انتخاب اسم

دوستان اسمی که بیشتر مورد نظر منه باید تا حدالامکان دوهجایی باشه واگر فارسی باشه که بهتر حالا عربی یا مذهبی هم باشه میشه

پرسیده بودید که افغانی باشه ایرانی؟  اسم های اینجا هم اکثرا فارسی است یا بهتره بگم اسم افغانی ایرانی نداریم البته بعضی از اسم ها که محلی است

وخوب اسم دخترک (هس*تی) است اسمی که با اسم دخترک بیاد خیلی کمه پس اگر هم زیاد با این اسم هم آوا نبود مشکلی نیست

سپاسگذارم

نظر را در پست قبلی بگذارید

پ:ن بهتره دوستان من اسم های مورد نظرم را بنویسم اینطوری هم شما سلیقه مرا میفهمید وانتخاب وپیشنهاد آسانتر میشه

اصلان، کسرا، کاوه، ارسطو، جنید،هومن، پرهام، رادمهر ،شهریار،نیما،ووووو

خوشحال و شاد سرحالم....

اول از همه سپاس بی نهایت به خاطر لطف دوستان وکامنتهای تبریکی شان

دوم اینکه بلاخره جنسیت فینگیل ما معلوم شدبله همانطور که میخواستیم البته طبق گفته دکتر فینگیل پسره.............  مگر اینکه خلاف حرف دکتر ثابت شه

پنج شنبه نهار بعد از نوشتن  پست قبلی رفتم خونه  زن کارگر هم طبق معمول خونه بود برایشان نهار از شب قبل شوروا(آبگوشت) پخته بودم همسر هم آمد ونهار شانر ا آماده کردم شور وا با سالاد ریز ریز وماست وسبزی خوردن

من خودم کمی غذا در دفتر خورده بودم یک کم ناخنک زدم

بعد از نهار همسر رفت کلاس زبان(تازه شروع کرده )  دخترک را هم با خود برد و زن کاگر هم کارش تمام شد رفت

من هم دراز کشیدم تا چشمام گرم شد پدر دختر رسیدند اول خواستم خودم را بخواب بزنم که دیدیم حرف از بستنی است وخوب گفتم تا آب نشده بخورم

بستنی های نونی خوشمزه ای اینجا است خوردیم (من دوتاخوردم)خوب یکی برای خودم یکی هم برای فینگیل دیگه زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟هاهاها

همسر رفت دکانش ومن دخترک هم دوباره دراز کشیدیم هر کار کردیم نه من ونه دخترک خوابمان نبرد

خلاصه بلند شدم وقرار بود برم پیش دکترم

دوستان گفته بودم (گل ها به صورت تان) عفونت ادراری پیدا کردم 

یک نسخه گرفته بودم وخوب شده بودم دوباره باز مشکلم شروع شده بود یعنی سوزش وخارش همراه با کمر درد شدید

همسرم گفت برو دوباره پیش دکترت خوب با دخترک سوار موتر(ماشین) شدیم وآهنگ های مورد علاقه را پلی کردیم ورفتیم اول بازار

برای همسر میخواستم کادو سالگرد ازدواج را کتونی بخرم که خوب پیدا نکردم چیز خاصی این شد که نظرم را  یک

جفت کفش شستی( دم پایی لا انگشتی )درسته؟؟؟؟ خریدم

وبرای خودم هم کادو یک النگو از آن مدل های عتیقه و انتیک یادم رفت عکسش را بگیرم بعدا میگذارم ویک دانه

شال حراج شده بود خریدم ودوری زدیم آمدیم معاینه خانه(مطب) دکتر

شهر ما بد بختانه پارکینگ نداره وکنار سرک(خیابان) هم جا نبود مجبور شدم دوبله پارک کنم

ورفتم مطب از داخل مطب میشد پایین را دید ومواظب موتر(ماشین) بودم

یک لحظه نگاه کردم دیدم ترافیک با جرثقیل داره موتر مرا بالا میکند که ببرد

سریع دست دخترک را گرفتم  از پله ها پایین شدم وآمدم ترافیک تا مرا دید پرسید مال شماست؟(اینجا راننده

خانم به اندازه انگشت های دست بیشتر نیست) گفتم بله...

