پست آخر از دفتر کار

به احتمال قوی این آخرین پست من است که دارم از دفتر کار و ازین لب تاپ ارسال میکنم

از فردا قراره دیگه نیام سرکار تا هنوز برگه مرخصی من امضاء نشده یعنی هنوز درگیر گرفتن مرخصی هستم که میخواهم سه ماه باشد واینها چیز دیگری میگویند

 امروز یک حس خاصی دارم محل کارم را با تمام کم  وکاستی هایش دوست داشتم واز همه مهم تر جمع همکارهایم را که هر روز کلی میگفتیم ومیخندیدیم

روزهای که از خانه و ایضا از آقای همسر ناراحت بودم تنها پناهم کنج دفتر وپشت میز غرق شدن در صفحه لب تاپم بود این طور گذر کند لحظه های سخت ناراحتی را کمتر حس میکردم وبه برکت انترنت گاهی فکرم منحرف میشد وکمتر غصه میخوردم

وقتی سرکار بودم بیشتر زمان مال خودم بود برعکس الان که بروم خانه نشین شوم ومجبورم صبح تا شب هی به دخترک وهمسر جان سرویس بدهم که گاهی برای هر زنی خسته کننده میشه هی فکر کن نهار چی بپزم شام چی درست کنم ؟

هی باید ظرف بشوری وهی نگران باشی که خونه زندگی کثیف نشه ولی سرکار ازین دغدغه ها کمتر داری 

دیگه بعد ازین حالا حد اقل تا مدتی بیکارم وخانه نشین نمیدانم چطوری خواهد گذشت زود عادت میکنم یا نه البته الان با این وضعیت به شدت نیاز دارم که به خانه باشم وصبح دیر تر بیدار شوم وبه آرامی بلند شوم وصبحانه بخورم ودغدغه دیر شدن را نداشته باشم

ولی باز هم میدانم که دلم برای این روزها تنگ خواهد شد

انترنت خانه را وصل میکنم وباز هم برایتان مینویسم دوست داشتم از آخرین خرید های فینگیل هم عکس بگذارم نمیدانم فکر کنم انترنت خانه سرعتش مثل اینجا نباشه وضعیف تر خواهد بود

حالا قول نمیدهم ولی اگر عکس اپلود شد عکس هایشان را میگذارم

دیگه اینکه میخواستم یک پست در مورد چطوری زایمان خورد وخوراک های زن زایو ودیگر اتفاقات اش بنویسم وببینم شما هم همین طور هستید یا نه که فرصت نشد

انگار دارم نزدیک میشوم به روز زایمان وتا هنوز کلی کار دارم که همه را گذاشتم برای روز های که مرخصی بگیرم

از همه بدتر هوای به شدت سرد اینجاست که دست پای مان را بسته وجز خوردن وخوابیدن زیر کرسی هیچ کار مفیدی را نمیتوان انجام داد

دیگه همین ها

امیدوارم مرا فراموش نکنید چون به احتمال قوی بعد ازین این همه به انترنت دسترسی نخواهم داشت زیرا یکی از عادت های همسر ما این است که وقتی من خانه نشین میشوم او هم برای خودش مرخصی میدهد وصبح تا شب ور دل ما دراز کشیده است وتنهایمان نمیگذارد که خوب با وجود حضور ایشان من به وبم دسترسی نخواهم داشت

برایم دعا کنید من هم برای همه شما دعا میکنم مخصوصا چند تا از دوستان که نیاز بیشتری به دعا دارند

خدا حافظ تا بعد

      

روزمرگی با مهمانی وشب یلدا

مدتیست ننوشتم یعنی نوشتم ولی برق رفت ویک پست بلند بالا هم به فنا...

در مورد رسم رسومات خواستگاری نوشته بودم حالا باشد بعدا که حسش بود مینویسم

از پنجشنبه تا امروز رخصتی گرفته بودم چون ما سال کاری را به میلادی حساب میکنیم در واقع پایان یک سال کاری من بود ومن رخصتی سالانه را گرفته بودم.

