خاطرات کودکی یازدهم+ ادامه مطلب عکسی

من و چند تا از دختر ها که سوره های قرآن را حفظ میکردیم جدا از دیگر دختر بچه ها میشستیم میرفتیم بین زینه

( راه پله های ) که میرفت به پشت بام مسجد جای هوا دار وسردی بود وخلوت خوبی هم برای حفظ کردن هم برای قصه گفتن

دختر های که با من بودند (حسینا, فریده, زهرا, زری گل ,مرضیه) بودند حسینا وفریده و مرضیه از ما سه تا بزرگتر بودند وچیز های بیشتری راجع به مسایل مختلف میدانستند

حسینا دختر بی بند وباری بود وقصه های زیادی ومعلومات غلط بسیاری را بما داد

کم کم آثار بلوغ در بعضی از دختر ها نمایان میشدو کنجکاوی در مورد مسایل بیشتر

یکی از پسر ها که نسبتا خوشتیب هم بود با حسینا سر سری داشت . وهر روز بین شان متلک پرانی جریان داشت پسر که اسمش را میگذارم (ص) به حسینا چشمک میزد

ما هم که سواد نم کشیده داشتیم یکی از سرگرمی های ما این بود که برویم دستشویی ها ونوشته های در و دیوارهایش را بخوانیم

چرت وپرت های که فکر کنم پشت دروازه های همه توالت عمومی ها دیده میشه

یک روز پشت دروازه یک توالت از طرف (ص) برای حسینا حرف های بدی نوشته شده بود که حسینا موضوع را بزرگ کرد وقاری صاحب خبر شد و(ص) را به فلک کرد

بعد از آن روز حسینا با خانواده اش راهی دیار مهاجرت شد و رفت ایران

بعدها (ص) قسم میخورد که من آنرا نوشته نکرده بودم با شناختی که از حسینا داشتیم همه میدانستیم که خود حسینا نوشته بوده

حسینا که رفت توجه (ص) به طرف فریده جلب شد وبعد نامه های بین شان رد وبدل میشد

من صنف(کلاس) دوم بودم وبا سختی میتوانستم نامه ها را بخوانم

فردیه مرا همراز خود قرار داده بود ونامه هارا باهم میخواندیم شروع نامه همیشه با این خط شعر بود

(ای نامه که میروی به سویش....از جانب من ببوس رویش) وحرفهای درپیتی دوستت دارم اینچنینی

با شعر های مزین بود(پرستوها چرا پرواز کردید...جدایی را شما آغاز کردی) یا (نمک در نمکدان شوری ندارد....دل من طاقت دوری ندارد ) نمیدانم چرا هیچ وقت این شعر ها را فراموش نکردم

عصر که مسجد تعطیل میشد دوتا دختر باید صبر میکردند تا همه بروند وداخل اطاق های مسجد را جارو کنند

فریده بیشتر روز ها میستاد ومرا هم نگه میداشت و به این بهانه با (ص) نامه رد وبدل میکرد

یکروز از پشت کلکین(پنجره ) دیدم که (ص) فریده را بوسید ومن به شدت ترسیدم

از آن روز دیگر حاضر نبودم با فریده بمانم فریده هم از مسجد بیرون شد ودیگه بزرگ شده بود ونمیدانم چه مدت

بعد از آن مرا هم از مسجد کشیدند درین مدت من بیشتر سوره ها را حفظ  کرده بودم افسوس که الان بجز چند رکعت از یاسین همه از یادم رفته است .

میترسم به خاطر این پست وکلمات ممنوعش بلاگفا حذفم کنه



ادامه نوشته

خاطرات کودکی نهم


صنف (کلاس) های ما همه هم کف بودند وکلکین(پنجره )های بزرگی در دوطرف شان بود فضای مکتب(مدرسه) خیلی خیلی بزرگ وسرسبز بود همین الان هم است

این مکتب در انتهای سرک(خیابان) خانه ما قرار داشت همان سرکی که دو طرفش ردیفی از کاج ها قرار داشت

ومن و بچه های همسایه هر روز شاد سرحال با صدای بلند شعر های که یاد  داشتیم با  هم میخواندیم ودویده

میرفتیم به مکتب یکی از شعر ها این بود (بیرق ما چه خوب قشنگ است ... سیاه وسرخ آبی رنگ است)

البته لازم به ذکر نیست که الان بیرق ما این رنگی نیست و ان بیرق مال زمان حکومت کمون.ستی بود.


  در مکتب ما یک حلقه آهنی بزرگی به درخت تنومندی بسته بود ند

وساعت ها که عوض میشد پیر مردی که اینجا بهش میگیم(بابه مکتب) با اهن استوانه ای شکلی به آنحلقه آهن

میکوبید واینطوری ما میفهمیدیم که ساعت عوض شده مثلا ساعت شروع مکتب بدون وقفه پشت هم دنگ دنگ

دنگ میکوبید وساعات دیگر با وقفه مثلا ساعت دوم دوضربه ساعت سوم سه ضربه وباز ساعت رخصتی(تعطیلی ) پشت سر هم زنگ میزد

هنوز آهنگش در گوشم است اسم این بابه (بابه عبدلله) بود وچندی پیش دیدمش خیلی پیر شده بود ودر یک

دکان کفش فروشی کفش های پاره را میدوخت مدتی ایستادم وفقط نگاهش کردم مردی مهربان وخوش روی بود

ومدام در حالیکه برگ های زیر درختان را جارو میکرد  برای ما خواندن میکرد  وما را جوجه گگ ها صدا میزد

معلم ما ریحانه جان ساعت آخر را همیشه به تفریح اختصاص میداد یا فکاهی(جوک) میگفتیم ویا هرچی دوست

داشتیم میخواندیم حتا آهنگ های آنزمان را .یکی از شعر های که من بلد بودم هنوز یادمه(انگورک کشمشی...سر گلبوته باشی....گلبوته را او برده... گنچشکک خو برده)*

یکی دیگر(بخوان بخوان بلبلک برف زمستان گذشت....صندلی(کرسی) برداشته شد مرگ قریبان گذشت)

گاهی مارا بزور میاورد سر صنف(کلاس ) که برقصیم وخودش روی میز دایره میزد وما هم مخصوصا دختر ها خجالت میکشیدیم

ریحانه جان هر روز یک مدل گوشواره انهم از مدل های بزرگش به گوش میکرد وخیلی تر تمیز بود

بوی عطرش را خیلی دوست داشتم وزمانی که خم میشد روی میز تا کارخانگی(مشق) های مرا ببیند با تمام قوا عطرش را میبلعیدم.

تا نیمه های صنف دوم با ما بود وبعد رفت ... روزیکه  سرمعلم( نمیدانم شما بهش چی میگویید فکر کنم  خانم

مدیر میگویید) امد داخل صنف وگفت از فردا معلم دیگری برایتان میارم چقدر برایم سخت بود

وآنروز من چند تا از دختر ها گریه کردیم

شوهر خواهر این ریحانه جان را میشناسم یکی از مجری های برنامه های تلویزونی است یکبار که دیدمش ازش

سراغ ریحانه جان را گرفتم

گفت همان زمانها رفت آمریکا والان انجا زندگی میکند.

هیچ وقت یادم نمیاید با ما خشونت کرده باشد یا کسی را زده (کتک زده) باشد 

کلا سرشار انرژی بود ومن چه خوشبخت بودم که معلم سالهای اولی ام این زن مهربان بود

* انگورک کشمشی ...سر گلبوته باشی ...گلبوته را آب برده ...گنجشکک خواب برده


خاطرات کودکی هشتم


استارت دوباره خاطره نویسی

اولین روزی که پدرم مرا شامل(ثبت نام) به مکتب(مدرسه )کرد خوب یادمه

روز قبلش مرا برد عکاسی عکاس موهایم را شانه زد ومرا بالای چوکی (صندلی) بلندی نشاند کمره (دوربینش) از آن  عتیقه ها بود از  آ نهایکه در فیلم های قدیمی دیده ایم   آستین بزرگی است که عکاس سرش را داخلش میکند وعکس میکیرد

عصرش پدرم چند قطعه عکس را آورد عکس های a4کوچک وسیاه وسفید فرق ام از وسط باز ودو طرفش گل موی( گل سر ) های کوچکی زده  عکاس بمن گفته بود لبخند بزن ومن هم یک لبخند مصنوعی وزورکی زده بودم که زشتم کرده بود ودندان بالای ام که افتاده بود بد معلوم میشد .