گفت چرا دوبله پارک کردی ؟

گفتم شما پارکینگ درست کن ... کجا پارک میکردم عجله داشتم ازم لیسانس(جواز رانندگی)خواست دادم

وخلاصه مشکل حل شد یک جای پیدا کردم وموتر را پارک کردم وآمدم بالا

هنوز 12 روز از ماه پنجم من مانده بود وخوب دکترم گفته بود برای تعیین جنسیت باید ماه ششم که شروع شد بیایی

اصلا قصد سنو را نداشتم گفتم میرم دوباره برام انتی بیوتیک میده میام

دکتر گفت باید سنو شی وگفتم این همه سنو گفت تو که با سواد سنو اصلا ضرر نداره از طرفی شاید جنسیت نی نی هم معلوم شد

این بود که یک باره قلبم به تاپ تاپ افتاد

همان لحظه از تی دل دعا کردم نینی ام پسر باشه اخه دوست داشتم پسر باشه میدانستم که همسر هم خیلی دوست داره پسر باشه

خوب دراز کشیدم واینکه این ثانیه ها بر من چی گذشت بماند

ژل را مالید روش شکمم وشروع کرد................. دکتر از قبل میدانست که دوست دارم  بچه چی باشه

این بود که گفت شیرینی مرا هم باید بدی پسره.................

دخترک هم با من بود یک لحظه اشکام جاری شد جلو دکتر ودوتا خانمی که داخل بودند خجالت کشیدم آخه

بیشتر اشکام به خاطر این بود که مدتیست با خدا قهرم ازش گله کردم که مرا فراموش کرده

ولی آن لحظه پشیمان و شرمنده اش شدم

دخترک هم خیلی خوشحال شده بود اوایل به شدت پا فشاری داشت که باید دختر باشه ولی به مرور انگار به

دلش خورده بود میگفت اگر پسر هم باشه دوستش دارم وبعد ها دیگه میگفت پسره

به خاطر عفونت هم کلی دارو داد  همراه با دو مدل پیچکاری(آمپول)

سریع دارو ها را هم گرفتم و در دلم شادی وصف نشدنی پخش شده بود

ساعت 7 شب شده بود آن وقت از روز خیلی ترافیک بدی است با هر مشکلی بود خودم را به پاساژ معروف شهر

مان رساندم و یک جفت کفش فیسقلی ناز که از قبل دلم برای شان غنج میرفت را خریدم

قصدم این بود که هر وقت سنو کردم اگر بچه دختر بود یک جفت دخترانه واگر پسر بود پسرانه را برای شوهرم

بخرم وسوپرایزش کنم

سر راه میخواستم کیک هم بگیرم هم به مناسبت هفتمین سالگرد ازدواج مان وهم به خاطر پسر ناز نازی ما

که خوب بس که ترافیک بود وجای پارک نبود تصمیم گرفتم برم خونه تا رسیدن همسر خودم بپزم

رسیدیم خونه واز شانس ام برق رفته بود بی خیال کیک شدیم آخه من خودم درین حاملگی هیچ علاقه به شیرینی ندارم اصلا حالم بهم میخوره وخوب همسر هم چاقه وبهتره نخوره

برای همسر زنگ زدم وقرار شد بریم رستوانت

کلی برای دخترک توضیع  دادم که مبادا به پدرش بگه وصبر کنه تا سوپرایزش کنیم

همسر که رسید شمع روشن کرده بودم ودیگه طاقت نیاوردم اول کادو خودش را دادم همان کفش ها وپیراهن.

او هم برایم کادو یک تن پوش حوله گرفته بود وبعد کفش خوشکل را گذاشتم کف دستش

هاج واج نگاه میکرد اصلا باورش نمیشد  ناباورانه پرسید این ها را از کجا آوردی ویکباره من دخترک با شادی جیغ زدیم که فینگیل پسره .........