پنجشنبه موتر را برداشتم باخواهرهایم رفتیم حمام عمومی خیلی خوش گذشت دخترک چنان در حمام روی چوکی(صندلی) نشسته بود در گرمای حمام عمومی لپ هایش گل انداخته بود وموهایش حالت گرفته بود همراه با آن مایو صورتی که از شمال برایش خریدم خوردنی شده بود  وبا کیسه کچولویش خودش را کیسه میکرد که خواهر هایم از خنده غش کرده بودند بعد آمدیم یک سر رفتم از مادرم هم خبر گرفتم وچای خوردیم هرچی مادر اصرار کرد شب نماندم

فردایش به مجلس عقد یکی از همصنفی(همکلاسی) های دانشگاه دعوت بودیم که من اول صبح وسایلم را برداشتم همسری را رساندم مغازه اش وآمدم خونه مادرم با خواهرم آماده شدیم ورفتیم (من و خواهرم عجول همکلاسی بودیم اینه که دوستان ما مشترکه)

خیلی خوش گذشت من اون یکی همکلاسی ام که گفته بودم حامله است ویک ماه از من جلوه کنار هم نشستیم با شکم های قلمبه و دیگر دوستان ما کلی  برای ما خندیدندخوش گذشت .

شنبه تصمیم گرفتم من هم بلاخره مهمانی ام را بدهم ما همکلاسی های دانشگاه مهمانی دوره داریم شنبه تمام خرید هایم را کردم و آمادگی مهمانی را گرفتم شبش با آنکه همه وسایل  شب یلدا را داشتم ولی حسش نبود دوست داشتم مثل سالهای قبل کنار خانوده ام باشم با اینکه همسر دیگر از خانواده ام قهر نیست ولی کمی سر سنگین است ومثل قبل زیاد نمیرود من هم اصراری ندارم

دیدم همسر گفت بلند شو بریم شما را ببرم خونه مادرت من گفتم نه حوصله ندارم گفت خوب بلند شو بریم  یک دوری بزنیم ومن ودخترک را به بهانه از خانه کشید بعد بین راه گفت تو برو یک سر خانه مادرت من جای کار دارم باز میام دنبال تان

ما را دم خانه مادرم پیاده کرد  رفتیم بالا که دیدم مراسم یلدا را شروع کردند روی کرسی هندونه وانار وکیله(موز) تخمه ویک دسته گل طبیعی وچای بساطش مهیاست راستی من آن شب در انجمن ادبی در محفلی شب شعر هم دعوت بودم ولی اصلا حس رفتن نداشتن خیلی سنگین وکسلم وخواهرم هم دعوت بود من فکر میکردم او رفته که دیدم او هم نرفته

دیگه نشستیم شروع کردیم به خوردن هندونه انار چایو تخمه همسر با ما که آمده بود با پیژمه بود دیدم نیم ساعت بعد او هم آمد رفته بود خونه ولباس پوشیده بود

نشست به کرسی وچای ومیوه تخمه هندونه خوردیم خوشحال شدم ساعت 11برگشتیم خونه 

شب خوبی بود در واقع همسر سوپرایزم کرد

فردایش شروع کردم به آشپزی وتمییز کاری اصلا فکر نمیکردم این همه خونه تمییز کاری میخواهد با اینکه بیچاره همسر خیلی کمک کرد دیگه داشتم از پا میافتادم اول سریع خونه را مرتب کردم وکرسی را جمع جور کردم( ما اینجا زمستان کرسی داریم) وبساط چای و آجیل کیکی که خودم پخته بودم وشیرینی را روی کرسی چیدم که دیدم خدا خیرش را بده خواهرم عجول رسید وآمد به کمکم

چون دوستام خیلی اصرار کردند که تو با این وضع خودت را به زحمت ننداز وساده بگیر نهار سبزی پلو پختم با ماهی وتکه کباب گوسفند وکفته ،سبزی اسفناج انواع ترشی های خودم ماست ،ماست موسیر

سالاد، فرنی میوه ای .

دیگه یکی یکی همکلاسی ها آمدند وکلی دور هم خوش گذشت به ما بیشتر کارها را  خودشان کردند ظرفهارا شستند و عصر رفتند از غذاهایم هم خیلی تعریف کردند وخدایی خوش مزه شده بود.

دیگه عصر وقتی راه میرفتم کمرم به پشت میشکست تا حالا این همه احساس خستگی نداشتم دیدم اینطوریه

همه را ول کردم در کرسی دراز کشیدم برای شب هم غذا خیلی اضافه آمده بود

همسر رسید کمی را شب مرتب کرد چون اینجا خیلی سرده بیخیال شدیم صبح که بلند شدیم باز دوباره شروع کرد به مرتب کردندو ظرفها را چید وحتا خونه را با جارو دستی جارو کرد وخیالش ر احت شد چون میداند من اگر دور برم بهم ریخته باشه اعصابم هم بهم ریخته است اینه که خیلی مواظبه  دوباره باز دوشنبه  به عروسی دعوت بودیم که هرچی همسر اصرار کرد گفتم نه تو برو من ودخترک امروز را استراحت میکنیم

