حس بدی دارم
بلاخره اتفاق دیروز مرا به حرف آورد ... کلی حرف دارم دیروز در دفتر ما یک اتفاق بدی افتاده که از دیروز میخواهم یکی باشه باهاش حرف بزنم
این موضوع را با شوهری که نتوانستم در میان بگذارم میخواستم با خواهرم که هم با هم دوستیم وهم همسایه منه حرف بزنم ولی ترسیدم برام زود تصمیم بگیره واز طرفی دیشب رفتنی عروسی بود ونشد ببینمش
بلاخره تصمیم گرفتم بیام اینجا وحرف بزنم شاید کمی راحت شدم
داستان ازین قراره که در دفتری که من کار میکنم تمام پرسونل دفتر ما از ریس گرفته تا نگهبانها همه با هم 13 نفر هستیم یعنی خود ریس ومن و5 نفر ترینر ها وراننده ها وسه نفر نگهبانها وتنها یک خانم آشپز که با من میشویم تنها دوخانم بقیه همه مرداند
این خانم آشپز ما زنی در حدود 30یا 32 ساله هستش و شش سال پیش شوهرش را برق گرفته و مرده الان بیوه است با یک پسر 5 ساله طوری که میگوید در فقر شدید بسر میبرد وبعد از مرگ شوهرش خانواده شوهرش اورا از خانه کشیدند وحتا چیز های اندکی هم که از شوهرش مانده بوده را برایش ندادند(در این چنین کشوری ما زندگی میکنیم)
والان او مجبوره با مادر پیر وچند خواهرش زندگی کنه وغیر از خود خرج ومخارج مادر وخواهرهاش را هم بده این خانم آشپز از آنجا که مشخصه نه سواد داره ونه چندان فهم ودرکی از مسایل ...
از طرفی کمی خوشکله وخوب جوان هم هستش ومیگوید خواستگار داره ولی همه یا زن دارند ومیخواهند زن دوم بگیرند ویا مرده آنقدر پیره ویا پسرش را قبول نمیکنند واین شده که از خیر ازدواج گذشته اول که دیدمش راضی نبودم بیاد دفتر ما کار کنه راستش میترسیدم ولی خوب شد
الان مشکل کجاست ؟
مشکل اینه که من میترسم یعنی میترسیدم در دفتر ما نام بدی بوجود اید وخوب من هم همین جا کار میکنم واگر خدای نخواسته کدام گپی شود در زندگی من هم انعکاس بدی دارد
از همه مهمتر شوهرم که با تمام اعتمادی که بمن داره نمیخواهد که در دفتر وجای که من کار مینکنم کوچکترین حرفی شود
سر یک موضوعی که میخواستیم یک مقدار پول را به این خانم آشپز بدهیم یعنی من بدهم این اقای ریس ما گفت فعلا ندهید تا ببینم چه میشود وپول دست من بود واین خانم هر روز از من میخواست ومن بلاخره گفتم منتظرم ببینم ریس چه میگوید
در مورد ریس ما ...آدمی به ظاهر به شدت مذهبی ودینی با یک من ریش واستایل ادم های متدین است ولی با عرض پوزش از آقایان خواننده وبلاگم از آنجا که مردان در مسایل غریزوی ونفسانی میتوانم بگویم اکثرا ضعیف اند باز هم با تمام اینها من باور نداشتم که...
اطاق من واین اقای ریس تقریبا نزدیک هم است دیروز اتفاقی میخواستم بروم اطاقش ودر مورد کارها ازش بپرسم که دیدم داره حرف میزند
نه به قصد گوش کردن وفضولی خدا شاهده چون اکثرا این ریس با مبایلش حرف میزنه کمی دقیق شدم ببینم با مبایلش حرف میزنه یا مهمان داره؟ که دیدم با این خانم آشپز داره حرف میزنه وهمانطور که دقیق شده بودم یک باره دورازه اطاق چوبی است ودرز داشت اتفاقاخانم آشپز روبروی دروازه نشسته بود ودیدم که اقای ریس دستهایش را گرفته ومیگوید ناز نکن وازین حرف ها وریس خم شده بود طوری که من از پشت سر میدیدمش وشاید داشت میبوسیدش نمیدانم خدایا مرا ببخش وخانم اشپز داشت گریه میکرد به خاطر همان پول....
