتم خونه خواهرم البته این خواهرم سر تزیین غذا وسفره با من کمک کرد

خلاصه چایی وشیرینی ومیوه همه چیز را آماده کردم وخودم رفتم

دیگه چون عجله کردم خیلی خسته شدم اینجا مثل ایران دیر شام نمیخوریم یعنی ساعت 8 سفره پهن بود ومثل ایران نیست که شام را ساعت 11 میخوردند وبه خاطر این کمی خسته شدم

دیگه اینها تا ساعت 12 خونه ما بودند بعد هم شوهری انها را رساند به هوتل شان (گفته بودم شوهرم بزرگ شده ایرانه دوستان ایرانی زیادی داره)

شوهری خیلی خوش بود وگفت دوستام واقعا از همه چزی لذت بردند وکلی از غذام خوششان آمده بوده

خوب من 12 رسیدم خونه. که دیگه خونه نبود صحرای محشر ظرف ها را همچنان با غذا ها گذاشته بودند داخل آشپزخونه وهمه چیز به همه جا پخش وپلا... شروع کردم به جمع کردن غذا ها وشستن ظرفها که شوهری  هی غر زد که بسه اینها را فردا هم میتونی انجام بدی

 ومن میگفتم خوب فردا هم همه ظرفها خشک میشه وشستن شان سخت وهم فردا میروم سرکار

من ظرف شستم سفره پاک راکردم دوظرف بزرگ سلاد درست کرده بودم که بیشترش مانده بود آنها را انداختم داخل یک شیشه وترشی انداختم

این وسط شوهری هی غر میزد بیا بسه دیگه ومن هم لجم گرفته بود که چرا نمیایی کمک؟

راستی عصرش وقتی میخواستم بروم مراسم عزا دخترکم را گذاشته بودم خانه مادرم وشب هم فرصت نشد بیارمش

تا اینکه کمی کار ها خلاص شد رفتم روی تخت دراز کشیدم که شوهری هم آمد وگفت خوب یک رژی هم میزدی ومن هم که دیگه داشتم از خسته گی ضعف میکردم گفتم خوب همین جوری نمیشه

 که این آقای شوهر ما رفت تو فاز قهر وپشتش را کرد بمن

خوب من هم عصابم خورد شد من این همه برات زحمت کشیدم  حالا با این وضع اگر بزک دوزک نکنم نمیشه

چرا این مردها اینقدر بی منظور اند؟

دیگه رفت تو هال وبرای لج من کامپوتر را روشن کرد وآهنگ گذاشته بود با صدای بلند آنهم ساعت 2 شب

ومن چیزی نگفتم باز اونو خاموش کرد آمد وبا گوشی مبایل دوباره اهنگ گذاشت مغزم داشت منفجر میشد

بروی خودم نیاوردم با اینکه میدانست من باید ساعت6 صبح بروم کلاس زبان

دیگه شب صبح شد ومن رفتم کلاسم وقتی برگشتم داخل حمام بود

صبحانه آماده کردم سرسنگین آمد وخورد وچند تا نق هم زد وچون موترش را گذاشته بود دکان پیاده رفت سرکارش ومن هم امدم سرکارم

ازدستش ناراحتم چرا اصلا منو درک نمیکنه من ماشین کوکی نیستم آدمم خسته میشم نمیشه که مدام شاد شنگول تر وتمیز وآرایش کرده باشم که....

ببخشید باید این غرغر ها را میکردم خوب دلم پره الان هم چشم هام به سختی باز میشه

وخونه هم همچنان درهم برهم هنوز جارو نکردم هنوز ظرف ها را جمع نکردم وهر لحظه ممکنه مهمان بیاد از همه مهمتر حوصله ناز ها وغر غر های بیجایی این اقای شوهر را هم اصلا ندارم



حس بدی دارم

سلام دوستان خوبم

بلاخره اتفاق دیروز مرا به حرف آورد ... کلی حرف دارم دیروز در دفتر ما یک اتفاق بدی افتاده که از دیروز میخواهم یکی باشه باهاش حرف بزنم

این موضوع را  با شوهری که نتوانستم در میان بگذارم میخواستم با خواهرم که هم با هم دوستیم وهم همسایه منه حرف بزنم ولی ترسیدم برام زود تصمیم بگیره واز طرفی دیشب رفتنی عروسی بود ونشد ببینمش

بلاخره تصمیم گرفتم بیام اینجا وحرف بزنم شاید کمی راحت شدم

داستان ازین قراره که در دفتری که من کار میکنم تمام پرسونل دفتر ما از ریس گرفته تا نگهبانها همه با هم 13 نفر هستیم یعنی خود ریس ومن و5 نفر ترینر ها وراننده ها وسه نفر نگهبانها وتنها یک خانم آشپز که با من میشویم تنها دوخانم بقیه همه مرداند

این خانم آشپز ما زنی در حدود 30یا 32 ساله هستش و شش سال پیش شوهرش را برق گرفته و مرده الان بیوه است با یک پسر 5 ساله طوری که میگوید در فقر شدید بسر میبرد وبعد از مرگ شوهرش خانواده شوهرش اورا از خانه کشیدند وحتا چیز های اندکی هم که از شوهرش مانده بوده را برایش ندادند(در این چنین کشوری ما زندگی میکنیم)

والان او مجبوره با مادر  پیر وچند خواهرش زندگی کنه وغیر از خود خرج ومخارج مادر وخواهرهاش را هم بده این خانم آشپز از آنجا که مشخصه نه سواد داره ونه چندان فهم ودرکی از مسایل ...

