بسم الله شروع کنم ببینم چی میشه هرچه بیشتر میگذره نوشتن برام سخته تر میشه ...
بعد از صرف غذا منتظر بودیم که یک وانت ازین پشتشان بازاست آمد دنبال ما گفته بودم هوا به شدت سرد شده بود و همه جا برف بود سوز سردی میوزید ،یک مرد لاغر اندام و استخوانی آمد داخل، گفت سریع آماده شوید که همین امشب حرکته .
همه این تعداد نفر را پشت وانت چپاند و بلند بلند داد میزد که سرهایتان را پایین بگیرید وبیرون رانگاه نکنید که هرکی شما را ببیند به پ.لیس لو میدهد از سرما از ترس میلرزیدیم وانت به شدت در پیچ کوچه ها پر از پستی و بلندی پیچید و پیچید بلاخره بعد از تقریبا دوساعت مارا به خانه ای دیگری آورد وقتی داخل شدیم دیدیم تعداد زیادی خانواده های دیگری نیز آنجا هستند در واقع اینطور بود که صاحب خانه مارا به خانه خود جا میداد و در بدلش پول میگرفت تمام خانم ها و بچه هادر خانه ای که همسر وفامیل مرد صاحب خانه بودند خوابیدیم و مردها در خانه ای دیگر تمام این فامیل ها که تقریبا بیشتر از بیست فامیل خورد و بزرگ میشد افغان بودند و میخواستند از مرز ترکیه رد شوند ،صاحب خانه یک زن چاق بود دو تا دختر خوشگل چشم عسلی خیلی زیبا داشت با دختر خاله شان که نیز مهمان شان بود فرز چابک به مردم ناآشنای تازه وارد کمکمیکردند دخترها دامن های بلند به تن داشتند و موهایشان را بلند به فرق سرشان میبستند و روسری را دور مو ها میپیچیدند .
دختر ها خیلی صبورانه ازین همه تعداد مهمان نخوانده پزیرایی میکردند،شب همه دریک اتاق خیلی بزرگ که با یک بخاری نفتی گرم میشد همه کنار هم خوابیدیم حتا به اندازه دراز کردن پا جا برای همه نبود ولی بلاخره صبح شد از صبحانه خبری نبود چندتا از مرد ها که وضع مالی بهتری داشتن از مردم آنجا یک گوسفند خریدند وبه قصد خیرات ورهایی ازین مشکل ضبح کردند و نهار آبگوشت پختند وهمه دور یک سفره خیلی بزرگ نهار خوردیم نزدیک های عصر نصف این تعداد فامیل را از آنجا بردند. شب شد وباز هم از شام خبری نبود مشکلترین قسمتش رفتن به توالت بود که بیرون از ساختمان خانه ها قرار داشت و باید لباس محلی میپوشیدیم از بشکه های آب یخ زده در آفتابه آب میبردیم و بقیه ماجرا ...خانه شان در برتنه یک کوه قرار داشت و ازین قله کوه تا آن قله کوه برف بود و برف...
خانه شان دیوار نداشت برای من شهر نشین تصور آن زندگی قابل تحمل نبود ...
عصرش نصف دیگر آن خانواده ها هم رفتند فقط ما ماندیم یک خانواده دیگر،یادم است عصرش دلم عجیب گرفته بود با دخترهایش قصه میکردم دخترهای صاحب خانه با ولع قصه های مارا گوش میدادند مثل مردمانی بودند که تا ان زمان از آن قریه پا فراتر نگذاشته بودند. از ما میخواستند که از تهران تعریف کنیم و وقتی میگفتم دوشب پیشتر تهران بودیم چشمانشان برق میزد .
من اما حوصله قصه و حرف را نداشتم دلم در سینه بیتابی میکرد فامیل دیگری که آنجا بودیک زن حامله که حالش آنقدر بد بود که مدام میخوابید.همراه با مادر شوهرش زن چاق و قوی جثه ای که بین راه پسرش کولش میکرد و یک دختر جوان که از اقوامشان بود شوهرش آلمان زندگی میکرد و او هم پنهان از شوهرش با برادرش همراه این فامیل راهی این راه شده بود .دخترکم از مبایل آهنگ ها را پلی میکرد آهنگ های که عصر ها که از کار برمیگشتم پلی میکردم و همزمان کارهای روتین روزمره را بدون دغدغه انجام میدادم .
