مهمانی +پی نوشت

چند شب پیش یعنی پنجشنبه شب عصرش شوهر  زنگ زد که امشب مهمان مادرم هستیم

این یعنی شگفتی این یعنی دور از انتظار الان دوساله ما مستقل شدیم درین مدت شاید دوبار آنهم به مناسبت مهمانی های بزرگ که داشتند مارا هم دعوت کردند

خوب جالب بود آنهم به صرف افطاری این خواهر شوهر (بشکه زهر مار)خیلی تنبله او ازین کارها اصلا نمیکنه

ساعت 6:30 حمام کردم ودخترک هم دوش گرفت شوهر هم آمد ودوش گرفت ریشش را زد وکم کم آماده شدیم رفتیم خواهر شوهر بزرگ نیامده بود

به خاطر پسرش که خیلی شوخه(شیطونه) دختر بزرگش بود

همبجینم (جاریم) هم با خواهرش و بچه هاش  بود وخواهر شوهر کوچیکه که ازدواج کرده با شوهر وبچه  اش.

از همه جالب تر اینکه مهمانی های خانه مادر شوهر خیلی که زور بزنند یک برنج دم نکشیده ویا برعکس شیفته شده با یک قورمه سبزی جا نیافتاده تمام هنر شان بود

ولی اینبار خواهر شوهر کوچیکه هم آمده بود با دختر خواهر شوهر بزرگه وخواهر شوهر (بشکه زهر مار) برای

افطار پیتزا و بورانی به اصطلاح ما به آن میگوییم بولانی درست کرده بودند این یعنی از خانه کافر قرآن بیرون شود

وپنیر وسبزی خوردن وزولبیا بامیه وشربت ....تا حالا همچین هنر های نداشتن ومیدانم که بیشتر کار دختر خواهر

شوهر است تا خاله هاش

وخدایی هم پیتزایشان خوشمزه بود حیف که سر افطار طبق معمول برق رفت وما ماندیم وتاریکی گرمی بیش از

حد (اینجا اوضاع برقش افتضاح است متاسفانه دیگه درین فصل ودرین ماه رمضان غیر قابل تحمل)

بعد از افطار هم چای خوردیم ومیوه (ما مردم خیلی چای میخوریم ایران که بودم اکثرا فقط یک پیاله چای میخوردن

اینجا ما چند تا فولاکس چای دم میکنیم وهی میخوریم).

وقصه کردیم من وجاری با تفاوت یک ماه وده روز او از من جلو تر حامله ایم .در مورد حاملگی ومشکلاتش حرف زدیم .

بجز یک دوتا تیکه که خواهر شوهر ها بمن زدند ومن به روی خودم نیاوردم خوش گذشت . یک شب هم افطاری خونه مادرم بودم مهمانی اصلا حوصله اش نیست سر سفره افطار جاریم پر رو, پررو  میگه یک شب مهمان تو میشیم برای ما مانتو درست کن(مانتو یک مدل غذای خمیری پر زحمت است ومن هم گفتم من نه دیگ اش (قابلمه) را دارم ونه میشه دست تنهایی درستش کرد

هوا گرمه وبرق درست حسابی نداریم یعنی امکانات صفره (قدر داشته هایتان را بدانید)

دیروز رفتم بازار وکمی خرید کردم اینجا لباس پنجابی زیاد میپوشندو لباس جالبی هم است یک پیراهن وشلوار وشال بزرگ با رنگ های شاد وقشنگ

من قدم بلنده واین مدل لباس بمن خیلی میاید وخیلی میپوشم از طرفی  باحجاب هم است خیلی راحته.

یک دست ازین لباس برای خودم خریدم پارچه است دادم خیاط بدوزه دوخت شاید عکسش را گذاشتم قیمتش شد تقریبا (200 هزار تومن) برای عید رمضان گرفتم  اینجا درین عید لباس نو میخریم وبرای دخترک هم یک پیراهن سفید با گل های صورتی ویک ساق(ساپورت) سفید .

یک دانه انگشتر هم برای خودم بدلی است ولی قشنگه  یک دانه یخن قاق(پیراهنی که شبیه پیراهن های مردانه است نمیدانم شما بهش چی میگویید؟) به رنگ الماسی برای خودم خریدم

اینجا مد شده همراه شلوار نخی پاچه کلان میپوشیند.

