درد های پنهان جامعه من

خواهشاْ اگر طاقت دیدن وشنیدن این طورخبر ها را ندارید نخوانید

این  اتفاق شوم جمعه شب گذشته در شهر من رخ داده عمق فاجعه را شما حدس بزنید

 

 

ادامه نوشته

روز مره

آمدم تیتر وار از خودم خبر بدم برم

اول:  اینکه برادر شوهر که گفته بودم رفتیم براش خواستگاری(در مورد رسم ورسومات خواستگاری اینجا بعدا مینویسم) بسلامتی نامزد شد وحالا شدیم سه تا جاری

من شدم وسطی یکی بزرکتر این یکی هم کوچیکه

دوم:  اینکه بلاخره به قول یکی از وبلاگ نویس ها وزغ زشتی  که توی گلویم داشت دست وپا میزد را قورت دادم

مدرک دیپولمم را گرفتم وآن قضیه گم شدن منوگراف(پایان نامه) هم بخیر تیر شد ومنو گرافم پیدا شد

سوم : خواهرم عجول از هند برگشت با کلی خوشحالی و سوغاتی برای ما

چهارم : فردا به خونه یکی دیگه از همکلاسی ها دعوتیم و یک دور همی صمیمانه منتظر ماست

پنجم : به شدت سنگین شدم واز همه غیر قابل تحمل تر ورم زیادی است که در ناحیه دست وپا وصورت جمع میشه و حسابی بی ریخت مان کرده اصلا راه رفته نمیتوانم ومن نمیدانم چطور سر دخترک ماه نهم هر شب یک ساعت پیاده روی میکردم؟

دیگه همین ها با کمی ناراحتی وناز همسر جان که دیشب تا از حمام آمد من با نهایت شلختگی و خسته گی خواب رفته بودم وگویا همسر جان با خودش پلانهای داشته که تیرش به سنگ خورده والان ازم دلخوره  باید از دلش در بیارم

در پایان خدایا! بار الها! چی میشد این مرد ها هم حد اقل یکی یک شکم میزاییدند آنوقت از دل ما خانما خبر داشتند  شایددددددددددد درکمان میکردند؟؟؟؟؟؟؟؟

پراکنده گویی

سلام دوستان

ممنون این همه لطف توجه تان چقدر خوبه دوستانی داری که ندیده دعایت میکنند کامنت های پست قبل خیلی به من حس خوبی داد شرمنده سرفرصت تایید میکنم

این هفته خیلی سرم شلوغ بود

چند تا اتفاق که افتاده را سر سری میگم میرم

اولی اینکه دو روز پیش سر خوش موتر ( ماشین) را روشن کردم وحرکت کردم

داشتم از چهار راه رد میشدم که از یک جاده اصلی ویک جاده فرعی تشکیل شده بود من از جاده فرعی میخواستم وارد جاده روبرویی شوم

وسط سرک(خیابان) منتظر بودم تاکسی رد بشه که یکباره دیدم دو نفر روی شیشه ماشین من اند ولیز خوردند وافتادند پایین به همین سرعت یعنی دقیق یادمه پام روی ترمز بود

دیگه سکته را زدم موتوری دو پشته سوار  از جاده اصلی با سرعت میخواهد رد شود وموتر مرا به این گنده گی نمیبیند ودرست میخورد وسط دروازه جلو ماشین یعنی دست چپ من وقتی دیدم دقیقا هر دوتا روی شیشه ماشین من بودند

خلاصه بگم یکی بلند شد واون یکی که جلو نشسته بود به همان پایین ماشین دراز به دراز افتاده بود وبخودش میپیچید

عاجل به همسر زن گ زدم وخبر دادم ترافیک سنگین شد ومن مجبور شدم از جایم بروم کنار پارک کنم

ولی خدا را شکر وقتی ترافیک رسید وصحنه را دید همراه با شاهد ها همه به این نتیجه رسیدند که مقصر موتر سوار بوده

ومهم تر از آن هزار بار خدا را شکر که هیچ چیزی شان نشده بود فقط کمی بدنشان کفته شده بود

یعنی حالا که فکر میکنم اگر توی اون صحنه من خون میدیدم قلبم از کار میافتاد

که همسر با دوتا از دوستاش که قومندان اند (نمیدانم شما چی بهش میگید حالا مثل همان سرهنگ  یا همین طور نام ها که در دولت کار میکنند) آمد

ترسیده بود که خدای نخواسته طرف مرده باشه ومن با این وضعیت برم زندان

اینجا یک قانون بدی که داره اینکه هر وسیله که  بزرگتر باشه مقصر شناخته میشه .