دلم برای آن زندگی بی دغدغه و آنروز های بی استرس تنگ میشد خیال میکردم آهنگ قلبم مچاله میکند ولی این راهی بود که آمده بودیم .فردایش صاحب خانه ماکرونی پخته بود و وقتی غذا را سر سفره آورد پیشانی اش ترش بود گرسنه بودیم وغذا به اندازه کافی نبود اولین باری بود که احساس درماندگی کردم بچه های دیگر غذا را تند وتیز از پیش دخترک نازک نارنجی من قاپیدند و قورت دادند دخترک عاشق ماکرانی من با چشمان درشت حلقه زده از اشک بمن نگاه میکرد که یعنی من سیر نشدم.ولی تازه این اول ماجرا بود ...
شبش دوباره ما را داخل وانت ها انداختند اینبار همسر پسرک لاغری جوان که بیشتر از بیست سال نداشت را گوشه کرده بود و گفته بودپسرم مریض هست لطفا بگذار خانمم در صندلی کنار راننده بنشیند و او قبول کرده بود اول دخترک را به صندلی نشاندم وبعد خودم پسرک را بغل نشستم همینطوری جایمان تنگ بود که دیدم ماشین که حرکت کرد یک جوان لاغر اندام دیگر دروازه را باز کرد و یالله گفت و گفت :ببخشید آبجی جای خواهر مانی خودش را کنار من جا داد با چند بار محکم بهم کوبیدن دروازه بلاخره دروازه بسته شد رسما قبرقه هایش توی دنده های من فرو رفته بود چاره نداشتم هی در دلم خودم را ملامت میکردم که ببین به چه روزی افتادم تا حالا درین حد کنار یک نامحرم ننشسته بودم ولی خدایش مردمان چشم پاکی بودند و هیچ کدام شان نظر بد نداشتند حالا این وانت دوباره در دل کوه ها چنان میدوید که مثل تکه پاره که در آب افتاده باشد اینور انور میرفت و از آن بدتر راننده و جوان بغلی من هر دومبایل بدست هی زنگ میزدند وعربده میکشیدند کردی حرف میزدند فقط اینقدر میفهمیدم که اینها جلو رو دارند واو هی دارد جلوتر ازین ها راپور میدهد که راه پاک است یا نه با حرفا و جیع هایشان قلبم به حلقم رسیده بود ...بلاخره مارا بردند و به یک برتنه کوه پایین کردند .
آنجا که رسیدیم دیدیم تقریبا پنجاه نفر دیگر که اکثرشان فامیل وبعضا مجرد منتظر ما بودند همه با هم به سمت بلندای کوه در حرکت شدیم کوه تا بالاتر از قوزک پا برف داشت.
همه با هم به همراه اکثر فامیل های که در خانه دخترهای چشم عسلی دیده بودیم براه افتادیم کوه ها و تپه ها را آنقدر پیمودیم که از نفس افتادیم در بلندای کوه مرد رهنما چراغ های آنطرف را نشان مان داد و گفت آن چراغ ها ترکیه است و ما هم به سرعت قدم هایمان می افزودیم ...
پایم اگر یادتان باشد در کرمان شاه قوزکش در رفته بود خسته بودیم سرد بود رفتیم رفتیم و رفتیم همه با هم شاید بیشتر یا کمتر ۱۰۰ نفر میشدیم اوایل قرار من و همسر این بود که سریع وچابک باشیم تند تند قدم برداریم و از همه جلو جلو بریم تا عقب نیفتیم ولی حالا در ین کوه دشت بیابان پر از برف از همه دنبالتر بودیم همه این تعداد جلوتر از ما بودند توانی نبود سرد بود راه ناهموار بود و دوتا بچه همراه ما تمام این مدت وجدانم یا چه بگم ور دیگر ذهنم آزارم میداد که چه غلطی کردم خدا ...
فکر کنم بس باشه ...
راستی همینطوری یاد آوری این خاطرات کلی اذیتم میکنه بغضم میگیره و دیگه اینکه باید دقیق باشم که جزییات یادم بیاد به خاطر این میگم که میدانم نوشته ام خوب نیست میدانم که پر از نواقص املایی انشایست به بزرگی تان ببخشید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 22:39 توسط زن متاهل
|