سفرنامه قسمت ۸

بسم الله شروع کنم ببینم چی میشه هرچه بیشتر میگذره نوشتن برام سخته تر میشه ...

بعد از صرف غذا منتظر بودیم که یک وانت ازین پشتشان بازاست آمد دنبال ما گفته بودم هوا به شدت سرد شده بود و همه جا برف بود سوز سردی میوزید ،یک مرد لاغر اندام و استخوانی آمد داخل، گفت سریع آماده شوید که همین امشب حرکته .

همه این تعداد نفر را پشت وانت چپاند و بلند بلند داد میزد که سرهایتان را پایین بگیرید وبیرون رانگاه نکنید که هرکی شما را ببیند به پ.لیس لو میدهد از سرما از ترس میلرزیدیم وانت به شدت در پیچ کوچه ها پر از پستی و بلندی پیچید و پیچید بلاخره بعد از تقریبا دوساعت مارا به خانه ای دیگری آورد وقتی داخل شدیم دیدیم تعداد زیادی خانواده های دیگری نیز آنجا هستند در واقع اینطور بود که صاحب خانه مارا به خانه  خود جا میداد و در بدلش پول میگرفت تمام خانم ها و بچه هادر خانه ای که همسر وفامیل مرد صاحب خانه بودند خوابیدیم و مردها در خانه ای دیگر تمام این فامیل ها که تقریبا بیشتر از بیست فامیل خورد و بزرگ میشد افغان بودند و میخواستند از مرز ترکیه رد شوند ،صاحب خانه یک زن چاق بود  دو تا دختر خوشگل  چشم عسلی خیلی زیبا داشت با  دختر خاله شان که  نیز مهمان شان بود فرز چابک به مردم ناآشنای تازه وارد کمکمیکردند دخترها دامن های بلند به تن داشتند و موهایشان را بلند به فرق سرشان میبستند و روسری را دور مو ها میپیچیدند .

دختر ها خیلی صبورانه ازین همه تعداد مهمان نخوانده پزیرایی میکردند،شب همه دریک اتاق خیلی بزرگ که با یک بخاری نفتی گرم میشد  همه کنار هم خوابیدیم حتا به اندازه دراز کردن پا جا برای همه نبود ولی بلاخره صبح شد از صبحانه خبری نبود چندتا از مرد ها که وضع مالی بهتری داشتن از مردم آنجا یک گوسفند خریدند وبه قصد خیرات ورهایی ازین مشکل ضبح کردند و نهار آبگوشت پختند وهمه دور یک سفره خیلی بزرگ نهار خوردیم نزدیک های عصر نصف این تعداد فامیل را از آنجا بردند. شب شد وباز هم از شام خبری نبود مشکلترین قسمتش رفتن به توالت بود که بیرون از ساختمان خانه ها قرار داشت و باید لباس محلی میپوشیدیم از بشکه های آب یخ زده در آفتابه آب میبردیم و بقیه ماجرا ...خانه شان در برتنه یک کوه قرار داشت و ازین قله کوه تا آن قله کوه برف بود و برف...

خانه شان دیوار نداشت برای من شهر نشین تصور آن زندگی قابل تحمل نبود ...

عصرش نصف دیگر آن خانواده ها هم رفتند فقط ما ماندیم یک خانواده دیگر،یادم است عصرش دلم عجیب گرفته بود با دخترهایش قصه میکردم دخترهای صاحب خانه با ولع قصه های مارا گوش میدادند مثل مردمانی بودند که تا ان زمان از آن قریه پا فراتر نگذاشته بودند. از ما میخواستند که از تهران تعریف کنیم و وقتی میگفتم دوشب پیشتر تهران بودیم چشمانشان برق میزد .

من اما حوصله قصه و حرف را نداشتم دلم در سینه بیتابی میکرد فامیل دیگری که آنجا بودیک زن حامله  که حالش آنقدر بد بود که مدام میخوابید.همراه با مادر شوهرش زن چاق و قوی جثه ای که بین راه پسرش کولش میکرد و یک دختر جوان که از اقوامشان بود شوهرش آلمان زندگی میکرد و او هم پنهان از شوهرش با برادرش همراه این فامیل راهی این راه شده بود .دخترکم از مبایل آهنگ ها را پلی میکرد آهنگ های که عصر ها که از کار برمیگشتم پلی میکردم و همزمان کارهای روتین روزمره را بدون دغدغه انجام میدادم .

