امیدوارم با روی کار آمدن ایشان روز های بهتری هم برای شما در راه باشد وهم برای همسایه تان که ما باشیم
برای خوشحالی تان خوشحالم
امیدوارم با روی کار آمدن ایشان روز های بهتری هم برای شما در راه باشد وهم برای همسایه تان که ما باشیم
برای خوشحالی تان خوشحالم
خواهرم عجول همه مارا به باغش دعوت کرد ونهار آبگوشت پخت آنهم چه آبگوشتی روی اجاق با آتیش چوب و بادنجان وسلاته(سالاد) ریز ریز و دوغ خنک با طعم نعنا
کادو های روز مادر را به مادرمان دادیم من یک مبایل هدیه دادم و خواهر هایم هم یکی پارچه پیراهن ,یکی لوازم آرایش وووروسری ووووو
خیلی چسپید مخصوصا بعد از نهار همه در هوای خنک ده که با بوی گل شبدر و علف های مختلف و بوی پونه های کنار جوی بزرگ که از کنار باغ میگذشت خوابیدیم و بعد بیدار شدیم وچای آتیشی خوردیم با تخمه و بعد هندونه قاچی ....
روز قبلش پنجشنبه یک باره خواهرم عجول زنگ زد که پاشو بیا خونه محبوبه همکلاسی مشترک ما ومن هم که پنجشنبه ها تا ظهرم زنگ زدم شوهر آمد دنبالم ورفتم سریع فقط یک بلوز آستین کوتاه به رنگ زرد چوبه ای خوشرنگ سر پتلونی با یک ساپورت براق سیاه پوشیدم ولباس دخترک راهم تنش کردم وفقط یک کم کرم زدم وبدون آرایش رفتم آخه قرار بود شوهر را برسانم وبا ماشین برم اینجا زن باشی رانندگی کنی وآرایش هم داشته باشی دیگه واویلا با نگاه میخورن آدم را
که بین راه ماشین استارتش خراب شد ومجبور شدم ماشین را بدم به همسر که بره درستش کنه
با اینکه این دوست ما اصلا خبر نداشت باردارم غذای (هوسانه) پخته بود لازنیا (دستپختش عالیه) با سلاد وماست وترشی خیلی خوردیم وخیلی خوش گذشت چهار نفر بودیم
آخر سر هم شوهرم آمد وخودش نشست عقب ومن پشت فرمان ودوستم هم کنار من این دوست میزبانم باور نمیکرد آمد نگاهم کرد کلی خوشحال شدند اینجا هر کس اجازه نمیده زنش رانندگی کنه
خواهرم عجول زودتر از ما رفت بخاطریکه میخواست برای فردا که مهمانش بودیم آمادگی بگیرد
بعد ازینکه آمدیم خونه همسر گفت میخواهی برویم خونه (ف)؟ جاری بنده
خوب رفتیم ومادر شوهر وخواهر شوهر (بشکه زهر مار) هم از قضا مهمان جاری بودند وبا بحثی که با من کردند(نمیخواهم بنویسم حسم خراب میشه شاید یک روز نوشتم ویا شاید در پستوی ذهن مثل خیلی برخورد های بد دیگر شان به فراموشی سپردم)
آخر سر زنگ زدم به شوهر که بچه های جاری ودخترک را برده بود بیرون که بیا بریم دیگه حوصله ادامه دادن و بودن در آن جمع را نداشتم شوهر آمد و مبایلی را داد بمن که بده به مادرم (قرار بود من به مادرم مبایل هدیه بدم وبرای مادر شوهر فردایش یک چیزی بگیرم چون روز مادر روز جمعه بود که دیدم همسر از مغازه اش برای مادر ش هم مبایل آورده مبایل را دادم برای مادر شوهرم که اصلا دور از انتظارش بود وآنقدر از رفتارش خجل شد که خدا میداند
(خدا شاهده ازین رفتار شوهر ناراحت نشدم خوب مادرشه هرچند که بد باشه حق داره به مادرش کادو بده هر چند که مادرش لیاقت نداره )
وبعد خدا حافظی کردم و شب برای شام نماندم با تمام اصرار های جاری
بین راه به همسرم هیچی نگفتم نمیخواستم شب تولدم خراب شه پرسید که برای مادرم مبایل نمی آوردم؟
گفتم نه خوب کاری کرده که آوردی من میخواستم فردا برم کادو بگیرم برایشان