خلاصه پسر های موتر سوار چیزشان نشده بود خدا را شکر ولی ماشین من شده بود اوراق

بدتر از همه اینکه ما اینجا هیچ بیمه نداریم نه  مالی نه جانی  چیزی که اینجا وجود نداره بیمه است

شیشه جلویی ترک ترک

دروازه جلویی بسته نمیشد خلاصه قر و چقور شده بود مبلغ زیادی هزینه روی دست مان ماند

به قول همسری فدای سرم همینکه من سالمم واون دوتا موتر سوار سالم در رفنتد از همچین تصادفی هزار بار شکر... فردایش همسر گفت بازم میخواهی با ماشین بری گفتم بله اگر نرم ترسش توی دلم میماند ودیگه پشت فرمان نمینشینم  این بود که با چشم سفیدی دوباره دارم رانندگی میکنم البته من اصلا درین تصادف تقصیری نداشتم ولی بهر حال خیلی ترسیده بودم

خبر دیگه اینکه دیروز جاری بچه اش بدنیا آمد زنگ زد بمن که میایی من هم با اینکه میترسیدم بروم روحیه ام

ضعیف شود آخه سر بارداری دخترک اینطوری شد رفتم داخل زایشگاه ودیگه تا بچه خودم بدنیا آمد هر شب

کابوس میدیم

توی رو درواسی موندم با اینکه همسر گفت نرو دلم براش سوخت بیچاره مادر نداره ویک خواهر داره اون هم خیلی

بی دست وپا رفتم و خدا نشان تان ندهد با چنان صحنه های وحشتناک زایمان. طبیعی روبرو شدم که باز نزدیک بود سکته را بزنم

دیگه رسما دست هایم میلرزید ودندانهایم به هم میخورد از ترس جیغ وفریاد های زنان زایو

گفته بودم اینجا هشتاد درصد زایمان ها .طبیعی است وبدتر از همه تعداد  زیادی داخل یک اطاق هستند

خدا را شکر جاری زود بچه اش دنیا آمد یک دخترک سفید باصورت گردالو کلی کمک کردم جاری دستش ر ا سرمن کشید که خدا نجات خیر ترا هم به خوبی بدهد وپسرکت دنیا بیاد سالم وصالح ...

اینجا همین که زایمان کردی اگر مشکل خاصی نداشته باشی بعد از دو ساعت مرخص میکنند تا عصر جاری را به خونه اش بردیم

دیگه خسته بودم همسری هم دختر را آورد ودیدم دور برش شلوغ شده من خدا حافظی کردم آمدم خونه  به کرسی دراز کشیدم

دخترک بغض کرده که من نه خواهری دارم نه برادری که باهاش حرف بزنم با عروسک هایم هم هرچی حرف میزنم آنها جواب نمیدهند کلی آبغوره گرفت نازش کردم وگفتم نی نی تو داخل شکم منه صبر داشته باش دنیا میاد

شب هم بعد از شام مهمان آمد وتا 12 بودند من دیگه از جایم بلند شده نمیتوانستم از خسته گی

یک مسئله که چند روزه کل انرژی مرا گرفته اینه که من تازه بعد از سه سال که از فراغت من میگذره حالا به هوس افتادم برم مدرکم را بگیرم

رفتم دانشگاه وپی گیر مسئله شدم که دیدم بدبختی پایان نامه من که همان موقع تمام شده بود ودفاع کرده بودم ازش ارائه شده بود وتمام الان به سیستیم نرسیده ونمره اش معلوم نیست

با امروز که رسما به مرز دیوانگی رسیدم از این بر اون  بر رفتن  نتیجه این شد که اصلا پایان نامه من از بیخ وبن گم شده وباید دوباره ازش پرینت بگیرم ودوباره مراحلش را طی کنم خدا را شکر باز سافتش را دارم .

