سلام دوستان گلم امید که روزهای مرخصی عید و دید و بازدید از فامیل ها به خوبی و خوشی سپری شده باشه و سال خوبی را آغاز کرده باشید.
دلم میخواهد سفرنامه را ادامه بدم انشالله کامنت ها را بعدا تایید میکنم.
خوب تا آنجا رسیدیم که اتوبوس به سمت قند .هار حرکت کرد
شب سردی بود اتوبوس کهنه با صندلی های پوسیده و نزدیک بهم تمام سرنشین هایش خانواده بودند و زنها مثل من با برقع و مردان سر ها را با شال گردن بسته بودند اتوبوس در حرکت بود وهمه سرنشین هاش در سکوت فرو رفته بودند تنها گاهی صدای ناله و یا گریه بچه شنیده میشد آنشب تا فردا ظهرش اتوبوس بدون توقف راهش را ادمه داد.نزدیک های ظهر به نزدیک یک مثلا هوتلی مارا پیاده کرد .به رهنمایی قا.چاق.بر که ازین پس اسمش را رهنما مینویسم وارد هوتل شدیم.
راه پله های شکسته و پیچ در پیچی به شدت کثیفی را طی کردیم و به رهنمایی گارسون به یک اطاق کهدر آن دو تا توشک سرخ کهنه و گلیم کثیف پهن بود وارد شدیم .شبش مادرم برای ما غذا آماده کرده بود کمی از آن غذا با بچه ها خوردیم .از دستشویی کثیف هوتل به ناچار استفاده کرردیم و کمی استراحت و دوباره حرکت ...
اینبار رهنما مارا همراه با یک زن و شوهر جوان و بچه کوچیک شان در یک موتر کورولا سوار کرد و موتر به سرعت در جاده ها براه افتاد برعکس دیشب این شهر و این مسیر به شدت گرم و آفتابی بود و از شانس بد ،من و پسرک سمت آفتاب رخ موتر نشسته بودیم.
دقیق یادم نیست چند موتر را عوض کردیم کلافه شده بودیم آنهم زیر چادر برقع ،بلاخره آخرین موترکه راننده ها ش با زبانی غیر از زبان ما صحبت میکردند ما را از یک راه خاکی از بغل پاسگاه پ.ل.یس رد کردند و به دوتا از پ.ل.یس های سر راه پول دادند و بعد از اجازه انها موتر به سرعت برق در جاده خاکی به پیش رفت و سر انجام مارا کنار یک تپه خاکی از موتر پیاده کرد با اشاره فهماند که باید منتظر باشید کوله پشتی و ساک وسایل را هم انداخت و رفت .
ما ماندیم و یک دشت خاکی که هرچی نگاه میکردی هیچ سبزه و گیاهی در آن نروییده بود .نزدیک های غروب و هوا نسبتا گرم بودچند نفر آنطرف تر غرفه های یدکی شانرا بسته روی زمین خاکی نماز میخوانندند سر و قیافه هایشان زیر یک بند انگشت خاک پنهان بود کم کم آن چند نفر هم رفتند طرف خانه هایشان دور و بر ما خالی شد باد مشت مشت خاک را با هوا بلند میکرد بچهها گشنه شده بودند برایشان آبمیوه و کیک دادم خسته شده بودیم روی وسایل مان نشستیم از سر نشین های اتوبوس چند نفر دیگر را هم نزدیک ما پیاده کردند اینقدر فهمیدیم که یک مرز را رد کردیم و الان لب مرز پا.ک.ست.ان منتظریم از آنطرف کسی دنبال ما بیاید.بلاخره هوا تاریک که شد دوباره موتر(ماشین)دیگری آمد و آنقدر با فشار مارا همراه با چند نفر دیگر داخل موتر ش چپاند که داشتیم خفه میشدیم به سرعت میرفت و داخل یک بازار پر ازدحامی شد راننده خیلی بد رانندگی میکرد.خلاصه ما را پشت یک ساختمان کهنه از ماشین پیاده کرد و یک نفر ما را با عجله و فریاد به طرف راه پله برد اینقدر جیغ میزد که سریع سریع دست و پاچه شده بودم راه پله را که رد کردیم رسیدیم به یک بالکن که به سمت داخل هوتل بود رهنما گفت امشب را باید اینجا استراحت کنیم .و به هر خانواده یک اطاق داد خدا روز بد را نشانتان ندهد آنقدر این هوتل و اطاقاش کثیف بود که در توصیف نمیگنجد .