اول از همه سپاس بی نهایت به خاطر لطف دوستان وکامنتهای تبریکی شان
دوم اینکه بلاخره جنسیت فینگیل ما معلوم شدبله همانطور که میخواستیم البته طبق گفته دکتر فینگیل پسره............. مگر اینکه خلاف حرف دکتر ثابت شه
پنج شنبه نهار بعد از نوشتن پست قبلی رفتم خونه زن کارگر هم طبق معمول خونه بود برایشان نهار از شب قبل شوروا(آبگوشت) پخته بودم همسر هم آمد ونهار شانر ا آماده کردم شور وا با سالاد ریز ریز وماست وسبزی خوردن
من خودم کمی غذا در دفتر خورده بودم یک کم ناخنک زدم
بعد از نهار همسر رفت کلاس زبان(تازه شروع کرده ) دخترک را هم با خود برد و زن کاگر هم کارش تمام شد رفت
من هم دراز کشیدم تا چشمام گرم شد پدر دختر رسیدند اول خواستم خودم را بخواب بزنم که دیدیم حرف از بستنی است وخوب گفتم تا آب نشده بخورم
بستنی های نونی خوشمزه ای اینجا است خوردیم (من دوتاخوردم)خوب یکی برای خودم یکی هم برای فینگیل دیگه زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟هاهاها
همسر رفت دکانش ومن دخترک هم دوباره دراز کشیدیم هر کار کردیم نه من ونه دخترک خوابمان نبرد
خلاصه بلند شدم وقرار بود برم پیش دکترم
دوستان گفته بودم (گل ها به صورت تان) عفونت ادراری پیدا کردم
یک نسخه گرفته بودم وخوب شده بودم دوباره باز مشکلم شروع شده بود یعنی سوزش وخارش همراه با کمر درد شدید
همسرم گفت برو دوباره پیش دکترت خوب با دخترک سوار موتر(ماشین) شدیم وآهنگ های مورد علاقه را پلی کردیم ورفتیم اول بازار
برای همسر میخواستم کادو سالگرد ازدواج را کتونی بخرم که خوب پیدا نکردم چیز خاصی این شد که نظرم را یک
جفت کفش شستی( دم پایی لا انگشتی )درسته؟؟؟؟ خریدم
وبرای خودم هم کادو یک النگو از آن مدل های عتیقه و انتیک یادم رفت عکسش را بگیرم بعدا میگذارم ویک دانه
شال حراج شده بود خریدم ودوری زدیم آمدیم معاینه خانه(مطب) دکتر
شهر ما بد بختانه پارکینگ نداره وکنار سرک(خیابان) هم جا نبود مجبور شدم دوبله پارک کنم
ورفتم مطب از داخل مطب میشد پایین را دید ومواظب موتر(ماشین) بودم
یک لحظه نگاه کردم دیدم ترافیک با جرثقیل داره موتر مرا بالا میکند که ببرد
سریع دست دخترک را گرفتم از پله ها پایین شدم وآمدم ترافیک تا مرا دید پرسید مال شماست؟(اینجا راننده
خانم به اندازه انگشت های دست بیشتر نیست) گفتم بله...
گفت چرا دوبله پارک کردی ؟
گفتم شما پارکینگ درست کن ... کجا پارک میکردم عجله داشتم ازم لیسانس(جواز رانندگی)خواست دادم
وخلاصه مشکل حل شد یک جای پیدا کردم وموتر را پارک کردم وآمدم بالا
هنوز 12 روز از ماه پنجم من مانده بود وخوب دکترم گفته بود برای تعیین جنسیت باید ماه ششم که شروع شد بیایی
اصلا قصد سنو را نداشتم گفتم میرم دوباره برام انتی بیوتیک میده میام
دکتر گفت باید سنو شی وگفتم این همه سنو گفت تو که با سواد سنو اصلا ضرر نداره از طرفی شاید جنسیت نی نی هم معلوم شد
این بود که یک باره قلبم به تاپ تاپ افتاد
همان لحظه از تی دل دعا کردم نینی ام پسر باشه اخه دوست داشتم پسر باشه میدانستم که همسر هم خیلی دوست داره پسر باشه
خوب دراز کشیدم واینکه این ثانیه ها بر من چی گذشت بماند
ژل را مالید روش شکمم وشروع کرد................. دکتر از قبل میدانست که دوست دارم بچه چی باشه
این بود که گفت شیرینی مرا هم باید بدی پسره.................
