پست های چند خطی

سه شب پشت سر هم خونه مادر شوهر بودیم عقد کنان برادرشوهر بود وبزن بکوب داشتیم البته فقط یک شب آنجا خوابیدیم که تا خود صبح بیدار بودیم وخنده وقصه مسخره بازی داشتیم ما خانم ها در خانه جاری جان بودیم واقایان در خانه مادر شوهر که از هم یک کوچه فاصله دارد البته سهم من  از رقص وسما فقط تماشا بود وحسرت قر دادن ماند در دلم که انشالله بعدا جبران خواهم کرد کلی خوش گذشت وکلی شاد شدیم دیگه دیروز تمام شد وماهم به زندگی عادی برگشتیم.

تمام دیشب تا الان که ساعت به وقت اینجا 6 صبح است ودارند اذان میگویند را من بیدارم اصلا خوابم نبرد زیاد دردی هم نداشتم جزء همان درد های معمولی همیشه ولی نمیدانم چرا تا صبح بیدار بودم دیگه کم کم حوصله ام سر آمد آهسته از تخت پائین شدم وامدم داخل دهلیز؟(هال) کرسی را به برق زدم ونشستم از دیشب به صورت خیلی کم لکه های کوچیک خون میبینم نمیدانم به خاطر چیست سر دخترک اینطوری نبود واز ساعت های فکر کنم 3 شب به بعد زیر دلم را کمی درد میگیرد که باز هم با درد های زایمان دخترک فرق دارد . کمی زیره با تخم شویت جوش دادم وبا کمی نبات شیرینش کردم خوردم گفتم اگر باد گرفتگی باشد خوب شوم ولی باز هم هر ده دقیقه همان درد میاید سراغم . دکترم گفت تا 13 بهمن وقت دارم به خاطر این حرف دکتر الان منتظر درد زایمان نیستم نمیدانم چی خواهد شد . بهر حال منتظرم اگر نتوانستم پست بگذارم تا مدتی که نمیدانم چقدر خواهد بود شما را به خدا میسپارم ولی تا حد امکان سعی میکنم به زودترین فرصت از خودم خبر بدهم

ویا شاید من هم دوباره برگشتم وگفتم خبری نبود وفینگیل سر جاشه چه میدانم والا

بهر حال منتظر ومحتاج دعا های گرم وانرِِی مثبت شما عزیزان هستم وبرای همه دعا خواهم کرد مخصوصا آنهایکه ازم خواسته بودند.

نظرات این پست را باز میگذارم چون معلوم نیست چه شود

درد نوشت

جناب بابک اسحاقی برادر خوبم

وفات پدر بزرگوارتان را به شما تسلیت میگویم

عجب تلخ دردیست که من 9 سال پیش چشیدم وتا الان تلخیش مغز استخوانم را میسوزاند.

مرا درغم تان شریک بدانید


مشکلی نبود

آمدم کوتاه از خودم خبر بدم

داکتر گویا در من علایم دیابت بارداری و فشار را دیده بود و مشکوک شده بود  به این دلیل گفت اگر مشکلی بود تو که الان بچه ات هفته 37 را تمام کرده مجبورم سزارین کنم وبه بارداری تو خاتمه بدهم

ولی خدا را شکر آزمایش چیزی را نشان نداد واین بود که گفت  مشکلی نیست میتوانی تا سه هفته دیگر هم  صبر کنی واگر مشکلی پیش نیامد طبیعی زایمان کنی 

الان هم حال من و فینگیل خوبه به استثنای سرما خوردگی وگلو درد و گوش درد شدیدی که گریبان گیرم شده

دیروز مادرم وخواهرم عجول آمدند دیدنم وبا عجول رفتیم داکتر وبعدش هم خونه مادرم شام هم ماهی خوردیم جایتان خالی  

این مسئله همه را درگیر کرده بود که خدا را شکر تشویش رفع شد

باز هم منتظر و محتاج دعای ها شما هستم


پ:ن  مامان آویسای عزیز آدرسی را که برام گذاشتی اشتباه است دوباره لطف کن ممنون


شمارش معکوس

به روز ها که فکر میکنم میبینم شمارش معکوس شروع شده دلم میخواهد یک چند هفته دیگر همین طور بگذرد هنوز خسته گیم در نیامده هنوز کلی خواب دارم نزدیک به ده روزه که دیگر نمیروم سرکار واین ده روز را بدون وقفه کار داشتم بلاخره همه کار هایم را تمام کردم