احساس همسری وصف ناشدنی بود  چند شب پیش خواب دیده بود بچه مانرا ومیگفت من ایمان دارم که پسره واین مسئله بیشتر مرا نگران میکرد که اگر دختر باشه به ذوقش میخوره  البته الان میگه آنقدر هم که تو فکر میکنی برام مهم نبود مهم سلامتیش است  .  خلاصه بعد از ابراز احساسات وکلی بوس بقل راهی رستوان شدیم یک رستوان خوب با فضای باز عالی ...غذا هم سوپ، کباب سیخی ،دوغ محلی ،سالاد وفرنی سفارش دادیم

دخترک از خستگی در جا خوابش برد ومن همسر  هم مدتها در همان الاچیق سر سبز وهوای خنک نشستیم وگپ زدیم وچای خوردیم

فردایش جمعه همسر به یک میله( پیکنیک) دوستانه دعوت بود ومجبورا رفت واصرار کرد تو هم با دخترک برو خونه مادرت

تا حالا شکرآب بین مادرم وشوهر از بین نرفته یعنی نه همسر میره خونه شان ونه انها میایند که خوب این موضوع مدتیست شده عذاب روحی من  با آنهم من رفتم ویک روز خوب را بی دغدغه در کنار خانواده ام با دخترک گذراندم

با خواهر ها قصه کردیم وکلی خوش گذشت

عصر خیلی زود از میله (پیکنیک) برگشت ومن هم داشتم میامدم خونه ی  خودم که مرا هم گرفت وگفت میخواهم بقیه این روز جمعه را با شما بگذرانم

قرار شد با دوستش وخانمش بریم پارکی جای من سریع یک کم به خودم رسیدم رفتیم دنبالشان آنها هم چای و شیرینی آماده کردند ورفتیم یک جای خیلی خوب کنار مزرعه های بادنجان وکدو وخیار ....

وکلی از دهقانها خرید کردیم بعد برگشتیم دوستان مان رفتند خانه شان

ما هم از سر راه از رستوان مخصوص پیتزا گرفتیم وآمدیم خونه درکل این روزها وشب ها کلی بمن به لطف پرودگار خوش میگذره

خدایا شاکرم به خاطر همه لطف های بیکرانت ......

پرودگارا ببخش مرا که گاهی دلم میگیره وناسپاسی میکنم ترا .....

الهی توفیق بده راضی باشم به خاطر داده ونداده ات ....

پ:ن  دوستان من هم برای انتخاب اسم نی نی از شما کمک میخوام مثل هماه مادر های وبلاگستانی...

ممنون پیشا پیش


ادامه نوشته

26 شهریورتولد دخترک + 28 شهریور سالگرد ازدواج ما

تولد شش سالگی دخترک هم تمام شد

به خواسته خودش امسال در کودکستان(مهد) اش برگذار کردم

راستش خودش اینطوری میخواست ومن هم از خدا خواسته قبول کردم با این وضعیت اصلا حال وحوصله مهمان دعوت کردن را نداشتم

با خانواده مادرم که هنوز شکرآب است رابطه مان

البته یک کمی بهتر شده یعنی من میرم خونه مادرم آنها تا هنوز نیامدند وشوهر هم نرفته خونه شان

خانواده شوهر هم که معلومه پارسال هم که تولد دخترک بود اکثر شان نیامدند یا خیلی دیر آمدن واعصابم را بهم ریختند

تولدش را در مهد خیلی ساده برگذار کردم البته ایجا همه اینطوری اند مثل ایران زیاد کش وفش نمیگیرند

باورم نمیشه دخترک شش ساله شده .... من شش ساله مادرم و الان طفل دومم در بطنم تکان میخورد ومرا به شوق میارد

هنوز جنسیت فینگیل معلوم نشده دکتر گفت بگذار ماه پنجم هم تمام شه بعد بیا برای تعیین جنسیت

به خاطر این موضوع تا الان هیچ چیزی نخریدم منتظرم جنسیت معلوم شه بعد برم خرید خیلی بی قرارم خدا کنه زودتر معلوم شه

دیگه اینکه امروز پیوند مان هفت ساله شد

به همین سادگی هفت سال از روز ازدواج مان گذشت

با تمام پستی بلندی ها روزها وماها وسالهای زیبای را در کنار هم گذراندیم

واین باعث خوشحالی منه

دیگه اینکه چند تا عکس از دخترک در ادامه مطلب میگذارم

میخواستم رمز بدم که خوب وقت دادن رمز را به دوستان ندارم الان هم داریم تعطیل میشیم وباید برم خونه