عصرش رفتم  پیش دکترم برام دارو نوشت وپرسیدم روزه بگیرم گفت اگر میتوانی بگیر

که این شد امروز روزه دارم دیگه همین ...

شما ها چکار میکنید چرا نمینویسید تنبلی هم حدی داره بخدا........

هر جا میرم سوت وکوره بلند شید یالله هه هه هه

بعدا یادم آمد نوشت:قبل از بارداری وزنم بین 76 تا 77 در نوسان بود

با ترس رفتم روی ترازو خدا خدا میکردم از 79 بالاتر نرفته باشم با کمال ناباوری همان 77 کیلو بودم از شادی  اینقدر بالا پایین پریدم تا  یک دفعه یادم آمد که من مثلا باردارم .




زایمان +دخترک وشیرین کاریهاش

مدتهاست میخواهم در مورد زایمان درینجا پستی بگذارم

تا جای که از وبلاگ ها واین بر اون بر اطلاع دارم در کشور شما زایمان کلا شده سزا.رین

ولی اینجا اینطوری نیست اکثرا طبعی زایمان میکنند البته در گذشتهکه خوب همه حتا شفاخانه(بیمارستان) هم نمیرفتند

مثلا همین مادر من هشت شکم (نام خدا)یعنی (ماشالله) را در خانه بدنیا آورده اکثرا هم به کمک یک دایه(زنی که درس نخوانده فقط از طریق تجربه چیز های میداند)

الان هم همه زایمان طبعی میکنند مگر اینکه دکتر تشخیص بده در دور بری های من مثلا خودم خواهر های  شوهرم وهمبجین(جاری) ام همه طبیعی زایمان کردیم

یعنی فقط یک همکارم سزار.ین شد که آنهم مشکل داشت ولگنش خورد (کوچیک)بود

بقیه طبیعی زایمان میکنند وخوب به استثنای درد های زایمان که وای خدا تا یادم میافته ترس برم میداره

از همین ترس این چند سال حامله نشدم

بعدش که بچه دنیا آمد دیگه دردی نداری وراحت میتوانی راه بری و ووووو

که خوب سز.ارین یک عمل است ومدتها طول میکشه تا زخمش خوب شه کشور شمارا نمیدانم اینجا بعدش یک رد خیلی بد هم روی شکم باقی میمانه که جالب نیست

من دخترک را طبیعی زایمان کردم شوهری الان گیر داده که این یکی را سزا.رین کن من میگم این چه کاریه حالا

 که یکی را دنیا آوردم دومی را سزا.رین  کنم

میگه عوضش درد نمیکشی

البته الان اینجا هم خانم ها شروع کردند یک عده که این کار را یک مد میدانند وبا افتخار میگن سز.ارین میکنم

وتعداد زیادی کلینیک های خصوصی(بیمارستانهای کوچکی که شخصی درست شده تحت حمایه دولت نیست)

تا مریض را میبرند به خاطر مصارف عمل وخوب اینکه باید حد اقل یک شب یا دوشب بستری شوی عاجل دست

 بکار میشوند وخانواده بیمار را هم دست پاچه میکنند که یالا باید عمل شود

واینطوری داره تعداد زایمان های طبیعی کم میشه 

ولی عده هنوز هم طرفدار زایمان طبیعی هستند خوبی دیگر زایمان طبیعی اینه که بعد از زایمان دوساعت بعدش

 میتوانی بچه را برداری بروی خانه که در بیمارستان های کثیف اینجا تحمل یک شب ماندن خیلی است

حالا بیاییم یک کم از دخترک بگم

این دخترک ما عاشق نی نی است وخوب مدتها بود که ازم نی نی میخواست تا اینکه به آرزوش رسید

هر روز پیراهنم را بالا میزند وشکمم را بوسه باران میکننند وبا زبان نی نی ها قربان صدقه نی نی اش میرود

وبرعکس بابایش خطابش به نی نی همش خواهرک من است

چند روز پیش خسته از سر کار آمده بودم ودر بین دهلیز(هال) بالشتی گذاشته بودم وجلو تلویزون دراز کشیده که

 یک دفعه دیدم دخترک به شکل پیشی ویا سگ چهارپا چهارپا میدود طرف شکمم واز خودش صدای سگ وگربه را درمیارد

پرسیدم چیکار میکنی گفت دارم نی نی را بازی میدهم

هنوز شکمم زیاد برجسته نشده ودخترک عصابش خورد است که تو چرا زیاد غذا نمیخوری که شکم ات بزرگ بشه