فاصله از دم دروازه دانشگاه تا ساختمان دانشکده ما راه طولانی وناهمواریست از رفت آمد با این وضعیت مردم وزنده شدم

وآخر سرهم تمام تلاش آن همه مدت من شده کشک

امروز سر برگشت گریه ام گرفت و به شدت گریه کردم اصلا هیچ کمک وهمکاری با من نکردند با وجود اینکه اکثرا از استاد های خود من بودند و وضعیت جسمی مرا هم دیدند

نمیدانم چیکار باید بکنم من پایان نامه ام را ارائه کردم دادم دست شان الان میگویند گم شده این وسط تغصیر من چیه  کفرم درآمده بود کلی حرص خوردم نمیدانم چی میشه امروز که رفتم خونه باید گل گاو زبان دم کنم بخورم این چند روزه به بهانه های مختلف کلی حرص خوردم تشویش کردم اعصابم خورده.

چهار روزه تا 12 از رئیس مرخصی ساعتی میگیرم ولی نتیجه هم اینکه هیچ ...

دیگه دارم روز های سخت بارداری را میگذرانم شب ها خواب درست وحسابی ندارم انرژیم کم شده

بیشترین درد ها هم در قسمت کمر وکشاله ران ها ولگن خاصره من است به قول گلابتون بانو رسما مثل پیر زنها ناله میکنم از درد

تصمیم گرفتم ماه هشت را هم همینطوری بیام سرکار با وصف اینکه ما فقط سه ماه مرخصی زایمان داریم اگر از الان نیام همینکه بچه دنیا آمد باید بیام که هم هوا اینجا سرده وامکانات نداریم وهم بچه کوچیک را چیکار کنم

گاهی میگم کار را ببوسم وبزارم کنار گاهی میگم همین اندک حقوق هم الان کلی کمک خرج زندگی ماست هنوز نمیدانم باید چیکار کنم

همسر هم انداخته گردن خودم میگه هر طور صلاح میدانی ببینم چی میشه

مثلا خیر سرم میخواستم سر سری از خودم خبری بدهم نمیدانم چرا مدتیست به شدت نیاز به حرف زدن دارم نمونه اش همین پست های درازی که مینویسم

مهمانی+ خوشحالی

خدا را هزار بار شکر به آرزوم رسیدم

نخندید شما را به خدا گاهی همچین مسایل کوچکی میشه آرزوی آدم

دیشب مادرم و خواهر برادرهام آمدند خونه ما

عصر پنجشنبه رفتم خونه مادرم واز مادرم خواستم جمعه شب بیایند خونه ما اول قبول نکرد وگفت باز میاییم جمعه کلی کار داریم گفتم خوب کار هایتان که تمام شد شب بیایید

صبح روز جمعه طبق معمول دیرتر بیدار شدیم وصبحانه خوردیم بعد من همچنان کسل در کرسی دراز کشیده بودم دیدم اینطوری نمیشه

بلند شدم کمی خونه را مرتب کردم و یک دوش گرفتم موهایم را خشک کردیم وآماده شدیم با دخترک رفتیم خرید همسر رفته بود دکانش.

رفتم به سوپری محبوبم و کمی پیاز وکچالو(سیب زمینی) ، شکر ، مایع دست شویی، ماسع ظرفشویی، اسفناج ، سبزی خوردن ، بعضی خرت وپرت های دیگر را خریدم آمدم خونه

برای چاشت(نهار) همسر هوس آش کرده بود شروع کردم هم آش پختم وهم خرید هایم را جابجا کردم اسفناج ها را پاک کردم ...و

نزدیک های ظهر تا همسر نیامده به مادرم زنگ زدم و دوباره دعوت شان کردم

که خدا را صد هزار مرتبه شکر قبول کردند

نهار خوشمزه را خوردیم وبه همسر هم گفتم که شب مهمان داریم و حس کردم خوشحال شد .

قرار شد برای شب (کیچیری گوشت لند) یک غذای که قبلا هم گفته بودم درست کنم با تکه کباب و اسفناج ، کدو تنبل ( ازین کدو های بزرگ که زنگش زرده)

وانواع ترشی های دست ساز خودم با ماست وسلاد ریز ریز و خیار شور سلاد

چون مادرم خیلی اصرار کرد که خودت را به زحمت نندازی با این وضع

کمی آمادگی گرفتم دیدم همسر اصرار داره که بیا کنارم دراز بکش تا بخوابیم یک ساعتی در کرسی گرم خوابیدیم من زودتر بیدار شدم وشروع کردم به آشپزی کردن همه چیز در خانه بود وچیز خاصی لازم نبود از بیرون بگیریم