دلم برای آن زندگی بی دغدغه و آنروز های بی استرس تنگ میشد خیال میکردم آهنگ قلبم مچاله میکند ولی این راهی بود که آمده بودیم .فردایش صاحب خانه ماکرونی پخته بود و وقتی غذا را سر سفره آورد پیشانی اش ترش بود گرسنه بودیم وغذا به اندازه کافی نبود اولین باری بود که احساس درماندگی کردم بچه های دیگر غذا را تند وتیز از پیش دخترک نازک نارنجی من قاپیدند و قورت دادند دخترک عاشق ماکرانی من با چشمان درشت حلقه زده از اشک بمن نگاه میکرد که یعنی من سیر نشدم.ولی تازه این اول ماجرا بود ...

شبش دوباره ما را داخل وانت ها انداختند اینبار همسر پسرک لاغری جوان که بیشتر از بیست سال نداشت را گوشه کرده بود و گفته بودپسرم مریض هست لطفا بگذار خانمم در صندلی کنار راننده بنشیند و او قبول کرده بود اول دخترک را به صندلی نشاندم وبعد خودم پسرک را بغل نشستم همینطوری جایمان تنگ بود که دیدم ماشین که حرکت کرد یک جوان لاغر اندام دیگر دروازه را باز کرد و یالله گفت و  گفت :ببخشید آبجی جای خواهر مانی خودش را کنار من جا داد با چند بار محکم بهم کوبیدن دروازه بلاخره دروازه بسته شد رسما قبرقه هایش توی دنده های من فرو رفته بود چاره نداشتم هی در دلم خودم را ملامت میکردم که ببین به چه روزی افتادم تا حالا درین حد کنار یک نامحرم ننشسته بودم ولی خدایش مردمان چشم پاکی بودند و هیچ کدام شان نظر بد نداشتند حالا این وانت دوباره در دل کوه ها چنان میدوید که مثل تکه پاره که در آب افتاده باشد اینور انور میرفت و از آن بدتر راننده و جوان بغلی من هر دومبایل بدست هی زنگ میزدند وعربده میکشیدند کردی حرف میزدند فقط اینقدر میفهمیدم که اینها جلو رو دارند واو هی دارد جلوتر ازین ها راپور میدهد که راه پاک است یا نه با حرفا و جیع هایشان قلبم به حلقم رسیده بود ...بلاخره مارا بردند و به یک برتنه کوه پایین کردند .

آنجا که رسیدیم دیدیم تقریبا پنجاه نفر دیگر که اکثرشان فامیل وبعضا مجرد منتظر ما بودند همه با هم به سمت بلندای کوه در حرکت شدیم کوه تا بالاتر از قوزک پا برف داشت.

همه با هم به همراه اکثر فامیل های که در خانه دخترهای چشم عسلی دیده بودیم براه افتادیم کوه ها و تپه ها را آنقدر پیمودیم که از نفس افتادیم در بلندای کوه مرد رهنما چراغ های آنطرف را نشان مان داد و گفت آن چراغ ها ترکیه است و ما هم به سرعت قدم هایمان می افزودیم .‌..

پایم اگر یادتان باشد در کرمان شاه  قوزکش در رفته بود خسته بودیم سرد بود رفتیم رفتیم و رفتیم همه با هم شاید بیشتر یا کمتر ۱۰۰ نفر میشدیم اوایل قرار من و همسر این بود که سریع  وچابک باشیم تند تند قدم برداریم و از همه جلو جلو بریم تا عقب نیفتیم ولی حالا در ین کوه دشت بیابان پر از برف از همه دنبالتر بودیم همه این تعداد جلوتر از ما بودند توانی نبود سرد بود راه ناهموار بود و دوتا بچه همراه ما تمام این مدت وجدانم یا چه بگم ور دیگر ذهنم آزارم میداد که  چه غلطی کردم خدا ...

فکر کنم بس باشه ...

راستی همینطوری یاد آوری این خاطرات کلی اذیتم میکنه بغضم میگیره و دیگه اینکه باید دقیق باشم که جزییات یادم بیاد به خاطر این میگم که میدانم نوشته ام خوب نیست میدانم که پر از نواقص املایی  انشایست به بزرگی تان ببخشید.  

 

آمدم دوباره از سر گیرم

میخواهم دوباره شروع کنم نوشتن یادم رفته کلا ...

اینستا جای امنی برای دلنوشته نیست  هر گزنتوانستم به اندازه اینجا دوستش داشته باشم .

سر رشته کلام از دستم در رفته یادم نیست تا کجای زندگی ام را گفته بودم الان ساعت یک و بیست پنج دقیقه شب است حوصله خواندن پست های قبل را هم ندارم .