بازم میام با پست های مرتب تر وبا جزئیات بیشتر


ادامه نوشته

درد های جامعه من

پیروزی تیم ملی کشورم شادی نا شناخته را به ما به ارمغان آورد

عصر پنج شنبه تا صبح مردم در خیابانها ریختند ودور از تبعیض نژاد وقومیت وزبان (دغدغه سالهای سال کشورم) همه یکجا وباهم شادی کردند من که اصلا اهل این جور کار ها نیستم بی اختیار اشک هایم سرازیر بود

صدای شادی مردم وخوشحالی شان رقص وپایکوبی اتن(یک نوع رقص محلی) واین همه ازداحام در کوچه ها وجاده ها صدای بوق بوق موتر ها(ماشین) ها همه را میدیدم وته دلم اشوب بود که مبادا درین ازدحام صدای انفجاری ویا انتحاری در کمین این مردم داغدیده باشد تا اینکه

جمعه را باشوک از صدای انفجار* از خواب پریدیم؛با صدای فرو ریختن شیشه ها ، باترس ،با صدای فیر(شلیک)،با بوی باروت، با خبر های عاجل، با شنیدن تعداد کشته شده گان، با صدای ترسناک طیاره های(هوا پیما) جنگی ،با تصاویر تکان دهنده تلویزیون،با دیدن تن های تکه پاره شده وسوخته ، جمعه تمام شد.
امروز روز دیگریست که با دیدن تصاویری از تن سوخته وتکه تکه شده وخبر از حادثه دیروز را در صفحه فی.س بوک شروع کردیم نمیدانم چقدر زمان ببرد تا ازین شوک و حشت بیرون شویم  بیرون شویم
اینجا افغ*انستان است(تلخ است زندگی و چه تلخی ایست تلخ تلخ)

پ:ن1  حتما خبر حمله انتحاری به کن.سولگری آم.ریکا ر ا از خبر ها شنیده اید تا هنوز با کوچکترین صدای از جا میپرم دست خودم نیست

پ:ن 2 نمیدانم چرا این مدت نخواسته پست هایم اینطوری شده با اینکه نمیخواهم ازین طور مسایل در وبم بنویسم دوست داشتم بیایم از دخترک بنویسم از زندگی بنویسم از تکان های  فینگیل که مرا به شوق میارد  بنویسم نمیشه  بیشتر به خاطر آن عده از دوستانی که از نبودنم پرسیدن این پست را گذاشتم



پاسخ به سوال ققنوس


  چون در جواب کامنت این پاسخ من جای نشدبا اجازه ققنوس عزیز  اینجا  میگذارم شاید سوال خیلی ها باشد

کامنت دانی هم بسته میماند(دوستان دارند بازهم کامنت میدهند همان بهتر که کامنتدونی را فعال  کنم)


راستی عزیزم سوالی داشتم:
باور عمومی مردم افغان نسبت به ما ایرانی ها چیه؟؟؟؟
چه احساسی نسبت به ما دارن؟؟؟؟
مثلا احساس ما نسبت به اروپایی ها اینه که خیلی خشک هستند و به راحتی با کسی صمیمی نمی شن. آدم های قانون مداری هستند . اما زن هاشون خیلی خوش به حالشونه.
ترکیه ای ها خودشون را می گیرن. همش خودشون را به اروپا می چسبونن که مثلا باکلاس ترن و عرب ها هم شکمو و خوش گذرانن. اینجا هم زن ها بدبخت هستند و برای شوهرانشون باید برن خواستگاری. اونم چهار تا.
افغان ها هم از نظر ما ایرانی ها بسیار متعصب و خشنن ولی بسیار اهل کار هستن و سخت کوشن. با زن ها هم بسیار بدرفتار می کنن.
پاکستان ها را خیلی نمی شناسیم. شبیه هندی ها هستن. البته کمی از نظر نظافت مشکل دارن. شاید به این دلیل که آدم های فقیر و بی چیزشون برای گدایی به ایران می آن این برداشت را داریم. ما تا به حال افغانی که گدایی کند ندیده ایم.
حالا تو بگو در مورد ما چی فکر می کنید.