خواهرم عجول رفته هندوستان جاش خالی بود زنگ زد وبا هاش حرف زدیم

شب خیلی خیلی خوبی بود وکلی خوش گذشت همه دور هم دور کرسی نشستیم چایی خوردیم با آجیل ، شام خوردیم  بعد از شام  برادر هام با همسر شروع کردند  به پر بازی(ورق بازی) ومن وخواهر ها ومادرم هم نشستیم فلیم های عروسی مرا دیدیم ومیوه خوردیم ودوباره باز چای

کلی خندیدم  به رقص ها طرز لباس پوشیدن ها آخه میدانید هر چند سال مدل ها فرق میکنه البته از عروسی ما فقط هفت سال میشه

آنقدر خندیدم که اشک ها از گونه هام سرازیر شده بود

مدتها بود اینطوری نخندیده بودم هی به جمع نگاه میکردم وهی ته دلم خدا را شکر میگفتم برای دخترک هم خیلی خوش گذشت

همسر هم خوشحال بود وکلی سر ورق بازی با همدیگر بحث سر وصدا میکردند و میخندیدند

تمام خرید های را  که تنهایی برای فینگیل کرده بودم  برای مادرم وخواهر هام نشان دادم

ومادرم نظرش این بود که زیاد خریدی لباس بچه زود کوچیک میشه لباس های فینیل را دیدم وهمه با هم کلی ذوق کردیم

خواهر هام همه ظرف های را شستند و حتا میخواستند خونه را هم جارو کنند که همسر نگذاشت گفت خیالتان راحت این کار منه نمیگذارم خواهر تان جارو کنه

ساعت 11 شب رفتند وما هم خوابیدیم

وقت خواب بهترین احساس دنیا را داشتم

صبح به شدت خسته بودم خونه کمی بهم ریخته است وظرف ها را هنوز جابجا نکردم برای شب هم کلی غذای آماده دارم

با اینکه کسالت های حاملگی داره روز به روز بیشتر میشه ولی حس خیلی خوبی دارم

آن غصه که مدتهاست در عمیق ترین گوشه قلبم خزیده بود الان احساس میکنم ذوب شده

نزدیک به هشت ماه این کدورت ادامه داشت امیدوارم هیچ وقت دیگه اتفاق نیفتد باید خیلی مواظب باشم

این مدت احساس کردم که من از چه نعمتی برخوردار بودم وقدرش را نمیدانستم

میترسیدم برادرهام مخصوصا این دوتا کوچیکه که تازه جوان شدند وکله شخ اند نیایند خونه من ولی خدا را شکر اینطور نبود

برادرهام بچه های خیلی خوبی اند بزرگه 24 سالشه دوتا کوچیکه یکی 20 سالشه یکی 18 سالش

ولی خیلی منطقی تر از همسرم رفتار میکنند

به تربیه شان افتخار میکنم

بی اندازه ممنون دوستانی هستم که درین مدت دلداریم دادند وبرام انرژی مثبت فرستادند

چی خوبه که اینجا را دارم ومیام شادی ها وغصه هایم را با شما تقسیم میکنم

دوستتان دارم عزیزان

من حالم خوبه

من اما امروز حالم خوبه

اقا فینگیل ما هم سلام داره خدمت خاله ها

دخترک هم خوبه

روابط من وآقای همسر هم خدا راشکر خوب خوبه

تا هنوز میام سرکار  اینطوری بیشتر مصروفم وروزها برام زودتر میگذره

روز جمعه صبح داشتم یک غذای خوشمزه محلی را میپختم به نام (کیچیری گوشت لند) اگر فرصتی پیش آمد در موردش مینویسم

که دیدم همسر زنگ زد که آمده شو بعد از ظهر میریم خواستگاری

پرسیدم برای کی؟ اول با شوخی گفت  برای من که دیدم نه یعنی شنیدم از آن طرف گوشی صدای خنده مادر شوهر ....و

گفت برای یونس (برادر شوهرم)

دیگه چند دقیقه بعد زنگ زد که میریم گل و شیرینی بگیریم تو هم آماده باش میام دنبالت

تا آماده شدم دیدم با خواهرش که معرف حضورتان است(بشکه زهر مار)  وخود برادرش همین که میخواد داماد شه وخواهر زداه هاش دختر پسر  خواهر شوهر بزرگه آمدند رفتیم و گشتیم یک گل خوشکل به رنگ کرم وسفید خریدیم و خواستیم که بقیه را برسانیم ساعت یازده قبل از ظهر بود