چند روز پیش داشتم راه میرفتم ویادم نیست همینطوری چی میخوردم

دیدم دخترک میگه مامان یک بار یه این بر دهن ویک بار به اون ور نجو  با دندان های جلوی بجو وبعد مستقیم قورت بده

میپرسم چرا میگه خوب اینطوری که شما میجوید وقورت میدهید میریزد روی سر نی نی وبه دهنش نمیریزد

دخترک فکر میکنه من هر چی میخورم وقتی قورتش میدهم نی نی اون پایین دهانش مثل دهان گنجشک بازه ومیریزه در دهنش

الان من به یک مشکل گیر ماندم مدتها پیش دخترک از من در مورد اینکه چه جوری از شکمم بیرون آمده پرسیده بود ومن سوراخ ناف را نشانش دادم وگفتم ازینجا بیرون آمدی

دخترک سریع ناف خودش را نشانم داد وگفت من هم ازین سوراخ ها دارم که بزرگ بشم نی نی ام ازینجا بیرون بیاد

وخوب من توضیح دادم که روز های اول اینجا زخم شده بود وبزرگ بود الان خوب شده

بعد ازینکه پست خانم اردیبهشتی را خواندم ناراحتم ازینکه به دخترک دروغ گفتم وبیشتر هم نگرانم که خوب وقتی

 نی نی دنیا بیاید به دورغم بیشتر شک میکند از طرفی داره بزرگ میشه ودیگه نمیشه سرش را شیره مالید

شما مادر های سز.ارینی یک جوابی دارید برای بچه ها ما چیکار کنیم

دیگه دوست دارم این دوغ را دوباره بهش نگم وخوب نمیدانم چی بگم براش در عوضش؟

این بچه های این دور زمانه  هم که یک پا فیلسوف اند

پینوشت : راستی کسی اونجا  طبیعی هم زایمان میکنه؟ منظورم مردمان شهر نشین هستش


روزه +سیگار

بس که دیروز وقت اذان شام بغض کردم ازینکه روزه نیستم

وبدتر از همه اینکه شوهری هم از خدا خواسته روزه نگرفت ازینکه سفره افطار نداشتیم

امروز روزه گرفتم میدانم که به خودم وجنین شکمم ضرر داره

ولی روح من محتاج این روزه است

شاید نتوانم همه را بگیرم ولی میخواهم  لذت سیراب شدن بعد از یک نشنگی طولانی را بچشم

واحساس رضایت سٌر بخوره در تمام سلول هایم در تمام مالیکو ل های بدنم

دلم نزدیک شدن به خدا را میخواهد ومن تشنه این ریاضتم برای من روزه اوج عبادت است 

وبیشتر اینکه من روزه باشم تا شوهر هم روزه بگیرد 

پینوشت : سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟آیا همه آدم های که سیگار میکشند روزه برایشان سخت است

آیا هستند کسانیکه با وجود سیگاری بودن روز ه هم بگیرند

راه حلی میدانید برایم بگوید تا بلکه شوهر سیگاری من هم روزه را به خاطر سیگار کنار نگذارد


استعفاء


دیروز هر چقدر منتظر ماندم کسی در مورد تصادف حرفی نزد امروز قرار بود روزه باشه وما هم تعطیل که دیدم ساعت 6:30 همکارم زنگ زد وگفت امروز روزه نیست وباید برویم دفتر حالم گرفته شد ولی چاره ء نبود عوضش صبا(فردا) رخصتیم  وچون پنج شنبه هم وسط دو رخصتی میشه پنج شنبه هم تعطیلللللللللل

خوب بین راه از راننده پرسیدم که ریئس دیروز باهاش چی برخوردی کرده که بنده خدا خندید و چیزی نگفت اما همکارم گفت که ریئس قبول نکرده هم تاکسی که با هاش تصادف کردیم خسارتش را گرفته وهم دروازه موتر مارا ترمیم کردند راننده پولش را داده(اینجا هیچ بیمه وجود نداره متاسفانه نه بیمه جانی ونه مالی اگر خونه آتیش بگیره یا ماشین گم شه یا هر اتفاقی باید صاحبش بپردازه )

وخوب من هیچ وقت حاضر نیستم که تاوان کار مرا یک راننده فقیر بپردازد هنوز نمیدانم چقدر مصرف شده ولی خوب باید پولش را بدهم