کابینت ها را مرتب کردم  کشوها  و بکس (چمدان)های لباس ها را همچنان

نخود لوبیا وبرنج ها پاک کردم وهمه را آماده گذاشتم سبزی  سبزی قورمه گرفتم وتمییز کردم خورد کردم وگذاشتم فریزر در کل فریزر را پر کردم از مواد خوراکی یخچال را شستم ٰ،خیاطی ها را دوختم ؛ بازار رفتم وخرید هایم تمام کردم

خونه نسبتا تمییز شده ساک شفا خانه(بیمارستان) را نصفه نیمه بستم ؛  ادویه های که در دوران زاچی استفاده اده میشود را(زمانی که زن زایمان کند به او میگوییم زاچ وغذایش را غذای زاچی میگوییم که خاص است دوست داشتم یک پست در مورد غذا های مخصوص زاچی بنویسم ببینم حالا اگر فرصتش شد مینویسم)

درست کردم ...

تقریبا کار خاصی ندارم بجز لباس ها را که باید اتو کنم وآن هم به خاطر برق ضعیف تا الان همچنان گوشه دهلیز(هال) منتظر من اند

دیروز رفتم پیش دکترم بیشتر به خاطر این ورم بیش از حد آله فشار فشارم را بالا نشان نداد ولی دکتر برایم چند نوع آزمایش نوشت تا انجام دهم وگفت گاهی فشار بالا است ولی خودش را نشان نمیدهد از من سنو گرفت وگفت هفته 37 تمام شده اگر همین امشب هم زایمان کنی بچه کامل است ومشکلی نداره

کمی نگران شدم حرف هایش کمی دست پاچه ام کرده نمینویسم تا شما نگران نشوید عصرش رفتم آزمایشگاه برادر شوهر همانکه تازه نامزد شده ازامایش ها را گرفت وقرار شد امروز جوابش را ببرم پیش دکتر ببینم چی میگوید از حرف هایش چنین برمی آمد که گویا قصد سزارین دارد ولی من به شدت از سزارین میترسم

برایم دعا کنید که سخت محتاجم ومنتظر خبرها باشید .



روزمرگی

حالا درک میکنم حال دوستانی که از خونه آپ میکنند

قبلا میگفتم خوب اینها که بی کارند پس چرا دیر دیر آپ میکنند ؟میبینم اینطوری که همش پشت کامپیوتر نیستی سختره پست جدید گذاشتن

خوب از روز 16 دی بنویسم ؛همان روز میخواستم یک پست بگذارم که نشد

تلخترین روز زندگیم 16 دی 1383 روز پر کشیدن پدرم

صبح وقت دیدم برادرهام حلوا آوردند همه ساله مادرم درین روز حلوا میپزد وقرآن را ختم میکنند برعکس سالهای قبل امسال یادم بود

صبح حلوا ها را خوردیم وبه روح پدرم درود فرستادیم

تا چاشت (ظهر) همش یاد آنروز کذایی میافتادم  نهار یک غذای محلی پختم به نام (قورتی) که از کشک درست میشه (یکبار در تلویزون ایران  دیدم که این غذا را درست میکردند گویا در کشور شما هم در قدیم این غذا رسم بوده است

نهار که تمام شد در کرسی دراز کشیده بودم که همسر گفت بلند شو برویم یک دوری بزنیم کمی خرید کنیم

ولی داشت به دخترک میگفت بعدش ترا میبرم خونه مریم (خواهر کچولوی من)

خوب با اینکه حسش نبود رفتیم یک فروشگاه لوازم بچه وچند تا گهواره را دیدیم که قیمت هاش سرسام آور

چند بسته پوشک بچه هم میخواستم که دنبال مارک ترکی اش بودم ولی شماره کوچکش را نداشت

دیگه برگشتیم که همسر گفت میری خونه یا میری خونه مادرت که من گفتم نه میرم خونه خودم گفت نه برو یک خبر بگیر باز بعدا نگویی مرا روز سالگرد فوت پدرم نبردی خونه مادرم