[پاسخ:]

سوال جالبی پرسیدی عزیزم
ببین با وصف اینکه مردم ما نزدیک به 30 سال است در کشور شما مهاجر اند باور ها وبرداشت های متفاوتی نسبت به مردم وکشور شما دارند
من خودم هیچگاه مهاجر نبودم ونمیتوانم از دید کسی که عمری در کشور شما مهاجر بوده نظر بدم

 فامیل های ما مثل عمویم  در آنجا عمری مهاجر بودند ما هم هر چند وقت یکبار میامدیم ایران   خونه شان بودیم

یکبار من با پسر عمویم که 15 سال داشت  رفتم بقالی سر کوچه شان این پسر عمویم از همه پنهان میکرد که افغانی است مثلا پدرم خدا بیامرزم باوصف پوشش ایرانی راحت فهمیده میشد اف.غان است چون ریشش بلند تر از ریش های رایج در آنجا بود  وپسر عمویم اصرار داشت که با ما نیاید جای

شما میگویید دویست تومن وما به دویست میگوییم دوصد تومن من به آقای   بقال گفتم دوصد تومن باقی مانده را چی بده 

پسر عمویم رنگش زرد شد  آن روز تا عصر گریه میکرد که چرا تو  حرف  زدی؟  بقال فهمید که تو دختر عموی منی وما هم افغ.انی هستیم آبرویم رفت توی این در و محل (ببین فاش شدن هویتش را بی اآبرویی میدانست واین برای یک جوان تلخ است نه؟)

این میرساند که چون مردم شما با ما حس خوبی نداشتند مردم ما اکثرا هویت خودرا پنهان میکردند تا با آنها بد برخورد نشه
حالا بعضی ها هم خیلی تعریف میکنند از مهربانی شان از صداقت شان مثلا زن عم.یم عاشق خانم بزرگ همسایه شان بود تا بعد ها هم که برگشت بهاش ارتباط داشت تا اینکه خبر شد فوت شده به اندازه مرگ مادرش براش گریه کرد وغصه خورد
وباز عده میگویند مردم ایران خیلی تعصب مذهبی دارند و خیلی خود خواه اند ونسبت به دیگران مخصوصا افغ.انها بیرحمانه برخورد میکنند
یک کارگر را میشناسم که میگفت من یک ماه سر یک کار بنایی کار کردم آخر سر صاحب کارم فهمید افغ.ان ام و مزد کارگری مرا نداد
وبعضی ها هم انقدر از صاحب کار هایشان راضی اند که تاهمیشه یاد میکنند
من شوهرم بزرگ شده ایران است بهار سال 91 آنجا آمدیم وبا فامیل های دوستان شوهرم که ایرانی هستند  در ارتباط بودیم با آنها شمال رفتیم وکلی تفریح وپارک حتا نگذاشنتد اطاق بگیریم وتمام طول سفر را درخانه شان بودیم محبت هایشانرا هرگز فراموش نمیکنم البته آنها هم فکر نمیکردند افغ.ناها مردمانی مثل ما هم داشته باشند

آنها یک قوم خاص که چشم های بادامی دارند را افغان میدانند ما از قوم تاجیک هستیم وچهره و صورت ما با شما فرقی ندارد حتا رفتم آرایشگاه وبعد که گفتم کجایی ام ارایشگر تعجب کرد وباورش نمیشد 

وتا هنوز با خانم های دوستان شوهرم  تماس دارم مردمان خونگرم ومهربانی بودند واصلا فرق نمیگذاشتند من فکر میکنم همه جا خوب  .بدش را داره .

برداشت ها متفاوته بعضی ها اینطور برداشت دارند که مردم شما عقده آزادی دارند وطرفدار آزادی اند آزادی به معنای پوشش آزاد, آرایش غلیظ وبعضی از مسایل ی که در اسلام ممنوع است مثل مختلط بودن مردان وزنان در محافل  ومجالس خوردن زهر ماری واین چیز ها  پایبند نبودن به روزه ونماز ومسایل اسلامی  البته باز تاکید میکنم عده ای نه همه .