از دست ریئس ناراحتم , دفتر ما یک دفتریست که مصارفش را کشور های اروپایی میدهند وخوب اگر میخواست میتوانست بگذارد به پای مصارف دیگر دفتر چون ماشین در حال انجام کار دفتر براش مشکل ایجاد شده بود ولی این کار را نکرد

خوب بدرک خدا را شکر به خیر گذشت اگر خدای نخواسته دستم صدمه میدید آنوقت چیکار میکردم

یک خبر دیگه هم اینکه چند روزه میخواهم بنویسم نمیشه

من همراه همه همکارانم که در پروژه ما کار میکنند استعفا دادیم و تا آخرماه جولای بیشتر درین دفتر نیستیم هر چند تا هنوز استعفای ما قبول نشده

به خاطر اینکه درین اواخر به شدت وضع نا امن شده از طرفی نزدیک به انتخابات همیشه بهم ریزی میشود

ساحاتی(حومه شهر) که کار میکنیم اکثرا طال.با.ن در آنجا هستند وتازگی ها چند تا خانمی که در موسئسات کار میکردند از جمله دختری را که خودم میشناختم را اختطاف(آدم ربایی) کردند

از طرفی تعداد روز های رفتن به شهرستان ها زیاد شده بود وباید در هفته چهار بار میرفتیم

وخوب این حقوق ما ارزش اینرا ندارد که ریسک کنیم حقوق من میشود تقریبا (یک ملیون پول شما اینجا حقوق که میگیرند خیلی خیلی بیشتر ازین هاست) اصلا هر چقدر هم که باشد به قیمت آبروی یک زن نیست

کارم را دوست داشتم کمک به زنان به شدت محروم جامعه بود زنانی که در محیط شان به اندازه حیوان قدر نمشوند

دخترانی که در کودکی به شوهر داده میشوند و زنان محرومی که کتک خوردن را حق شان میدانند دوست داشتم کار کنم وخوب همچین کار های درجامعه ما خطرناک است حتا ممکنه به قیمت جان آدم تمام شود

مردان این مناطق نمیخواهند که زنان از حق وحقوق شان با خبر شوند که کار ما آگاه ساختن شان بود وبرخلاف میل مردان زور گوی این شهرستانها ومناطق دور افتاده

دیگه نشستن در موتر(ماشین) آنهم به مدت 2الی3 ساعت ورفتن در جاده های خاکی ونا هموار برایم سخت بود ومدتهاست که شوهر اصرار دارد این کار را ول کنم

وبلاخره استعفا دادم

هنوز کار دیگه دست وپا نکردم وکار پیدا کردن هم آسان نیست از طرفی دنبال کار نصفه روزه هستم که بجز معلمی کار نصفه روزه نیست که معلمی هم جنجال داره وهم باز به آسانی مقرر نمیکنند

نمیدانم از طرفی دوست داشتم این ماه ها را مصروف باشم که برایم سخت نگذرد بهر حال میسپارم بخدا

هرچی خواست او باشد

خدا را شکر کار شوهری فعلا بد نیست امیدوارم فینگیل ما پا قدم کند ودیگه مجبور نباشم مثل دخترک بگذارمش کودکستان(مهد) وبروم سرکار

برایم دعا کنید وانرژی مثبت بفرستید تا تصمیمی را که گرفتم برایم خوب باشد  از بیکاری وافسردگی بارداری و خانه نشینی  میترسم دعایم کنید


به چشم بر هم زدنی

برای رفت آمد به دفتر سرویس داریم و از آنجا که اینجا تیل(بنزین) قیمتش نجومیست ترجیع دادم از همین سرویس وامکانات دفتر استفاده کنم وموتر( ماشین) نیارم.

ماشین های  دفتر خاص نیست ومثل ماشین های معمولی است تا دم خونه هم دنبال ما نمیاید وباید کنار سرک( خیابان)عمومی منتظرش باشیم

صبح ساعت 7:30 با شوهر ودخترک از خونه میایم بیرون وکنار این خیابان عمومی منتظر سرویس دفتر می ایستیم

درین مدت تا رسیدن سرویس با هم اختلاط میکنیم ودخترک شیرین زبونی

سرویس دفتر قبل از من دوهمکار خانم دیگر را بر میدارد ومیاید دنبال من

ماشین یک (سراچه) جیگری  است نمیدانم شما هم به این مدل ماشین سراچه میگویید یا نه؟

امروز طبق معمول کنار دروازه نشسته بودم وداشتیم با همکاران  گب میزدیم موتر پشت چراغ قرمز ایستاده بود

که دیدم راننده موتر چند قدم آن ور تر اشاره کرد که چادرت لای دروازه گیر کرده

من هم دیدم موتر ایستاد است وهمه موتر ها پشت چراغ منتظر تا دروازه را باز کردم موتر تاکسی به سرعت خورد به دروازه .....

