سلام دوستان خوبم وزندگی داره میگذره
یک روزش خوبه یک روزش نیست بهر حال میگذره
کلارس رانندگی من دوره اش تمام شد فقط دو روز دیگه مونده وآن دو روز را نگه داشتم برای روز قبل از امتحان
هنوز فورما ها نیامده ومدتی طول میکشه تا فورمه بگیریم وامتحان بدیم
در کل خوب پیشرفت کردم از خودم راضی ام
شوهری که همیشه اینقدر غر میزد وهمیشه اعتماد بنفسم را صفر میساخت الان راضیه همین امروز صبح دیدم ساعت پنج صبح بیدار شده اول یک غلتی(غلطی)؟ زدم گفتم شاید بره دوش صبح گاهی ولی دیدم نرفت, رفت تو پارکینگ وسیگاری کشید وآمد داخل دهلیز(هال ) داره با لب تاپ ور میره
باز دو روزه سر سنگینیم سر موضوعی میگیم بعدا چه موضوعی
بعد دیدم خوابم نمیاد داخل اطاق خواب ساعت ندارم از صداش بدم میاد گفتم شاید 6 :30 باشه رفتم داخل دهلیز دیدم 5 :15 دقیقه هستش کنارش دراز کشیدم
موهایم را نوازش کرد ولی باز چون من شب قبل زیاد محل نداده بودم الان دیگه نوبت او شده بود
(ما زن وشوهر همیشه اینجوریم نوبتی کلاس میذاریم) گفتم بریم رانندگی که اون هم که همیشه از خداشه گفت بریم بچه را بیدار کن
دلم نمیامد, دخترک خواب خواب بود ولی اگر نمیبردیمش ممکن بود بیدار شه بترسه
بیدارش کردم دیدم آقا در پارکینگ را باز کرده میگه بشین خوب کوچه ما خیلی کوچیکه و به سختی میشه ماشین را بیرون کرد گفتم نمیتوانم گفت حالا بشین که خدا را شکر نشستم وقشنگ ماشین را بیرون کردم ورفتیم رانندگی ترسم ریخته دیگه نمیترسم تا یکی را ببینم دست پاچه نمیشم
هر چند که همچنان شوهر یک ریز حرف میزد دنده عوض کن بنداز به گیر یک , به گیر دو , حالا بپیچ , اشاره را بزن
نرو وسط سرک(خیابان)ووووو
ولی من بی خیال راهم را میرفتم وچون ضبط را هم روشن نمیکرد که حواست پرت میشه من بلند با خودم میخوندم
هوا عالی بود وبازار جاده ها هم نسبتا خلوت هر چند بچه های مدرسه ای گروه گروه بدون توجه از خیابانها رد میشدند
رفتم یک شاهراه را طی کردم از دور فلکه چرخیدم آمدم به یک جاده خیلی شلوغ وخلاصه از جاهای که فکر نمیکرد قشنگ رانندگی کردم پیچیدم داخل کوچه خودم که چند گولایی داره وخوب راضی بود
آخر سر میگه خوبی فقط باید زودتر اشاره سمت که میری را بزنی وقتی هم که میپیچی باید آیینه بقلی را نگاه کنی
باورم نمیشه دارم رانندگی میکنم حس خیلی خوبیه
برای شما شاید عادی باشه با آن همه خانم راننده ولی اینجا مثل طیاره(هواپیما) به هوا کردنه رانندگی خانم ها
انشالله امتحان را هم بدم و لیسانس(جواز رانندگی) بگیرم
آهان میخواستم بگم چرا ناراحتیم
دو شب پیش من شویت پلو پخته بودم و آقا هم از مغازه باشگاه میرفتند زنگ زدم گفتم شام شویت پلو پختم سر راهت یک دانه ماهی بزرگ پخته هم بخر بیار (ماهی هاش خیلی خوش مزه است از بوی ماهی خام بدم میاد)
گفت چشم فقط من باشگاهم وساعت نه شب میام
ساعت 9 نیم زنگ زد که یکی از دوستاش که تازه از آلمان آمده براش زنگ زده ومیرود که اورا ببیند وتا نیم ساعت دیگه میاد دخترک گشنه اش شده بود باکمی قیمه که از قبل داخل یخچال بود براش غذا دادم ومنتظر
یک آن دیدم خواهرم عجول لازمه بازم بگم که باهم همسایه ایم؟
زنگ زد که بیا خونه ما ومن با تعجب پرسیدم که چرا گفت شوهرت اسمش را گفت برای شوهرم زنگ زده که من جای میرم یا فلانی راببرید به خونه مادرش یا بیایه خونه شما تنها نباشه
عصابم خورد شد خوب به خود من میگفتی چرا من باید از خواهرم بفهمم که امشب نمیایی براش زنگ زدم گفت همینطوری من میرم جای خیلی اصرار کردند توبرو خونه خواهرت تنها نباشی من حتما میام ولی نمیدانم کی .