از طرفی کمی خوشکله  وخوب جوان هم هستش  ومیگوید خواستگار داره ولی همه یا زن دارند ومیخواهند زن دوم بگیرند ویا مرده آنقدر پیره ویا پسرش را قبول نمیکنند واین شده که از خیر ازدواج گذشته  اول که دیدمش راضی نبودم بیاد دفتر ما کار کنه راستش میترسیدم  ولی خوب شد

الان مشکل کجاست ؟

مشکل اینه که من میترسم یعنی میترسیدم در دفتر ما نام بدی بوجود اید وخوب من هم همین جا کار میکنم واگر خدای نخواسته کدام گپی شود در زندگی من هم انعکاس بدی دارد

از همه مهمتر شوهرم که با تمام اعتمادی که بمن داره نمیخواهد که در دفتر وجای که من کار مینکنم کوچکترین حرفی شود

سر یک موضوعی که میخواستیم یک مقدار پول را به این خانم آشپز بدهیم یعنی من بدهم این اقای ریس ما گفت فعلا ندهید تا ببینم چه میشود وپول دست من بود واین خانم هر روز از من میخواست ومن بلاخره گفتم منتظرم ببینم ریس چه میگوید

در مورد ریس ما ...آدمی به ظاهر به شدت مذهبی ودینی با یک من ریش واستایل ادم های متدین است ولی با عرض پوزش از آقایان خواننده وبلاگم از آنجا که مردان در مسایل غریزوی ونفسانی میتوانم بگویم اکثرا ضعیف اند باز هم با تمام اینها من باور نداشتم که...

 اطاق من واین اقای ریس تقریبا نزدیک هم است دیروز اتفاقی میخواستم بروم اطاقش ودر مورد کارها ازش بپرسم که دیدم داره حرف میزند

نه به قصد گوش کردن وفضولی خدا شاهده چون اکثرا این ریس با مبایلش حرف میزنه کمی دقیق شدم ببینم با مبایلش حرف میزنه یا مهمان داره؟ که دیدم با این خانم آشپز داره حرف میزنه وهمانطور که دقیق شده بودم یک باره  دورازه اطاق چوبی است ودرز داشت اتفاقاخانم آشپز روبروی دروازه نشسته بود ودیدم که اقای ریس دستهایش را گرفته ومیگوید ناز نکن وازین حرف ها وریس خم شده بود طوری که من از پشت سر میدیدمش وشاید داشت میبوسیدش نمیدانم خدایا مرا ببخش  وخانم اشپز داشت گریه میکرد به خاطر همان پول....

یک لحظه مغزم هنگ کرد ونمیدانم به اندازه دو دقیقه نفسم حبس شده بود سریع پریدم داخل اطاق ودر را به آرامی برویم بستم دنیا داشت دور سرم میچرخید نمیدانم شاید چون من در تمام عمرم اولین بار بود با چنین صحنه روبرو میشدم نمیتوانستم درست فکر کنم ومطمنم رنگم پریده بود ودستهایم میلرزید

در همین لحظه ریس زنگ زد بمن وگفت پول را برای خانم آشپز بده که خیلی رنجیده وگریه میکند گفتم چشم

 ودیدم خانم آشپز آمد به دفتر من وپول را برایش دادم

حالا حتا اگر به خاطر دلداری  وترحم باشد باز هم در فرهنگ ما گرفتن دستهای یک زن گناه بزرگ محسوب میشود وکسی که دستهای یک زن را بگیرد ممکنه هر کار دیگری هم بکند

آن لحظه به هزار چیز فکر کردم به اینکه ازین دفتر بیرون شوم به اینکه اگر بیرون نشوم نشود رسوایی به بار بیاید واول از همه مورد سوال شوهرم قرار میگیرم وهزار حرف حدیث دیگر....

از طرفی دفتر حقوق دو ماه مارا نداده وچطور کنم؟ از طرفی کارم را دوست دارم وحقوق بالای میگیرم که ممکنه در سال زندگی مارا تغییر بدهد در حدود 900دالر که توانستم درین چند ماه قرض ها وقسط های خانه مان را که تازه ساختمیش را  بدهیم

از طرفی اینجا هم مثل ای.ران پیدا کردن کار خیلی مشکله

از طرفی ممکنه ازین طور مسایل در همه دفتر ها باشد، از طرفی نمیتوانم خودم حتا این موضوع را تحمل کنم وازین پس هر بار که این خانم آشپز برود اطاق رییس هزار جور فکر میریزد تو  سرم

دیروز ودیشب به شدت حالم بد بود از رییس به شدت متنفر شدم مخصوصا او که در هر  جمله اش محاله یک آیه ویا حدیث نگویید مردی که به ظاهر عالم دینه واز طرفی زن داره وچهارتا بچه چطور به خودش اجازه داده

من تا حالا از رییس چیزی ندیدم یعنی از آن دسته مرد های نیست که هییز اند وبرایشان فرقی نمیکند از کوچکترین موقعیت سوءاستفاده میکنند

یعنی من حاضر بودم قسم بخورم در مورد این رییس....

