ورزش

مشکل وزن و سایز بعد از حاملگی همچنان با منه رفتن به باشگاه با بچه درین هوای که به این زودی گرم شده برام سخته از رژیم هم که چی بگم؟بچه ها من اصلا نمیتوانم رژیم بگیرم اصلا در عمرم تجربه رژیم را ندارم.برایم خیلی سخته

برعکس من همسر در هفته چندین مدل ورزش داره ،یک شب در میان فوتبال،بدن سازی،صبح ها پیاده روی و کوه،الان که روز ها بلند شده به پیشنهاد همسر ساعت 5و نیم بلند میشویم شیشه شیر پسرک را شیر میکنم میگذارم بالای سرش دخترک و پسرک را تنها میگذاریم با موتر میرویم به یک پارکی که نزدیکه ماست این پارک جز چندتا پارک محدود شهر کوچک ماست روی یک تپه کوه ساخته شده من که ندیدم ولی همسر میگه شبیه پارک جمشیدیه تهرانه البته نه به ان مجهزی،مدتیست میرویم پیلده روی وآخر این پارک به کوه میرسه گاهی هم کوه.یادم نیست کدام بلاگر بود نوشته بود (داخل پارکها جوانان افغان در حال ورزش هستند وجوانان ما در حال قلیون کشیدن وکارهای بیهوده).میخواستم بگم درسته مردم ما به همین زودی این همه پیشرفت کردند پنج سال پیش یک نفر حتا آقا داخل پارک برای ورزش نمی آمد الان تعداد خانم ها بیشتر از مردهاست آنهم در شهر مذهبی مثل شهر ه.رات،خانم ها با چادری حتا،خیلی حس خوبی داره در تمام پارک دسته دسته مرد و زن بدون هیچ مزاحمتی در حال دوش و پیاده روی هستند و قشنگتر اینکه هی از کنار هم رد میشوند وبه هم سلام صبح بخیر میگویند انگار این آدم ها با آدم های داخل بازار کوچه فرق دارند.حتا این پارک وسایل ورزشی هم نداره پارک خانم ها هم جدا نیست .یک از موهبت های شهر های کوچک هوای بی اندازه تمیز شان است صبح که داشتم داخل جاده های کوچکش که پستتی بلندی داره و دو طرفش ناجو(کاج) های بلند احاطه کرده و عطر پیچ امین الدوله همه جا پیچیده بود قدم میزدم تمام سلول های بدنم حس شادی ورضایت را تجربه میکرد آسمان آبی و آفتابی ازون بالا شهر زیر پای ماست شهری با خانه های اکثرا نو ساخت ورنگی رنگی (از روزی که با مبایل مینویسم نمیتوانم عکس آپلود کنم چرا؟)

بعد که برمیگردیم تازه ساعت 7 شده سریع کتری آب روی گاز میگذارم و ترتیب صبحانه را میگذارم .دخترک را بیدار میکنم تا آماده شود وخودم لقمه های دیس غذای مکتبش را درست میکنم همراه با میوه وراهی اش میکنم همراه با پدر میرود و من میمانم و پسرک و خانه بهم ریخته...

خدایا شکرت به خاطر صبح های قشنگی که تنبلی را گذاشتم کنار ومیروم تا غرق زیبایی آفریده هایت شوم

پی: پسرک مریض شد الان بهتره فقط سرفه های خلط دارش دلم را ریش میکنه

 

 

خبری از خودم

سلام دوستان

آمدم برای آنهای که پرسان حالم را کردند خبری بدم

خوبیم خدا را شکر روزمره ها میگذرد اتفاق خاصی نیفتاده هنوز کار پیدا نکردم دیگه کم کم دست از تلاش کشیدم دیدم فایده نداره،روزهام در چهار دیواری خانه سپری میشه که دوست ندارم ولی ازیک جهت کنار پسرکم میگذره و صرف مادری میشه و خوب این خیلی خوبه.از صبح تا چاشت که دخترک مکتب است  با پسرک تنهایم و مصروف بازی با بچه غذا دادن عوض کردن آشپزی ،تلویزون ووو

بعد از ظهر هم با درس و مشق دخترک وبقیه کار ها

خبر بد هم اینکه دوشنبه هفته گذشته مادرشوهر خواهرم که سخت پیر و مریض بود فوت شد(از کانادا آمده بود و تقریبا یک سال بود کنار عروس و پسرش بود،زن خوبی بود نمونه از یک مادر شوهر تک) این شر سبب خیر شد و همسر اعتصاب رفت و آمد با خواهر را شکست بعد از سه ماه رفتیم خونه خواهرم تا دیشب هم ختمش بود خدا بیامرزدش.

البته مدتیست همسر راضی شد من برم خونه مادرم و هر هفته یکباری میروم ولی همسر نمیره ،البته درین شکرآب بین همسر و مادرم مادرم هم بی تقصیر نیست دیشب در ختم برام ثابت شد خونه من وخواهرم داخل یک کوچه کنار هم است مادرم به خاطر عزای مادرشوهر خواهر هر روز میامد ولی حتا یک بار د ر خانه ام را نزد نه خودش نه هم خواهر و برادرهام دلم خیلی رنجیده ازش ؛ همش هم میگه تو بیکاری هر روز پاشو بیا خونه ما.

دیشب ختم قرآن در تالار بود آخر سر همه بیرون شدیم مادرم سریع از کنار همسر رد شد و رفت  داخل موتر(ماشین) برادرم نشست حتا فرصت سلام را به همسر نداد آمدیم خونه همسر تا ساعتی دمق بود و بامبایلش ور میرفت ،ناراحت شدم میدانم سخت بود چیزی نگفتم کنارش نشستم وبه شیرین کاری های پسرک خندیدم کم کم بهتر شد خسته گی رابهانه کرد و زود خوابید .

مادرم زن عجیبیست باید یک پست مفصل در موردش بنویسم هر چند خیلی سخته ،دوستی اش دوستی عجیبیست اکثررفتاش به نظر من و خواهر هام درست نیست کارش هم نمیشه کرد.دیگه هیچی دیگه همین ها تا چشم بهم زدیم نزدیک به نصف بهار هم گذشت.

آهان پسرک خواهرم آنقدر تپل وخوردنی شده که نگو نزدیک چهار ماهشه راستی خواهرشوهر بزرگ خواهرم هم از کانادا آمده نمونه کاملی از زن آرزو های منه شست سالشه ولی دل زنده تر از من ،تحصیل کرده ،جسور ، با ابهت ،خوشتیپ، خوش هیکل، به معنای واقعی زندگی کرده سه تا دختر داره همه موفق دو تا شون ازدواج کردند دیشب با خودم گفتم خدایا اگر این زن مادر من میبود چی میشد؟