عصاب نداشتم از طرفی گشنه بودم رفتم یک چند قاشق برنج خالی خوردم لباس پوشیدم (ما رسم نداریم جلو داماد مان (شوهر خواهر) با لباس بی حجاب باشیم حتا شال یا رو سری هم میپوشیم
خوب رفتم خونه خواهر دیگه خسته با خودم فکر کردم من از صبح تا شب با مانتو ولباس معذب اقلا چند ساعتی که خونه ام دوست دارم راحت باشم پایم را دراز کنم سخته برام چهار زانو بشینم با شال ولباس (اینجا اکثرا مبل ندارند ویا اگر هم دارند داخل پزیرایی برای مهمان های خاص دارند)
دیگه شوهر خواهر که گویا فهمیده بود من راحت نیستم باید پاهایم را دزار کنم رفت خوابید وخواهر هم دوتا تشک(؟)کنار هم انداخت ومن و دخترک هم دراز کشیدم با همان لباس معذب (بیشتر از همه به خاطر این ناراحت بودم که میدانستم این دوستانش حل زهر ماری اند وشوهر که مدت هاست لب نزده امشب اغفالش میکنند ومیخوره نمیدانم چرا این همه حساسم من)نمیدانم خواب بودم یا نه که دیدم زنگ مبایل بلند شد جواب دادم گفت من آمدم خونه ام در را باز کن بیام دخترک را ببرم
در را باز کردم دخترک را بغل کرد وبدو ن اینکه خواهر وشوهرش بفهمند رفتیم خونه(فرداش خواهرم میگه صبح ما زود بیدار شده بودیم برای اینکه مزاحم تو نشی تا ساعت 7 از اطاق بیرون نشدیم وقتی بیرون شدیم دیدم تو نیستی)
از کنارش که رد شدم دیدیم بله حدسم درست بوده دهنش بوی گند میده دیگه معلومه که نمیتوانم روی خوش نشان دهم در همچین مواردی رفتم لباس خواب پوشیدم وروی تخت دراز کشیدم گفت من برم یک دوشی بگیرم
داخل حمام داشت حلقش را پاره میکرد بس که اخ و اوخ میکرد فکر میکرد میتونه با این کار های بوی گند ش را کم کنه
دیگه آمد با فاصله پشت سرم دراز کشید وصورتش را دور نگه میداشت فقط با دستاش کمرم را گرفت محل ندادم
دیدم پشتش را بمن کرد وخوابید اینجور وقت ها به شدت ازش بدم میایه نمیدانم چرا دست خودم نیست
فرداش هم محل ندادم سر ظهر زنگ زد که حالم را بپرسه وداشت چاپلوسی میکرد
عصر آمد دنبالم بازم رفتارم تغییر نکرده بود آخه چیکار کنم میدانم اینطور رفتار ها چیزی را عوض نمیکنه ولی دست خودم نیست
دیروز عصر حمام کردم ویک شلوار کش سیاه(توجه کردید ما به سیاه نمگیم مشکی وبه سرخ نمیگیم قرمز؟) پوشیدم با یک یخن قاق(ما میگیم یخن قاق از اونهای که شبیه پیراهن های رسمی آقایان است )تازگی ها اینجا مد شده پوشیدم
آرایش کردم و موهایم را همچنان گذاشتم خشک بشه در هوای محیط خیلی کم سشوار میگریم فقط وقتی که عجله داشته باشم ویا هوا سرد باشه
برای شب هم همان شویت پلو شب گذشته را داشتیم او هم آمد ودوش گرفت دوست داشتم قهر را خاتمه بدم که اینبار جناب کلاس گذاشتن را شروع کرد من هم دیگه حوصله نداشتم
خوب دیگه امروز عصر که برم باید پایان دهم این جنگ سرد را
وگرنه به نقص همه مان تمام میشه (طولانی که بشه یهو آقا قاطی میکنه)
نمیدانم چرا اینقدر پر حرف شدم ببخشید دوستان گلم
پ:ن دوستی از من پرسیده بود اینجا چطوره خوردن زهر ماری آزاده یا چطور اینجا دولتش زیاد جدی نمیگیره نه که نگیره ولی خیلی راحت با پول حلش میکنند یعنی مثل کشور شما سخت گیر نیست ولی بین مردم یک چیز به خیلی بدی به این موضوح نگاه میکنند به خاطر همان مسئله گناه ودین وهمچنان عرف حتا بدتر از کشور شما
ولی بد بختانه داره بین جوانان به شدت مرسوم میشه .