وقت پیاده شدن گفت اگر دوست داشتی شب بمان اگر نه زنگ بزن بیام دنبالت

خوب شب ماندیم وهمسر هم آمد وکلی خوش گذشت دور هم آخر شب برگشتیم خونه حالم خیلی خوب بود

سه شنبه هم گذشت همین طوری با پختن غذا ودوخت دوز بعضی چیز ها عصرش بارش برف شروع شد

برق ها هم رفته بود قرار بود شب غذای سبکی بخوریم همسر زنگ زد که آماده باشید میایم دنبالتان برویم دوری بزنیم برف میباره. آماده شدیم ورفتیم البته با موتر(ماشین) به شدت برف میبارید کلی داخل خیابانها دور زدیم

میوه خردیم نان خریدم کمی آجیل خریدم وبرگشتیم 

هنوز برق نیامده بود همسر رفت که دغال اتیش کنه برای کرسی که دیدم برق آمد شام هم نون پنیر ومغز جوز(گردو) خوردیم ودوتا فیلم دیدم ولی هر دوتاش خیلی حس خوبی نداشت

یکی فیلم (خود.زنی) ودیگری (پایان .نامه) بود چقدر تازگی ها فیلم های ایرانی تلخ شده.

صبح که بیدار شدیم همه شهرم سپید پوش بود وما مهمان اولین برف امسال بودیم

ولی نمیدانم شاید به خاطر هورمونهاست بعضی روزها از همان اول صبح زیاد خوب نیستم  همسر با شور شوق گفت صبحانه را حاضر کن برویم پارک ولی من اصلا حسش را نداشتم

خلاصه صبحانه را حاضر کردم ودر خونه خوردیم بعدش برای اینکه دلش نشکنه حاضر شدیم وبا دخترک سوار ماشین ورفتیم داخل شهر دور زدیم رفتیم پارک عکس  گرفتیم  پدر ودختر برف بازی کردندومن هم از داخل موتر تماشایشان میکردم  وبادام زمینی میخوردم خیلی خوب بودم حالم ازین رو به اون رو شد .

برگشتیم نهار خوردیم و بعد از نهار همسر من ودخترک را با اصرار به حمام عمومی برد

اینجا هوا سرده وامکانات نداریم یعنی برق کافی ویا گاز کافی اینه که حمام کردن درخونه برابر به مریض شدنه

 امروز هم تا هنوز بساط چرخ خیاطی ودوخت دوز پهنه از بس که هوا سرده نمیتوانم این کار را تمام کنم وبساط را جمع کنم امروز قرار بود زن کارگر بیایه خونه وتمییز کاری شستن لباس ها را انجام بده که صبح وقت براش زنگ زدم که نیا هوا سرده وهمه جا یخ زده گفتم باشه یک کم گرم شه یک روز دیگه

خونه زندگی هم بهم ریخته منم که انگار به هر پایم سنگ بسته اند اینقدر سنیگین وکسلم دلم نمیخواهم از کرسی بیرون شوم

نمیدانم نهار چی درست کنم ولی دخترک فرمایش داده ماکرونی بپزم  کپسول گاز هم تمام شده باید یک دیگه را وصل میکردیم که همسر رفته ومن هم که نمیتوانم از جا بلندش کنم (اینجا مثل ایران گاز کشی نیست وما برای اوجاق گاز از کپسول های بشکه مانند استفاده میکنیم که باید ببریم گازش کنیم وبعد به اوجاق گاز  وصلش کنیم لوله کشی گاز نداریم تازه اون هم با قیمت نجومی ...

چیکار کنیم دیگه جهان سومی هستیم وبیشتر ازسی سال جنگ زده بهتر ازین نمیشه .