خدا راشکر ما ایستاد بودیم وموتر دیگر هم با سرعت کم میامد با ان هم موتر طرف هم فرو رفتگی پیدا کرد ودروازه هم کج شد ودیگه بسته نمیشد

خیلی ترسیدم مخصوصا که ریس ما به شدت خسیس و  بی منطق است

از آن طرف راننده ما هم آدم عصبی شروع کرد بنای جیغ وداد که خوب من پایین شدم وبه راننده موتر فوق گفتم خسارتت را خودم میپردازم چون تقصیر من بود که قبول نکرد وگفت  خسارت نمیخوام این راننده شما با من بد حرف زده از آن عصبانیم

خلاصه ما آمدیم دفتر و ته دلم میلرزه از روبرو شدن با رئیس....

تا هنوز باهاش روبرو نشدم نمیدانم چی خواهد گفت البته موتر ها از دفتر مرکزی است ومصارفش را خارجی میدهد خوب اتفاق است دیگه پیش میاید ولی این رئیس ما آدم معقولی نیست

یک مقدار پول برای صدقه کنار گذاشتم خدا شکرت که بخیر گذشت

پی نوشت: از فردا اینجا روزه است ومن بغضم میگیرد که امسال روزه نگیرم تصمیم دارم یک روز در میان بگیرم اگر مشکلی برایم پیش نشود

آخه روز ها بلند است وهوای اینجا به شدت گرم از اذان صبح تا اذان شب 16 ساعته 

روزه ء آنهای که روزه میگیرند مورد قبول باشد ازین ماه فیض کامل را ببرید دوستان

قوروت

این روز ها همش داخل دفتر  پشت کامپیوتر بسیار متشخصانه دارم (قوروت)

میمکم.خوب قطعا کار جالبی نیست خوردن قورت در محل کار

وچقدر هم این قورت های شیرازی به دهن من مزه میده

اینست حوالات بارداری ما

پینوشت :قوروت=یک چیز بیزوی شکل که از ماست جور میشود ومیگذارند که این قوروت ها خشک شود نمیدانم شما هم بهش قوروت میگویید یا چیز دیگری اگر الان شوهر پیشم بود ازش میپرسیدم (قطعا با قوره و آبغوره فرق داره)

شیرازی= منظور شهر شیراز نیست یک مدل چکه ایست که  ماست پر چرب را دوغ تهیه میکنند وبعد در خریطه پارچه ای میریزند وآبش گرفته میشه کمی شور هم است اسمش را ما میگیم (شیراز )که قورتی که ازین شیراز ساخته میشه را قوروت شیرازی مینامییم

الان یکی از خوش مزه ترین خوردنی های من شده قوروت شیرازی

پی نوشت 2: تا جای که من دیدم قره قوروت رنگش سیاه است واین قوروت ما سفیده فکر کنم با همدیگه فرق داشته باشه

تعجب!!!!!!!!!!!!

ساعت 8 صبح وبلاگ را باز کردم آمار گیر کنار صفحه نشان میدهد باز دید امروز 552 این به عقل جور در میاید؟

از دست بلاگفا دروغ شاخدار تر ازین دیده اید؟

به خاطر پایین رفتن پست قبل

الان خیلی بهترم 

خواهرم عجول هم خوبه هم وضع جسمیش خوب شده هم وضعیت روحیش

دیروز هم گوسفندی نذر کرده بود وبرای من هم از گوشت هاش و یک کم هم از جیگرش را آورد

مادرم هم خدا را شکر خوب شدند مریضی مادرم با حرص خوردنش رابطه مستقیم دارد

زندگی به روال عادی برگشته از همه مهمتر روحیه شوهری خیلی خوب شده آنهم به خاطری که مغازه اش را عوض کرده