آن زمان دختر ها وپسر ها یکجا درس میخوانند زمان حکومت (داکتر ن.ج.یب ) بود دولت (کمو.نی.ستی) یک ردیف دختر ها نشسته بودیم ویک ردیف پسر ها

معلم سال اولم دختری بود به اسم ریحانه اینجا رسم نیست که به اسم فامیل صدا کنند به اسم خود شخص صدا میکنن ولی الان کم کم رسم شده

این معلم مارا ریحانه جان میگفتند دختر آزادی بود که آن زمان دانشگاه هم میرفت خوشکل بود وقد بلند موهایش مصری زده بود وشال حریر کوچکی را که به شکل روسری میپوشید اغلب روی شانه هایش افتاده بود

خوب یادمه موهای پر پشتی داشت ورنگشان قهوه ای بود گاهی که در مسیر باد قرار میگرفت وباد وموهایش را پریشان میکرد تار های سفیدی از بین موهای قهوه ای اش نمایان میشد خیلی خوش تیب بود

ومن همیشه با خودم فکر میکردم که اگر یک روز بزرگ شوم وازدواج کنم اسم دخترم را ریحانه میگذارم (چه فکر های آنهم یک دختر هفت ساله)

این میرساند که چقدر دوستش داشتم  تا نیمه های  صنف سوم معلم ما بود وما (معلم صاحب) صدایش میکردیم من در امتحان نیمه نهایی که بهش میگیم امتحان چهارونیم ماهه دوم نمره شدم و به این ترتیب جزء شاگرد های بودم که مورد توجه استاد قرار داشت

وقتی صنف را به او تسلیم کردند او ازینکه دختر ها جدا وپسر ها جدا بنشینند خوشش نمیامد وما را به ترتیب یک دختر ویک پسر کنار هم نشاند وصبح ها که می آمدیم باید با همه هم دختر وهم پسر باهم دست میدادیم

پوشش ما یک پیراهن سورمه ایی بود که دامنش چین داشت اصلا شبیه مانتو نبود آنزمان اینجا مانتو نبود استادها هم هر کس به سلیقه خودش لباس میپوشید پیراهن های خوشکل

روسری یا مقنعه نداشتیم ومن مادرم موهایم را دو شاخک میبست وبا دوتا گل سر  توت فرنگی سرخ بسته میکرد  یک جوراب ساق دار هم میپوشیدم وشلوار هم که نداشتیم

پسر ها هم یک شلوار سورمه ای وپیراهن سفید با نکتایی(کروات)  سورمه ایی داشتند

اسم بعض ها هنوز یادمه(از دختر ها ونوس که تا هنوز باهاش ارتباط دارم نیلوفر,سوسن از پسر ها یاسین, عبدلله

الیاس , وحید ,رازق.... بودند)

کتاب درسی ما کتاب خوبی بود الان اصلا یافت نمیشه درس اول ما هم آب بود (بابا آب داد)

عکس های سیاه وسفیدی داشت و قهرمان کتاب دختری بود به اسم (گلچهره) این اسم برایم ناآشنا بود شاید این اسم در شهر های دیگر کشورم مرسوم بوده

روز اول که این اسم را با کمک مادرم خواندم کلی خندیدم

آه گلچره چقدر  دلم برایت تنگ شده .....

 پینوشت : دوستان چون خیلی بین خاطرات فاصله افتاده بهتره از بین موضوعات وبلاگ خاطرات کودکی را کلیک کنید این طوری خاطرات قبلی را هم مرور کرده میتوانید ممنون


خاطرات هفتمl+ ادامه مطلب

پس نتیجه این شد که به همان روال معمول بنویسم

زمان کودکی ما صادرات کالا های خارجی کم بود وخیلی گران یعنی هر کس نمیتوانست بخرد

اکثرا برای دختر بچه ها  مادر هایشان لباس میدوختند حتا مثل الان این همه آرایشگاه نبود من وخواهر هایم همه مان موهای لخت وصافی داریم

و همیشه مادرم موهای مارا قیچی میکرد ومدلش هم این طوری بود که از پیش رو تا روی ابرو ها واز پشت سر تا زیر گوش ها از آنجا که رشد موهای ما خواهر ها زبانزد فامیله آنقدر مادرم موهای مارا کوتاه کرده بود که دیگر درین کار ماهر شده بود ویادمه من وعجول همیشه دوست داشتیم مادر موهای مارا کوتاه نکند ودوست داشتیم موهایمان بلند باشد

من آن در کودکی موهایم بور بود جالبه خیلی رنگش روشن وخودم هم سفید بودم الان که بزرگ شدن رنگ بور موهایم به قهوه ای ورنگ پوستم سبزه شده

اصلا کسی باور نمیکند من در خوردکی موهای زردی داشتم

آن زمان دوبین بوده ولی نه مثل الان ، و مااولین عکس های که از کودکی  داریم چندتا عکسی بوده که در ایران گرفته بودند حیف که من تنبلی کردم وآن عکس ها را اسکن نکردم وگر نه الان میگذاشتم ومطمنم جالب بوده

یکی از عکس ها اینطوری است که پدرم همچنان استوار رشید با قدی بلند با  پیراهن راه راه سفید وشلواری قهوه ای  ریش تراشیده ولی سبیل داشته قسمت جلو سرش کم مو تر از بقیه سرش معلوم میشه ایستاده ومادرم چادر سیاه به رسم ایران سرش با چشم وابروی خوشکل ومظلوم ،خواهرم عجول تپل در بغل مادر انگشت عجول در دهنش ومن جلو پای پدر ایستاده ام پیراهن آبی رنگی دوخت خارجی تن منه کفش های چبلی(نمیدانم شما چی میگویید ) بوت نیست مثل صندل ولی مال بچه های کوچیک

پایم بوده واز قضا انگشتم به دهنم سر این موضوح مدام من وعجول کل کل میکردیم او میگفت تو به من سیالی(حسودی) کردی من میگفتم نه خیر تو بمن حسودی کردی.

وچند تا عکس دیگه از پارک ها و  مرقد فرودسی ودیگر جاها حالا  که فکر میکنم این مهاجرت اگر  هیچ منفعتی به ما نداشت حداقل این عکس ها را که داشته وگر نه نمیدانم حالا عکسی از کودکیم داشتم یا نه.

 درین قسمت از زندگی من هیچ وقت ندیدم که مادر وپدرم با هم دعوا کنند ویا حتا بحث وگفتگو داشته باشند زندگی آرامی داشتیم مادرم زن زندگی بود آرام وصبور پدرم هم مرد زندگی بود متین و بردبار پدرم کارش ر ا وسعت داد وضمن اینکه مغازه را داشت تجارت های کوچکی را هم شروع کرده بود سفر های داشت به ایران و بعضی از شهر های داخلی و روز بروز وضع مالی اش بهتر ویهتر میشد.

دیگه کم کم به  سنی رسیدم که باید میرفتم مکتب( مدرسه) برای شامل شدن در مکتب باید عکس میگرفتیم

وروز قبلش پدر مرا با خودش به دکانش برد ووقتی سرش فر صت شد(خلوت شد)  مرا برد به عکاسی، مادرم لباس تمیزی به تنم کرده بود وموهایم را شانه کرده بود ودوتا گل سر خشگل پروانه به دو طرف موهایم زده بود.عکاس موهایم را دوباره باشانهء خودش شانه کرده وگل سرهایم را  جابجا نمود زیر دوبغلم را گرفت ومرا روی چوکی(صندلی) نشاند که خیلی بلند بود کمره(دوبین) اش خیلی کهنه وقدیمی بود دستش را داخل یک چیز آستین مانندی کردی وبعد عکسم راگرفت

عکس سه در چهار نیمه رنگه ای بود ازآن عکس پدر چند تا چاپ کرده بود که متاسفانه سر این لج ولج بازی های مان من وعجول همیشه وقتی جنگ(دعوا) میکردیم میدویدم ومیرفتیم سراغ  آلبوم وعکس های تنهایی مان پاره میکردیم   چه انتقام گرفتن مزخرفی .

چه کار احمقانه ای الان مثل چی بگم پشیمانم اگر از آن عکس هم د اشتم الان برای تان میگذاشتم افسوس.

هنوز زمان حک.ومت داکتر ن.ج.یب بود ودر مکاتب(مدارس) دختر ها وپسر ها با هم درس میخواندند.

فردای آن روز پدر مرا برد ودر مکتب ثبت نام کرد ازین مکتب خاطرات بسیاری دارم که باز در آینده برای تان خواهم نوشت ما اینجا دبستان ودبیرستان ورهنمایی وازین حرف ها نداریم

از صنف(کلاس) اول شروع میشود وهمین طور پیش میرود صنف اول ، صنف دوم، .....تا صنف دوازدهم.

مکتب بزرگی خیلی بزرگ ،اصلا این مکان مربوط به تحصیلات عالی میشه وآن زمان به خاطر نبود امکانات یک تعمیر (ساختمانی) را برای ما اختصاص داده بودند. پر از درخت های سرو، ناجو(کاج) شمشاد های بلند و سبزه های بسیار این محیط روح مرا شاعر کرد یعنی اگر کسی بپرسد چی باعث شد شما شعر بنویسید میگم دوتا محیط باغچه خانه پدری وفضای سبز مکتبم این دو مورد خیلی رویم تاثیر داشت من تمام دوران تحصیلم را تا همان صنف(کلاس) دوازدهم را درهمین مدرسه خواندم خوب واضع است که یک دنیا خاطره دارم .