در آخر هم دوتا عکس از روز برفی شهرم

ادامه نوشته

آخرین قسمت سیسمونی های آقا فینگیل

بلاخره از آخرین خرید های فینگیل جان هم عکس گرفتم وگذاشتم

کمی خرت وپرت دیگه هم مانده که باید بروم وبخرم دیگه نمیخواهم بیشتر ازین خرید کنم مخصوصا که اینجا رسم بر اینکه که بچه که بدنیا امد هر کس به دیدنش بیاید لباس براش کادو میاره که خب لباس بچه هم زودی خورد (کوچیک) میشه دوست دارم یک گهواره هم براش بگیرم که تا هنوز نگرفتم یک کریر هم از دخترک مانده که هنوز از انباری بیرون نیاوردم ودیگه همه چیز را از الان نمیخرم چون هم خونه ام کوچیکه هم بعدا هرچیز لازم شد به وقتش میخرم

ادامه نوشته

پست های چند خطی

همسر زودتر از آنچه فکر میکردم نتم را فعال کرد

همش نگرانه حوصله من سر نره .این شد که نت را وصل کرد 

الان دارم از زیر کرسی گرم برایتان مینویسم وهمچنان داریم با دخترک مالته(پرتقال) میخوریم

وغذای خوشمزه ما هم داره روی گاز قل قل میزنه

امروز چهار روزه که من دیگه نمیروم سرکار وچقدر زود میگذرد روزها

اصلا تا میام بلند شوم وصبحانه را خورده باشیم ساعت میشه 10 تا فکر کنم برای چاشت(نهار )چی بپزم وغذا درست کنم میشه ساعت 1 عین برق  وباد میگذره

کار هایم را لیست کردم و روی دروازه یخچال چسپاندم تا به ترتیب انجامشان بدم

دیروز عقد کنان پسر عمه همسر بود بعد از ظهرش مردانه وشب بعد از نان هم زنانه

دختر عمه اش را به پسر عمه اش دادند یعنی عروس وداماد دختر خاله پسر خاله میشوند

دیشب همسر گفت بیا  برویمبرای روحیه ات خوبه  با وصف اینکه اصلا حالش را نداشتم به خاطر دخترک که خیلی ذوق داشت رفتم

بعد از شام بود به صرف شیرینی ومیوه همه فک وفامیل های همسر بودند همسرم فامیل خیلی بزرگی دارند وهمه هم به شدت شاد وسر زنده اند

کلی رقصیدند البته  مجالس ما جدا جداست وزن مرد با هم نیستند مرد ها دریک جای دیگر بودند وزنها در خانه مادر داماد کلی رقصیدند وخوش گذشت دخترک  حسابی رقصید وچشم نخوره خیلی قشنگ میرقصه کمی هم سرما خورده ساعت 12 برگشتیم

اول برایش دارو داد وبعد برایش سپنج(سپند) دود کردم

در محفل همه به نوبت ازم میپرسیدند که کی وقت زایمانت است بچه دختره یا پسر وهی مجبور بودم به سوال های تکراری جواب بدهم

جاری هم بود دخترکش به همین زودی یک ماهه ودو روزه شده بود ولی بچه اش ناارام بود از آن بچه های کولیکی که خدا نصیب  هیچ کس  نکنه

خبر دیگه هم اینکه اون همکلاسی که گفته بودم بلاخره بچه اش دنیا آمد بیچاره دوشب درد خورده اخرش هم مجبور شدند سزارین کنند

زنگ زدم ناله میکرد ومیگفت برات دعا میکنم بچه تو طبیعی دنیا بیایه سزارین خیلی سخته ٰخیلی درد داشت

خیلی ترسیدم اینجا هم به شدت داره سزارین مد میشه و دکتر ها به خاطر پولش زود سزارین میکنند

دو شب هم در زایشگاه بود که وضع زایشگاه های اینجا زیاد جالب نیست هم از نظر نظافت و هم از نظر امکانات ا

خوب من بروم که صدای کلید دروازه است  همسر رسید بای

پست آخر از دفتر کار

به احتمال قوی این آخرین پست من است که دارم از دفتر کار و ازین لب تاپ ارسال میکنم

از فردا قراره دیگه نیام سرکار تا هنوز برگه مرخصی من امضاء نشده یعنی هنوز درگیر گرفتن مرخصی هستم که میخواهم سه ماه باشد واینها چیز دیگری میگویند

 امروز یک حس خاصی دارم محل کارم را با تمام کم  وکاستی هایش دوست داشتم واز همه مهم تر جمع همکارهایم را که هر روز کلی میگفتیم ومیخندیدیم

