من اما امروز حالم خوبه

اقا فینگیل ما هم سلام داره خدمت خاله ها

دخترک هم خوبه

روابط من وآقای همسر هم خدا راشکر خوب خوبه

تا هنوز میام سرکار  اینطوری بیشتر مصروفم وروزها برام زودتر میگذره

روز جمعه صبح داشتم یک غذای خوشمزه محلی را میپختم به نام (کیچیری گوشت لند) اگر فرصتی پیش آمد در موردش مینویسم

که دیدم همسر زنگ زد که آمده شو بعد از ظهر میریم خواستگاری

پرسیدم برای کی؟ اول با شوخی گفت  برای من که دیدم نه یعنی شنیدم از آن طرف گوشی صدای خنده مادر شوهر ....و

گفت برای یونس (برادر شوهرم)

دیگه چند دقیقه بعد زنگ زد که میریم گل و شیرینی بگیریم تو هم آماده باش میام دنبالت

تا آماده شدم دیدم با خواهرش که معرف حضورتان است(بشکه زهر مار)  وخود برادرش همین که میخواد داماد شه وخواهر زداه هاش دختر پسر  خواهر شوهر بزرگه آمدند رفتیم و گشتیم یک گل خوشکل به رنگ کرم وسفید خریدیم و خواستیم که بقیه را برسانیم ساعت یازده قبل از ظهر بود

همسر گفت بریم داخل یک سلامی بکنیم من هم قبول کردم رفتیم دیدم همه خواهر شوهر ها هستند ویک بساطی خلاصه مادر شوهر گفت نرو تو هم باش گفتم نه من باید برم هم میخام دوش بگیرم وهم کار دارم

همرا با دخترک وهمسر آمدیم خونه من زودی بقیه کار پخت غذا را تمام کردم وبرنج را گذاشتم دم بکشه خودم پریدم حمام

همسر هم با دوستش رفت بیرون برای خودش کفش بگیره 

راستی همان اول صبح خواهرم مهربان زنگ زده بود و مارا دعوت کرده بود خونه مادرم یک غذای هوسانه درست کرده بودند

که من قبول نکردم گفتم  برای خودمان کیچیری پختم  بعد از ظهر هم میریم جای نمیشه بیایم

آخه میدانستم همسر نمیره دیگه دیدم دل خواهرک شکست وچیزی نگفت

مثل همیشه قلب من هم  شکست ولی ریزه هایش را ریختم توی خودم به همسر هم اصلا نگفتم خواهر م امروز مارا دعوت کرده بود گفتم باشه سر فرصت میگم

از حمام بیرون شده بودم وکمی هم ارایش کرده بودم  تن پوش حوله داشتم غذا را میکشیدم که دیدم در  میزنند همسر رفت در را باز کرد دیدم برادر دومی من است خدا را شکر همسر دعوتش کرد واو هم آمد داخل

مادرم از همان غذای هوسانه یک دیس برایم فرستاده بود

برادرم نشست ومن هم غذایم را کشیدم گفت من سیرم وخیلی غذا خوردم براش میوه آوردم وما هم شروع کردیم به خوردن غذا

برادرم رفت ما هم سریع آماده شدیم ورفتیم خونه مادرشوهر وهمه تا جمع شدند  ساعت شد سه

با سه تا موتر(ماشین) که دوتا را برادر شوهر هایم بردند ویکی هم ماشین خودم بودرفتیم

حالا این هم بگم که خانواده شوهر شنیده بودند ولی اولین بار بود که میدیدند وبا من سوار ماشینم میشدند هوا هم به شدت بارانی وابری بود

دیگه رفتیم خواستگاری ومن یکی که اصلا دختر را نپسندیدم (در مورد مراسم خواستگاری اینجا باید یک پست جدا گانه بنویسم)

سر برگشت باران میبارید شدید داخل ماشین هم شلوغ شیشه ها بخار کرده بود ومن هم چون اولین بار بود در بارش باران داشتم رانندگی میکردم تنظیم بخاری واین حرفایش را نمیدانستم از طرفی شب شده بود وتاریک

دیگه بسم الله گفته آمدیم ته دلم میترسیدم که الان نزنم به یکی جلو این قوم شوهر آبروم بره که خدا را شکر بخیر رسیدیم

شب هم نشستیم وهمه دور هم در مورد خانواده دختر وخودش این جور مسایل حرف زدیم وشام هم طبق معمو ل خانه مادرشوهر غذا  حاضری بود چیپس وسوسیس با سالاد

جارییم البته رفت خونه اش 10 روز دیگه مانده به زایمانش داره بچه چهارمش را دنیا میاره خونه اش نزدیک خونه مادر شوهر است حالش خوب نبود

سر برگشت من رانندگی میکردم جاری هم جلو  نشسته بود دو تا حامله

وقتی رسیدیم خواهر شوهر بزرگه میگه من همش ته دلم فکر میکردم که اگر خدای نخواسته تصادفی چیزی بشه دو تا حامله فردا تیتر روزنامه ها میشه