ولی دیروز همه افکارم وباور هایم نسبت به او خراب شد

به حدی که حتا نسبت به شوهری احساس بدی داشتم

ویک جور از همه مرد ها متنفر شده بودم

دیشب تا خود صبح فکر کردم والان هم  در دفترم ونمیدانم چکار کنم بخدا میترسم نکند حرفی حریثی پخش شود وخشک  و تر با هم بسوزد شوهر من به شدت مثل همه مردها غیرتی است ونسبت به من خیلی  حساسه...

حتا اگر بخواهم بیرون شوم ازین دفتر باز چه بهانهء بیارم هم برای شوهرم وهم برای خود این رییس ؟شما را به خدا هر کس ازین جا میگذره وچیزی به فکرش میرسه کمکم کنه خواهش میکنم

من اینجا وشما را تنها راز دارم دانستم وبه شما گفتم فقط به خاطر نشان دادن راه حل.

پس کمکم کنید....

پ:ن دندان ام را کشیدم وبماند که نکشیدم ریز ریز شد وعملش کردم ولی خدارا شکر خوب شد  والان مشکلی ندارم



واعظی پرسید از فرزند خویش.. هیچ می دانی مسلمانی به چیست..صدق وبی آزاری وخدمت به خلق... هم

عبادت هم کلید زند گی است.. گفت: زین معیار اند شهرما... یک مسلمان هست آنهم ارمنی است

هستم ولی  درگیر مریضی ام از گلو درد تا سرما خوردگی ودندان درد که باید بروم فردا بکشم وبه اندازه یک

زایمان طبیعی از دندان کشیدن میترسم لا مصب دندان عقل هم است ودکتر میگه کجه کمی خطر داره باید صبح بیایی .

از طرفی سه شنبه امتحان دارم امتحان زبان که شامل بخشی از ،504 کتاب امپک تاپیک، سی دی واچینگ ،

هشت آهنگ انگلیسی ،پنج شعر انگلیسی،سه یونیت از کتاب سلنگ و.....

من هم که الان از سرچرخ ودلبدی نمیتوانم از جایم بلند شوم به خاطر خوردن این همه دارو (برای سرما خوردگی ،دارو های که دکتر داده تا قبل از کشیدن دندان باید بخورمش )

خدا مگر تو خودت یک رحمی بکنی وگرنه من ناکام میشوم ازین امتحان زبان و بعد ... چی کار کنم

خدا....

پ:ن جمله بالا زمزمه این روز های منه


گلو درد دمار از روزگارم کشیده حتما باید مریض شی که بفهمی سلامتی نعمتیه. روز جمعه تولد خواهر کوچولوی من بود  بعد از ظهری رفتیم خونه مادرم یک محفل خودمانی بود ولی من حالم خوب نبود تا عصر باز بهتر بودم

عصر که مراسمش تمام شد تب ولرز شدید گرفتم با شوهری رفتیم دکتر  یک کم دارو داد مسکن وانتی بیوتیک فکر میکردم آغاز یک سرما خوردگی ایست  وزیاد جدی نگرفتم بعد دوباره آمدیم خونه مادرم برای شام من وخواهرم را نگه داشتند وخواهرهایم کلی زحمت کشیدند وشام خوش مزه درست کرده بودند که من دیدیم دیگه نمیتوانم درجمع بشینم این بود که یک پتو گرفتم رفتم داخل اطاقی ودراز کشیدم شوهری چند بار آمد وخبرم را گرفت  حتا نتوانستم شام بخورم از بوی غذا حالم بد میشد

همین که شام وخوردند شوهری گفت برویم خونه تا تو استراحت کنی مادرم برام غذا گذاشت گفت تو هیچی نخوردی با این که اصلا اشتها نداشتم قبول کردم

حالا آمدیم خونه از بخت بد من همسایه دیوار به دیوار ما پسرش را نامزد کرده وامشب در خونه اش یک محفل ساز وسرود برپانموده   اینجا هم که گفتم آزادی است وموسیقی حتا با صدای بلند مجازه وکسی به کسی کاری نداره این بنده خدا ها هم تا تونسته بودند صدای بلند گوها را بلند کرده بودند روی تخت خواب دراز کشیده بودم  دیوار هم که از پست گردو نازک تره صدای خندها وشوخی ها موسیقی  روی مغزم رژه میرفت من هم که حالم بد...

 خلاصه من ساعت هشت ونیم دراز کشیدم تا ساعت 2 شب اینها هزار باررررررررر ناری ناری رقصیند، هندی رقصیدند عربی رقصیند ،اف.غانی رقصیدن  تمام رقص های بلاد کفر مسلمون را اجراء کردندومن نزدیک بود کفرم در بیاد

شوهری چند بار خواست برود وبگوید ما مریض داریم نگذاشتمش وگفتم بنده خدا ها شادی دارند چه میدانند ما مریضیم

در تب شدید میسوختم خلاصه تا خود صبح شوهری پاشویه ام کرد وبالای سرم بودم اصلا نخوابید .خوب بود فرداش مرخص بودم من شنبه ها تعطیلم. و حتا کورس زبان  هم نرفتم

شنبه همان طور گذشت یک شنبه یک سر آمدم دفتر ودوباره رخصتی گرفتم عصرش دیدم هیچ خوب نمیشم  رفتم دوباره دکتر عفونت شدید گلو گوش ها و حتا لثه وزبان گرفتم و تب شدیدبه خاطر همین افونت است

 این بار دیگه دکتر برام شش دانه آمپول ( سفتری یکسون) نوشت که در رگ تزریق میشه دیشب یه دونه تزریق کردم ویک دونه هم امروز صبح . ودیگر قرص وغرغره که حالم بد میشه از غرغره کردنولی مجبورم

خلاصه اینها را گفتم که بگم مریضم بد جور....امروز هم آمدم سر کار دخترک را هم آوردم با خودم که اگر بشود کار ها راست وریست کنم و  مستقیم بروم خونه  .

