روزمرگی با مهمانی وشب یلدا

مدتیست ننوشتم یعنی نوشتم ولی برق رفت ویک پست بلند بالا هم به فنا...

در مورد رسم رسومات خواستگاری نوشته بودم حالا باشد بعدا که حسش بود مینویسم

از پنجشنبه تا امروز رخصتی گرفته بودم چون ما سال کاری را به میلادی حساب میکنیم در واقع پایان یک سال کاری من بود ومن رخصتی سالانه را گرفته بودم.

پنجشنبه موتر را برداشتم باخواهرهایم رفتیم حمام عمومی خیلی خوش گذشت دخترک چنان در حمام روی چوکی(صندلی) نشسته بود در گرمای حمام عمومی لپ هایش گل انداخته بود وموهایش حالت گرفته بود همراه با آن مایو صورتی که از شمال برایش خریدم خوردنی شده بود  وبا کیسه کچولویش خودش را کیسه میکرد که خواهر هایم از خنده غش کرده بودند بعد آمدیم یک سر رفتم از مادرم هم خبر گرفتم وچای خوردیم هرچی مادر اصرار کرد شب نماندم

فردایش به مجلس عقد یکی از همصنفی(همکلاسی) های دانشگاه دعوت بودیم که من اول صبح وسایلم را برداشتم همسری را رساندم مغازه اش وآمدم خونه مادرم با خواهرم آماده شدیم ورفتیم (من و خواهرم عجول همکلاسی بودیم اینه که دوستان ما مشترکه)

خیلی خوش گذشت من اون یکی همکلاسی ام که گفته بودم حامله است ویک ماه از من جلوه کنار هم نشستیم با شکم های قلمبه و دیگر دوستان ما کلی  برای ما خندیدندخوش گذشت .

شنبه تصمیم گرفتم من هم بلاخره مهمانی ام را بدهم ما همکلاسی های دانشگاه مهمانی دوره داریم شنبه تمام خرید هایم را کردم و آمادگی مهمانی را گرفتم شبش با آنکه همه وسایل  شب یلدا را داشتم ولی حسش نبود دوست داشتم مثل سالهای قبل کنار خانوده ام باشم با اینکه همسر دیگر از خانواده ام قهر نیست ولی کمی سر سنگین است ومثل قبل زیاد نمیرود من هم اصراری ندارم

دیدم همسر گفت بلند شو بریم شما را ببرم خونه مادرت من گفتم نه حوصله ندارم گفت خوب بلند شو بریم  یک دوری بزنیم ومن ودخترک را به بهانه از خانه کشید بعد بین راه گفت تو برو یک سر خانه مادرت من جای کار دارم باز میام دنبال تان

ما را دم خانه مادرم پیاده کرد  رفتیم بالا که دیدم مراسم یلدا را شروع کردند روی کرسی هندونه وانار وکیله(موز) تخمه ویک دسته گل طبیعی وچای بساطش مهیاست راستی من آن شب در انجمن ادبی در محفلی شب شعر هم دعوت بودم ولی اصلا حس رفتن نداشتن خیلی سنگین وکسلم وخواهرم هم دعوت بود من فکر میکردم او رفته که دیدم او هم نرفته

دیگه نشستیم شروع کردیم به خوردن هندونه انار چایو تخمه همسر با ما که آمده بود با پیژمه بود دیدم نیم ساعت بعد او هم آمد رفته بود خونه ولباس پوشیده بود

نشست به کرسی وچای ومیوه تخمه هندونه خوردیم خوشحال شدم ساعت 11برگشتیم خونه 

شب خوبی بود در واقع همسر سوپرایزم کرد

فردایش شروع کردم به آشپزی وتمییز کاری اصلا فکر نمیکردم این همه خونه تمییز کاری میخواهد با اینکه بیچاره همسر خیلی کمک کرد دیگه داشتم از پا میافتادم اول سریع خونه را مرتب کردم وکرسی را جمع جور کردم( ما اینجا زمستان کرسی داریم) وبساط چای و آجیل کیکی که خودم پخته بودم وشیرینی را روی کرسی چیدم که دیدم خدا خیرش را بده خواهرم عجول رسید وآمد به کمکم

چون دوستام خیلی اصرار کردند که تو با این وضع خودت را به زحمت ننداز وساده بگیر نهار سبزی پلو پختم با ماهی وتکه کباب گوسفند وکفته ،سبزی اسفناج انواع ترشی های خودم ماست ،ماست موسیر

سالاد، فرنی میوه ای .

دیگه یکی یکی همکلاسی ها آمدند وکلی دور هم خوش گذشت به ما بیشتر کارها را  خودشان کردند ظرفهارا شستند و عصر رفتند از غذاهایم هم خیلی تعریف کردند وخدایی خوش مزه شده بود.

