پست های چند خطی
کنار همسر دراز کشیده ام ،شب است وتازه دردهای مفاصلم شروع شده دارم هن ونال میکنم
همسر با تردید به من نگاه میکنه ومیپرسه بلدی ازبچه نگهداری کنی؟
چشم هایم تا حد ممکن باز میکنم وبا تعجب بهش نگاه میکنم به دخترک که در پائین تخت ما خوابیده اشاره میکنم ومیگویم اگر اشتباه نکنم این بچه شش ساله را من بزرگ کردم آنهم زمانی که یک دانشجو بودم و بیست وخورده سال بیشتر نداشتم .
همسر چیزی نمیگوید و فقط با شک نگاهم میکنند
من به فکر میروم وته دلم به خودم شک میکنم به اینکه اصلا من بلدم بچه را بزرگ کنم ؟
اصلا باورم نمیشه من چه طوری دخترک را بزرگ کردم ؟انگار همه چیز یادم رفته
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 8:10 توسط زن متاهل
|
همه چیز در پروفایل ذکر شده