یک لحظه مغزم هنگ کرد ونمیدانم به اندازه دو دقیقه نفسم حبس شده بود سریع پریدم داخل اطاق ودر را به آرامی برویم بستم دنیا داشت دور سرم میچرخید نمیدانم شاید چون من در تمام عمرم اولین بار بود با چنین صحنه روبرو میشدم نمیتوانستم درست فکر کنم ومطمنم رنگم پریده بود ودستهایم میلرزید
در همین لحظه ریس زنگ زد بمن وگفت پول را برای خانم آشپز بده که خیلی رنجیده وگریه میکند گفتم چشم
ودیدم خانم آشپز آمد به دفتر من وپول را برایش دادم
حالا حتا اگر به خاطر دلداری وترحم باشد باز هم در فرهنگ ما گرفتن دستهای یک زن گناه بزرگ محسوب میشود وکسی که دستهای یک زن را بگیرد ممکنه هر کار دیگری هم بکند
آن لحظه به هزار چیز فکر کردم به اینکه ازین دفتر بیرون شوم به اینکه اگر بیرون نشوم نشود رسوایی به بار بیاید واول از همه مورد سوال شوهرم قرار میگیرم وهزار حرف حدیث دیگر....
از طرفی دفتر حقوق دو ماه مارا نداده وچطور کنم؟ از طرفی کارم را دوست دارم وحقوق بالای میگیرم که ممکنه در سال زندگی مارا تغییر بدهد در حدود 900دالر که توانستم درین چند ماه قرض ها وقسط های خانه مان را که تازه ساختمیش را بدهیم
از طرفی اینجا هم مثل ای.ران پیدا کردن کار خیلی مشکله
از طرفی ممکنه ازین طور مسایل در همه دفتر ها باشد، از طرفی نمیتوانم خودم حتا این موضوع را تحمل کنم وازین پس هر بار که این خانم آشپز برود اطاق رییس هزار جور فکر میریزد تو سرم
دیروز ودیشب به شدت حالم بد بود از رییس به شدت متنفر شدم مخصوصا او که در هر جمله اش محاله یک آیه ویا حدیث نگویید مردی که به ظاهر عالم دینه واز طرفی زن داره وچهارتا بچه چطور به خودش اجازه داده
من تا حالا از رییس چیزی ندیدم یعنی از آن دسته مرد های نیست که هییز اند وبرایشان فرقی نمیکند از کوچکترین موقعیت سوءاستفاده میکنند
یعنی من حاضر بودم قسم بخورم در مورد این رییس....
ولی دیروز همه افکارم وباور هایم نسبت به او خراب شد
به حدی که حتا نسبت به شوهری احساس بدی داشتم
ویک جور از همه مرد ها متنفر شده بودم
دیشب تا خود صبح فکر کردم والان هم در دفترم ونمیدانم چکار کنم بخدا میترسم نکند حرفی حریثی پخش شود وخشک و تر با هم بسوزد شوهر من به شدت مثل همه مردها غیرتی است ونسبت به من خیلی حساسه...
حتا اگر بخواهم بیرون شوم ازین دفتر باز چه بهانهء بیارم هم برای شوهرم وهم برای خود این رییس ؟شما را به خدا هر کس ازین جا میگذره وچیزی به فکرش میرسه کمکم کنه خواهش میکنم
من اینجا وشما را تنها راز دارم دانستم وبه شما گفتم فقط به خاطر نشان دادن راه حل.
پس کمکم کنید....
پ:ن دندان ام را کشیدم وبماند که نکشیدم ریز ریز شد وعملش کردم ولی خدارا شکر خوب شد والان مشکلی ندارم
همه چیز در پروفایل ذکر شده