سرماخوردگی

بعد از قرنی دستی به سر وصورت وبم کشیدم گفتم تغییرات شاید از رخوت درش بیاره.لینک هایم به جز چند دانه محدود اکثرا دیگه ترک وب کرده بودن ویا بسته بودن رسما به هیچ دردی نمیخورد باید یک رویف لینک جدید ایجاد کنم کسانیکه هر روز بنویسند وبمن هم انگیزه بدهند.

همه کل خانواده در مریضی سخت سرماخوردگی از نوع سرفه های چرکی و  شدیدش بسر مبیریم ،اول دخترک را گرفت بعد پسرک هر دو را بردم دکتر وبا کلی دارو و انتی بیوتیک برگشتم خانه بساط سوپ و شلغم را براه انداختم خوشحالم که اینجا هستم و میدانم دکتر دوای داده که فقط درد بچه را درمان کنه نه مثل کشور من که حدثی 7 ،8 قلم دارو میداد تا بلکم یکی افاقه کنه خوشحالم که اینجا دکتر هایش واقعا دکتر اند  الان اگر در کشورم بودم یقینا که شش دانه سفترکسون آمپول تزریقی برای هر دو بچه مینوشت و تا یک هفته باید پسرک انتراکت دستش را نگاه میکرد ومیزد زیر گریه و خوشحالتر اینکه اینجا بچه ها ارزش ویژه دارند.

بعد از سه چهار روز پرستاری بلاخره مریضی خبر کرد و  امروز رفتم دکتر  و با انواع دارو های که اکثرا چوشیدنی و یا مثل قرص جوش ست برگشتم و الا ن افتاده روی مبل نرم فیروزه ای رنگم و دارم قرص جوش ی را که دکتر برای نمیدانم سرفه یا چی داده مزه میکنم که هم شور است هم شیرین هم ترش.وهی فکر میکنم نهار چی بپزم الانه که دخترگشنه از مدرسه برگرده کاش ای کاش همسرم آشپزی بلد بود.

روزانه ها

زندگی  درینجا افتاده روی دور تند واقعا وقت کم میارم 

شهریور رسید دخترکم آخرین شمع یک عددی عمرش را فوت کرد دخترکم نه ساله شد باورم نمیشود یک تولد جانانه هم براش گرفتم یکی با دوستاش یکی با همکلاسی هاش در مدرسه.

این روز هاوقتی از یک زاویه بیرون از خودم ،خودم را نگاه میکنم گاهی خوشحال میشم گاهی ناراحت . از آن زاویه زنی را میبینم که مدام در حال آشپزی کردن و بشور و بساب است ذهنش مدام درگیر کیک پختن و انواع نان پختن هاست زنی که یک وقت های دغدغه هاش مدام کار بیرون از منزل بود الان شده یک مادر و یک کدبانو ...

اینجا بودن هم خوبی هایش را دارد هم بدی هایش خوبی هاش شاید بیشتر از بدی هاش باشه ولی چرا من نمبینم ؟شاید هم تقصیر از خود منه آدمی است و حسرتهای همیشگیش الان که همه چیز دارم آرامش آسایش  ،دنیای عاری از جنگ و تعصب،امنیت،وووووو.....ولی دوری از خانواده داره من را نابود میکنه آنقدر که زندگی مرا تحت تاثیر قرار داده حسرت دوری از مادر و خواهر ها وبرادر ها یک لحظه از من جدا نمیشه.

در پست قبل راجع به انترویو نوشته بودم خیلی ها پرسیده بودن یعنی چی  ؟

هر فرد مهاجر اینجا بخاطر درخواست پناهندگی ازش انترویو گرفته میشه که در حال حاضر شامل دو بخش یا دو انترویو است و بعد معلوم میشه که کیس اش رد شده یا قبول شده از ما را تا هنوزه یک انترویو گرفتن و منتظر بعدی هستیم برای معلومات کامل وبیشتر میتوانید از نت سرچ کنید.

کامنت های زیادی دارم که بار بار خوانده ام ولی هنوز تایید نکردم.

مانده ام سر قول سفر نامه که هر جور شده باید تکمیلش  کنم.

ارتباط من و همسر مدتیست خط خطی شده باید هرچه زودتر سرو سامانش بدم وگر نه اینطوری هر دوی مان نابود میشیم.

جدا از همه لوس بازی ها که من بلد نیستم فکر میکنم زمان وب نویسی برای من هم به آخرش رسیده و شاید به همین زودی ها برای همیشه اینجا را تعطیل کردم همین  کم نوشتن هایم خودش گواه است دیگر آن حس قدیمی را نسبت به اینجا ندارم وبعد فکر میکنم خوب که چی ؟من یک زمانی یک وبلاگ ادبی خیلی مهم ومشهور داشتم اقلا نوشته های آنجا ارزش ماندگاری را داشت واز آن وبلاگ کلی استفاده میشد فکر میکنم دیگه روازانه نویسی بسه باید دوباره یک وب ادبی بسازم وشروع کنم دوباره شعر نوشتن حالا که کار دیگه ای ندارم البته هر طور شده بعد از ختم سفر نامه .

خیلی پراکنده و بی سرته نوشتم خودم میدانم فقط خواستم بنویسم .بزودی میام چند صفحه پشت هم سفر نامه مینویسم شما نخواستید سریالی بخوانید

راستی هنوز خیلی دوست تان دارم هرچند که دیگر از آن دوستان قدیمی که قبلا اینجا بودن خبری نیست ولی شماهای که میایید و مینویسد ب ام خیلی عزیز هستید هرچند که وب ندارید و  اکثرا را نمیشناسم .