 پ:ن دیگه تا اینجا بسه دوستان حالا ماندم که روزانه هایم را کی وکجا بنویسم

ودیگه اینکه یک خوش خبری یک سری از عکس های شهرم را ازین پس در ادامه مطلب میگذارم که مطمنم خیلی اسقبال خواهد شد

دوستان هر کاری کردم نشد که عکس آپلود کنم زیاد بلد نیستم خوب بعدا بیشتر سعی میکنم شاید شد

ادامه نوشته

خاطرات ششم

میخواهم بیشتر از خونه و سرک(خیابان)ی که خانه مان در  او بود برایتان بنویسم ، سقف  اطاق ها ی خانه مان  گنبدی بود

با همان باغچه که سال به سال شمشاد هایش قد میکشیدند از آنجا که من وخواهرم عجول سر هر چیز دعوا وکل کل میکردیم هر چیزی درین خانه بود بین خودمان بخش(تقسیم) میکردیم

مثلا در باغچه خانه دوتا درخت انار بود یکی مال من یکی مال او که مال من شیرین بود وانار های درخت او ترش

دوتا درخت بهی(به) یکی مال من یکی مال او ،دوتا آلبالو  سه تا سیب که این بار یکیش را داده بودیم به خواهر کوچکتر مان (مهربان) که سرش ازین حرف ها باز نمیشد

واینطوری کمتر باهم مشکل داشتیم هر کدام باید درخت های خودش را آب میداد

یادمه بهار که میشد من وخواهرم عجول با اینکه از من کوچکتر بود ولی همیشه خدا یک قدم از من جلو میزد

در باغچه خانه بذر میکاشتیم

مثلا دوتا لوبیا میکاشتیم وروز هزار بار میرفتیم بالای سرش وبا دقت میدیدم که جوانه زده یا نه

وخلاصه لحظه که با جوانه های سرزده از خاک روبرو میشدیم از شادی فریاد میزدیم ومادر را صدا میکردیم که بیاید وببیند یک روز دانه کاشته شده من زودتر جوانه زده بود شاید بخاطر موقعیت بهتری که داشت مثلا در آفتاب بیشتری بوده ، که عجول اینقدر غصه خورد واینقدر اطراف بذر کاشته اش را ناخنک زد تا از زیر زمین جوانه دانه را بیرون کشید ودیگر پز دادنش شروع شد

من این  وخواهرم عجول قصه های زیادی داریم که بعد ها بیشتر خواهم گفت

یک روز به خانه یکی از فامیل های دور که در قریه زندگی میکردند وگاو  گوسفند ومرغ و ازین چیز ها

داشتندر فته بودیم

آنقدر من وعجول بادیدن اینها ذوق کردیم که سر آمدن صاحب خانه دوتا از جوجه های مرغش را به ما داد مرغ های طبیعی نه ازین ها ی که الان است ماشینی ها

از ذوق شب اول هر دم میرفتیم وجوجه ها را از آشپزخانه میاوردیم داخل اطاق ومادرم که مثل همیشه وسواس پاکیزگی داشت  ناراحت میشد وداد وبیداد میکرد

جوجه ها که بزرگ شدند مال من یک ماکیان(مرغ تخم گذار) سیاه پرکلاغی شد و جوجه عجول یک خروس دم طلایی  با بالهای گل باقالی شد   در همان  بعد از ظهر های که مادر غرق خواب بود ساعت ها مرغ ها را دربقل میگرفتیم وناز ونوازش میکردیم آخه مادر هیچ وقت دوست نداشت ما دست های مان را به مرغ ها بزنیم .

مرغ من به تخم آمد هر روز بعد از ظهر ها اول آنقدر قد قدقدها میکرد وهر طرف میگشت وبیتابی میکرد

مادرم میگفت آزارش ندهید میخواهد تخم کند (تخم بگذارد) وبعد میرفت داخل  مطبخ وروی  کیسه گونی  بزرگی که داخلش ذغال بود مینشست

با قد قد ها قدقدها بلاخره بسختی تخم میکرد من بارها شاهد بودم ،

هر چند که باز مادرم نمیگذاشت ومیگفت بگذارید تنها باشد تا راحت تخم کند . خروس عجول صبح ها وظهر ها وعصرها اذان میداد  واینطوری که یک بار  خروس عجول اذان میداد  وباز به جوابش خروس همسایه وباز خروس ما
من با  این گونه صدا ها عادت دیرینه دارم دیگر ازین صدا ها الان در دور وبر ما هم کمتر شنیده میشود تا اینکه یک شب خروس عجول که کمی مریض حال معلوم میشد پدر کنار باغچه سرش را برید عجول گریه کرد

آن موقع ها مثل الان مرغ ماشینی به اینجا وجود نداشت فقط شنیده بودیم در ایران مرغ ماشینی است ومثل الان مرغ فراوان نبود

اگر کسی میخواست مرغ بخورد باید ازین مرغ های خانگی میخرید ومیکشت

شبش مادر مرغ  و پلو پخت  دقیق یادمه عجول لب به مرغ نزد . وناراحت بود هرچند پدر برایش توضیح داده بود که مریض بوده وچاره نداشته

چند شب بعد از این اتفاق یک شب مادرم شنیده بود که مرغ من هم با اینکه ماکیان بود وماکیان اذان نمیدهد

 اذان داده بود آنهم به حالتی نابلد وناشی وصبح به پدرم گفت ومن دیدم که پدر ومادرم دارند پچ پچ میکنند

وتصمیم شانرا گرفته بودند آنها به این باور بودند که اگر ماکیان اذان داد باید او را بکشیم زیرا شگون بد دارد

واینگونه شد که ماکیان سیاه مرا هم سر بریدند وچند وعده غذای های لذیذ خوردند

یخنی مرغ ، چلو مرغ ، شله مرغ ؛ مرغ چاق چله ای بود و خوب واضع است که برمن بد گذشت وسخت بود .

خوب داشتم از خانه میگفتم دروازه حیاط که ما بهش میگیم در سرای به کنار خیابان باز میشد

وآنطرف خیابان چندتا خانه بیشتر نبود بقیه اش زمین های زراعتی بود که در بهار وتابستان سبز بود معمولا زمین ها را علف (یونجه ) میکاشتند

ودر بهار میدیم خانم های که از بین یونجه ها سبزی های وحشی را میچیدند وگویا با اسفناج یکجا میپختند

آن موقع ها سرک(خیابان) خلوت بود وبه اندازه الان موتر(ماشین) نبود

هر چی فکر میکنم هوای آن موقع های دلنشین تر از الان بود دراین خیابانی که  خانه مابود  همه خانه ها بدون استثنا  یک طبقه بود با سرای(حیاطی)بزرگ وسبز

چقدر بده که الان جای آن خانه های ویلایی را همه چند طبقه های خشن وبلند گرفته .

بقال نزدیک خونه ما مردی بود که یک چشمش کور شده بود ونمیدانم به چی خاطر مرد گران فروشی بود وپسر جوانی هم داشت که او بهتر از پدرش بود

این مرد حبیب الله نام داشت وچند تا دختر  داشت که روز ها میامدند  ودر دکان پدر شان بودند

یکی از دختر هایش یکروز که پشت میز نشسته بود در حالیکه پدرش به نماز رفته بود یک مرمی  (گلوله از روبرو به پیشانیش خورد ومن در  پیاده روی خانه با بچه های دیگر بازی میکردم

که دیدم راحله را روی سرک دراز کشیدند از پیشانیش خون جاری بود

دویده خبر را به مادر رساندم و راحله تا رسیدن با شفاخانه(بیمارستان) تمام کرده بود راحله دوست وهمبازی

من آن زمان زمان ح.ک.ومت ریاس*ت جمه.وری  (داکتر نج*یب ) بود دست نشانده خلق.ی های تابع دولت

شوروی وقت .، آنزمان هر طرف گلوله میبارید .

فکر کنم کافی باشه باز زیاد میشه

خسته نباشید دوستای گلم


خاطرات 5

خوب   تا اینجا رسیده بودم که پدرم خانه دیوار به دیوار آن خانه که مینشستیم را خرید ومدتی در اون خونه مستاجر داشتیم

این مستاجر سه تا دختر داشت به اسم های نسیمه، نفیسه، عاطفه  بازی های بسیاری باهم کردیم اون موقع ها مثل الان نبود که ما برای بچه هایمان اجازه بیرون رفتن از خونه را نمیدهیم

بعد از ظهر های داغ تابستان که مادر هایمان خواب میشدند ما بچه ها  که خواب نداشتیم میرفتیم خونه این دختر ها وبا اینها بازی میکردیم

بازی های بسیاری از جمله  عروسک از پارچه میساختیم واینطوری بود که از یک چوب به اندازه انگشت که دورش را پارچه میپیچیدیم وصورتش را از پارچه سفید درست میکردیم برای دامن  از پارچه های پوف زری کار میگرفتیم اینطوری هر کدام مان عروسک های زیادی داشتیم

در آن موقع معمولا لباس ها را میدوختند ولباس آماده نبود ویا کمتر بود  خیاط باقی مانده پارچه را به صاحبش پس میداد که این پارچه ها میشد وسیله بازی ما دختر ها.