همسر گفت بریم داخل یک سلامی بکنیم من هم قبول کردم رفتیم دیدم همه خواهر شوهر ها هستند ویک بساطی خلاصه مادر شوهر گفت نرو تو هم باش گفتم نه من باید برم هم میخام دوش بگیرم وهم کار دارم

همرا با دخترک وهمسر آمدیم خونه من زودی بقیه کار پخت غذا را تمام کردم وبرنج را گذاشتم دم بکشه خودم پریدم حمام

همسر هم با دوستش رفت بیرون برای خودش کفش بگیره 

راستی همان اول صبح خواهرم مهربان زنگ زده بود و مارا دعوت کرده بود خونه مادرم یک غذای هوسانه درست کرده بودند

که من قبول نکردم گفتم  برای خودمان کیچیری پختم  بعد از ظهر هم میریم جای نمیشه بیایم

آخه میدانستم همسر نمیره دیگه دیدم دل خواهرک شکست وچیزی نگفت

مثل همیشه قلب من هم  شکست ولی ریزه هایش را ریختم توی خودم به همسر هم اصلا نگفتم خواهر م امروز مارا دعوت کرده بود گفتم باشه سر فرصت میگم

از حمام بیرون شده بودم وکمی هم ارایش کرده بودم  تن پوش حوله داشتم غذا را میکشیدم که دیدم در  میزنند همسر رفت در را باز کرد دیدم برادر دومی من است خدا را شکر همسر دعوتش کرد واو هم آمد داخل

مادرم از همان غذای هوسانه یک دیس برایم فرستاده بود

برادرم نشست ومن هم غذایم را کشیدم گفت من سیرم وخیلی غذا خوردم براش میوه آوردم وما هم شروع کردیم به خوردن غذا

برادرم رفت ما هم سریع آماده شدیم ورفتیم خونه مادرشوهر وهمه تا جمع شدند  ساعت شد سه

با سه تا موتر(ماشین) که دوتا را برادر شوهر هایم بردند ویکی هم ماشین خودم بودرفتیم

حالا این هم بگم که خانواده شوهر شنیده بودند ولی اولین بار بود که میدیدند وبا من سوار ماشینم میشدند هوا هم به شدت بارانی وابری بود

دیگه رفتیم خواستگاری ومن یکی که اصلا دختر را نپسندیدم (در مورد مراسم خواستگاری اینجا باید یک پست جدا گانه بنویسم)

سر برگشت باران میبارید شدید داخل ماشین هم شلوغ شیشه ها بخار کرده بود ومن هم چون اولین بار بود در بارش باران داشتم رانندگی میکردم تنظیم بخاری واین حرفایش را نمیدانستم از طرفی شب شده بود وتاریک

دیگه بسم الله گفته آمدیم ته دلم میترسیدم که الان نزنم به یکی جلو این قوم شوهر آبروم بره که خدا را شکر بخیر رسیدیم

شب هم نشستیم وهمه دور هم در مورد خانواده دختر وخودش این جور مسایل حرف زدیم وشام هم طبق معمو ل خانه مادرشوهر غذا  حاضری بود چیپس وسوسیس با سالاد

جارییم البته رفت خونه اش 10 روز دیگه مانده به زایمانش داره بچه چهارمش را دنیا میاره خونه اش نزدیک خونه مادر شوهر است حالش خوب نبود

سر برگشت من رانندگی میکردم جاری هم جلو  نشسته بود دو تا حامله

وقتی رسیدیم خواهر شوهر بزرگه میگه من همش ته دلم فکر میکردم که اگر خدای نخواسته تصادفی چیزی بشه دو تا حامله فردا تیتر روزنامه ها میشه

اخر شب برگشتیم خونه خودمان

شوهر ولی خیلی شارج بود من هم ته دلم به روز های فکر میکردم که میرفتیم خونه مادرم وروابط عالی بود وهی اه میکشیدم

بین اختلاط هایشان همسر یک بار یک حرفی زد که دلم خیلی شکست ولی براش چیزی نگفتم

این دختری که رفتیم خواستگاریش مادرش فوت شده

تا این را شنید به برادرش گفت حتما بگیرش ما به مادر شوهر میگیم (خشو) گفت اینکه خشو نداری یک نعمته

که جاریم گفت خجالت بکش خشو چیکار کرده به شما ؟ همین خشوی تو برات چیکار کرده من ولی چیزی نگفتم