تمام دیروز  را هم در کرسی گرم خوابیدم وبرای نهار هم غذا داشتم خیلی خوب بود

امروز آمدم سرکار انشالله تا آخر دسمبر میام سرکار ودیگه مرخصی زایمان را میگیرم  که آنهم همش سه ماهه و بعدش را تا هنوز نمیدانم به احتمال قوی دیگه بیخیال کار میشم

در مرخصی میخواهم انترنت بیارم که از شما دور نمونم ولی میترسم از لب تاپ خونه وبم لو بره وهمسر خبر شه همش ترسم اینه

راستی من بعد ازاینکه از انترنت استفاده کردم برای اینکه سایت های که باز کردم پاک شه فقط یک راه بلدم کنترول ایچ را میزنم وایستوری را پاک میکنم

اینطوری دیگه پاک میشه؟یعنی کس دیگه بعد از من نمیتوانه ببینه من چی سایت وبی ر ا باز کردم؟یا راه دیگه هم است کمکم کنید

در مورد اسم هم باز این همکلاسی ها مرا دو دل کردن که اسم فینگیل را (راست.ین )نگذارم 

دیگه نمیدانم بخدا چقدر بچه دوم انتخاب اسمش سخته

چند تا اسم دارم که باید یکی را انتخاب کنم راستین،مهبد،مسیحا،نیما،پرهام،کسرا،ماهان

بازم کمک کنید ممنون میشم

دیگه همین ها از کسالت وخستگی واین حرفا هم چیزی نگم بهتره به قولی خیک بادی شدم انگشت های دستم خم نمیشه دیشب هم که تمام بدنم مخصوصا سی.نه ام مثل سوخته گی تاول زده بود ومیخارید اشکم درآمد  وای گلابتون جان وقتی تو مینویسی انگار حرفای مرا میگویی چقدر باتو همدردم فعلا به گفته دکتر من دارم هفته 35 را طی میکنم

یک روزی وقتی به هفته 35 فکر میکردم اینقدر ازم دور بود که نگو الان...

خرید هایم را کردم فقط کمی خورد وریز مانده که آنها را هم انجام بدم کمی هم خیاطی دارم وتا هنوز فکر کنم زود باشه که ساک ببندم کمی هم خونه مرتب کردن میخواهد مثلا باید تمام لباس ها را اتو کنم البته با کمک همسر

یخچال را بشورم ودوباره بچینم کابینت ها راهمچنان اصلا این کار خانه مگر خلاصی داره؟

محتاجم به دعا های شما دوستان اگر کم میام ویا دیر جواب کامنت خا را میدم مرا به خوبی خود ببخشید وبرام دعا کنید

بعدا نوشت: دوست عزیزی که به نام مریم ازم سوال کردی ببخش که کامنتت را پاک کردم دوست ندارم وبم جای همچین سوالهای باشه .ولی عزیزم آیا از نوشته های من مسلمان بودنم معلوم نیست ؟بهتره جواب سوالت را از نوشته هایم بگیری ممنون


امروز همکارمان همان که گفتم آقاست ورفته مسافرت دیار شما امروز برگشت

وسوغاتی هم برای ما آورد یک کتاب خیلی خیلی خوب وخاطره انگیز

اسمش است (یادتونه؟!!)

مروری برخاطرات مشترک بچه های دهه شصت

برام خیلی خاطره انگیز بود نمیدانم شاید شماها همه داشته باشید

ولی اگر ندارید توصیه میکنم بروید وبخرید خیلی جالبه

با اینکه من ایران بزرگ نشدم ولی همه این خاطرات  از برکت هم مرز بودن با شما برای ما هم مشترکه

همه این  کارتون ها را  وسریال ها دیدم  جالبه این خاطرات برای ما هم مشترکه

امروز غرق شدم در روز های قشنگ بی خیالی امروز مرا این کتاب  به گذشته برد

ممنون از گرد آورنده اش (مهدی منتصری ) کار خیلی کار قشنگی کرده

یادش بخیر کودکی

آپلود عکس رایگان و دائمی         آپلود عکس رایگان و دائمی

امروز اولین تجربه رفتن به ساحه را داشتیم

این پروژه ما در سه (ولسوالی)یا همان شهرستان شماست

میدانید شما این شهرستان های مارا با شهرستان های خودتان مقایسه نکنید این  جا هم نا امنی هستش وهم مسیر حمل ونقل بسیار خراب