(خیلی بده که من تا حالا یا فرصت نکردم ویا وقت نگذاشتم ازین عروسک ها برای دخترم درست کنم  باید این کار را بکنم پیش از آنکه دیر شود)

بازی دیگری که ما داشتیم بی خیال از نظافت واین حرف ها از گل برای خودمان ظرف درست میکردیم از کنار های باغچه گٍل ها را  میگرفیتیم وبا دست بشقاب ،پیاله، کاسه و غیره درست میکردیم میگذاشتیم در آفتاب خشک شود

اون موقع ها که موم نبود واصلا اقتصاد خانواده ها اجازه خرید این چیز ها را نمیداد اگر هم میبود.

تا اینکه بلاخره مادرم پدر را وادار کرد که برویم خونه خودمان پدر خونه را ترمیم کرد این خونه به این شکل ساخته شده بود که در یک گوشه سرای (حیاط) تختی بود که منتهی میشد  به  دهلیز(هال)  کوچکی که  در داخل اون سه اطاق بود اطاق های کوچک دوازده متری قسمت آخر این هال راه پله ء بود که به زیر زمین میرفت وزیر زمین انباری ما بود.

آشپز خانه که آن موقع ها میگفتیم (مطبخ)در بیرون از ساختمان در گوشه دیگر این حیاط بزرگ بود  در داخل مطبخ دیگدان ها بود که با چوب غذا میپختند ودر کنارش حمام قرار داشت

ودر آن گوشه دیگر حیاط دستشویی بودکه آن زمان (کنارآب)میگفتند.

شاید سوال خلق شه که یعنی چی یعنی الان این اسم ها عوض شده؟ بله از برکت مهاجرت ها بیشتر کلماتی که 15سال پیش استفاده میشد الان دیگه از مد افتاده به خوب وبدش هم من کاری ندارم

قسمت عمده این حیاط باغچه بزرگی بود که زیباترین قسمت این خانه بود

پدرم حیاط راسمنت( سیمان)   وخونه ها  با گچ سفید کرد تا هنوز ذوق وشوق مادرم یادمه روز های اولی که به خونه خودمان رفتیم مادرم زن پاکیزه بود وهست برای این میگفت دوست دارم خونه از خودم باشد

پدر عاشق باغچه بود ویادم میاد که دور تا دور این باغچه را شمشاد کاشت وبعد یک ردیف گل های رز صورتی ،  رز های سرخ مخملی ، زرد ،   وسط باغچه را هم به چند حصه تقسیم کرده بود یک قسمت ریحان  یک قسمت بوته های گل پتنی یک قسمت بادنجان  بادنجان رومی(گوجه) فلفل و چیز های دیگری میکاشت

هر سال یک نوع نهال میوه غرس میکرد وهمیشه خدا صبح ها بعد ازاینکه نماز را درمسجد ودر جماعت میخواند با یک بیل کوچکی که داشت میافتاد به جان باغچه وبیخ نهال ها را سست میکرد وبلند بلند آواز میخواند

پدرم مردی شوقی وسرشار بود مهربانیش را در کمتر کسی سراغ دارم پدرم آه پدرم...

دیگه ما سه خواهر ویک برادر بودیم که مادرم بچه بعدیش را بدنیا آورد این بچه نیز دختر بود اسم این خواهرم را میگذارم (یلدا) همان موقع ها هم میخواستیم اسمش را یلدا بگذاریم که نشد 

زندگی بهترین روز هایش را سپری میکرد هر چند که دغدغه سیا.ست آن زمان همیشه در ذهن پدرم بود

همانطور که گفته بودم پدرم دوبرادر داشت ویک خواهر اینها خانواده فرهنگی وباسوادی بودند نا گفته  نماند که به غیر از پدرم هفت جدم همه حافظ قرآن شریف بودندواین میراث را پسر عمویم هنوز حفظ میکند

عمویی بزرگم  به مدرک (مولانا) رسیده بود که این در اون زمان مدرک بزرگی بود که از مدارس  علوم دینی میگرفتند.

عمه ام دانشگاه خونده  ومعلم وبود تا هنوز هست که این هم درجه قابل تاملی است آنهم برای زنان آن موقع ها. عمویی بعدی من در دانشگاه(کابل) رشته  انجینیری(مهندس میکانیکی) را خوند ومتاسفانه پایان دوره دانشگاهش مصادف بود با حمله *روسها به کشور مان واین عمو از همان کابل مستقیم به جبهه* جنگ رفت و به حذب*مجاه*دین وقت پیوست

که بعد ها به ایران مهاجر شد وبا خانواده اش تا سالها در کشورتان مهاجر بود

واز خاطر این کاکا( عمو) پدرم دربدری های بسیاری را کشید از حکو.مت های مختلف چون که برادر ش مخالف ح.ک.ومت بود.

روز های من در آن زمان اینطوری سپری میشد که صبح ها میرفتیم مسجد ونهار میامدیم خانه باز بعد از ظهر با اینکه کوچک بودم باز هم برای کمک به مادرم ظرف ها را میشستم برای شب برنج نم(خیس)میکردم وباز باخواهرم عجول و دختر های همسایه میرفتیم مسجد خونه ما در کنار خیابان عمومی بود خیابانی که آن موقع ها خاکی بود پیاده روها   هم خاکی بود .

از زیر سایهء درخت های  بلندناجو(کاج) روزی چندبار میرفتیم ومیامدیم مادرم برای من یک چادر نماز دوخته بود نه به خاطر حجاب واین حرف ها

همینطوری برای اینکه من دوست داشتم چادر گل گلی ام را سرم میکردم قرآن را در بغلم میگرفتم واز کیسه گونی بزرگی سنجد که پدر برای ما خریده بود کیسه هایمان  (جیب هایمان)را پر از سنجد میکردیم( آن موقع ها مثل الان این همه چیپس و پوفک وهل هوله نبود بچه ها تغذیه های درست تری داشتند ) ومیرفتیم مسجد درس میخواندیم وبازی میکردیم

روزگار خوبی بود....

پ :ن دوستان همینطوری خوبه یا سریعتر پیش بروم؟

فیلم زیاد دیدم که الان دقیق یادم نیست فقط بهترین هایشان (سفیدبرفی ) بود یک فیلم خارجی 2012

وتعداد زیادی ایرانی ....

خاطرات 4

زندگی ادامه داشت پدرم درمغازه ای کفش فروشی مشغول کار  بود مادرم با همسایه هایش در همان خانه  زندگی میکردند بدون هیچ گونه برخورد بدی .

زن همسایه مان  بعد از آن دخترش دوقلو زا بود دو سال یک بار یک شکم دوقلو بدنیا میاورد  شکم اول یک دختر ویک پسر بودند که هر دو با ما بزرگ شدند وباهم بازی کردیم باز یک دختر تنهایی دنیا آورد .همین طور باز یک شکم دیگه دوقلو اینها دوتا دختر بودند یکی شان مرد وخلاصه این زن همسایه از مادرم جلو زده بود یک سال یک قلو ویک سال دوقلو همین طور هم ادامه میداد.

من هیچ وقت نتوانستم خودم را حتی برای یک لحظه جای مادرم قرار بدهم چه برسد به جای آن زن همسایه که چون ما به شوهرش میگفتیم کاکا(عمو) به خودش هم میگفتیم زن کاکا(زن عمو)

تا جای یادم میاید مدام این مادرم وزن کاکایم یا حامله بودند یا بچه شیر میدادند وچقدر آرام بودند اصلا به اندازه که من الان سر این دختر یکی یک دانه ام ناراحت میشوم عصبی میشوم اونها سر این همه بچه نمیشند چرا ؟ واقعا چرا ؟ عجب حکمتی داره خدا.

گفتم که پدرم پولدار شد ویک خانه خرید آنهم دیوار به دیوار همین خانه عمو خوانده مان  دیگر مادرم خانه دار شده بود وخوشحال سرحال خانه اون موقع ما بهترین وشیک ترین خانه آن منطقه بود .

با اینکه خانه خریده بودیم ولی بازهم این عمو وزن عمو خوانده مان نگذاشتند که مابرویم خانه خودمان وما چند ماه دیگر هم با اینکه از خود خانه داشتیم درخانه ء شان ماندیم وخونه خودمان را دادیم به مستاجر

دوست دارم بیشتر توضیح بدهم از آن زمان وآن اتفاقها چون برایم خیلی خوشآیند اند.

این عمو مادر پیری داشت که  نوه هایش نه نه جان صدایش میکردند. وما یعنی من خواهر هام عجول ومهربان هم برایش نه نه جان میگفتیم زنی بود چاق وسبزه گاهی آنقدر مهربان بود که نگو وگاهی عصبی میشد وداد وبی داد  میکرد. پیر زن داغدار بود پسر جوانش که نامزد داشت در جنگ کشته شده بود وجنازه اش را برایش آورده بودند

اسم پسرش (ودود) بود خوب یادم میاد عکس این ودود با یک قاب بزرگ روی دیوار خانه اش بود هر روز بعد از نماز روی جانمازش مینشست به قاب عکس خیره میشد ذکر میخواند واشک میریخت .