در کل میگویند آنطور که رسانه ها ودول.ت نشان میدهد حجاب مراعات نمیشود که من خودم اینرا دیدم در حالیکه در کشورم من آنقدر که مجریان تی وی آزاد اند وآرایش دارند مردم بین بازار ها وفروشگاها ازاد نیستند در حالیکه دول.ت ما کاری به کارشان ندارد خوشان اینطور میخواهند البته فقط در شهر من(هر.ات) دیگر شهر ها باز فرق دارد  امیدوارم ناراحت نشده باشی از حرفهایم گفتم که هرکس برداشتی دارد ممنون 

نشدکه اینجا ننویسم

میخواهم کمی درد دل کنم اجازه است؟؟؟؟؟؟

این درد دلم با همه درد دل های دیگرم کمی فرق دارد اصلا قصد توهین به هیچ کس را ندارم ومن خودم عاشقانه مردم ایران را دوست دارم مخصوصا از زمانی که وبلاگ زدم ودوستان بیشماری که برایم نزدیک تر از دوستان دنیای واقعی اند از همین مردم بودند وهستند

من مشکلم با دو.لت مردان. این سر زمین است


صدای شلیک گلوله اول صبح شنبه دست هایم را به لرزه در آورده بود سریع به همسرم زنگ زدم گوشی را نگرفت از اضطراب جانم به لبم رسیده بود آخه صدا خیلی نزدیک بود

واین هم متن خبر


 
ادامه نوشته

روزمره

زندگی میگذرد ومن حالم هنوز خوب خوب نشده  از نظر روحی منظورمه

مشکل همچنان سر جاشه وضع جسمی ام هم زیاد تعریفی نداره کمر درد امانم را بریده واز طرفی عفونت ادراری گرفته بودم که آنهم هنوز کامل خوب نشده

با غذا خوردن خیلی مشکلی ندارم فقط گاهی وضع معده ام بدون دلیل بهم میریزه مثل دیشب.

شکمم یک کم قلمبه شده آخه من قبلش شکم نداشتم اینه که هرکی مرا میبیند با تعجب میگه پس کو شکمت؟

فینگیل رشدش خوبه خدا را شکر ومشکلی که داره دکتر گفت خیلی پایینه وباید استراحت کنم که دریغ از استراحت...

میخواستم مدتی مرخصی بگیرم که ترسیدم با این اوضاع روحی افسرده بشم چون وقتی خونه بشینم همش فکر میکنم وغصه هایم بزرگتر میشه وهی پیش خودم تکرار میکنم ویکدفعه متوجه میشم که ساعت هاست اشک میریزم وبا خودم حرف میزنم

اینجا عید فطر خیلی بزرگ برگذار میشه همه میروند خونه ای یگدیگر تا امروز به جز همبجینم(جاریم) نه خواهر شوهر ها آمدن خونه ام نه مادر شوهر (به درک)

خوب بهتره یک کم در مورد مشکلم اشاره کنم

این مشکل مربوط به مادرم و همسر میشود که بین شان حسابی شکر آب شده

نمیتوانم بگویم گناه از کیست چون مادرم پیش مادر شوهر یک کمی گلایه کرده بوده وبین حرفایش گفته تمام زندگی پسرتان را دخترم درست کرده

براش خونه خریده والی آخر....

مادر شوهر وخواهر هایش هم گویا خبر را با هزار جور رنگ لعاب به پسرشان رساندند

ویک شب که  همسر حسابی داغ آمده بود بدون هیچ مشکلی با من دعوا کرد ومرا برد خونه مادرم بعد هم که دنبالم آمد برادر بزرگم را صدا کرد وبا نهایت بی احترامی برایش گفت به مادرت بگو که دیگر  در زندگی ما دخالت نکند وچند تا حرف وفحش بد هم زد

برادرم پسر خیلی آرام و متینی است ودر مقابل شوهری فقط سکوت کرد آن شب طاقت نیاوردم وکلی با هم دعوا کردیم آنهم جلو دخترک داخل فضای کوچک  موتر(ماشین)

وسط های ماه رمضان بود ودیگه ارتباطم با خانواده ام قطع شد حتا برایشان زنگ هم نزدم . انها هم زنگی نزدند

تا روز عید ...روز عید هرچی پیش همسر زاری والتماس کردم که بیا برویم خونه مادرم وتمامش کن قبول نکرد وبیشتر  با من دعوا کرد