روزهای که از خانه و ایضا از آقای همسر ناراحت بودم تنها پناهم کنج دفتر وپشت میز غرق شدن در صفحه لب تاپم بود این طور گذر کند لحظه های سخت ناراحتی را کمتر حس میکردم وبه برکت انترنت گاهی فکرم منحرف میشد وکمتر غصه میخوردم

وقتی سرکار بودم بیشتر زمان مال خودم بود برعکس الان که بروم خانه نشین شوم ومجبورم صبح تا شب هی به دخترک وهمسر جان سرویس بدهم که گاهی برای هر زنی خسته کننده میشه هی فکر کن نهار چی بپزم شام چی درست کنم ؟

هی باید ظرف بشوری وهی نگران باشی که خونه زندگی کثیف نشه ولی سرکار ازین دغدغه ها کمتر داری 

دیگه بعد ازین حالا حد اقل تا مدتی بیکارم وخانه نشین نمیدانم چطوری خواهد گذشت زود عادت میکنم یا نه البته الان با این وضعیت به شدت نیاز دارم که به خانه باشم وصبح دیر تر بیدار شوم وبه آرامی بلند شوم وصبحانه بخورم ودغدغه دیر شدن را نداشته باشم

ولی باز هم میدانم که دلم برای این روزها تنگ خواهد شد

انترنت خانه را وصل میکنم وباز هم برایتان مینویسم دوست داشتم از آخرین خرید های فینگیل هم عکس بگذارم نمیدانم فکر کنم انترنت خانه سرعتش مثل اینجا نباشه وضعیف تر خواهد بود

حالا قول نمیدهم ولی اگر عکس اپلود شد عکس هایشان را میگذارم

دیگه اینکه میخواستم یک پست در مورد چطوری زایمان خورد وخوراک های زن زایو ودیگر اتفاقات اش بنویسم وببینم شما هم همین طور هستید یا نه که فرصت نشد

انگار دارم نزدیک میشوم به روز زایمان وتا هنوز کلی کار دارم که همه را گذاشتم برای روز های که مرخصی بگیرم

از همه بدتر هوای به شدت سرد اینجاست که دست پای مان را بسته وجز خوردن وخوابیدن زیر کرسی هیچ کار مفیدی را نمیتوان انجام داد

دیگه همین ها

امیدوارم مرا فراموش نکنید چون به احتمال قوی بعد ازین این همه به انترنت دسترسی نخواهم داشت زیرا یکی از عادت های همسر ما این است که وقتی من خانه نشین میشوم او هم برای خودش مرخصی میدهد وصبح تا شب ور دل ما دراز کشیده است وتنهایمان نمیگذارد که خوب با وجود حضور ایشان من به وبم دسترسی نخواهم داشت

برایم دعا کنید من هم برای همه شما دعا میکنم مخصوصا چند تا از دوستان که نیاز بیشتری به دعا دارند

خدا حافظ تا بعد

      

پست عجله ای

سلام آمدم هولکی کمی از خودم خبر بدم برم

این روزها در دفتر کار خیلی سرم شلوغه قراره از اول جنوری دیگه نیام سر کار

ولی خیلی ناراحتم نمیدانم چی بگم

با رئیسم حرف زدم در مورد مرخصی زایمان که ایشان فرمودند شما فقط 45 روز مرخصی زایمان داری برق از سرم پرید

نمیدانم چرا اینطوری گفت درحالیکه در قانون کار کشور وهمه جای دیگه مرخصی زایمان سه ماه است حتا در قرار داد ما هم رخصتی زایمان سه ماه نوشته بود یادمه

میگه خب تا روز زایمان بیا

من موندم بگم مرد مومن آخه مگر میتوانم آنهم درین هوای سرد واین امکانات ناچیز

رئیس میگه حالا من تا جای که ممکن باشه باهات کمک میکنم خب فوقش تو بمن مرخصی بدی 10 روز میتوانی رخصت بدی بیشتر که نمیتوانی

خیلی سر این مسئله جوش زدم آخر سر همسر میگه بی خیال بابا فوقش بیرون میشی

خب من دلم را خیلی به این حقوق مرخصی زایمان خوش کرده بودم دیگه نمیدانم ببینم چی میشه

دیروز هم خواهرم عجول مهمانی اش را گرفت همان مهمانی دوره دوستانه

غذا (آی خانم) درست کرده بود یک غذای محلیه  با کوفته وسوپ سبزیجات سالاد ،فرنی؛ ماست و ترشی ،زیتون بقیه چیزها خوش گذشت ولی هوا بی نهایت سرد بود.