اصلا اکثر خیابان ها خاکیست وووو

خوب این اولین جلسه نشست با (ولسوال)یا همان ریس بخش ومعرفی پروژه وهم آشنایی با ایشان بود

خوب من وسه همکار مان که یکی مرد ودوی دیگر زن هستند با خود راننده پنج نفر بودیم رفتیم وبرگشتیم

خیلی جالبه برام  مخصوصا که من تا حالا اصلا نرفته بودم، شوهرم خیلی نگران بود خوب حق داره با چنین

شرایطی ونا امنی یک خانم جوان برود ساحه خودش یک ریسکه ولی من عاشق همین ریسک ها هستم

ازین پس تجربه های خوبی کسب خواهم کرد

وبه شما هم انتقال خواهم داد

بدرود...

پ:ن 1 میدانی چی مرا ناراحت میکند

اینکه من هستم تو هستی ولی قسمت نیست

با سلام وعرض معذرت به خاطر تاخیر

دلیلش نداشتن نت است

کمی درین دفتر جدید مشکلات هستش که خدا کنه کم کم حل بشه

سفر مان بخیر گذشت خوب بود همان سه شنبه هفته قبل آمدیم وخوردیم به رخصتی های برف

وای ...بعد از مدت ها چه برفی

برای ما که کم برف میبینیم خیلی عالی بود

به خاطر این برف پنجشنبه رخصت بودیم

وشنبه هم یک جلسه عمومی در سطع شهر مان که نشد بیام نت

امروز هم نمیدانم چرا نت مشکل داره

هنوز کار مان سروسامان نگرفته وهوا هم به شدت سرد ویخبندان به اضافه بی برقی وبی گازی ونبود امکانان هم در خونه وهم محل کار

تصورش سخته ولی ما داریم میگذرانیم برقی که از همسایه باشه بهتر ازین نمیشه

ما برق مان از تاجیکستان وای.ران است وهر روز یکی قطع میکنه وما بی برق میمانیم

دیگه خوبم روز پنجشنبه برف بارید وحاصلش یک آدم برفی قشنگ ساختیم به کمک دخترک وبعد از ظهرش هم رفتیم بیرون وعکس وبرف بازی خیلی خوش گذشت

همینها

ببخشید که نوشتنم نظم نداره حتا بااین انترنت خراب نمیتوانم باز خونیش کنم

ممنون همه عزیزانی که سرمیزنند

سلام

از داخل اطاقم از شهر کا .بل دارم مینویسم

یک پست بلند بالا نوشتم که مثل همیشه بلاگفا قورتش داد

دیگه خسته ام نمتوانم از سر بنویسم

امروز اولین روز ورکشاب سپری شد

تا حالا بد نگذشته خوب بوده با همکارم هم اطاقی هستم

جزییاتش باشه برای بد خوبیش اینه که هوتل نت داره ومن هم لب تابم را آورده بودم دارم سرک میزنم به خونه هایتان

تا بعد خدا نگهدار

پ ن: راستی از مریضی هایم که درپست قبل ذکرش رفت خدا راشکر خوب شدم والان بهترم

سفر در پیش دارم دل...

ساعت 12 امروز پرواز دارم به طرف شهر(کا.بل) ....

اولین سفر تنهایی منه 

دل اشوبه دارم 

از یک طرف روتون با دیوار (ببخشید شمارا به خدا)

1: خاله پری با کش وفش تشریف آوزدند

2:سرما خوردم شدید

3:اسهال گرفتم در حد لالیگا...

نمیدانم فکر کنم کدام بلای دیگری از قلم نیفتاده باشه همه دست به دست هم دادند

خوب من باید بروم 

دیگه دوستان دعا کنید مرا 

بعدا مینویسم 

سلام از یک دفتر جدید

سلام وای چقدر دلم برای همه تان تنگ شده خود خدا میداند

دوستهای خوبم باورم نمیشد این دنیا و این دوستای به ظاهرمجازی یک روز بشوند تنها دلخوشی من. دلم برای همه تان خیلی تنگ شده بود 

چقدر از همه تان وخانه های زیبا وحرف های تان دور شدم 

از یک دفتر جدید  از کنار چند خانم که قراره همکارهای جدیدم باشند دارم پست مینویسم

کار گرفتم زیاد کار خوبی نیست ولی گرفتم دیگه حقوقش نصف حقوق قبلی منه 

وکارش هم سختر از قبلی.