ویا کنار گاز(گهواره) نوه هایش ویابرادرم که اسم اون را هم میگذارم(صبور) اسمش صبور نیست ولی چون خیلی بچه صبوریه  ,صبور مینامیم

برای  همان دوقلو ها لالای میخواند وگریه میکرد دلش خیلی درد داشت دوسال بعد از پسرش تاب نیاورد

وسرطان گرفت فوت شد.

در حیاط خاکی آن خونه بازی های بسیاری یاد گرفتم از این دختر های همسایه واز بقیه نوه های   دختری نه نه جان که میامدند خانه ءدایی شان .

بازی های مثل چشم گیرک(چشم پتکان)نمیدانم شما چی میگوید گرگم به هوا یا همچین چیزی

از یک تخته و چند تا خشت الکلنگ درست کرده بودیم

بچه های همسایه های دیگر میرفتند مسجد برای خواندن ویاد گرفتن قرآن کریم ومن هم لج کردم که مرا هم به مسجد کنید

اینجا رسم است بچه ها را از سن پنج سالگی قبل از اینکه به مدرسه بروند به مسجد میروند

ومن هم در سن نمیدانم شاید چهار ونیم سالگی مسجد رفتم.

روزی که شامل مسجد شدم را خوب یادم هست. مادرم برایم تشکچه کوچکی از پارچه دوخته بود وداخلش را پنبه کرده بود. چون آن زمان مساجد فرش نداشت این تشکچه را زیر پای مان پهن میکردیم همهء بچه ها داشتند پیر زنی که پیشتر ذکرش رفت در  حیاط خانه تنوری داشت که داخلش با اتش چوب نان میپخت

آن وقتها همه نان خانگی داشتند نان های بزرگی که از گندم سبوس دار بود وچقدر هم مزه میداد.

هفته یک بار نان میپخت وآخر سر هم از همان خمیر (قلف) * درست میکرد.

این قلف ها خیلی خوش مزه بود همان روزی که من رفتنی مسجد شدم از همان قلف ها یک کچولو برایم درست کرده بود که من با خودم ببرم به مسجد و وقت تفریح بخورم

وقتی بچه به مسجد میرود اول برایش الف وب  ت ث را درس میداد

کی درس میداد؟

آخندی مردی ملا که در مسجد بود هم پیش نمازی میداد وهم بچه های محل را سبق میداد

اخند ما مردی بود بلند قامت مندیل(عمامه) سفیدی دور سر میپیچید ولباس سفیدی هم به تن میکرد ریشش را هم بلند میگذاشت یعنی دقیق شاید تا اندازه یک وجب بود ریشش.

ما برایش (آخند صاحب )میگفتیم همیشه چشم هایش را سرمه میکشید وبوی عطری مخصوص خودش را میداد بوی عطر های مذهبی متوجه میشوید  که چی میگویم؟

طوری که خودش وسط مینشست روی زمین ویک طرفش دختر ها به ردیف مینشستیم ویک طرفش هم پسر ها  همانطور روی زمین وبا آواز بلند سبق هایمان (درس هایمان)را میخوانیدم طوری که از چند متری همه میفهمیدند اینجا مسجد است.

همینکه من مسجد رفتم این خواهرم عجول که همیشه خدا از سنش جلو بود در سه سالگی لج کرد که من هم مسجد میروم چرا فلانی (خودم) میرود من نروم؟

خلاصه من وعجول ودختر همسایه مان آناییتا هر روز با هم میرفتیم مسجد از صبح تا وقت نهار وباز بعد از نهار تا عصر هر روز ....

چه روز های بود وچه زود گذشت انگار دارم از دیروز حرف میزنم.

شهر من درخت های بلند ناجو (کاج)دارد وبه این خاطر به شهر (استان) ناجو ها مشهور است خیابانی که خانه ما در او قرار داشت دو ردیف در دو طرف خیابان ناجو های بلند بالای قرار داشت ودارد که بسیار زیباست.  ناجو های که درچهار فصل سال همیشه خدا سبز سبزاست

واز طرفی شهر من با باد هایش هم معروف است(باد های صد وبیست روزه)  وقتی باد ازلابلای این برگ های سوزنی ناجو ها میگذشت عجب صدای قشنگی بود صدای که تا سالها شب های گرم تابستان که درحیاط خانه زیر سقف آسمان میخوابیدیم لالایی شب های من بود .

این ناجو ها دانه های درشت دارد که میریخت ریز درخت ها وما میچیندیم ومیشد اسباب بازی های ما.

راستی شهر من همان شهریست که در آغاز کتاب (هزار خور.شید .تا.بان) تعریفش آمده . شهر من آرامگاه بزرگان بسیاریست

مثل (خواجه عبد.الله.انصا.ری) ( عبد.الرحمن. جامی) وبسیاری دیگر ...

راستی کسی هست از شما ها که اینها را بشناسد؟

وشهر من شهر مناره های بزرگی است که درزمان تی.موریان ساخته شده

شهر من جای های باستانی وتاریخی زیادی دارد که بعد ها در لابلای خاطراتم خواهم گفت .

فکر کنم دیگه بس باشد.

پ:ن قلف با(  فتح ق و کسره ل و ف) یک نوع نانی است که خمیرش  همان خمیر معمولی را در یک قابلمه در مقداری روغن میریزند وداخل تنور میگذارند.

 پ:ن 2 به خاطر کامنت ها من لازم دانستم پی نوشت دوم داشته باشم

بعضی از کلماتی را که من مینویسم مربوط به سبک نوشتاری خاص خود ماست که کمی با شما فرق دارد شاید شما فکر کنید غلطی املایی است من ناراحت نمیشم اگر بگویید ومن بیشتر سعی میکنم طوری بنویسم که شما بفهمید .

 درخت ناجو   همان کاج است

سبق هم درس خواندن است به لهجه ما

قلف هم درسته ,نانی کلفتی که در روغن پخته میشه وما میگذاریم در قابلمه وقابلمه را در تنور , ما بهش میگیم (قلف)

خاطرات کودکی سوم

مادرم همیشه  مهاجرت را اینطوری برایمان قصه میکرد میگفت تمام آنچه نداشته مان را فروختیم به استثناء همان دو تا پلاس شرطرنجی(گلیم) وقرآن پدرم را که همیشه میخوانده ودر پشت جلدش سنه تولد مرا با خط خوش خودش نوشته بوده داده به زن عمویم وزن عمویم بدست بچه قرآن خوانش داده واو در مسجد قرآن خواندن یاد گرفته وآن قرآن پاره شده واینطوریست که روز دقیق تولدم یاد کسی نمانده ومادرم میگوید فکر کنم 24 جوزا(خرداد ماه )بوده است ولی یادم نیست که در چند شنبه بود

مادرم تعریف میکند که چند دست لباس مانرا در یک گره بسته ای بسته وبا من که دو سال یک ماه داشتم وخواهرم که چهار ماهه بوده وپدرم پای پیاده با  تنها وسیله شان یک الاغ که  نفر که رهنما ومردم را میبرده به آن طرف مرز بود، مسیر به این طولانی را طی کردند وبلاخره در تایبات شب را صبح وبه مشهد رسیدند.

 در منطقه بنام گل شهر خانه بوده از زنی بنام نه نهء معصوم که یک اطاقش را کرایه کرده بودند پدرم روز مزد کار میکرد پدر تحصیل کرده من پدر دانشگاه رفته من به زحمت کارگر سر فلکه بوده (بعد از سالها که ما دوباره برای مسافرت رفته بودیم مشهد پدرم مرا به فروشگاهی برد به نام (زیست خاور) وسنگ های کف فروشگاه را نشانم داد وگفت من این سنگ های بزرگ را از آن مسافت دور به دستهایم میاوردم وبناء اینجا را ساخت )

زندگی گویا خیلی به سختی میگذشته وبعد از ما خانواده مادری هم به ایران آمده بودندوچون پدر بزرگ پولدار بوده خانهء در همان منطقه گل شهر میخرد مثل اینکه آن زمان اف.غانها میتوانستند سند را بنام خود کنند (الان نمیتوانند)

ولی مادر بزرگ بد اخلاقم دیگر نگذاشته که باز در آنجا هم مادر وپدرم سر بارشان باشند وبروند درخانه آنها زندگی کنند.

یک سال را مادر وپدرم درغربت ماندند از آن مهاجرت تنها باغ وحش مشهد آنهم به شکل خواب یادم مانده وخانه نه نه ءمعصوم که حوض کوچک آبی داشت با دوتا ماهی دیگر چیزی یادم نیست.

پدرم سختی غربت را تاب نمیآرد وحاضر نیست حمالی کند دوباره رهسپار وطن میشود ومیگوید اگر هم بمیریم در وطن خودمان میمیریم این یکی از خصایص پدرم بود هیچگاه ذلت وخواری دیگران را قبول نمیکرد.

واز مهاجرت بیزار بود .