هنوز ریس تشریف نیاوردند ومن ول  معطل ماند ام .

پ:ن دخترک داره نقاشی میکشه یک زن لخ.ت 30نه هایش را هم میکشد میپرسم چرا این لخ.ته؟ میگه خوب هیچ کس نبوده خونه خواسته راحت باشه میخواهد برود حمام .

ومن مانده ام  که این طور تخیل ها چگونه وارد مغز بچه  ها میشه؟

راستی دوستان شما حالتان خوبه؟



از امروز دوباره روی صندلی درسی نشستم

دقیقا مثل روز اولی که مدرسه رفته بودم خوب یادم است مثل همان روز اول پر از حس های نا آشنا  .

آدم در هر سنی که باشه باز در جایگاه دانش آموز که قرار بگیره کوچک میشه  برای من اینطوری بود

سالها پیش من این خواهر بعدی من که اسمش را میگذارم (واو) میرفتیم کلاس زبان انگلیسی وتقریبا به پایانش نزدیک بودیم که من نامزد شدم

وما وارد دانشگاه شدیدم ودیگر همان جا همانطور این کلاس واین زبان را ول کردیم

البته من ولش کردم ولی خواهرم  واو جسته گریحته گاهی ادمه اش میداد من تقریبا فراموش کردم هر چیزی را که خوانده بودم

ولی دوباره تصمیم گرفتیم ادامه اش بدهیم در یک کلاس  یا بگم تقریبا مثل دانشگاه است که شامل 5سمستر میشود وما رفتیم به سمستر سومش نشستیم

چون دو سمستر اولش برایمان آسان بود

یادم میااید 8سال پیش هم من وهمین خوهرم واو صبح ها ساعت 6 از خانه میزدیم بیرون به سمت کلاس زبان

امروز هم ساعت اتفاقا همان 6 صبح به سمت کلاس زبان میرفتیم ولی  دیگر ما آن دخترکان هفده هجده ساله نیستیم ما خانم های هستیم در استانه سی سالگی

چقدر خوبه بعضی از احساس ها که تکرار میشه کمی طعم قدیمی ها را دارد ولی درد اینجاست که تو دیگر آن آدم قدیمی نیستی

دلم درس میخواهد دلم بوی کتاب درسی میخواهد دلم مداد میخواهد مداد سرکن از امروز من دختر سر مداد ومداد سر کن هامان با هم کل کل خواهیم کرد ومداد های هم  را کش خواهیم رفت

پ:ن این روز های یک دردی گم نام وبدون مرز درتمام من جاریست همه بدنم درد میکند طوری که شوهر  به  داد وفریاد شده ومیگه کجایت درد میکند بیا برویم پیش دکتر

ومن نمیدانم بروم به دکتر بگویم کجایم درد میکند؟ نمیدانم ولی تمام من درد میکند دردی نه از جنس درد های همیشه گی دردی نا پیدا

خسته ام خیلییییییییی



سلام

عید هم گذشت وما ده روز رخصت بودیم خیلی خوش گذشت تبدیل شده بودم به یک خانم خانه نشین وکدبانو صبح ها تا هر موقع عشق مان بود میخوابیدیم وبعد با آرامش صبحانه ووووو گاهی چقدر خوبه خونه نشیشنی البته برای من گاهی....

عید دیدنی ها هم تموم شد به غیر روز دوم عید که باهمسری کمی کل کل کردیم دیگه خوب بود همسری هم برای عید برام یک ساعت خوشگل عیدی گرفته بود

دیگه صبح اول عید ما رسم داریم میریم سر خاک پدرم وپدرش یعنی پدر شوهرم

وبعد شوهری لباس نو عیدش را میپوشه ومیره نماز عید وبعد عید شروع میشه

خلاصه خوب بود خوش گذشت

از دیروز هم امدم سر کار ودوباره زندگی افتاد رو دور معمولیش امشب هم عروسی دعوتم عروسی دختر دایی شوهر بی معرفت ها مردنه اش را دیشب برگذار کردند زنانه اش را امشب  ، خوب در یک شب میبود هر دو بهتر بود حالا دیشب من سر گردان بودم امشب شوهری

دیروز عصر که از سر کار رفتم خونه شوهری گفت میخواهم لباس عیدم را بپوشم و خوب این خاله که روز های جمعه میاد هم خونه تمییز میکنه هم لباس میشوره جمعه نیامد و من خونه را تمیز کردم ولی  لباس نشستم

سر راه با شوهری بستنی گرفتیم ورفتیم خونه بعد از خوردن بستنی نشستم با دست لباس های شوهری را شستم

قابل ذکره که این لباس همان لباس محلی ماست یعنی یخن قاق و شلوار نیست یه جور لباس دیگه هست نمیدانم چقدر معلومات دارید اصلا دیده اید ؟ شبیه لباس های پاکستانی هستش  من دیدیم تو ا.یران پاکستانی ها با همان لباس خودشان گشت وگذار میکردند