داشتم دیوانه میشدم توشک هایش پوسیده و کثیف فرش اش از کثیفی معلوم نبود رنگش چه رنگ بوده دیوارهایش سمنتی از چرک سیاه، دوازه دو پله ای اش کهنه فرسوده تمام گوشه های اطاق پر از سوسک های سرخ و سیاهی گنده ،داشتم دیوانه میشدم ولی چاره ای نبود. همه این هوتل اینطوری بود شبهاش بر عکس روزها سرد میشد با خودم دوتا پتو آورده بودم یکی بزرگ و دیگری برای پسرک بزرگه را من و همسر انداختیم روی مان و کوچیکه را برای پسرک ناچار یکی از پتو های کثیف هوتل را انداختم روی دخترک.شب وحشتناک صبح شد ویک روز خسته کن و دلگیر به شب رسید .خوبی این بود که رهنما همراه مان بود از غذای هوتل استفاده نکردیم غذاش هم مثل بقیه امکانتش بود .فقط میوه و کیک آب میخوردیم .خلاصه راه برای حرکت آماده نبود وما در همان شرایط چهار روز و سه شب در همان هوتل منتظر بودیم .حالم خیلی بد بود هیچکس درک نمیکنه چقدر، زیرا آن شرایط را درک کرده نمیتواند.
بلاخره یک روزعصر گفت آماده حرکت باشید کوله ها و وسایل را آما ده کردم وهمه مسافران که فکر کنم نزدیک 38 نفری بودیم در پشت موتر های شبیه به وانت سوار شدیم و به سمت نامعلومی در حرکت.
بلاخره مارا در یک جای شبیه به ترمینال پیا ده کرد .کل 38 نفر در یک اتوبوس سوار شدیم این یکی هم مثل اتوبوس قبلی صندلی هاش نزدیک بهم که وقتی مینشستی پاهایمان را درست گذاشته نمیتانستیم همه شیشه های اتوبوس با پرده های ریشه دار چرکی پوشیده شده بود راننده های اتوبوس سه نفر بودند هر سه تا لاغر مردنی .معتاد مانند با لباس های مخصوص پا.کس.تان مو های ژولیده و صورت های سیاه آفتاب سوخته، به نوبت رانندگی میکردند هر سه تا از داخل پلاستیک چیز های مانند حنا را میجویدند که بعدا فهمیدم ناس بود اتوبوس حرکت کرد .راننده ها ارد.و صحبت میکردند و با اشاره تاکید کردند که پرده ها را کنار نزنید .من کنار پنجره نشسته بودم همسر کنار من دخترک در صندلی اول ردیف کناری پهلوی آقای رهنما و پسرک گاهی بغل من گاهی بغل باباش.
مسیر طولانی بود و پسرک خسته شده بود هوا گرم بود اتوبوس کوچک و تعداد نفر زیاد بود اکسیجن کافی وجود نداشت راننده ها به اضافه ما 38 نفر 20 نفر مجرد را هم در آخر اتوبوس سوار کرده بود.
پسرک شیر را با شیشه شیر میخورد منی که یک روز در میان شیشه پسرک را در آب میجوشاندم الان به اندازه که شیشه را آبکش کنم آب نداشتم چندین بار بس که پسرک گریه میکرد در شیشه کثیف از قبل دوباره شیر ریختم و دادم به پسرک اینقدر ناراحت بودم که گریه میکردم کلافه شده بودم هوا گرم بود صندلی کوچک و من با چادر برقع،ان شب تا صبح اتوبوس رفت و ضبط ماشین تمام آهنگ های .هند.ی را پخش کرد سرگیجه گرفته بودم. شهر قبلی که بودیم کو.ی.ته بود و الان به سمت شهر ک.راچ.ی در حرکت بودیم.
شب صبح شد و اتوبوس در دل جاده های بی سر و ته مثل مار ی لغزان و پیچان میخزدید و آهنگ های قدیمی وجدید هن.دی یکی بعد از دیگری از ضبط پخش میشد ما به خاطر ی که نزدیک در وازه باشیم در ردیف دوم صندلی های جلو اتوبوس نشسته بودیم و راه ادامه داشت
اتوبوس بوی بنزین میداد و حال اکثر سرنشین ها بد شده بود هرچی التماس میکردیم حتا در حد یک دقیقه برای رفتن به دستشویی توقف نمیکرد .
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 0:26 توسط زن متاهل
|