یعنی از داخل پاساژ مبایل فروشی آمد به بیرون و دکان رخ به بازار را گرفت کرایه اش بیشتر از دکان قبلی است وبا یک نفر که تعمیر کار مبایل است شیریک شده

او کار های تعمیر کاری را میکند وشوهر مبایل میفروشد

از کار وتغییر خیلی خیلی راضی به نظر میرسد امیدوارم همانطور باقی بماند تازگی ها خیلی بی انگیزه شده بود واصلا دلگرم دکانداری نبود

مرد ها که وضع اقتصادی  شان خراب باشه خودشان هم از ته خراب اند

این بود که همش گیر های الکی و عصاب خوردی داشتیم

امیدوارم از برکت پاقدم (فینگیل) وضع اقتصادی زندگی ما بهتر شود

اگر اینطور شد وکار وبار شوهر گرفت احتمالا کار را برای مدتی ول خواهم کرد

دخترک که بدنیا آمد من فاکلته(دانشگاه) میرفتم ومجبور بودم دخترکم را تنها بگذارم  از بی مادری خیلی  رنج کشید این یکی را نمیخواهم این طور شود

خدایا به امید تو ام ...

دیگه این روز ها همش  با همکار های تیم میرویم در شهرستانهای دور به خاطر ماموریت های کاری آنقدر خسته میشم عصر که توان حرف زدن را ندارم

هوای اینجا به شدت گرم شده وموتر ها(ماشین ها ) دفتر  هم کولر نداره از یک طرف هم اکثر جاده ها خاکی طفلکی فینگیل

آرام قرار نداره بس که موتر پایین وبالا میپره

تلاش داریم که کار ها را پیش پیش انجام دهیم تا در ماه رمضان نرویم به ماموریت چون هم گرمه هم روزه هستش

میگم بچه ها  تا چشم زدیم باز ماه رمضان رسید منکه باورم نمیشه یکسال گذشت 

کمی غصه دارم شاید نتوانم روزه بگیرم دکتر گفت چون ماه های اول هستی باید مواظب باشی دیگه نمیدانم از طرفی روز ها خیلی طولانی شده

ببینم چی میشه خدا مهربان است بی شک



میترسم بگم برای هزارمین بار چند صفحه از صبح تا حالا نوشته بودم وبلاگفا قورتش داد آنوقت کله ام را بکنید

خواهرم عجول دوباره شوهرش رفت کانادا که مثلا کار هایش را جور کند

وبعد از رفتن شوهرش خواهرم متوجه شد حامله است

وبرخلاف تمام مخالفت های من ومادرم پنج شنبه بچه اش را سقط کرد

آن روز عصر که رفته بودم مهمانی همکلاسی ام بیش از اندازه قر دادم وکمرم سوزش بدی کرد

شبش هم قرار بود برم عروسی که نرفتم فردایش رفتم دکتر سنو کرد وگفت مواظب خودت باش پیچکاری(آمپول) برام داد وگفت استراحت مطلق داشته باش

و من از فردایش به جای استراحت مطلق هزار بار پله های چهار طبق را بالا وپایین رفتم با خواهرم عجول تا دارو پیدا کرد وبچه اش را انداخت (نامرد از دستش خیلی عصبی ام)

وشبش هم تا صبح پرستاریش را کردم

وبالا وپایین شدم وشانه اش را گرفتم ومادرم را که از فرط غصه خوردن از دست خواهرم  که بچه را سقط کرد حالش بد شد بردم دکتر

وباز به اصرار خواهر های دیگرم (مهربان و یلدا) با رقم بی میلی روز جمعه  به عروسی رفتم

وعصرش شوهری به خاطر بی محلی های این چند روزم ازم ناراحت شد

ودعوا کرد دیشب هزار بار نازش را کشیدم ومحل نداد

امروز به ناچار آمدم سر کار شوهر همچنان قهره

من خوبم کمرم دیگه درد نمیکنه و لی خسته ام خیلی

خیلی بده دختر بزرگ باشی وهمه ازت توقع داشته باشند وخودت خسته تر از همه نیاز به پرستاری و مراقبت داشته باشی

حتا شوهرت هم رعایت حالت را نکنه وازت  گلایه داشته باشه

هم مادر دخترکی باشی پنج نیم ساله که درس ومشق دارد ومادر میخواهد بد غذاست وباید مراقبش باشی هم خواهر بزرگتر دختری باشی که شوهرش نیست و نفهمیده حامله شده وگریه میکنه زار میزند  که بچه نمیخوام

هم دختر زنی باشی که ضربان قلبش اجازه نفس کشیدن را براش نده

هم چند تا خواهر برادر داشته باشی درعین جوانی وسرکشلج باز ...