جنس این لباس زود کثیف میشه ومعمولا اینجا از رنگ های روشن استفاده میکنند اکثرا سفید یا صورتی کم حال یا کرمی وووو

مال شوهر ی را من این عید صورتی کم حال گرفتم وجلو پیراهنش هم دوخته است که بهش میگویند (خامک دوزی) یک نوع دست دوزی هستش وخیلی هم قیمتش بالاست

خلاصه لباس شستم تا آمدم اتو کنم برق رفت واون لباس بدون اتو اصلا پوشیده نمیشه

شوهری گفت بی خیال یک لباس دیگه میپوشم ومن هم که کلی زحمت کشیده بودم کوتاه نیامدم واتو را گذاشتم سر گاز وشروع کردم به اتو کردن پیراهنش تمام شد وداشتم شلوارش را اتو میکردم یک بار اتو از دستم  تو آشپزخونه افتادو ریزه ریزه   شد اتو که افتاد کف آشپزخونه تا بلندش کردم فرش اشپزخونه مون سوخت خدا شکر که روی پام نیفتاد

دیگه حیفم امد اتو من خیلی جنسش خوب بود نمیدانم چرا اینطوری شد شب قبلش هم داشتم لمر میزدم که وقتی داشتم در ریمل را میبستم ریمل سرش شکست  این ریمل را از ایران خریدم جنسش عالی بود خیلی دوستش داشتم واینجا پیدا نمیشه دیگه اعصابم خورد شد نمیدانم چرا این قدر خراب کار شدم ؟

امشب میخواهم برم عروسی نه ریمل درست وحسابی دارم ونه اتو هر دو را هم لازم دارم

باید از خواهرم بگیرم

راستی در مورد لباس هم هنوز تصمیم نگرفتم چی بپوشم

ببینم چب میشه بعد از کار میخواستم برم دوباره باشگاه ثبت نام کنم ولی امروز دیرم میشه وخسته میشم شب هم تا دیر وقت باید عروسی باشم

وراستش اینقدر من ازین روز های اول باشگاه رفتن بدم میاد تمام بدنم درد میگیره

حکایت همان جوکه که گفته برای اینکه هفته اول بدنم درد میگیره میشه از هفته دوم بیام حکایت ماشده

خوب دیگه خوب خوش باشید


حالم گرفته شد یک پست بلند بالا نوشته بودم که به فنا رفت لعنت به این بلاگفا

فقط همین که پدر بزرگم دیروز سکته قلبی کرده باوجود این که سه بار قلبش عمل شده ویک عمل باز قلب هم دارند  برایشان دعا کنید لطفا

خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام به همه عزیزانم

خوبم وزندگی داره سپری میشه همانطور که برای همه

داخل دفتر کارم هستم اطاقم در طبقه سوم یک ساختمان است که پنجره بزرگش رو به خیابان باز میشود

ومن هر روز ازین پنجره با چه صحنه های دیدنی روبرو میشوم مثلا دخترک مو بلند پنج ساله ای که هر روز از مغازه روبرو بستنی میخرد ومرا یاد دخترک خودم میاندازد ومن میروم در عالم خیال در مهد کودک دخترکم ومیبینم که دارد سر نقاشی هایش با همکلاسی هایش کل کل میکند وباور میکنم  که بزرگ شده دو روز پیش آوردمش به دفتر و ازش خواستم که ماه رمضان نرود مهد وبیاید دفترم چون من هم تا ظهر بیشتر سر کار نیستم ولی قبول نکرد وگفت من اینجا حوصله ام سر میرود ومیروم مهد خودم.

درین فکر هایم که دخترک بستنی اش را خورده وبا دستهای چسبناک داره دور میشود. نگاهم به سمت مرد مغازه دارمیرود که اکثرا بیکار است وخود را به باغچه کوچک جلو دکانش مصروف میکند وماشین های که به چه سرعتی از خیابان میگذردند ومن نمیدانم این مردمان برای چه این همه عجله دارند نگاهم سر میخورد داخل اطاقم ،اطاق کوچک 3در4 با میزی گرد شیشه ایی و چند صندلی وموکت قهوه ای وکمد اسنادها و میز کارم و دیسک تاب و عکس دخترک روی بکگروند اش و ان طرفتر چند کتاب که نیمه خوانده شده وبمن خیره مانده اند کتاب( صد سال تنهایی) ورویش کتاب (دنیای صوفی )که نمیدانم چرا اینقدر کش آمده وتمام شدنی نیست (تهوع) و(بیگانه) که هنوز شروع نکردم

این میز پر از کشو هایست که داخلش یک عالمه سند های مالی وبیل های خرید دفتر داخلش تپانده شده

در یک جعبه اش اسناد مالی ماه جون است که دیگر تکمیلش نمودم ومانده تا بفرستم به (کا.بل) مرکز این دفتر .

واسناد ماه جولای که هنوز تکمیلش ننمودم ودیگر کارهای اداری دفتر که آنها هم مربوط به من است

در پهلوی اطاق من اطاق ریس است که اکثرا تشریف ندارند ریس ما آدم خوبی است واصلا ادای ریس ها را درنمیارد ومصروفیت های بیشمار دیگری هم دارد وبه این خاطر مدام  به دفتر نیست وروزی چند بار سر میزند واوضاع را کنترل میکند بسیار آدم شوخ طبعیست ومحاله یک جمله بگوید ودر آن یک خاطره تعریف نکند اصلا این مرد معدن هر چی خاطره جالب و جوک است.