دخترک هم با من بود یک لحظه اشکام جاری شد جلو دکتر ودوتا خانمی که داخل بودند خجالت کشیدم آخه
بیشتر اشکام به خاطر این بود که مدتیست با خدا قهرم ازش گله کردم که مرا فراموش کرده
ولی آن لحظه پشیمان و شرمنده اش شدم
دخترک هم خیلی خوشحال شده بود اوایل به شدت پا فشاری داشت که باید دختر باشه ولی به مرور انگار به
دلش خورده بود میگفت اگر پسر هم باشه دوستش دارم وبعد ها دیگه میگفت پسره
به خاطر عفونت هم کلی دارو داد همراه با دو مدل پیچکاری(آمپول)
سریع دارو ها را هم گرفتم و در دلم شادی وصف نشدنی پخش شده بود
ساعت 7 شب شده بود آن وقت از روز خیلی ترافیک بدی است با هر مشکلی بود خودم را به پاساژ معروف شهر
مان رساندم و یک جفت کفش فیسقلی ناز که از قبل دلم برای شان غنج میرفت را خریدم
قصدم این بود که هر وقت سنو کردم اگر بچه دختر بود یک جفت دخترانه واگر پسر بود پسرانه را برای شوهرم
بخرم وسوپرایزش کنم
سر راه میخواستم کیک هم بگیرم هم به مناسبت هفتمین سالگرد ازدواج مان وهم به خاطر پسر ناز نازی ما
که خوب بس که ترافیک بود وجای پارک نبود تصمیم گرفتم برم خونه تا رسیدن همسر خودم بپزم
رسیدیم خونه واز شانس ام برق رفته بود بی خیال کیک شدیم آخه من خودم درین حاملگی هیچ علاقه به شیرینی ندارم اصلا حالم بهم میخوره وخوب همسر هم چاقه وبهتره نخوره
برای همسر زنگ زدم وقرار شد بریم رستوانت
کلی برای دخترک توضیع دادم که مبادا به پدرش بگه وصبر کنه تا سوپرایزش کنیم
همسر که رسید شمع روشن کرده بودم ودیگه طاقت نیاوردم اول کادو خودش را دادم همان کفش ها وپیراهن.
او هم برایم کادو یک تن پوش حوله گرفته بود وبعد کفش خوشکل را گذاشتم کف دستش
هاج واج نگاه میکرد اصلا باورش نمیشد ناباورانه پرسید این ها را از کجا آوردی ویکباره من دخترک با شادی جیغ زدیم که فینگیل پسره .........
احساس همسری وصف ناشدنی بود چند شب پیش خواب دیده بود بچه مانرا ومیگفت من ایمان دارم که پسره واین مسئله بیشتر مرا نگران میکرد که اگر دختر باشه به ذوقش میخوره البته الان میگه آنقدر هم که تو فکر میکنی برام مهم نبود مهم سلامتیش است . خلاصه بعد از ابراز احساسات وکلی بوس بقل راهی رستوان شدیم یک رستوان خوب با فضای باز عالی ...غذا هم سوپ، کباب سیخی ،دوغ محلی ،سالاد وفرنی سفارش دادیم
دخترک از خستگی در جا خوابش برد ومن همسر هم مدتها در همان الاچیق سر سبز وهوای خنک نشستیم وگپ زدیم وچای خوردیم
فردایش جمعه همسر به یک میله( پیکنیک) دوستانه دعوت بود ومجبورا رفت واصرار کرد تو هم با دخترک برو خونه مادرت
تا حالا شکرآب بین مادرم وشوهر از بین نرفته یعنی نه همسر میره خونه شان ونه انها میایند که خوب این موضوع مدتیست شده عذاب روحی من با آنهم من رفتم ویک روز خوب را بی دغدغه در کنار خانواده ام با دخترک گذراندم
با خواهر ها قصه کردیم وکلی خوش گذشت
عصر خیلی زود از میله (پیکنیک) برگشت ومن هم داشتم میامدم خونه ی خودم که مرا هم گرفت وگفت میخواهم بقیه این روز جمعه را با شما بگذرانم
قرار شد با دوستش وخانمش بریم پارکی جای من سریع یک کم به خودم رسیدم رفتیم دنبالشان آنها هم چای و شیرینی آماده کردند ورفتیم یک جای خیلی خوب کنار مزرعه های بادنجان وکدو وخیار ....
وکلی از دهقانها خرید کردیم بعد برگشتیم دوستان مان رفتند خانه شان
ما هم از سر راه از رستوان مخصوص پیتزا گرفتیم وآمدیم خونه درکل این روزها وشب ها کلی بمن به لطف پرودگار خوش میگذره
خدایا شاکرم به خاطر همه لطف های بیکرانت ......
پرودگارا ببخش مرا که گاهی دلم میگیره وناسپاسی میکنم ترا .....
الهی توفیق بده راضی باشم به خاطر داده ونداده ات ....
پ:ن دوستان من هم برای انتخاب اسم نی نی از شما کمک میخوام مثل هماه مادر های وبلاگستانی...
ممنون پیشا پیش