شوهر من ودخترک را دعوت کرد به یک رستوان ونفر یک پیاله آب آناناس خوردیم وبعد پدر ودختر رفنتد از داخل موتر(ماشین) کادو های مرا آوردند دخترک به سلیقه خودش یک دکوری خیلی ناز که یک گیتار سرخ است ورویش نوشته اشده دوستت دارم را پسندیده و پدرش خریده بود از طرف خودش برایس هدیه داد
وشوهر هم که گفتم کادوی تولدم را ماشین خریده بود ومیخواست باز هم دست خالی نباشه یک کیف سبز وسفید برایم هدیه داد
کلی خوش گذراندیم هرچی اصرار کرد کیک بگیره نگذاشتم گفتم اگر حوصله اش بود فردا خودم پخته میکنم که نشد وحسش نبود
وفردایش که باغ بودیم با اینکه هی حرف های مادر شوهر وخواهر شوهر در گوشم تکرار میشد ولی نمیخواستم حالم بد شه
عصر دیروز از باغ برگشتیم مادرم را رساندیم خونه مادر بزرگ میخواست برود با تمام دلخوری های که از مادرش داشت روز مادر را به مادر بزرگ تبریک بگه وکادویش را هم برایش بدهد مادر بمن هم اصرار کرد ولی من نرفتم
نصف خواهر برادر ها در ماشین شوهر خواهرم بودندونصف شان در ماشین ما
بین راه دخترک بستنی خواست وهمچنان داخل موتر بستنی قیفی خوردیم خواهرم را هم رساندیم خونه شان وآمدیم خونه خودمان
شوهر گیلاس خریده بود وشسته در فریزر گذاشته بود گیلاس خوردیم وچای خوردیم و تی وی ایران وجنب جوش ان. تخا .بات . را نگاه کردیم
آخر سر شوهر گفت پاشو بریم بیرون یک دوری بزنیم چیزی هم برای شام بگیریم رفتیم وبا یک دانه مرغ تنوری برگشتیم خوشمزه بود بعد خوردن شام خوابیدم شب و روز خیلی خوبی بود برایم هزار بار دخترک وبابایش مرا غرق بوسه کردندوتولدم را برایم تبریک گفتند همین برایم کافیه زندگی با تمام خوبی هایش انگل های مثل خواهر شوهر ومادر شوهر هم داره چیکارش میشه کرد؟
از کنجد یا همان فینگیل بگم که بعد از آن روزی که از دکتر آمدم نمیدانم به چه دلیل خوب نیستم خستگی امانم را بریده گاهی تهوع دارم نه در حدی که بالا بیارم فقط حالم بده (شکر خوردم گفتم چرا من حالت تهوع ندارم)
اصلا انگار مرا از چرخ گوشت در آوردند با اینکه دیشب ساعت 9 :30 خوابیدم وصبح ساعت 7 بیدار شدم ولی انگار دیشب تا صبح بیدار بودم
یک خبر خوب هم اینکه گفته بودم یکی از دوستانم که همکلاسی دانشگاهم است بارداره .... امروز خبر شدم دختر ک گلش بدنیا آمده
وهان راستی عصر پنج شنبه که رفته بودم خونه جاری جاری جان با عشوه شترکی اعلان کردند که چهار ماهه باردارند
واینجا دیگه من هم از ور بدجنسم کار گرفتم براش گفتم نکنه میخواهی ریکورد را بشکنی که فکر کنم ناراحت شد
خوب راست میگم یک دختر 11 ساله داره یک پسر چهار ساله ویک پسر که امروز دوسالش شده
تا ببینش ناله ,میکنه کارش را رها کرده مدام بچه داری اصلا به خونه اش بری فرصت حرف زدن پیدا نمیکنی بس که بچه هایش به سر وکله همدیگه ومادرشان میزنند
من هم چند بار میخواستم حاملگی را لو بدهم ولی خود داری کردم میدانم که اصلا خوشحال نمیشند ونه هم برایشان مهم بود نه برای مادر شوهر ونه برای جاری وخواهر شوهر تازه شاید یک چیزی میگفتند واعصبانیت من صد چندان میشد پس چرا میگفتم شوهرم میگه نمیخاد بگی
دیگه همین ها این درهم برهم نویسی ام را بگذارید به پای پریشانی خاطرم و همچنان سرگیجه بارداری
مهربان هستید همه تان
حالا که کلیدش دست آمده هی تنبلی میکنم
امتحان عملی رانندگی را به خوبی پشت سر گذاشتم ورسما راننده شدم
واز همه مهم تر از شر پراید خلاص شدیم فروختیم و با کلی پول دیگر که رویش گذاشتیم صاحب یک( سوزوکی) به رنگ (جیگری) اوتومات خیلی خوشکل شدم
شوهرم میگه این کادوی تولد توست پیشاپیش...