جزییاتش را بعدا خواهم نوشت 

فقط اینکه مثل قبل همش انتر نت ندارم

وکارم بیشتر در ساحه است تا خود دفتر 

بهر حال ببینم خواست خدا چی باشه

قربان مهربانی همه اونهای که به یادم بودند, بدانید که هر روز به یادتان بودم 

خدا حافظ....

تا مدتی اینجا تعطیل خواهد بود

نمیدانم تا کی ولی قول میدهم به محض دسترسی به نت آپ کنم

شاید تا مدتی ازین دنیا واین دلخوشی ها دور باشم

میدانم دلم برای دانه دانه وبلاگ های که هر روز میخواندم تنگ خواهد شد

میخواستم اسم  ببرم ترسیدم

ترسیدم با این ذهن آشفته وپریشانم بعضی ها را فراموش کنم واین خوب نیست

همه را بخدا میسپارم امیدوارم روزی که دوباره برمیگردم هرکدام تان خبری خوشی داشته باشید که با خوندن تان ذوق کنم

امیدوارم مشکلات همه ما حل شود

اگر کسی از من فهمیده یا نفهمیده رنجش دارد حلالم کند با مهربانی

فقط یک خواهش برام دعا کنید که محتاج دعاهای همه  تان هستم

با لطف ومهربانی دست تک تک تانرا میبوسم تا دیدار دوباره بدرود عزیزانم............


بیکار شدیم خواهر.........

گفته بودم این کاری که دارم یک پروژه 5 ماهه بود وامکان داشت نو شود ودیگه ماندیم سر همین کار ولی از دیروز خبر شدیم مارا مرخص کردند ودفتر بسته میشه وما بیکار..........

آی خدا درین زمستان سرد وبیکاری واز طرفی کسادی بازار ومغازه شوهری هم که اصلا مثل سابق نیست ودرآمدی نداره

خودت یک راهی بگذار جلو ...

بهر حال میدانم که آنکه دندان دهد نان دهد وایمان دارم که (خدا گر زحکمت ببندد دری×زرحمت گشاید در دیگری )

با تمام اینها التماس دعا دارم دوستان

دلم بیشتر به این میسوزه که ازین دنیای مجانی انترنت دور میشوم

وخوب نمیتوانم به نت دسترسی داشته باشم

اینجا مصرف نت خیلی گران است وباید در ماه معادل   200هزار تومن  پول بپردازم وتازه  یک انترنت فس فسی داشته باشم

نمیدانم کی میتوانم کار تازه ای گیر بیارم

باید بروم وخانه نشین شوم شوهری که به شدت خوشحاله میگه ازین به بعد خانمم هر وقت بخوام در دسترسه

ولی برای من خانه نشینی خسته کننده است

هر چی خواست خدا باشد

فعلا تا یک هفته دیگه هم هستم شاید بازم پست گذاشتم ولی بدانید که دلم برای خیلی ها که حتا خودشان نمیدانند تنگ خواهد شد

به امید روز های بهتر

حس بدی دارم

سلام دوستان خوبم

بلاخره اتفاق دیروز مرا به حرف آورد ... کلی حرف دارم دیروز در دفتر ما یک اتفاق بدی افتاده که از دیروز میخواهم یکی باشه باهاش حرف بزنم

این موضوع را  با شوهری که نتوانستم در میان بگذارم میخواستم با خواهرم که هم با هم دوستیم وهم همسایه منه حرف بزنم ولی ترسیدم برام زود تصمیم بگیره واز طرفی دیشب رفتنی عروسی بود ونشد ببینمش

بلاخره تصمیم گرفتم بیام اینجا وحرف بزنم شاید کمی راحت شدم

داستان ازین قراره که در دفتری که من کار میکنم تمام پرسونل دفتر ما از ریس گرفته تا نگهبانها همه با هم 13 نفر هستیم یعنی خود ریس ومن و5 نفر ترینر ها وراننده ها وسه نفر نگهبانها وتنها یک خانم آشپز که با من میشویم تنها دوخانم بقیه همه مرداند

این خانم آشپز ما زنی در حدود 30یا 32 ساله هستش و شش سال پیش شوهرش را برق گرفته و مرده الان بیوه است با یک پسر 5 ساله طوری که میگوید در فقر شدید بسر میبرد وبعد از مرگ شوهرش خانواده شوهرش اورا از خانه کشیدند وحتا چیز های اندکی هم که از شوهرش مانده بوده را برایش ندادند(در این چنین کشوری ما زندگی میکنیم)

والان او مجبوره با مادر  پیر وچند خواهرش زندگی کنه وغیر از خود خرج ومخارج مادر وخواهرهاش را هم بده این خانم آشپز از آنجا که مشخصه نه سواد داره ونه چندان فهم ودرکی از مسایل ...