در آن طرف هال اطاق دیگریست که از همکار دیگر ماست که ایشان مسول پروژه بوده وتمام کارهای اماده سازی پروژه مربوط ایشان است وبسیار آدم به قول ما (چوکی پرستی )است چوکی =صندلی

واصلا ایشان اکت ریس را میکنند و من اصلا حالم ازش بهم میخوره مدام دلش میخواهد در کارهایم دخالت کند ولی من مگر میگذارم؟

در طبقه دوم تعدادی از ترینر های ما هستند و در طبقه اول هم آشپز وگارد ها(نگهبانها)

هر روز ساعت 8 میایم دفتر وعصر ساعت 4میروم خانه به استثنای شنبه وجمعه و گاهی هم بعد از ظهر های پنجشنبه

در داخل  دفتر ضمن کار های دفتری که خیلی هم زیاد نیست همش مصروف انترنت گردی هستم وبیشتر هم وبلاگ خوانی همراه با نوشیدن چایی با شکولات آیدین

این طوریست که روزهایمان میگذرد و میگذرد ومگر میتوان کاری کرد که نگذرد و توقف کند

راستی ماه مبارک رمضان هم داره میرسه من این ماه را خیلی دوست دارم  مخصوصا لحظه های افطار وبرنامه قشنگ ماه عسل که همیشه میبینمش و سریالهای خوب ایرانی ،وخدا را شکر همیشه هم روزه میگیرم

فقط یک چیزی که همیشه با آمدن این ماه در دلم آشوب به پا میکند روزه نگرفتن های شوهریست

شوهر ما سیگار میکشد واین سیگار لعنتی نمیگذارد که روزه اش را بگیرد البته هیچ چیز دیگری نمیخورد فقط سیگار میکشد ولی مگر روزه اش میشود

واگر هم سیگارش را نکشد زمین وآسمان را میخواهد چنگ بندازد و مرا دیوانه میکند آخ که من از دست این سیگار لعنتی چی ها که نکشیدم هر کاری کردم ترکش کنه نشد که نشد

یکی بیاد مرا دلداری بدهد جزو چیزی های که گاهاً زند گی مرا تلخ میسازد همین سیگار است مثلا امروز صبح وقتی داشتیم میآمدیم بیرون وشوهری داشت داخل پارکینگ سیگار میکشید  تا نفس کشیدم حالم بد شد و آنقدر سرفه کردم که روده هایم از حلقم آویزان شد با اعصاب داغون وچشم های سرخ که اشک و سیاهی مداد ها داشت از گونه هایم سرازیر میشد آمدیم سرکار وشوهری هم زود سیگارش را خاموش کرد وخودش را زد به آن در

آخ اگر شوهری ما سیگاری نبود چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احساس این روز هایم

دلم یك دوست می خواهد

كه خیلی مهربان باشد

دلش اندازه دریا

به رنگ آسمان باشد

كسی باشد پر از شبنم

پر از پروانه، آهو، آب

صدایش چكه ای آواز

نگاهش تكه ای مهتاب

كسی باشد كه حرفم را

بفهمد با دل و جانش

پرستوی دلم راحت

بخوابد توی دستانش

دلم می خواهد او چیزی

شبیه برف و مه باشد

و جنس دست هایش از

هوای پاك ده باش

همیشه صبح تا شب من

در این رؤیای شیرینم

تمام صورتم چشم است

ولی او را نمی بینم

همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد باید....


دیروز عصر خبر بدی شنیدم

خبر درگذشت استادم را استادی که چون پدرم بود وسه سال با سرطان دست وپنجه نرم کرد وبلاخره این دیو لعنتی ازپایش در آورد

دختر این استاد همکلاسی من بود ودوست خوب من

الان دقیقا میدانم چه حسی دارد این دوستم

هفت سال قبل من هم پدرم را به خاطر همین دشمن لعنتی سرطان از دست دادم

صحرا هم در وبلاگ (یادشتهای صحرا خبر مرگ فامیل هایش را داده

به قول  صحرا مرگ نزدیک ترین  همسایه  خونه ماست وما ازش غافلیم


از دیروز رفتم باشگاه ثبت نام کردم آخه خیلی چاق شدم

مدتهاست تصمیم دارم لاغر شوم مگر میشود؟

و مدتهاست هم خودم را وزن نکرده بودم از ترس

واویلا میدانید چند کیلو شدم 74کیللللللللللللللللللللللو

وقدم است 164 سانت

دیروز روز اولم بود ومن با شنیدن 74 کیلو داشتم دیوانه میشدم

آنقدر در همان روز اول ورزش و نرمش و   پایین بپر بالا بپر کردم

که الان شما با یک زن متاهل له و لورده روبرو هستید

تمام تنم درد میکند  نای نشستن پشت کامپیوتر را ندارم از یک طرف هم آخر ماه جون وگذارش کاری ووووو

 آخ کمرم، وای گردنم ، آخ شکمم، وای پاهام کمکککککککککککک

 کسی راه حلی میداند دارم میمیرم

آه ای پیری ! چه با سرعت نزدیک میشی

بیست و چهار خرداد   یک سال  دیگه به تجربه هایم افزوده شد

من یک سال بزرگتر شدم  بزرگ شدنٍ توام با درد  من این بزرگ شدن را دوست دارم این جور درد کشیدن را

اصلا خود بزرگ شدن درد است.