خانه ام با خانه مادرم دوتا سرک(خیابان) فاصله داره با دخترک پیاده رفتم که مثلا پیاده روی کرده باشم

لازم نیست بگم الان که شوهر خواهر کانادا است خواهرم خونه مادرمه

آن دوستم که گفته بودم بارداره کمی آبریزی داشت ولی خدا را شکر زیاد جدی نبود با آنهم آنقدر اصرار کردیم که با انتراکت به دست آمد انشالله در همین هفته زایمانش است

این روزها سرم شلوغه هم دارم کار های دفتر را راست وریست میکنم دارم فیلم ها وآهنگ هایم را ازلب تاپ دفتر انتقال میدهم به خونه  اگر خدا بخواهد خونه نشین میشم

یک چیز دیگر هم که به شدت از دیروز مرا بهم ریخته میدانید چیست

خواهرم ترازو داره دیروز بعد از مدتها رفتم رو ترازو فکر میکنید چند کیلو شده باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مغز سرم سوت کشید وقتی عدد را دیدم

بنویسم بخدا خجالت میکشم

خب مینویسم به درک من قبل بارداری 76 کیلو بودم البته با قد 164 سانت

الان...... در ماه نهم بارداری میدانید چند کیلو شدم92

چیه چرا اینطوری نگاه میکنی ؟خودم میدانم خیلی زیاده تو دیگه چیزی نگو  ...عررررررررررررررررر

حالم بد شد به هرکس هم میرسم میگویم میگوید خب تو الان ورم داری حالا من ماندم مگر ورم وزن داره

خدایا من این همه کیلو را چطوری بیارم پایین؟؟؟؟؟

از دیشب دیگه جرات نمیکنم لب به هیچ چیزی بزنم

راستی یک سوال اگر من الان با این همه وزن رژیم بگیر م بچه از انرژی ذخیروی من استفاده میکنه یا باعث میشه وزن نگیره با وصف اینکه الان من ماه نهم هستم

کمک کنید خوشحال میشم شب ها عموما یا شیر میخورم یا میوه ولی به شدت اشتها دارم یعنی تا حدی که چند وقت پیش من همینطوری داشتم غذا میخوردم دیدم همسر با تعجب داره نگاهم میکنه

پرسیدم چیه چیزی شده؟ میخنده ومیگه من درین هفت سال تا حالا ندیده بودم تو این همه بخوری

خب چیکارکنم همش تقصیر این پسر شکمو ماست حالا باز خدا کنه وقتی دنیا میاد تپل باشه ومثل دخترک ضعیف نباشه وگر نه من دیگه حرصم در میایه

خدایا! یک اندام ایده آل یک وزن پایین خواسته زیادیه؟

پست های چند خطی

کنار همسر دراز کشیده ام ،شب است وتازه دردهای مفاصلم شروع شده دارم هن ونال میکنم

همسر با تردید به من نگاه میکنه ومیپرسه بلدی ازبچه نگهداری کنی؟

چشم هایم تا حد ممکن باز میکنم وبا تعجب بهش نگاه میکنم به دخترک که در پائین تخت ما خوابیده اشاره میکنم ومیگویم اگر اشتباه نکنم این بچه شش ساله را من بزرگ کردم آنهم زمانی که یک دانشجو بودم و بیست وخورده سال بیشتر نداشتم  .

همسر چیزی نمیگوید و فقط  با شک نگاهم میکنند

من به فکر میروم وته دلم به خودم شک میکنم به اینکه اصلا من بلدم بچه را بزرگ کنم ؟

اصلا باورم نمیشه من چه طوری دخترک را بزرگ کردم ؟انگار همه چیز یادم رفته

روزمرگی با مهمانی وشب یلدا

مدتیست ننوشتم یعنی نوشتم ولی برق رفت ویک پست بلند بالا هم به فنا...