از طرفی کمی خوشکله  وخوب جوان هم هستش  ومیگوید خواستگار داره ولی همه یا زن دارند ومیخواهند زن دوم بگیرند ویا مرده آنقدر پیره ویا پسرش را قبول نمیکنند واین شده که از خیر ازدواج گذشته  اول که دیدمش راضی نبودم بیاد دفتر ما کار کنه راستش میترسیدم  ولی خوب شد

الان مشکل کجاست ؟

مشکل اینه که من میترسم یعنی میترسیدم در دفتر ما نام بدی بوجود اید وخوب من هم همین جا کار میکنم واگر خدای نخواسته کدام گپی شود در زندگی من هم انعکاس بدی دارد

از همه مهمتر شوهرم که با تمام اعتمادی که بمن داره نمیخواهد که در دفتر وجای که من کار مینکنم کوچکترین حرفی شود

سر یک موضوعی که میخواستیم یک مقدار پول را به این خانم آشپز بدهیم یعنی من بدهم این اقای ریس ما گفت فعلا ندهید تا ببینم چه میشود وپول دست من بود واین خانم هر روز از من میخواست ومن بلاخره گفتم منتظرم ببینم ریس چه میگوید

در مورد ریس ما ...آدمی به ظاهر به شدت مذهبی ودینی با یک من ریش واستایل ادم های متدین است ولی با عرض پوزش از آقایان خواننده وبلاگم از آنجا که مردان در مسایل غریزوی ونفسانی میتوانم بگویم اکثرا ضعیف اند باز هم با تمام اینها من باور نداشتم که...

 اطاق من واین اقای ریس تقریبا نزدیک هم است دیروز اتفاقی میخواستم بروم اطاقش ودر مورد کارها ازش بپرسم که دیدم داره حرف میزند

نه به قصد گوش کردن وفضولی خدا شاهده چون اکثرا این ریس با مبایلش حرف میزنه کمی دقیق شدم ببینم با مبایلش حرف میزنه یا مهمان داره؟ که دیدم با این خانم آشپز داره حرف میزنه وهمانطور که دقیق شده بودم یک باره  دورازه اطاق چوبی است ودرز داشت اتفاقاخانم آشپز روبروی دروازه نشسته بود ودیدم که اقای ریس دستهایش را گرفته ومیگوید ناز نکن وازین حرف ها وریس خم شده بود طوری که من از پشت سر میدیدمش وشاید داشت میبوسیدش نمیدانم خدایا مرا ببخش  وخانم اشپز داشت گریه میکرد به خاطر همان پول....

یک لحظه مغزم هنگ کرد ونمیدانم به اندازه دو دقیقه نفسم حبس شده بود سریع پریدم داخل اطاق ودر را به آرامی برویم بستم دنیا داشت دور سرم میچرخید نمیدانم شاید چون من در تمام عمرم اولین بار بود با چنین صحنه روبرو میشدم نمیتوانستم درست فکر کنم ومطمنم رنگم پریده بود ودستهایم میلرزید

در همین لحظه ریس زنگ زد بمن وگفت پول را برای خانم آشپز بده که خیلی رنجیده وگریه میکند گفتم چشم

 ودیدم خانم آشپز آمد به دفتر من وپول را برایش دادم

حالا حتا اگر به خاطر دلداری  وترحم باشد باز هم در فرهنگ ما گرفتن دستهای یک زن گناه بزرگ محسوب میشود وکسی که دستهای یک زن را بگیرد ممکنه هر کار دیگری هم بکند

آن لحظه به هزار چیز فکر کردم به اینکه ازین دفتر بیرون شوم به اینکه اگر بیرون نشوم نشود رسوایی به بار بیاید واول از همه مورد سوال شوهرم قرار میگیرم وهزار حرف حدیث دیگر....