خانواده شوهرم از مشکل شوهر با خانواده ام چیزی نمیدانند

وخوب چون همسر ازین نوع چرت وپرت ها زیاد میگه حرفش را جدی نگرفتند ولی دل من داشت از ناراحتی میترکید 

با همه اینها به رویم نیاوردم ونخواستم حال خوش ما خراب شه گفتم بزار یک فرصت خوب پیش بیاد براش میگم حق نداری جلو خانواده ات این طور حرف بزنی

فردایش سر کار حالم خوب نبود وهمسر هم سرما خورده زنگ زد که رخصتی بگیر بیا خونه

من هم رخصت گرفتم وآمد دنبالم رفتیم خونه فردا قراره خواهرم عجول همانکه شوهرش کاناداست به خاطر یک سفر کاری بره هند

کمی ازم پول طلب داشت باید این پول را میبردم براش

نزدیک به یک ماه بود نرفته بودم خونه مادرم

از دفتر که رفتیم خونه تا هنوز یکریز وقشنگ باران میبارید وهوا هم بد رقم سرد بود

همسر گفت کرسی را میگذارم وبا کمک همسر کرسی گذاشتیم منقل برقی را زدیم به برق وبعد از نهار هر دو تا ما گرفتیم خوابیدم دخترک هم داشت کارتون میدید

ساعت چهار گفت آماده شو ترا میرسانم خونه مادرت  نزدیک شام میام دنبالت

بعد از مدتها رفتم خونه مادرم آنها هم کرسی گذاشته بودند دور هم دور کرسی نشستیم برق رفته بود خواهرم با ذغال آتیش درست کرد و کلی قصه کردیم وچای خوردیم با (شیرپره) شیرینی معروف اینجا

آن یکی خواهرم مهربان هم داشت آشپزی میکرد

دیگه همسر آمد دم خونه شان وبرام میس کال زد

بلند شدم که بروم همه مانع شدند ومادرم گفت شام بمانید غذا پختیم گفتم نه نمیشه باشه یک وقت دیگه سریع چادرم را پوشیم واز زینه ها(پله ها) پایین شدم

نمیخواستم بمانم که همسر  منت بگذارد سرم که خودت را تلپ کردی برادر شماره دوم من زودتر از من رفت پایین  وبزور همسر را آورد بالا

خیلی خوشحال شدم وته دلم هی خدار ا سپاسگذاری میکردم

همسر بعد از تقریبا چهار ماه که از آن شب کذایی میگذشت آمده بود خونه مادرم والان در کرسی نشسته بود وچایی میخورد

البته با اخلاقی که مادرم داره زیاد گرم برخورد نکرد حتا هنگام احوالپرسی رویش را آنطرف کرده بود ولی خوب غنیمت بود

همسر فرنی گرفته بود از بازار با هم خوردیم

بعد از چایی همسر رفت که لباسش را عوض کند

(همسرم معمولا لباس همان شلوار یا به قول ما پتلون را با پیراهن میپوشد )

رفت که لباس افغانی بپوشد تا  آمد من ته دلم هی سیر وسرکه میجوشید که مبادا برای  شام نیاید

که خدا را شکر آمد

دور هم بعد از مدتها شام خوردیم وخوش گذشت

ساعت 8 شب همسر گفت بریم ومن هم خستگی را بهانه کردم ودیگه بلند شدیم نخواستم بیشتر ازین به همسر فشار بیارم

شب قشنگی بود اصلا پیش بینی نکرده بودم خدایا هزار بار شکرت

آمدیم خونه زیر کرسی گرم نشستیم فیلم نگاه کردیم تخمه هندوانه  خوردیم با چایی آخرش من رفتم حمام کردم وکنار بخاری لاک زدم وخوابیدیم

صبح که بلند شدم حالم خیلی خوب بود

پرودگارا بمن آرامش عطا کن ودیگه برام غصه نده تا این نی نی من بچه آرام سالمی دنیا بیاد

البته وقتی همه چیز ختم بخیر میشه که مادرم اینها هم به خانه ما بیایند ویک شام دور هم باشیم

که انشالله این اتفاق هم میافته خدا بزرگ ومهربان است

این روز ها در لابلای آرزوهای خورد بزرگم یکی هم بهتر شدن رابطه همسر ومادرم است برایم دعا کنید

وانرژی مثبت بفرستید که سخت محتاج دعام

میدانم خیلی نوشتم

پر گویی ام را ببخشید