اینگونه میشود که دوباره برمیگردند با کمی سوغاتی از مشهد که شامل یک سیت ظرف ملامین بود که تا سالها داشتیم ویک مکتی برنگ  یشمی به اندازه یک اطاق وکمی دیگر خرت وپرت که یادم نیست

پدر بزرگ ومادر بزرگ هم  برمیگردند و ومیایند وطن .اینبار باز به ناچار پدرم مجبور میشود خانواده اش را بیارد به خانه مادر بزرگ مادری که راضی نبوده ، میتوانسته یک خانه کرایه کند ولی خودش سربازی میرفته ودر آن زمان حرج ومرج جرات نمیکرده زن جوانش را دریک خانه تنها بگذارد مادرم دوباره زمان حملش میرسد ودر همان خانه نمناک که من وخواهرم بدنیا آمدیم خواهر دیگرم بدنیا میارد همانطور زیر دست قابله وبدن بیمارستان وکش وفش های معمول.

روزی که خواهرم  اسمش را میگذارم (مهربان) آخه خیلی مهربانه بدنیا آمد خوب یاد منه اسم خواهرم که بعد از من بدنیا آمده را میگذارم (عجول) این صفتشه خوب البته صفتهای دیگری هم داره مثلا خیلی زرنگه 

الان دیگر ما سه خواهریم  با پدر ومادرم مان درین اطاق نمناک وکوچک دیگر جای نمیشدیم.

تا اینکه دوست پدرم که او هم سرباز بود از پدر میخواهد  خانواده اش را ببرد به خانه او بدون درخواست کرایه

این دوست پدرم را که بعد ها شد عمویی ما وما تاسالها نمیفهمیدیم  عمویی حقیقی ما نیست یک زن داشت با یک دختر ومادر پیری .

واین طوری مادرم در خانه اینها آمدند وداخل یک دهلیز(هال)دوتا اطاق تو درتو از مادر وپدرم بود ودوتا اطاق تو درتو از آنها وهال و آشپزخانه وحمام هم مشترک بایک حیاط بزگ .

ازین قسمت زندگیم خاطرات زیادی دارم دیوار این حیاط دریچه کوچکی داشت که به سمت یک باغ بزرگ پر از درخت های سیب؛ آلو، شفتالو، انگور ، انار وووووو باز میشد بهار آن باغ خوب درخاطرم هست درخت های خشک وپر از شگوفه  من وخواهرم عجول دوتا سبد داشتیم روز ها میرفتیم از زیر درختها میوه میچیندیم ونمیدانم شسته ونشسته میخوردم

از باغچه سبزه میچیندیم من اکثر سبزه های خودرو را از آن زمان میشناسم بوی شانرا وحتا طعم شانرا روز های بی درد سری داشتیم من خواهرم عجول ودختر این همسایه با عروسک های مان بازی میکردیم عروسک های که نه چشمک میزدند ونه موهایشان شانه میشد من همیشه عاشق عروسکی بودیم که چشم داشته باشد وموهایش رابشود شانه زد که هیچگاه نداشتم خاله کوچکم به خاطر تداوی دستش  به  کابل رفته بود واز آنجا برایش عروسکی آورده بود که هم مو داشت وهم چشم هایش را باز بسته میکرد ومن عمری اورا از پشت شیشه کمد تماشاه کردم .آن زمان عروسک اسباب بازی مثل الان نبود که ولی باز هم خوب بود که همین باغ را داشتیم

چه بازی های کردیم درین باغ در قسمت آخر این باغ همیشه چندتا گاو بسته بود وسرشان در  آخور هایشان وعلف(یونجه) میخوردند ازین باغ شاید بیشتر برای شما گفتم این باغ از همسایه دیگرمان بود که او هم یک دریچه از خانه اش به این باغ باز کرده بود وهمسایه های آن زمان رفت آمد داشتند نه مثل امروزها.

دوسال دیگر  از کودکی من درین خانه گذشت که درین دوسال من صاحب  یک برادر هم شده بودم برادرم که خیلی هم دوستش دارم اولین پسر خانواده پسر دوست مان بود چقدر پدرم دوستش داشت واز بخت بد چقدر این بچه سختی دید در هفت روزگی که اورا دکتر ناشی ختنه کرد چقدر ازش خون آمد تا اینکه  پدر بزرگ مادری یا همان باباجانم برایش خون داد وگر نه مرده بود .

در دوسالگیش روز عقد خاله بزرگم  تخت خواب دونفرهء که به دیوار تکیه داده بودند رویش افتاد و دستش از چند جا شکست مادرم باهاش چه سختی های که نکشید . بچه خوشگلی بود از ما سه خواهر خیلی خوشگلتر بود هست دوتا چشم سیاه وپرمژه داشت با صورت سفید ولبهای سرخ وبه قول مادرم همیشه چشم میخورد.

پدرم سربازیش تمام شده بود وبا همان دوستش در مغازه کفش فروشی مشغول کار شده بود به اینصورت که مغازه از دوستش وکار وسرمایه از پدرم وضع زندگی مان روز به روز بهتر میشد ولی وضع امنیتی منطقه روز بروز بدتر..

خاطرات دوم

مادر بلافاصله بعد از عروسی باردار میشود در حالیکه پدر عسکر(سرباز) است

مادرم آن موقع ها خیلی ضعیف ولاغر بوده دختری هفده ساله وباردار...

همیشه که حرف میزدند گویا آن روز های اول زندگی، زندگی آرام وعشقولانه ای داشتند

پدرم هم سربازی میرفته وگاهی هم در دکان پدر بزرگ مادری کنار دستش می ایستاده وگویا پولی میگرفتند

پدر بزرگ مادری من مردی سخاوتمند، ساده دل، خوشرو،و مهربان بوده وهست ولی برعکس مادر بزرگ مادری

که بهش میگوییم (نه نه جان) زن عقده ای ، خودخواه، بی رحم بوده وهست 

علتش   این نه نه جانم در دو ساله گی از مادر یتیم میشود وپدرش او را به دست برادر هایش میسپارد که زن

داشتند  تا هفت سالگی پیش زن عموهایش بوده  همیشه نه نه جان برای مان از خاطرات کودکیش قصه

میگفت

تا اینکه پدرش زن میگیرد ومیاید دنبالش میرود واین دخترک زیر دست نامادری قرار میگیرد که نامادریش زن بیوه

ای بوده وچهار بچه داشته و(نه نه جان) را در سن 10 سالگی میدهد به بچه اش که همین بابا جان من است

این نامادر میشود مادر شوهر وآنچه ظلم است به حق این نه نه جان مان میکند.

گاهی که نه نه جان برایمان قصه میگفت دلم برایش میسوخت وبرایش حق میدادم او هیچ چیزی از مهربانی

مادری ندیده بود

فقط ظلم کردن وبی مهری را برایش درس داده بودند واو هم دخترک بیسوادی که در چهار دیواری خانه تمام

عمرش را محبوس بوده

وبعد هم که بزرگ میشود ومادر پنج بچه با بچه هایش مهر مادری نداشته وندارد

اینها را گفتم که بگویم با بودن مادرم که دخترش بوده ودامادش در خانه اش مخالفت داشته ونمیخواسته

دامادش داماد سر خانه باشد. ونمیخواسته  به دخترش کمک مالی کند.

از آن طرف زمان حکومت کمو.نس.تها  بوده وبرادر بزرگتر پدرم به جبه.ه ضد این دولت پیوسته بوده است

وبه این علت پدرم تحت انواع فشار های سی یا سی وقت قرار داشته است.

چنانکه مادرم همیشه تعریف میکرد  من دختر بهار بهاری هستم ودر آخرین روز های پر از گل وسبزه در خرداد ماه بدنیا آمدم .

پروسه بدنیا آمدن من اینطوری بوده که آن وقت ها وقتی زنی درد زایمان پیدا میکرده کسی به بیمارستان

نمیبرده اکثرا یک پیرزن (دایه) قابله داشتند میرفتند دنبالش ومیامده بچه که خودش بدنیا میامد بدون هیچگونه

دخالتی وهیچ گونه دوا وآمپول  دایه بند ناف بچه را میبریده وبچه را میشسته وتمام

ولی مادرم چون بچه اولش بوده وپدرم باسواد به جای اون دایه (قابله که درسش را خوانده بوده)را آوردند

قرار تعریف هایشان من خیلی خیلی سخت بدنیا آمدم کسی مرا وزن نکرده بوده ولی میگفتند درشت بودی

مادرم را خیلی اذیت کرده بودم وبدتر ازهمه اینکه از پا بدنیا آمده بودم به حدی سخت که وقتی بدنیا آمدم بی نفس بودم

پدرم میگفت وقتی بدنیا آمدی دکتر ماما با اشاره به اطرافیان گفته ساکت باشید بچه مرده است وبرای اینکه

مادرم متوجه نشود مرا از اطاق بیرون برده ودر تراس روی فرشی که انجا پهن بوده گذاشته ورفته پدرم میگفت

حالم خیلی بد بود داشتم برای مادرت نماز میخواندم که دیدم ترا مرده بیرون آوردند

بعدا این خانم ماما میاید ومرا میگیرد سرو ته میکند به دهان وبینیم شلنگ می اندازد ومن مرده دوباره زنده میشوم

خاله هایم که همه دور تا دورم را گرفته بودند جیغ شادمانی میکشند ومن میشوم اولین نوه خانواده مادری

پدر بزرگ پدری در گوشم اذان میگوید وپدرم برایم اسم میگذارد ناگفته نماند که تا زمان بدنیا آمدن کسی

نمیدانسته بچه پسر است یا دختر چون امکانات سنوگرافی آن زمان  وجود نداشته .