از طرفی دفتر حقوق دو ماه مارا نداده وچطور کنم؟ از طرفی کارم را دوست دارم وحقوق بالای میگیرم که ممکنه در سال زندگی مارا تغییر بدهد در حدود 900دالر که توانستم درین چند ماه قرض ها وقسط های خانه مان را که تازه ساختمیش را  بدهیم

از طرفی اینجا هم مثل ای.ران پیدا کردن کار خیلی مشکله

از طرفی ممکنه ازین طور مسایل در همه دفتر ها باشد، از طرفی نمیتوانم خودم حتا این موضوع را تحمل کنم وازین پس هر بار که این خانم آشپز برود اطاق رییس هزار جور فکر میریزد تو  سرم

دیروز ودیشب به شدت حالم بد بود از رییس به شدت متنفر شدم مخصوصا او که در هر  جمله اش محاله یک آیه ویا حدیث نگویید مردی که به ظاهر عالم دینه واز طرفی زن داره وچهارتا بچه چطور به خودش اجازه داده

من تا حالا از رییس چیزی ندیدم یعنی از آن دسته مرد های نیست که هییز اند وبرایشان فرقی نمیکند از کوچکترین موقعیت سوءاستفاده میکنند

یعنی من حاضر بودم قسم بخورم در مورد این رییس....

ولی دیروز همه افکارم وباور هایم نسبت به او خراب شد

به حدی که حتا نسبت به شوهری احساس بدی داشتم

ویک جور از همه مرد ها متنفر شده بودم

دیشب تا خود صبح فکر کردم والان هم  در دفترم ونمیدانم چکار کنم بخدا میترسم نکند حرفی حریثی پخش شود وخشک  و تر با هم بسوزد شوهر من به شدت مثل همه مردها غیرتی است ونسبت به من خیلی  حساسه...

حتا اگر بخواهم بیرون شوم ازین دفتر باز چه بهانهء بیارم هم برای شوهرم وهم برای خود این رییس ؟شما را به خدا هر کس ازین جا میگذره وچیزی به فکرش میرسه کمکم کنه خواهش میکنم

من اینجا وشما را تنها راز دارم دانستم وبه شما گفتم فقط به خاطر نشان دادن راه حل.

پس کمکم کنید....

پ:ن دندان ام را کشیدم وبماند که نکشیدم ریز ریز شد وعملش کردم ولی خدارا شکر خوب شد  والان مشکلی ندارم



سلام به همه عزیزانم

خوبم وزندگی داره سپری میشه همانطور که برای همه

داخل دفتر کارم هستم اطاقم در طبقه سوم یک ساختمان است که پنجره بزرگش رو به خیابان باز میشود

ومن هر روز ازین پنجره با چه صحنه های دیدنی روبرو میشوم مثلا دخترک مو بلند پنج ساله ای که هر روز از مغازه روبرو بستنی میخرد ومرا یاد دخترک خودم میاندازد ومن میروم در عالم خیال در مهد کودک دخترکم ومیبینم که دارد سر نقاشی هایش با همکلاسی هایش کل کل میکند وباور میکنم  که بزرگ شده دو روز پیش آوردمش به دفتر و ازش خواستم که ماه رمضان نرود مهد وبیاید دفترم چون من هم تا ظهر بیشتر سر کار نیستم ولی قبول نکرد وگفت من اینجا حوصله ام سر میرود ومیروم مهد خودم.

درین فکر هایم که دخترک بستنی اش را خورده وبا دستهای چسبناک داره دور میشود. نگاهم به سمت مرد مغازه دارمیرود که اکثرا بیکار است وخود را به باغچه کوچک جلو دکانش مصروف میکند وماشین های که به چه سرعتی از خیابان میگذردند ومن نمیدانم این مردمان برای چه این همه عجله دارند نگاهم سر میخورد داخل اطاقم ،اطاق کوچک 3در4 با میزی گرد شیشه ایی و چند صندلی وموکت قهوه ای وکمد اسنادها و میز کارم و دیسک تاب و عکس دخترک روی بکگروند اش و ان طرفتر چند کتاب که نیمه خوانده شده وبمن خیره مانده اند کتاب( صد سال تنهایی) ورویش کتاب (دنیای صوفی )که نمیدانم چرا اینقدر کش آمده وتمام شدنی نیست (تهوع) و(بیگانه) که هنوز شروع نکردم

این میز پر از کشو هایست که داخلش یک عالمه سند های مالی وبیل های خرید دفتر داخلش تپانده شده

در یک جعبه اش اسناد مالی ماه جون است که دیگر تکمیلش نمودم ومانده تا بفرستم به (کا.بل) مرکز این دفتر .