اخر شب برگشتیم خونه خودمان

شوهر ولی خیلی شارج بود من هم ته دلم به روز های فکر میکردم که میرفتیم خونه مادرم وروابط عالی بود وهی اه میکشیدم

بین اختلاط هایشان همسر یک بار یک حرفی زد که دلم خیلی شکست ولی براش چیزی نگفتم

این دختری که رفتیم خواستگاریش مادرش فوت شده

تا این را شنید به برادرش گفت حتما بگیرش ما به مادر شوهر میگیم (خشو) گفت اینکه خشو نداری یک نعمته

که جاریم گفت خجالت بکش خشو چیکار کرده به شما ؟ همین خشوی تو برات چیکار کرده من ولی چیزی نگفتم

خانواده شوهرم از مشکل شوهر با خانواده ام چیزی نمیدانند

وخوب چون همسر ازین نوع چرت وپرت ها زیاد میگه حرفش را جدی نگرفتند ولی دل من داشت از ناراحتی میترکید 

با همه اینها به رویم نیاوردم ونخواستم حال خوش ما خراب شه گفتم بزار یک فرصت خوب پیش بیاد براش میگم حق نداری جلو خانواده ات این طور حرف بزنی

فردایش سر کار حالم خوب نبود وهمسر هم سرما خورده زنگ زد که رخصتی بگیر بیا خونه

من هم رخصت گرفتم وآمد دنبالم رفتیم خونه فردا قراره خواهرم عجول همانکه شوهرش کاناداست به خاطر یک سفر کاری بره هند

کمی ازم پول طلب داشت باید این پول را میبردم براش

نزدیک به یک ماه بود نرفته بودم خونه مادرم

از دفتر که رفتیم خونه تا هنوز یکریز وقشنگ باران میبارید وهوا هم بد رقم سرد بود

همسر گفت کرسی را میگذارم وبا کمک همسر کرسی گذاشتیم منقل برقی را زدیم به برق وبعد از نهار هر دو تا ما گرفتیم خوابیدم دخترک هم داشت کارتون میدید

ساعت چهار گفت آماده شو ترا میرسانم خونه مادرت  نزدیک شام میام دنبالت

بعد از مدتها رفتم خونه مادرم آنها هم کرسی گذاشته بودند دور هم دور کرسی نشستیم برق رفته بود خواهرم با ذغال آتیش درست کرد و کلی قصه کردیم وچای خوردیم با (شیرپره) شیرینی معروف اینجا

آن یکی خواهرم مهربان هم داشت آشپزی میکرد

دیگه همسر آمد دم خونه شان وبرام میس کال زد

بلند شدم که بروم همه مانع شدند ومادرم گفت شام بمانید غذا پختیم گفتم نه نمیشه باشه یک وقت دیگه سریع چادرم را پوشیم واز زینه ها(پله ها) پایین شدم

نمیخواستم بمانم که همسر  منت بگذارد سرم که خودت را تلپ کردی برادر شماره دوم من زودتر از من رفت پایین  وبزور همسر را آورد بالا

خیلی خوشحال شدم وته دلم هی خدار ا سپاسگذاری میکردم

همسر بعد از تقریبا چهار ماه که از آن شب کذایی میگذشت آمده بود خونه مادرم والان در کرسی نشسته بود وچایی میخورد

البته با اخلاقی که مادرم داره زیاد گرم برخورد نکرد حتا هنگام احوالپرسی رویش را آنطرف کرده بود ولی خوب غنیمت بود

همسر فرنی گرفته بود از بازار با هم خوردیم

بعد از چایی همسر رفت که لباسش را عوض کند

(همسرم معمولا لباس همان شلوار یا به قول ما پتلون را با پیراهن میپوشد )

رفت که لباس افغانی بپوشد تا  آمد من ته دلم هی سیر وسرکه میجوشید که مبادا برای  شام نیاید

که خدا را شکر آمد

دور هم بعد از مدتها شام خوردیم وخوش گذشت

ساعت 8 شب همسر گفت بریم ومن هم خستگی را بهانه کردم ودیگه بلند شدیم نخواستم بیشتر ازین به همسر فشار بیارم

شب قشنگی بود اصلا پیش بینی نکرده بودم خدایا هزار بار شکرت

آمدیم خونه زیر کرسی گرم نشستیم فیلم نگاه کردیم تخمه هندوانه  خوردیم با چایی آخرش من رفتم حمام کردم وکنار بخاری لاک زدم وخوابیدیم

صبح که بلند شدم حالم خیلی خوب بود

پرودگارا بمن آرامش عطا کن ودیگه برام غصه نده تا این نی نی من بچه آرام سالمی دنیا بیاد

البته وقتی همه چیز ختم بخیر میشه که مادرم اینها هم به خانه ما بیایند ویک شام دور هم باشیم

که انشالله این اتفاق هم میافته خدا بزرگ ومهربان است

این روز ها در لابلای آرزوهای خورد بزرگم یکی هم بهتر شدن رابطه همسر ومادرم است برایم دعا کنید

وانرژی مثبت بفرستید که سخت محتاج دعام

میدانم خیلی نوشتم

پر گویی ام را ببخشید