بعد از یک سال ونه ماه بدون وقفه مادرم خواهر بعدیم را بدنیا میارد وپدرم که  منتظر پسر است ولی باز این هم

دختر میشود.از بدنیا آمدن این خواهرم این هیچ چیزی یادم نیست آخه من هنوز یک ساله ونه ماهه بودم.

روزگار میگذرد وسختی ها بیشتر میشود.

تا اینکه به ناچار خانواده چهار نفره ما راهی راه مهاجرت بسوی ای.ران میشوند به هوای رهایی از فشار های

سی یا سی آن زمان نگو اینکه سختی هایشان بیشتر میشود.

ادامه دارد ......

خاطرات  اول

 

 

خاطراتم را از ازدواج پدر ومادرم شروع میکنم

شمارا بخدا ازمن انتظار نداشته باشید مثل خا.لد حسی.نی که داستان

 

(هزار. خورشی.د تا.بان ) را نوشته برایتان  بنویسم من در خاطره نویسی  ضعیفم.

 

خوب برویم به آغاز داستان امیدوارم خسته نشم وتا پایان این 29 سال زندگیم را تا حد توان با


جزییات برایتان بنویسم

 

پدرم و مادرم با هم همسایه بودند وتا حالا هم همان دوتا خانه پدر بزرگ مادری وپدر بزرگ


پدری من در همان کوچه در شهر قدیم ه.رات  که معروف به شهر کهنه هستش وجود دارد


خانه پدربزرگ مادری به همانشکل قدیمش واز پدری کوبیده شده ودوباره ساختندش.

 


مادرم فرزند بزرگ خانواده اش بوده وپدرش یک آدم سر شناس همان محله

 

ومنطقه وتقریبا پولدار ونام وآوازه دار اطرافیانش بوده و هست .

 

پدر بزرگ پدری مردی آرام و متین و عالم دین وشخصیتی تایید همه  که

 

تمام عم وغمش دین ونماز بوده زیاد به مال دنیا اهمیت نمیداده و تنها سرمایه اش چند جریب


 زمینی بوده که حاصلش خرج و مخارج بچه هایش
میشده  میشده وچهارتا بچه اش را بی مادر


 بزرگ کرده بوده که پدرم
کوچکترین فرزندش بوده است.

 

پدرم همیشه باحسرت میگفت مادرم را درشش سالگی از دست دادم واصلا چهره اش یادم نمیاید  .                                                                                                 

 

مادرم دختری زرنگ و خوشکل بوده وتا حد خواندن ونوشتن را  یاد داشته

 

وآنها را هم آخندی میامده خونه شان وبرای شان درس میداده نه اینکه اون

 

زمان مدرسه نباشد بوده ولی به خاطر نا امنی آن زمان

 

(زمان تجاوز روسها ) به مدرسه نمیرفتند.

 

مادرم سه خواهر ویک برادراز خودش کوچکتر  داشته است.

 

پدرم  مردی قد بلند خوش هیکل ورزشکار سفید پوست ومهربان  بود از

 

مادرم خواستگاری

 

میکنند بااینکه پدرم فوق دیپلم داشته ولی از نظر مالی خیلی ضعیف بوده

 

وهمچنان سربازی میرفته .

 

وصلت شان جور میشود به این شرط که پدرم داماد سر خونه میشود به

 

دودلیل اول اینکه خانه نداشته که مادرم را ببرد وخونه پدر بزرگ پدری یا

 

بهتره به همان زبان خودم بگم پدر بزرگ پدری را (بابو) میگفتیم خونه

 

بابوی من فقط دوتا اطاق داشته که یکی از عروس بزرگش بوده ودیگری از

 

خود بابوی مجرد و اطاق دیگه نبوده که نو عروس راببرند

 

واز طرفی پدرم سربازی میرفت وهفته یک شب خونه بوده واین طوری

 

مادرم تنها نمیمانده

 

این طوری در پایین خانه ءخانه پدر بزرگ مادری(باباجانم) زندگی ساده

 

شانر ا شروع میکنند

 

آن خانه با طاق های بزرگ و ستون های پهنش هنوز وجود دارد جایکه

 

زادگاه من است

 

پدرم به رسم آن زمان اولین بار بصورت دقیق شب عروسی که عقدش

 

هم بوده  مادرم را میبیند

 

 ولی تا حالا مردی به عاشقی پدرم ندیدم بی اندازه مادرم را دوست

 

داشت

 

 آن زمان کمره(دوربین)های سیاه سفید بوده ولی متاسفانه از عروسی

 

مادر وپدرم هیچ عکسی وجود نداشت وقرار قصه های

 

خودشان یک عروسی ساده ومعمولی آنهم در خونه خوب اون زمان هنوز

 

تالار وجود نداشته گرفته بودند.

 

تمام اساسیه زندگی پدر ومادرم عبارت بودند از دوتا پلاس شطرنجی که

 

تا چند سال پیش هم داشتیم وبلاخره در زیر زمینی به اثر نم پوسید

 

ودورش انداختند.

 

چند تا دیگ(قابلمه) چند تا بشقاب دو تا بکس(چمدان) حلبی چندتا

 

نالینچه(دوشک) وچند تا پشتی  ویک دست رخت خواب دونفره برای زوج

 

جوان ونمیدانم کمی خرت وپرت دیگه بودند.

 

این اطاق یک راهرو هم داشت که مادر وپدرم ازش هم به عنوان آشپزخانه

 

وهم به عنوان حمام ازش استفاده میکردند

 

وخانواده پدربزرگ مادری مادر بزرگ وباباجان وخا له ها ومامایم(دایی) در

 

بالای این خانه که به شکل بالا خانه هستش زندگی میکردند تا اینکه در

 

همین گیرودار بی پولی وسربازی مادرم درسن هفتده سالگی من را

 

حامله میشود.

 

 ادامه دارد....

 

پ:ن دوستان من اگر کدام قسمت یا کدام کلمه برایتان گنگ هستش

 

بپرسید تا واضع کنم

 

 رفتم در ورد نوشتم آمدم اینجا پست کردم نمیدانم چکار کنم هر کار میکنم فونتش مثل قبل نمیشه

 

واینجوری بهم ریخته بد فورم شده کسی راه حلی دارد رهنماییم کند

 

پیلیززززززز

/**/

خاطرات

دوستان عزیزم سلام

میخواهم در این وبلاگ یک قسمت جدیدی باز کنم

میخواهم از خاطرات کودکیم تا حالا را بنویسم به این قسم که تا هر جا تونستم مینویسم وبعد ادامه اش را

میگذارم به هر روز که حسش بود

این وسط از روزانه نویس هایم هم مینویسم

خاطراتم را شماره میزنم

شاید هم برای شما جالب باشد واین طوری در خلال این خاطرات خیلی از رسم ورسومات ما گفته شود  وهم

این وسط برای من تجدید خاطرات میشه وبعضی از عقده های پنهان من باز گو میشه

.میدانم که گفتند درد ها از حجمش کم میکنه

میخواهم نظر خواهی کنم موافق هستید؟

پ:ن درین هفته چند تا فیلم دیدم یکی فلم (سن.گ صب.ور )بود   با هنرمندی (گل .شیف.ته فرا.هان.ی )که

یک فیلم افغانیست وکارگردان هم افغانیست فیلم خوبی بود ولی میتوانست بهتر ازین هم باشد

وچندتا هم خارجی دیدم army of darkness را دیدم یک فلم فانتزی بود

کتاب هم یک کتاب را خواندم مجموعه از داستانهای ایست از داستان نویسان زن  شهر خودم بد نبود

ودیگه همین ها

در هفته که گذشت یک مهمانی شیک تعارفی هم از سرم رد شد که حاصلش برای من سرماخوردگی ماند

واز من دخترکم هم گرفته وهر دو مریضیم

دیگه یک تصادف کوچک هم داشتیم که خدا را شکر به خیر گذشت ولی موتر (ماشین) ما داغون شد والان

بستریست

خوب وخوش باشید دوستان


آه ای پیری ! چه با سرعت نزدیک میشی

بیست و چهار خرداد   یک سال  دیگه به تجربه هایم افزوده شد

من یک سال بزرگتر شدم  بزرگ شدنٍ توام با درد  من این بزرگ شدن را دوست دارم این جور درد کشیدن را

اصلا خود بزرگ شدن درد است.