بلاخره عصر روز اول عید مرا با دخترک برد  خونه مادرم وخودش نیامد

من هم رفتم وسلام احوال پرسی خیلی سر سنگین وبعد از چند ی دنبالم آمد ورفتیم

سه روز عید را گریه کردم وداغون شدم واین مسئله کار را بدتر هم کرد که هی با هم دعوا داشتیم

برادر هایم ومادرم هیچ کدام عید نیامدند خونه ام حتا خواهرم عجول که الان که شوهرش نیست  و خونه مادرم است  نیامد از او انتظار داشتم جو را درست کند ومیدانم که میتوانست ,من انتظار داشتم حد اقل برادرهای کوچکم بیایند واصلا انتظار داشتم مادرم به خاطر وضع باداریم مراعات کند وحرفای شوهر را نادیده گرفته بیاید خونه ام وجنگ را تمام کند

ولی نکرد نمیدانم یا من خیلی پر توقع ام یا آنها بی رحم و بی عاطفه اند...

خلاصه تا امروز که نزدیک به یک ماه است نه من رفتم خونه مادرم ونه انها آمدند

یکروز مادرم زنگ زد سر کار بودم درست بیشتر از یک  ساعت با گوشی با من حرف زد وگلایه کردو مرا مقصر دانست وخانواده شوهر وشوهرم را بی همه چیز و بی لیاقت  خواند

از پشت گوشی همسر را نفرین کرد واخر سر هم به جای دلداری گفت تا کی میخواهی صبر کنی ما حوصله مان سر آمده تو حوصله ات سر نیامده؟

این را در حالی گفت که ما  در قوم قوم مان طلاق نداریم وهمان با پیراهن سفید رفتن با کفن برگشتن رسم ماست

این را درحالی گفت که من مادر یک دختر شش ساله و باردارم

من هم برایش گفتم که تو پیش مادر شوهرم گله کرده بودی وآنها هم به گوشش رساندن گفت حقیقت را گفتم مگر غیر ازین است ؟خلاصه هرچی حرف زدیم به جای نرسیدیم

واخر سر هم گفت برادر های کوچکت که الان جوان شدند گفتند اگر دیگر به خانواده ما بی احترامی کند ما تحمل نمیکنیم وحاضریم کشته شویم ولی جلویش می ایستیم

بعد از ین گفتگو سرم داشت منفجر میشد داخل دفتر بودم وگر نه نیاز به یک گریه ای حسابی وعمیق داشتم

دلم برای خودم میسوخت برای جنین در بطنم ,ازینکه چقدر اطرافیانم بی درک اند شوهرم حال مرا نمیفهمد وبدتر از آن مادرم درکم نمیکند

تا شب داشتم میمردم از سر درد

تصمیم گرفتم کمتر غصه بخورم وقتی مادری  اصلا به فکرم نیست وحاضر است بجنگد چرا باید به خاطرش غصه بخورم

شوهرم عاشقانه دوستم دارد  بعدا زآن روز تمام تلاشش خوشحال ساختن من است

به هر دری میزند که من راضی باشم  میداند که ناراحتم غرورش اجازه نمیدهد چیزی بگوید وهمش نگران است که مبادا با این اتفاقات دیگر دوستش نداشته باشم

ولی خیلی بدش میاید که کسی در زندگیش دخالت کند چند بار با مادر خودش هم اینطور رفتار کرد وقتی دید دارند دخالت میکنند

از طرفی طوری بزرگ شده که جنگ وبی احترامی در خونشان استوبرایشان یک مسئله عادی است

نمیدانم این مشکل کی وچطوری حل خواهد شد این روز ها سخت تنهایم فقط میایم سر کار ومیروم خونه فوقش یک رستوانی یا پارکی هم میرویم نه کسی میاید خونه ما ونه ماجای را داریم که برویم

میخواستم ازین مشکل اینجا ننویسم ولی انگار نمیشود باید غصه ها را بیرون ریخت

ببخشید که غر غر هایم را تحمل کردید

الان میخواهم بروم ماموریت در  اطراف شهر فرصت  دوباره خواندن مطلب را ندارم اگر غلطی املایی داشت ببخشیدیم