هم خانم مردی باشی که مدام میخواهد بهش چسپیده باشی ویک ساعت اگر یادت رفته باشد بوسش کنی

عقده میگیره و میگوید تو بین این همه کار ها مرا فراموش کردی

هم مادر یک فینگیل نه هفته  باشی که دنیای از خسته گی وبی حالی و حالت تهوع  را برات به ارمغان آورده ومدام باید میوه بخوری و یادت نره اسید فولیک وکلسیم هایش را بموقع بهش بدی

وزیادی بالا پایین نپری

هم کارمندی باشی که رئیست ازت کار بخواهد واصلا نفهمد چی مرگته وفکر کند داری از زیر کار درمیری

من خسته ام دلم یک گوشه تنهایی میخواهد

ویک بالش نرم که سرم را بگذارم وآرام اشک بریزم 

شاید هم مشکل اصلی تغییر هورمونی است در بدنم 

دلم عجیب گرفته


این روز ها درگیر مصروفیت های کاریم

یک ورکشاب سر تاسری از تمام شهر های کشورم در شهر ماست ودر واقع ما میزبانیم

وهمچنان مصروف مهمانی ها وعروسی هایم

تا حالا پنج مهمانی دادم در دو هفته گذشته و همچنان دوتا عروسی رفتم که خیلی خوش گذشت دوستم که چند بار درموردش گفته بودم دخترکش بدنیا آمد و امروز عصر مهمانی دوستانه وکوچکی گرفته مجبورم ساعت چهار بعد از تعطیلی بروم دخترک را با خود آوردم ولباس هایمانرا هم گرفتم

امروز برای اولین بار با موتر(ماشین) آمدم سرکار 

وقراره عصر باماشین برم خونه دوستم یک لباس خوشکل سبز برای دخترش گرفتم وقتی میبینیم کلی حس خوب به آدم میده

وامشب هم عروسی دعوتم درکل اینجا نزدیک ماه رمضان عروسی زیاد میشه

با اینکه خسته ام بازم دوست دارم هر دو مجلس را برم

دیروز عصر رفتم واز فروشگاه یک پیراهن خوشکل مینی جوب گرفتم خیلی خوشم آمد ازش مخصوصا که قیمتش هم خوب بود

با ماشین رفته بودم آمدم خونه ویک دوش گرفتم دیدم سرحال شدم پریدم آماده شدم با دخترک رفتیم خونه مادر شوهر

آنهم با ماشین اتفاقا همه طبق معمول جمع بودند خواهر شوهر( بشکه زهر مار) با خواهر کوچیکترش که ازدواج کرده است رفته بودند بازار مادر شوهر خونه بود با نوه های دختریش

چای آورد ونشسته بودیم که دیدم خواهر شوهر ها ]م آمدند

یک ساعتی نشستم وخواستم بروم خونه شان داخل کوچه است وباید ماشین را دور میدادم کمی استرس داشتم که جلو اینها خراب کاری نکنم

وقت خدا حافظی همه آمدند در حیاط ومنتظر تا من حرکت کنم خدایش خیلی عالی روی موتر ا دور دادم

وکلی کیف کردم

خواهر شوهر کوچیکه میگه من هم همین روز ها یاد میگیرم هیچی نگفتم دختر پسر خواهر شوهر بزرگ هم خونه مادر بزرگ شان بودند

وخلاصه همه هنر نمایی مرا دیدیند

رسیدم خونه کمی برای خودم تاسپنج دود کردم آخه من خیلی خرافاتی نیستم ولی اینها همیشه انرژی منفی تولید میکنند

به این باور رسیدم

این هم ازین بروم که داخل کنفرانس روم همه مهمانها آمدن این روز ها نمیتوانم زیاد انترنت گردی کنم

ببخشید که پراکنده نوشتم

حالم همچنانه که بود هستش

ولی با همه اینها میخواهم بروم واین روز ها کلی خوش بگذرانم پیش از آنکه شکم ورقلمبیده بشه وعد نی نی به بقل مجبورم برم 

هنوز خیلی باربی ام (خانم متاهل با اعتماد بنفس بالا)