حس قشنگی دارم این روز ها با دخترک تنهایی مینشینم پشت فرمان آهنگ دلخواهمان را میگذاریم ودر جاده های شهرم دور میزنیم میرم تنهایی میوه میخرم وبستنی میخرم وآخر سر آنهم ساعت 9 شب که در شهر ما هیچ زنی جرآت بیرون شدن از خانه را ندارد میروم دم باشگاه دنبال شوهرم
تازه متوجه میشم چقدر خوبه آدم اینقدر به دیگری وابسته نباشه هر جا میرفتم همسر باید مرا میبرد حس اسقلال که میگن یعنی این
حس قشنگیی داشت دیروز تنهای با مادرم درموتر(ماشین) خودم نشستیم رفتیم بازار پارچه فروشی ها وموتر را پارک کردم وبعد کلی در پاساژ ها چرخیدیم واین وسط من صاحب یک مانتو سرمه ای کتانی شدم با طرح سنتی ویک پارچه برای دوخت یک شنل حامله گی
ومادرم یک پارچه جرجت آبی برای کت دامن واسه خودش خرید
و بعد درگرما عصر نشستیم داخل موتر من و مادر دوتا رانی پرتقالی خنک را زدیم به بدن ( اینجا داخل بازار زن چیزی بخورد زشته )و من کلی کیف کردم تنهای با مادرم داخل موتر خودم میام کنار خیابان پارکش میکنم وهمه مغازه دار های همسایهء خانه مادرم با تعجب نگاهم میکنند
(گفته بودم دیدن راننده زن برای مردم ما هنوز خیلی چیز عجیبی است)
کنجد ما خوبه وخودم هم خدا را شکر خوبم هنوز هیچ تغییری در من نیست که بتوانم وجود این کنجد را حس کنم
فقط خستگی زود رس عصر مرا متوجه میسازد که خبر های است
به شوهری گفتم برایم از دکتر وقت بگیرد اگر وقت گرفته بود امشب میروم پیش دکتر
چیز های دیگری هم است برای نوشتن بعدا میام مینویسم
فعلا بای
فردایش نوشت: دیشب رفتم دکتر همه چیز خوب بود ودکتر گفت لازم نیست سنو کنی فعلا باشه برای بعد گفت در هفته شیشم هستی
دوتا قرص داد بهم اسید فولیک وکلسیم گفت کمی کم خونی
همین...
وای چقدر خوشحالم از آن روزی که بلاگفا قاتی کرد دیگه نمیتوانستم وارد بخش مدیریت شوم واین بود که پشت در بسته قرار گرفته بودم
حتا هزار بار سختر از در بسته حالا اگر یک موقع دروازه بسته بماند وکلیدش گم شود خیلی فشار بیاید میزنی در را میشکنی ولی من حتا نمیتوانستم این کار را بگنم
امروز بعد از دوهفته آمدم وباز هم نتوانستم وارد شوم دیگه داشتم ناامید میشدم
کمی ور رفتم ورفتم رمزم را عوض کردم که خوشبختانه دیدم باز شد ................