29سال از عمرم گذشت نمیدانم چقدر دیگه ازش موند ولی میدانم که بیست ونه سالش تمام شده ودیگه برنمیگرده 29 سالی که برایم یک عالمه خاطره گردیده ،من درین بیست و نه سال چی ها که نکشیدم کودکی هایم را اصلا به یاد ندارم یعنی من اصلا کودکی نکردم

به علت فرزند بزرگ بودن همیشه پدر و مادرم پای هر مسىله که پیش میامد میگفتند تو بزرگی نباید این کار را بکنی تو بزرگی مواظب بچه ها باش  و من از همان لحظه های کودکی فکر میکردم من بزرگم و نمیدانستم که کودکی ام  پس  چه وقت  بوده؟

 

نگو منظور ایشان این بوده که تو از دیگر خواهر برادرهایت بزرگتری

،مادرم! پدرم! کاش این جمله تان را درست استفاده میکردید تا من هم کمی کودکی میکردم واز همان اول بزرگ نمیبودم

من از 9سالگی بزرگ بودم یعنی بزرگتر از هفت خواهر وبرادر دیگر . درخانه که هفت تا بچه از تو کوچکتر باشند معلومه که تو بزرگی حتا اگر 9 سالت بیشتر نباشه

نوجوانیم بادرد های بسیار تمام شد. با مریضی وسواس مادرم در تمییزی ،که تمام روزهای قشنگ زندگی مان صرف شستن وتمییز کزدن گذشت وهر چه بیشتر میشستیم به نظرمادرم بیشتر کثیف میامد  ان روزها روزهای بد وخفقان آوری بود روزهای ح.ک.و مت (ط.ا.ل.ب.ا.ن)

روزهای  دور ماندن از درس و مدرسه که توام بود با کشمش های مادر و پدرم هر روز جنگ و جنجال داشتند سر همین شستشوهای بی اندازه مادرم.روزهای آغاز شاعری هایم. چقدر شعر غمناک دارم از آن روزها

جوانیم با ادامه درس وجبران عقب ماند گی های درسی تمام شد جبران 6 سال کار آسانی نبود شب و روز درس وکلاس و،کلاس،کلاس.....

و از همه بدتر بدترین سال زند گیم سال 83 ومریضی لاعلاج پدرم تنها مونسم، تنها دوست و پناهم ، پدرم به معنای واقعی یک پدر نمونه بود.

سرطان سرطان سرطان....خیلی دردکشیدم خیلی....

پدرم هشت ماه در بستر بیماری افتاد وتمور مغزی فلجش کرد ،لالش کرد ،وکم کم کورشد پدرم ...پدر42 ساله ام خیلی جوان بود خیلی..... پدرم ذره ذره آب شد و من ذره ذره نابود شدم

تا اینکه بعد از هشت ماه پر کشید من ماندم دردی عظیم بامادر مریض و باهفت خواهر وبرادر که حالا یک  دخترک ناز یک ونیم ساله هم به جمع ما افزوده شده بود

شقایق خواهرک کوچکم که به اصرار دکتر به مادرم که گفته بود باید حامله شوی تا سر گرم باشی وازین مریضی روحی وسواس رهایی پیدا کنی مادرم بعد از هشت سال حامله شده بود ودختری بدنیاا آورد خوشکلتر از همه ما

مریم تازه بابا  گفتن یاد گرفته بود که بی بابا شدیم....

بعد از آن سال درگیری های کانکور وووووو

( به این ترتیب هیچگاه فرصت عاشق شدن را نداشتم وخیلی دوست داشتم عاشق میشدم)

رفت  وآمد خواستگاران همچنان که برای هر دختری هست برای من هم بود و اهمیت نمیدادم مخصوصا درآن سالها با غم تازه از دست رفته مان.

تا اینکه خواهر شوهرم که همکلاسی سال اخرم بود با خانواده اش آمدند خواستگاری ومن نمیدانم چی شد  که این ازدواج سر گرفت ومن زن کسی شدم که اصلا نمیشناختمش...

سال 85 سال نامزدی و عروسیم بود بحرانی که نمیدانستم چطور با کله افتادم توش. شوهر سرکش نا آرام ،خانواده شوهر به شدت حسود وبی رحم، فقر اقتصادی بی اندازه.......ووووووو

به رشته مورد علاقه ام قبول شدم و در همان سال اول دانشگاه عروسی ما را گرفتند

ازدواج، مسولیتهای بی شمارش همان طور که گفتم شوهر م خیلی کله شق بود واصلا زیر بازر مسولیت نمیرفت با کشمش هایش همراه خانواده اش که منجر به تلخی لحظه های من میشد،دخالت های خانواده شوهر  مشکلات دانشگاه و درین میان بارداری من با همان مشکلات روز افزون اقتصادی..... بی کاری شوهرم ....امان از روزگارم کشید به حدی که مرگ پدر را فراموش کردم

نمیگویم روزها ولحظه های خوب وشیرین نداشتم که داشتم خدا را شکر شوهرم از همان اول مرا دوست داشت(شوهرم یک عاشق شکست خورده بود عاشق یک دختر ت.هران.ی شده بود وهمان حکایت فلم "حی.ران" ونتوانسته بود به عشقش برسد هر چند حالا میگویید تو عشق اول و ازل منی و عشق های قبل از تو همه سوء تفاهم بود ) از موضوع عشقش باخبر بودم ولی مشکل من این بود که من برای رفع تشنه گی تکیه به تشنه لب کرده بودم شوهرم داغونتر ازمن بود ومن شده بودم سنگ صبور.