واسناد ماه جولای که هنوز تکمیلش ننمودم ودیگر کارهای اداری دفتر که آنها هم مربوط به من است

در پهلوی اطاق من اطاق ریس است که اکثرا تشریف ندارند ریس ما آدم خوبی است واصلا ادای ریس ها را درنمیارد ومصروفیت های بیشمار دیگری هم دارد وبه این خاطر مدام  به دفتر نیست وروزی چند بار سر میزند واوضاع را کنترل میکند بسیار آدم شوخ طبعیست ومحاله یک جمله بگوید ودر آن یک خاطره تعریف نکند اصلا این مرد معدن هر چی خاطره جالب و جوک است.

در آن طرف هال اطاق دیگریست که از همکار دیگر ماست که ایشان مسول پروژه بوده وتمام کارهای اماده سازی پروژه مربوط ایشان است وبسیار آدم به قول ما (چوکی پرستی )است چوکی =صندلی

واصلا ایشان اکت ریس را میکنند و من اصلا حالم ازش بهم میخوره مدام دلش میخواهد در کارهایم دخالت کند ولی من مگر میگذارم؟

در طبقه دوم تعدادی از ترینر های ما هستند و در طبقه اول هم آشپز وگارد ها(نگهبانها)

هر روز ساعت 8 میایم دفتر وعصر ساعت 4میروم خانه به استثنای شنبه وجمعه و گاهی هم بعد از ظهر های پنجشنبه

در داخل  دفتر ضمن کار های دفتری که خیلی هم زیاد نیست همش مصروف انترنت گردی هستم وبیشتر هم وبلاگ خوانی همراه با نوشیدن چایی با شکولات آیدین

این طوریست که روزهایمان میگذرد و میگذرد ومگر میتوان کاری کرد که نگذرد و توقف کند

راستی ماه مبارک رمضان هم داره میرسه من این ماه را خیلی دوست دارم  مخصوصا لحظه های افطار وبرنامه قشنگ ماه عسل که همیشه میبینمش و سریالهای خوب ایرانی ،وخدا را شکر همیشه هم روزه میگیرم

فقط یک چیزی که همیشه با آمدن این ماه در دلم آشوب به پا میکند روزه نگرفتن های شوهریست

شوهر ما سیگار میکشد واین سیگار لعنتی نمیگذارد که روزه اش را بگیرد البته هیچ چیز دیگری نمیخورد فقط سیگار میکشد ولی مگر روزه اش میشود

واگر هم سیگارش را نکشد زمین وآسمان را میخواهد چنگ بندازد و مرا دیوانه میکند آخ که من از دست این سیگار لعنتی چی ها که نکشیدم هر کاری کردم ترکش کنه نشد که نشد

یکی بیاد مرا دلداری بدهد جزو چیزی های که گاهاً زند گی مرا تلخ میسازد همین سیگار است مثلا امروز صبح وقتی داشتیم میآمدیم بیرون وشوهری داشت داخل پارکینگ سیگار میکشید  تا نفس کشیدم حالم بد شد و آنقدر سرفه کردم که روده هایم از حلقم آویزان شد با اعصاب داغون وچشم های سرخ که اشک و سیاهی مداد ها داشت از گونه هایم سرازیر میشد آمدیم سرکار وشوهری هم زود سیگارش را خاموش کرد وخودش را زد به آن در

آخ اگر شوهری ما سیگاری نبود چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این کار جدیدی امانم را بریده

بس که کارم بی نظمه یعنی هنوز نظمش دستم نیامده

 اینجا رییس دارم بانک ازین حرفا نبود که

 صبح میرفتم داخل دکه ام مینشستم کار مشتری های بانک را راه میانداختم وعصر هم به موقع دروازه بانک

بسته میشد

رییس کاری به ما نداشت خودمان کارمان را میدانستیم

ولی اینجا هر لحظه جناب رییس یک امر ویک فرمایش دارند

دارم دیوانه میشوم

شاید این آخر ماهی گزارشم را دادم راحت شدم

اینجا ما با ماه های میلادی کار میکنیم ودالر هم میگیریم اصلا انگار اینجا آمریکاست

راستی شنبه ها هم مثل کشور های غربی تعطیلیم

روز ها میگذرد فردا عروسی دعوتم پسر خاله ءشوهر نمیدانم میتوانم مرخصی بگیرم اینجا اکثر عروسی ها را در

روز برگذار میکنند که برای کسانی مثل من کارمند خیلی بده

یک چیز دیگه نمیدانم چرا به شدت باز دید کننده های وبلاگم کم شده گاهی میگم بیا درش را تخته کنم

باز دلم نمیاد آخه اینجا برای خودم مینویسم

تویی که میایی ومیخوانی خوب وخوش باشی