در مورد رسم رسومات خواستگاری نوشته بودم حالا باشد بعدا که حسش بود مینویسم

از پنجشنبه تا امروز رخصتی گرفته بودم چون ما سال کاری را به میلادی حساب میکنیم در واقع پایان یک سال کاری من بود ومن رخصتی سالانه را گرفته بودم.

پنجشنبه موتر را برداشتم باخواهرهایم رفتیم حمام عمومی خیلی خوش گذشت دخترک چنان در حمام روی چوکی(صندلی) نشسته بود در گرمای حمام عمومی لپ هایش گل انداخته بود وموهایش حالت گرفته بود همراه با آن مایو صورتی که از شمال برایش خریدم خوردنی شده بود  وبا کیسه کچولویش خودش را کیسه میکرد که خواهر هایم از خنده غش کرده بودند بعد آمدیم یک سر رفتم از مادرم هم خبر گرفتم وچای خوردیم هرچی مادر اصرار کرد شب نماندم

فردایش به مجلس عقد یکی از همصنفی(همکلاسی) های دانشگاه دعوت بودیم که من اول صبح وسایلم را برداشتم همسری را رساندم مغازه اش وآمدم خونه مادرم با خواهرم آماده شدیم ورفتیم (من و خواهرم عجول همکلاسی بودیم اینه که دوستان ما مشترکه)

خیلی خوش گذشت من اون یکی همکلاسی ام که گفته بودم حامله است ویک ماه از من جلوه کنار هم نشستیم با شکم های قلمبه و دیگر دوستان ما کلی  برای ما خندیدندخوش گذشت .

شنبه تصمیم گرفتم من هم بلاخره مهمانی ام را بدهم ما همکلاسی های دانشگاه مهمانی دوره داریم شنبه تمام خرید هایم را کردم و آمادگی مهمانی را گرفتم شبش با آنکه همه وسایل  شب یلدا را داشتم ولی حسش نبود دوست داشتم مثل سالهای قبل کنار خانوده ام باشم با اینکه همسر دیگر از خانواده ام قهر نیست ولی کمی سر سنگین است ومثل قبل زیاد نمیرود من هم اصراری ندارم

دیدم همسر گفت بلند شو بریم شما را ببرم خونه مادرت من گفتم نه حوصله ندارم گفت خوب بلند شو بریم  یک دوری بزنیم ومن ودخترک را به بهانه از خانه کشید بعد بین راه گفت تو برو یک سر خانه مادرت من جای کار دارم باز میام دنبال تان

ما را دم خانه مادرم پیاده کرد  رفتیم بالا که دیدم مراسم یلدا را شروع کردند روی کرسی هندونه وانار وکیله(موز) تخمه ویک دسته گل طبیعی وچای بساطش مهیاست راستی من آن شب در انجمن ادبی در محفلی شب شعر هم دعوت بودم ولی اصلا حس رفتن نداشتن خیلی سنگین وکسلم وخواهرم هم دعوت بود من فکر میکردم او رفته که دیدم او هم نرفته

دیگه نشستیم شروع کردیم به خوردن هندونه انار چایو تخمه همسر با ما که آمده بود با پیژمه بود دیدم نیم ساعت بعد او هم آمد رفته بود خونه ولباس پوشیده بود

نشست به کرسی وچای ومیوه تخمه هندونه خوردیم خوشحال شدم ساعت 11برگشتیم خونه 

شب خوبی بود در واقع همسر سوپرایزم کرد

فردایش شروع کردم به آشپزی وتمییز کاری اصلا فکر نمیکردم این همه خونه تمییز کاری میخواهد با اینکه بیچاره همسر خیلی کمک کرد دیگه داشتم از پا میافتادم اول سریع خونه را مرتب کردم وکرسی را جمع جور کردم( ما اینجا زمستان کرسی داریم) وبساط چای و آجیل کیکی که خودم پخته بودم وشیرینی را روی کرسی چیدم که دیدم خدا خیرش را بده خواهرم عجول رسید وآمد به کمکم

چون دوستام خیلی اصرار کردند که تو با این وضع خودت را به زحمت ننداز وساده بگیر نهار سبزی پلو پختم با ماهی وتکه کباب گوسفند وکفته ،سبزی اسفناج انواع ترشی های خودم ماست ،ماست موسیر

سالاد، فرنی میوه ای .

