زندگی میگذرد ومن حالم هنوز خوب خوب نشده  از نظر روحی منظورمه

مشکل همچنان سر جاشه وضع جسمی ام هم زیاد تعریفی نداره کمر درد امانم را بریده واز طرفی عفونت ادراری گرفته بودم که آنهم هنوز کامل خوب نشده

با غذا خوردن خیلی مشکلی ندارم فقط گاهی وضع معده ام بدون دلیل بهم میریزه مثل دیشب.

شکمم یک کم قلمبه شده آخه من قبلش شکم نداشتم اینه که هرکی مرا میبیند با تعجب میگه پس کو شکمت؟

فینگیل رشدش خوبه خدا را شکر ومشکلی که داره دکتر گفت خیلی پایینه وباید استراحت کنم که دریغ از استراحت...

میخواستم مدتی مرخصی بگیرم که ترسیدم با این اوضاع روحی افسرده بشم چون وقتی خونه بشینم همش فکر میکنم وغصه هایم بزرگتر میشه وهی پیش خودم تکرار میکنم ویکدفعه متوجه میشم که ساعت هاست اشک میریزم وبا خودم حرف میزنم

اینجا عید فطر خیلی بزرگ برگذار میشه همه میروند خونه ای یگدیگر تا امروز به جز همبجینم(جاریم) نه خواهر شوهر ها آمدن خونه ام نه مادر شوهر (به درک)

خوب بهتره یک کم در مورد مشکلم اشاره کنم

این مشکل مربوط به مادرم و همسر میشود که بین شان حسابی شکر آب شده

نمیتوانم بگویم گناه از کیست چون مادرم پیش مادر شوهر یک کمی گلایه کرده بوده وبین حرفایش گفته تمام زندگی پسرتان را دخترم درست کرده

براش خونه خریده والی آخر....

مادر شوهر وخواهر هایش هم گویا خبر را با هزار جور رنگ لعاب به پسرشان رساندند

ویک شب که  همسر حسابی داغ آمده بود بدون هیچ مشکلی با من دعوا کرد ومرا برد خونه مادرم بعد هم که دنبالم آمد برادر بزرگم را صدا کرد وبا نهایت بی احترامی برایش گفت به مادرت بگو که دیگر  در زندگی ما دخالت نکند وچند تا حرف وفحش بد هم زد

برادرم پسر خیلی آرام و متینی است ودر مقابل شوهری فقط سکوت کرد آن شب طاقت نیاوردم وکلی با هم دعوا کردیم آنهم جلو دخترک داخل فضای کوچک  موتر(ماشین)

وسط های ماه رمضان بود ودیگه ارتباطم با خانواده ام قطع شد حتا برایشان زنگ هم نزدم . انها هم زنگی نزدند

تا روز عید ...روز عید هرچی پیش همسر زاری والتماس کردم که بیا برویم خونه مادرم وتمامش کن قبول نکرد وبیشتر  با من دعوا کرد

بلاخره عصر روز اول عید مرا با دخترک برد  خونه مادرم وخودش نیامد

من هم رفتم وسلام احوال پرسی خیلی سر سنگین وبعد از چند ی دنبالم آمد ورفتیم

سه روز عید را گریه کردم وداغون شدم واین مسئله کار را بدتر هم کرد که هی با هم دعوا داشتیم

برادر هایم ومادرم هیچ کدام عید نیامدند خونه ام حتا خواهرم عجول که الان که شوهرش نیست  و خونه مادرم است  نیامد از او انتظار داشتم جو را درست کند ومیدانم که میتوانست ,من انتظار داشتم حد اقل برادرهای کوچکم بیایند واصلا انتظار داشتم مادرم به خاطر وضع باداریم مراعات کند وحرفای شوهر را نادیده گرفته بیاید خونه ام وجنگ را تمام کند

ولی نکرد نمیدانم یا من خیلی پر توقع ام یا آنها بی رحم و بی عاطفه اند...

خلاصه تا امروز که نزدیک به یک ماه است نه من رفتم خونه مادرم ونه انها آمدند

یکروز مادرم زنگ زد سر کار بودم درست بیشتر از یک  ساعت با گوشی با من حرف زد وگلایه کردو مرا مقصر دانست وخانواده شوهر وشوهرم را بی همه چیز و بی لیاقت  خواند

از پشت گوشی همسر را نفرین کرد واخر سر هم به جای دلداری گفت تا کی میخواهی صبر کنی ما حوصله مان سر آمده تو حوصله ات سر نیامده؟

این را در حالی گفت که ما  در قوم قوم مان طلاق نداریم وهمان با پیراهن سفید رفتن با کفن برگشتن رسم ماست

این را درحالی گفت که من مادر یک دختر شش ساله و باردارم

من هم برایش گفتم که تو پیش مادر شوهرم گله کرده بودی وآنها هم به گوشش رساندن گفت حقیقت را گفتم مگر غیر ازین است ؟خلاصه هرچی حرف زدیم به جای نرسیدیم

واخر سر هم گفت برادر های کوچکت که الان جوان شدند گفتند اگر دیگر به خانواده ما بی احترامی کند ما تحمل نمیکنیم وحاضریم کشته شویم ولی جلویش می ایستیم

بعد از ین گفتگو سرم داشت منفجر میشد داخل دفتر بودم وگر نه نیاز به یک گریه ای حسابی وعمیق داشتم

دلم برای خودم میسوخت برای جنین در بطنم ,ازینکه چقدر اطرافیانم بی درک اند شوهرم حال مرا نمیفهمد وبدتر از آن مادرم درکم نمیکند

تا شب داشتم میمردم از سر درد

تصمیم گرفتم کمتر غصه بخورم وقتی مادری  اصلا به فکرم نیست وحاضر است بجنگد چرا باید به خاطرش غصه بخورم

شوهرم عاشقانه دوستم دارد  بعدا زآن روز تمام تلاشش خوشحال ساختن من است

به هر دری میزند که من راضی باشم  میداند که ناراحتم غرورش اجازه نمیدهد چیزی بگوید وهمش نگران است که مبادا با این اتفاقات دیگر دوستش نداشته باشم

ولی خیلی بدش میاید که کسی در زندگیش دخالت کند چند بار با مادر خودش هم اینطور رفتار کرد وقتی دید دارند دخالت میکنند

از طرفی طوری بزرگ شده که جنگ وبی احترامی در خونشان استوبرایشان یک مسئله عادی است

نمیدانم این مشکل کی وچطوری حل خواهد شد این روز ها سخت تنهایم فقط میایم سر کار ومیروم خونه فوقش یک رستوانی یا پارکی هم میرویم نه کسی میاید خونه ما ونه ماجای را داریم که برویم

میخواستم ازین مشکل اینجا ننویسم ولی انگار نمیشود باید غصه ها را بیرون ریخت

ببخشید که غر غر هایم را تحمل کردید

الان میخواهم بروم ماموریت در  اطراف شهر فرصت  دوباره خواندن مطلب را ندارم اگر غلطی املایی داشت ببخشیدیم