فقط میخواهم برای شروع از این روزهایم بگویم .

یادم نیست گفته بودم خواهرم که از من کوچیکتره و ازدواج کرده و سالها قرار بود برود کانادا بلاخره یک سال بعد ازینکه من رسیدم اینجا او هم با شوهر پسرش رفت کانادا؟

امروز بعد از هشت ماه با پسرش برای دیدن مادر و خواهر برادر ها برگشت هرات بعد ازینکه جابجا شد ،خونه خرید وسایل خونه تکمیل شد شوهرش کار پیدا کرد و همه چیز راست و ریست شد از همه مهمتر برای بار دوم حامله شد و من الان یک خواهر زداه دیگر بین راه دارم  .دو شبانه روز است بین راه بود ۱۸ ساعت پرواز کمی دلواپسش بودم شوهرش بخاطر کارش نتوانست همرایش برود امروز عصر مادرم زنگ زد گفت خواهرم رسیده گفتم چشمتان روشن مادرم در حالیکه صدایش میلزرید گفت کی باشد که تو هم بیایی بخیر و من اینور خط اشک از گونه هایم سر خورد ...

همش دارم جای خالی خودم را تصور میکنم در جمع شلوغ هشت خواهر و برادر و خنده ها وشادی های مادر و بغض های و اشک های پنهانش از دوری من و بچه هایم من فرزند ارشد مادر هستم واین هفت خواهر برادر همه به ترتیب یک سال و شش ماه از من کوچیکترند به استثنای خواهر کوچیکه که بعد هشت سال فاصله از بچه هفتمی نخواسته بدنیا آمد و حالا شده عزیز دردانه همه با آنکه مادر مادر است تک تک بچه ها را دوست دارد ولی من از همان اول فهمیدم مادر مرا یک جور دیگری دوست دارد  ،مادرم اصلا آدم ابراز علاقه نیست ولی بارها شنیده ام پیش دیگران از تک بودنم بین بچه هاش از صبوری ام و خوب بودنم حرف میزده  . نمیدانم به خاطر سفر خواهر و تجدید خاطرات است به خاطر یک هفته میزبانی از برادر شوهر که حسابی خوش گذشت الان رفته است؟یا بخاطر کوچ آخرین همسایه سوریایی که یک سال هست با هم در یک هال مشترک زندگی کردیم وبلاخره خانه پیدا کرد رفت نمیدانم چند روزه بغض دارم یا به قول بعضی ها پرتقال گیر کرده در گلویم .برای فرو خوردنش چاره ای دارید چاره ای غیر از بیرون رفتن و خرید کردن و موسیقی و فیلم و کتاب و  آشپزی و شستن و سابیدن که همه اینها را امتحان کردم جواب نداد(میدانم باید برای جدا کردن کلمه ها از کامه استفاده کنم ولی خواستم لحجه ای بنویسم)

اینجا همه چیز خوبه ،خوبه یعنی بد نیست تا هنوز در" هایم" زندگی میکنیم فقط اسمش هایم است ولی تنهای تنهاییم حمام، توالت ،آشپزخونه هیچ چیزش مشترک نیست با آن هم خونه نیست مثلا اجازه وایفا نداریم و اجازه مهمان شب ولی با آنهم گاهی دزدکی مهمان داریم . تا هنوز جواب قبولی ما نیامده و همچنان منتظریم همچنان دارم کورس زبان میروم و اگر بخواهیم به ترم تقسیم کنیم تا دو هفته دیگه ترم سوم را شروع میکنم که برای گرفتن مدرک زبان کلا باید چهار ترم درس بخوانیم که هر ترم شش ماه است .

دیگه چی بگم امروز یک خانم آلمانی که دوست ماست از من پرسید داستان مهاجرت ات را تمام کردی و من که کلا فراموشم شده بود یادم آمد یک زمانی وب داشتم خلاصه باید دوباره برگردم اینجا   و دیگه اینکه ۱۵۴ تا کامنت بی جواب دارم پیش خودم محفوظه . اصلا فکر نکنم کسی سر بزنه به اینجا!!!!

پ ن :بی نهایت مصروفم اینجا همش باید دوید وگرنه از غافله عقب میمانی 

پ ن :کتاب  شوهر آهو خانم را تمام نکردم تا هنوز

پ ن : به تاریخ ۱۶ سیپتمبر عروسی دعوتیم از فامیل های پدری من که سالهاست اینجا هستند  عروسی رفتن های اینجا بیشتر از اونجا دنگ فنگ داره

تا بعد بدورد