دیگه یکی یکی همکلاسی ها آمدند وکلی دور هم خوش گذشت به ما بیشتر کارها را  خودشان کردند ظرفهارا شستند و عصر رفتند از غذاهایم هم خیلی تعریف کردند وخدایی خوش مزه شده بود.

دیگه عصر وقتی راه میرفتم کمرم به پشت میشکست تا حالا این همه احساس خستگی نداشتم دیدم اینطوریه

همه را ول کردم در کرسی دراز کشیدم برای شب هم غذا خیلی اضافه آمده بود

همسر رسید کمی را شب مرتب کرد چون اینجا خیلی سرده بیخیال شدیم صبح که بلند شدیم باز دوباره شروع کرد به مرتب کردندو ظرفها را چید وحتا خونه را با جارو دستی جارو کرد وخیالش ر احت شد چون میداند من اگر دور برم بهم ریخته باشه اعصابم هم بهم ریخته است اینه که خیلی مواظبه  دوباره باز دوشنبه  به عروسی دعوت بودیم که هرچی همسر اصرار کرد گفتم نه تو برو من ودخترک امروز را استراحت میکنیم

تمام دیروز  را هم در کرسی گرم خوابیدم وبرای نهار هم غذا داشتم خیلی خوب بود

امروز آمدم سرکار انشالله تا آخر دسمبر میام سرکار ودیگه مرخصی زایمان را میگیرم  که آنهم همش سه ماهه و بعدش را تا هنوز نمیدانم به احتمال قوی دیگه بیخیال کار میشم

در مرخصی میخواهم انترنت بیارم که از شما دور نمونم ولی میترسم از لب تاپ خونه وبم لو بره وهمسر خبر شه همش ترسم اینه

راستی من بعد ازاینکه از انترنت استفاده کردم برای اینکه سایت های که باز کردم پاک شه فقط یک راه بلدم کنترول ایچ را میزنم وایستوری را پاک میکنم

اینطوری دیگه پاک میشه؟یعنی کس دیگه بعد از من نمیتوانه ببینه من چی سایت وبی ر ا باز کردم؟یا راه دیگه هم است کمکم کنید

در مورد اسم هم باز این همکلاسی ها مرا دو دل کردن که اسم فینگیل را (راست.ین )نگذارم 

دیگه نمیدانم بخدا چقدر بچه دوم انتخاب اسمش سخته

چند تا اسم دارم که باید یکی را انتخاب کنم راستین،مهبد،مسیحا،نیما،پرهام،کسرا،ماهان

بازم کمک کنید ممنون میشم

دیگه همین ها از کسالت وخستگی واین حرفا هم چیزی نگم بهتره به قولی خیک بادی شدم انگشت های دستم خم نمیشه دیشب هم که تمام بدنم مخصوصا سی.نه ام مثل سوخته گی تاول زده بود ومیخارید اشکم درآمد  وای گلابتون جان وقتی تو مینویسی انگار حرفای مرا میگویی چقدر باتو همدردم فعلا به گفته دکتر من دارم هفته 35 را طی میکنم

یک روزی وقتی به هفته 35 فکر میکردم اینقدر ازم دور بود که نگو الان...

خرید هایم را کردم فقط کمی خورد وریز مانده که آنها را هم انجام بدم کمی هم خیاطی دارم وتا هنوز فکر کنم زود باشه که ساک ببندم کمی هم خونه مرتب کردن میخواهد مثلا باید تمام لباس ها را اتو کنم البته با کمک همسر

یخچال را بشورم ودوباره بچینم کابینت ها راهمچنان اصلا این کار خانه مگر خلاصی داره؟

محتاجم به دعا های شما دوستان اگر کم میام ویا دیر جواب کامنت خا را میدم مرا به خوبی خود ببخشید وبرام دعا کنید

بعدا نوشت: دوست عزیزی که به نام مریم ازم سوال کردی ببخش که کامنتت را پاک کردم دوست ندارم وبم جای همچین سوالهای باشه .ولی عزیزم آیا از نوشته های من مسلمان بودنم معلوم نیست ؟بهتره جواب سوالت را از نوشته هایم بگیری ممنون