29سال از عمرم گذشت نمیدانم چقدر دیگه ازش موند ولی میدانم که بیست ونه سالش تمام شده ودیگه برنمیگرده 29 سالی که برایم یک عالمه خاطره گردیده ،من درین بیست و نه سال چی ها که نکشیدم کودکی هایم را اصلا به یاد ندارم یعنی من اصلا کودکی نکردم

به علت فرزند بزرگ بودن همیشه پدر و مادرم پای هر مسىله که پیش میامد میگفتند تو بزرگی نباید این کار را بکنی تو بزرگی مواظب بچه ها باش  و من از همان لحظه های کودکی فکر میکردم من بزرگم و نمیدانستم که کودکی ام  پس  چه وقت  بوده؟

 

نگو منظور ایشان این بوده که تو از دیگر خواهر برادرهایت بزرگتری

،مادرم! پدرم! کاش این جمله تان را درست استفاده میکردید تا من هم کمی کودکی میکردم واز همان اول بزرگ نمیبودم

من از 9سالگی بزرگ بودم یعنی بزرگتر از هفت خواهر وبرادر دیگر . درخانه که هفت تا بچه از تو کوچکتر باشند معلومه که تو بزرگی حتا اگر 9 سالت بیشتر نباشه

نوجوانیم بادرد های بسیار تمام شد. با مریضی وسواس مادرم در تمییزی ،که تمام روزهای قشنگ زندگی مان صرف شستن وتمییز کزدن گذشت وهر چه بیشتر میشستیم به نظرمادرم بیشتر کثیف میامد  ان روزها روزهای بد وخفقان آوری بود روزهای ح.ک.و مت (ط.ا.ل.ب.ا.ن)

روزهای  دور ماندن از درس و مدرسه که توام بود با کشمش های مادر و پدرم هر روز جنگ و جنجال داشتند سر همین شستشوهای بی اندازه مادرم.روزهای آغاز شاعری هایم. چقدر شعر غمناک دارم از آن روزها

جوانیم با ادامه درس وجبران عقب ماند گی های درسی تمام شد جبران 6 سال کار آسانی نبود شب و روز درس وکلاس و،کلاس،کلاس.....

و از همه بدتر بدترین سال زند گیم سال 83 ومریضی لاعلاج پدرم تنها مونسم، تنها دوست و پناهم ، پدرم به معنای واقعی یک پدر نمونه بود.

سرطان سرطان سرطان....خیلی دردکشیدم خیلی....

پدرم هشت ماه در بستر بیماری افتاد وتمور مغزی فلجش کرد ،لالش کرد ،وکم کم کورشد پدرم ...پدر42 ساله ام خیلی جوان بود خیلی..... پدرم ذره ذره آب شد و من ذره ذره نابود شدم

تا اینکه بعد از هشت ماه پر کشید من ماندم دردی عظیم بامادر مریض و باهفت خواهر وبرادر که حالا یک  دخترک ناز یک ونیم ساله هم به جمع ما افزوده شده بود

شقایق خواهرک کوچکم که به اصرار دکتر به مادرم که گفته بود باید حامله شوی تا سر گرم باشی وازین مریضی روحی وسواس رهایی پیدا کنی مادرم بعد از هشت سال حامله شده بود ودختری بدنیاا آورد خوشکلتر از همه ما

مریم تازه بابا  گفتن یاد گرفته بود که بی بابا شدیم....

بعد از آن سال درگیری های کانکور وووووو

( به این ترتیب هیچگاه فرصت عاشق شدن را نداشتم وخیلی دوست داشتم عاشق میشدم)

رفت  وآمد خواستگاران همچنان که برای هر دختری هست برای من هم بود و اهمیت نمیدادم مخصوصا درآن سالها با غم تازه از دست رفته مان.

تا اینکه خواهر شوهرم که همکلاسی سال اخرم بود با خانواده اش آمدند خواستگاری ومن نمیدانم چی شد  که این ازدواج سر گرفت ومن زن کسی شدم که اصلا نمیشناختمش...

سال 85 سال نامزدی و عروسیم بود بحرانی که نمیدانستم چطور با کله افتادم توش. شوهر سرکش نا آرام ،خانواده شوهر به شدت حسود وبی رحم، فقر اقتصادی بی اندازه.......ووووووو

به رشته مورد علاقه ام قبول شدم و در همان سال اول دانشگاه عروسی ما را گرفتند

ازدواج، مسولیتهای بی شمارش همان طور که گفتم شوهر م خیلی کله شق بود واصلا زیر بازر مسولیت نمیرفت با کشمش هایش همراه خانواده اش که منجر به تلخی لحظه های من میشد،دخالت های خانواده شوهر  مشکلات دانشگاه و درین میان بارداری من با همان مشکلات روز افزون اقتصادی..... بی کاری شوهرم ....امان از روزگارم کشید به حدی که مرگ پدر را فراموش کردم

نمیگویم روزها ولحظه های خوب وشیرین نداشتم که داشتم خدا را شکر شوهرم از همان اول مرا دوست داشت(شوهرم یک عاشق شکست خورده بود عاشق یک دختر ت.هران.ی شده بود وهمان حکایت فلم "حی.ران" ونتوانسته بود به عشقش برسد هر چند حالا میگویید تو عشق اول و ازل منی و عشق های قبل از تو همه سوء تفاهم بود ) از موضوع عشقش باخبر بودم ولی مشکل من این بود که من برای رفع تشنه گی تکیه به تشنه لب کرده بودم شوهرم داغونتر ازمن بود ومن شده بودم سنگ صبور.

مبارزه کرده با زند گی با خانواده شوهر با همه .... درسم را تمام کردم و دخترم را بدنیا آوردم تنهایی بزرگش کردم با اینکه با مادر شوهرم یکجا زند گی میکردم ولی حتا یک روز دخترم را نگه نداشت هر روز میبردمش خانه مادرم هر چی خانواده شوهرم  جلوی پام سنگ انداختند که ترک تحصیل کنم مقاومت کردم ودرسم را خواندم

 

کار گرفتم  در همان اول برای شوهری با طلا هام سر مایه درست کردم ومغازه راه انداختم زندگی میگذشت هر چند با سختی ولی شوهرم را دوست داشتم واو هم مرا .

نمیتوانم بگویم عاشقش شدم وهستم که فکر میکنم عاشقی چیز دیگری باید باشد که من هرگز طعمش را نشیدم ولی باهم خوب بودیم وخوشیم

خدا راشکر با حقوقی که من میگرفتم یواش یواش زمین خریدیم و پارسال ساختیمش یک خونه نقلی و خوشکل از خانواده شوهر هیچ کس کمک مان نکرد من آدم کینه ای نیستم ولی به شدت از همه شان متنفرم

آنها یک دختر مظلوم وبی کس را گیر آورده بودند که نه مادرش توان مقابله با آنها را دارد ونه کس وکار دیگه تا توانستند بمن ظلم کردند

از همه بدتر دوتا آتیش پاره خواهر شوهر های مجردم که اگر من حتا آرایش میکردم آنها از حسادت میمردند آخه هر دوتا از من بزرگتر بودندوحتا یک خواستگار هم نداشتد

خدا را شکر الان در خانه مستقل که مال خودمه با دخترک چهار سال ونمیه وشوهری که قسم میخوره عاشق منه وهر روز عصر انقدر دلتنگم میشه که اشکش در میاید زندگی خوبی دارم خدا را شکر شغل خوبی هم دارم با درآمد خیلی خوب(800)دلار که هر کسی ندارد و مبلغ قابل توجه ایی استو

سختی های زند گیم تمام شده خانواده خودم در آسایش بسر میبرند از پدرم ثروت خوبی بجا مانده برادرهایم بزرگ شدن وکار وکاسبی خوبی دارند خواهر بعدی من هم ازدواج کرده وزندگیش عالیه

پنج نفراز ما خواهر وبرادرها  مدارک خوب تحصیلی  داریم  همه حسرت زند گی مارا میخورند شوهرم با خانواده اش رفت آمدش را کم کرده چون میبیند که هر وقت تا میرویم یک مشکلی را خلق میکنند.

اصلا خانواده من شده اند خانواده او.

مادر شوهرم مرا دوست دارد زن خوبیه ولی خیلی دهن بین و حرف گوش کن دختر هایش  میباشد انها تنها با من مشکل ندارند که دمار از روزگار جاری من هم درآوردند

کاری با کارشان ندارم ولی میدانم که تلخترین روز های زندگیم را در طبقه پایین خانه پدر شوهرم سپری کردم

میشد که روزهای اول ازدواجم با همان فقر اقتصادی شیرین باشد ولی نگذاشتند

اصلا نمیخواستم این چیزها را بنویسم گاهی تا شروع به نوشتن میکنی یک عالمه حرف از ناکجای دل آدم میریزد بیرون دست خود آدم نیست

خلاصه الان من زنی هستم در آستانه سی سالگی چه زود رسیدی ای پیری من نمیدانم کودکی ، نو جوانی

وجوانیم را در کجایی این بیست ونه سالگی گم کردم

پ:ن چند روزه نت ندارم به این دلیل پست تولدم را با تاخیر گذاشتم ببخشید