ذهن نوشته

هزار تا فکر در سرم وول میخورد

در دفتر کار سرم خیلی شلوغ شده تنها همکار بخشم رفته مرخصی زایمان

در آستانه یک تصمیم بزرگ برای زندگی مان قرار دارم هنوز مشخص نیست چه میشود و چه خواهد شد 

وقتی تصمیم مان قطحی شد میام به همه تان خبر میدهم. 

 دیگه همین ها دلم برای یک فراغت ذهنی و کاری تنگ شده که بشنیم با خیال راحت پست بلند بالا بنویسم.

 

باران ببار باران ببار

یک روز قشنگ پاییزی ...

تمام مسیر راه داخل موتر کنار همسر مهربان در حالیکه با دست راستش دست چپم را در دست داشت و رانندگی میکرد و آهنگ معین میخواند زیر دانه های  درشت باران مرا تا سرکارم رساند.

الان هم از کنار کلکین(پنجره)که رو به باغچه پر از گل های رنگارنگ  بازه، در اطاق کار کنار همکاران خوب، در فضای پر از عطر باران و طعم چای سیاه هل دار ،به شما سلام و روز بخیر میگویم ...

روزها میگذرد

سلام عزیزانم !مهربان هستید که نگرانم شده اید

ما خوبیم عصر جمعه برگشتیم سفر خوبی بود برای همسر بچه ها خیلی خوش گذشت .

متاسفانه به علت  زلزله تعداد زیادی از هموطنانم آسیب جانی ومالی دیدند، و در سرمای زمستان در پیش رو اندک امکانات دست داشته خود را نیز از دست دادند.

مصروف کار و دفترم  از آنجاییکه یک بخش از وظایفم سفر به استان های دور دست و  مانیتورینگ است باید سفر بروم و درین اوضاع نابسامان ناامنی  ها هم برای من و هم برای همسرم سخت نگران کننده است.

از طرفی کار فرما کار میخواهد و چاره ی نیست لطفا برایم دعا کنید.

دیگه خبر خاصی نیست شما ها چه خبر؟