کلی حرف وقصه دارم برای تعریف کردن
میام میگم شاید همین امروز
حالا این پست را گذاشتم که بگم هستم
راستی ممنون تبریک های دوستان کامنت های محبت آمیز تان را بعدا جواب خواهم داد
خدایا شکر که در خونه مرا باز کردی همه در های بسته را باز کن
جدا داشتم ناامید میشدم حس بدی بود
سلام دوستان
امتحان نظر ی رانندگی را بخیر گذراندم ومنتظرم ببینم کی عملی را میگیرند که انشالله از آن هم سر بلند بیرون شوم
آن روز رفتم که مراحل فورم رانندگی را طی کنم
که شامل آزامایش خون آزمایش بینایی ووو بود
وقتی داشتم آزمایش خون میدادم یک لحظه به ذهنم رسید حالا که به خاطر رانندگی دارم آزمایش خون میدم وقتشه...
که با کمال تعجب شنیدم که بله مثبته
اینک زن متاهل به مهربانی خدا دوباره از مهر مادری سرشار شده من الان یک دانه کنجد که شوهری اسمش را گذاشته (فینگل) توی دلم دارم
بلاخره بعد از این همه اصرار شوهر ودخترک تسلیم شدم وماه اردیبهشت اقدام کردم بدون مشوره دکتر در حالیکه شش ساله دارم جلو گیری میکنم
فکر نمیکردم در اولین ماه بار .دار شوم که خدا را شکر شد
نمیخواستم به این زودی بیام بگم
آخه آن روز خیلی جو گیر شدم وسوتی دادم
ازین طرف هم دیدم هی دوستان میایند وحدث شانرا که دقیق هم است میگویند وجالب اینکه چندتا هم خواب مرا دیدند که باردارم
از آن جمله صحرای گل که خوب خوابی هم دیده خدا خوابش را به واقعیت تبدیل کنه
دیدم اینطوری پیش برم سورپرایزش کم میشه گفتم بیام هم سوپرایز کنم وهم ملتی را از انتظار دربیارم
برام دعا کنید
تا حالا تنها شوهرم میداند ودوتا از همکارام
حتا به خواهرم عجول هم نگفتم یعنی میخواستم بگم فرصت نشد
دیروز رفتم عصری بعد از کار خونه مادرم دختر عمه مادر هم بود نشد که به مادر بگم هر چند که عکس العمل مادر برایم واضعه فکر نکنم زیاد خوشحال بشه
عادتش اینطوریه
حتا به دخترک هم نگفتم آخه با اینکه آزمایش مثبت بود ولی هنوز باورم نمیشه
با امروز پنج روزه عقب انداختم میترسم هر لحظه سر کله پری پیدا شه .... ونمیخوام باور کنم ...دیشب کمی داشتیم با شوهر ودخترک داخل موتر بین خیابانها ول میگشتیم وآهنگ گوش میدادیم
به شوهر میگم یک بی بی . چک بگیر میگه میخواهی چیکار یکبار که آزمایش گرفتی ...
ولی عکس العمل شوهری خیلی شدید بود از شادی چشم هاش برق میزد
وآنقدر الان مواظب منه که نگو اول صبحی از پیاده روی صبحگاهی آمده ویک پیاله شیر موز گرفته دستش ومیگه بیا یک کم شیر به بچم بده
در حالیکه من هنوز از جام بلند نشدم
چب چب نگاهش کردم وگفتم این مهربانی هایت تا حالا کجا بوده؟
خودم خیلی حالم خوبه اصلا دلبدی(حالت تهوع)ندارم سر دخترک هم همینطور بودم
اینقدر دلم میخواد مثل این خانم های باشم که داخل فیلم ها میپرند میرند داخل دستشویی (عق) میزنند وهمه هوایشان را دارند پشت در منتظرند بعد با صورت خیس از حال رفته میایاند بیرون
(خوب آرزویی زن متاهلی است دیگه چرا اینطوری نگاه میکنی؟)
دیکه کلی هم استرس دارم از چاقی این دوران وکمر درد های که سر دخترک داشتم والان هم کمی کمرم درد میکنه از بیدار خوابی های بعدش از عوض کردن پوشک بچه ازینکه از کار بیکار نشم
از اقتصاد ضعیف این روز های شوهر از ....از.... از
خدا یا برای تو ..... وپیش تو همه مشکلات آسان است
مشکلات مارا هم آسان کن
خدایا همه زن های را که میخواهند مادر شوند لذت مادر شدن را ازآنها دریغ نکن
التماس دعا