مبارزه کرده با زند گی با خانواده شوهر با همه .... درسم را تمام کردم و دخترم را بدنیا آوردم تنهایی بزرگش کردم با اینکه با مادر شوهرم یکجا زند گی میکردم ولی حتا یک روز دخترم را نگه نداشت هر روز میبردمش خانه مادرم هر چی خانواده شوهرم  جلوی پام سنگ انداختند که ترک تحصیل کنم مقاومت کردم ودرسم را خواندم

 

کار گرفتم  در همان اول برای شوهری با طلا هام سر مایه درست کردم ومغازه راه انداختم زندگی میگذشت هر چند با سختی ولی شوهرم را دوست داشتم واو هم مرا .

نمیتوانم بگویم عاشقش شدم وهستم که فکر میکنم عاشقی چیز دیگری باید باشد که من هرگز طعمش را نشیدم ولی باهم خوب بودیم وخوشیم

خدا راشکر با حقوقی که من میگرفتم یواش یواش زمین خریدیم و پارسال ساختیمش یک خونه نقلی و خوشکل از خانواده شوهر هیچ کس کمک مان نکرد من آدم کینه ای نیستم ولی به شدت از همه شان متنفرم

آنها یک دختر مظلوم وبی کس را گیر آورده بودند که نه مادرش توان مقابله با آنها را دارد ونه کس وکار دیگه تا توانستند بمن ظلم کردند

از همه بدتر دوتا آتیش پاره خواهر شوهر های مجردم که اگر من حتا آرایش میکردم آنها از حسادت میمردند آخه هر دوتا از من بزرگتر بودندوحتا یک خواستگار هم نداشتد

خدا را شکر الان در خانه مستقل که مال خودمه با دخترک چهار سال ونمیه وشوهری که قسم میخوره عاشق منه وهر روز عصر انقدر دلتنگم میشه که اشکش در میاید زندگی خوبی دارم خدا را شکر شغل خوبی هم دارم با درآمد خیلی خوب(800)دلار که هر کسی ندارد و مبلغ قابل توجه ایی استو

سختی های زند گیم تمام شده خانواده خودم در آسایش بسر میبرند از پدرم ثروت خوبی بجا مانده برادرهایم بزرگ شدن وکار وکاسبی خوبی دارند خواهر بعدی من هم ازدواج کرده وزندگیش عالیه

پنج نفراز ما خواهر وبرادرها  مدارک خوب تحصیلی  داریم  همه حسرت زند گی مارا میخورند شوهرم با خانواده اش رفت آمدش را کم کرده چون میبیند که هر وقت تا میرویم یک مشکلی را خلق میکنند.

اصلا خانواده من شده اند خانواده او.

مادر شوهرم مرا دوست دارد زن خوبیه ولی خیلی دهن بین و حرف گوش کن دختر هایش  میباشد انها تنها با من مشکل ندارند که دمار از روزگار جاری من هم درآوردند

کاری با کارشان ندارم ولی میدانم که تلخترین روز های زندگیم را در طبقه پایین خانه پدر شوهرم سپری کردم

میشد که روزهای اول ازدواجم با همان فقر اقتصادی شیرین باشد ولی نگذاشتند

اصلا نمیخواستم این چیزها را بنویسم گاهی تا شروع به نوشتن میکنی یک عالمه حرف از ناکجای دل آدم میریزد بیرون دست خود آدم نیست

خلاصه الان من زنی هستم در آستانه سی سالگی چه زود رسیدی ای پیری من نمیدانم کودکی ، نو جوانی

وجوانیم را در کجایی این بیست ونه سالگی گم کردم

پ:ن چند روزه نت ندارم به این دلیل پست تولدم را با تاخیر گذاشتم ببخشید

درین خانه کوچک مان به خاطر تاکید های بنده شوهری در حیاط خلوت کوچک خونه یک باعچه که چه عرض کنم یه گلدون درست کرده بود و نشد که ما به مراد دل مان برسیم و گل و گیاه بکاریم و هر روز دستهای مان را گلی کنیم و سر شار از احساس های قشنگ شویم توی این 9 ماه که اینجا زنده گی میکنیم

 تا اینکه دو روز پیش در عین آشپزی آهی سوزناکی از اعماق وجود کشیدم و به شوهری گفتم تو هم که فقط بلدی قول بدی این از باغچه مان که رنگ گل را ندید و این هم از گلدانهای خالی من .

ای کاش میدانستم تو اینقدر امروز فردا میکنی حد اقل یک باقالی، ماشی ،گشنیزی چیزی خودم میکاشتم حد اقل سبز میشد

که یک باره شوهری به رگ غیرتش خورد رفت دنبال گل، بعد از یک ساعت با یک عالمه گل های ناز ورنگارنگ و گلدانهای پر از گل با شوهر خاله اش که گلکار است اومد خانه و بیل به دست شروع کرد.....

 الان من هر گوشه خونه ام پر از گٌله ومن غرق در رویاهای چندین ساله ام

الان هر روز گل آب میدم الان هر روز دستهایم گٍلی میشود

شاید یک روز ازین باغچه و این گلها عکس هم گذاشتم اگر این مشغله های کاری بگذارد.

پی نوشت: چقدر گٌل و گٍل گفتم خودم هم قاطی کردم