دیگه عصر وقتی راه میرفتم کمرم به پشت میشکست تا حالا این همه احساس خستگی نداشتم دیدم اینطوریه

همه را ول کردم در کرسی دراز کشیدم برای شب هم غذا خیلی اضافه آمده بود

همسر رسید کمی را شب مرتب کرد چون اینجا خیلی سرده بیخیال شدیم صبح که بلند شدیم باز دوباره شروع کرد به مرتب کردندو ظرفها را چید وحتا خونه را با جارو دستی جارو کرد وخیالش ر احت شد چون میداند من اگر دور برم بهم ریخته باشه اعصابم هم بهم ریخته است اینه که خیلی مواظبه  دوباره باز دوشنبه  به عروسی دعوت بودیم که هرچی همسر اصرار کرد گفتم نه تو برو من ودخترک امروز را استراحت میکنیم

تمام دیروز  را هم در کرسی گرم خوابیدم وبرای نهار هم غذا داشتم خیلی خوب بود

امروز آمدم سرکار انشالله تا آخر دسمبر میام سرکار ودیگه مرخصی زایمان را میگیرم  که آنهم همش سه ماهه و بعدش را تا هنوز نمیدانم به احتمال قوی دیگه بیخیال کار میشم

در مرخصی میخواهم انترنت بیارم که از شما دور نمونم ولی میترسم از لب تاپ خونه وبم لو بره وهمسر خبر شه همش ترسم اینه

راستی من بعد ازاینکه از انترنت استفاده کردم برای اینکه سایت های که باز کردم پاک شه فقط یک راه بلدم کنترول ایچ را میزنم وایستوری را پاک میکنم

اینطوری دیگه پاک میشه؟یعنی کس دیگه بعد از من نمیتوانه ببینه من چی سایت وبی ر ا باز کردم؟یا راه دیگه هم است کمکم کنید

در مورد اسم هم باز این همکلاسی ها مرا دو دل کردن که اسم فینگیل را (راست.ین )نگذارم 

دیگه نمیدانم بخدا چقدر بچه دوم انتخاب اسمش سخته

چند تا اسم دارم که باید یکی را انتخاب کنم راستین،مهبد،مسیحا،نیما،پرهام،کسرا،ماهان

بازم کمک کنید ممنون میشم

دیگه همین ها از کسالت وخستگی واین حرفا هم چیزی نگم بهتره به قولی خیک بادی شدم انگشت های دستم خم نمیشه دیشب هم که تمام بدنم مخصوصا سی.نه ام مثل سوخته گی تاول زده بود ومیخارید اشکم درآمد  وای گلابتون جان وقتی تو مینویسی انگار حرفای مرا میگویی چقدر باتو همدردم فعلا به گفته دکتر من دارم هفته 35 را طی میکنم

یک روزی وقتی به هفته 35 فکر میکردم اینقدر ازم دور بود که نگو الان...

خرید هایم را کردم فقط کمی خورد وریز مانده که آنها را هم انجام بدم کمی هم خیاطی دارم وتا هنوز فکر کنم زود باشه که ساک ببندم کمی هم خونه مرتب کردن میخواهد مثلا باید تمام لباس ها را اتو کنم البته با کمک همسر

یخچال را بشورم ودوباره بچینم کابینت ها راهمچنان اصلا این کار خانه مگر خلاصی داره؟

محتاجم به دعا های شما دوستان اگر کم میام ویا دیر جواب کامنت خا را میدم مرا به خوبی خود ببخشید وبرام دعا کنید

بعدا نوشت: دوست عزیزی که به نام مریم ازم سوال کردی ببخش که کامنتت را پاک کردم دوست ندارم وبم جای همچین سوالهای باشه .ولی عزیزم آیا از نوشته های من مسلمان بودنم معلوم نیست ؟بهتره جواب سوالت را از نوشته هایم بگیری ممنون


مهمانی+ خوشحالی

خدا را هزار بار شکر به آرزوم رسیدم

نخندید شما را به خدا گاهی همچین مسایل کوچکی میشه آرزوی آدم

دیشب مادرم و خواهر برادرهام آمدند خونه ما

عصر پنجشنبه رفتم خونه مادرم واز مادرم خواستم جمعه شب بیایند خونه ما اول قبول نکرد وگفت باز میاییم جمعه کلی کار داریم گفتم خوب کار هایتان که تمام شد شب بیایید

صبح روز جمعه طبق معمول دیرتر بیدار شدیم وصبحانه خوردیم بعد من همچنان کسل در کرسی دراز کشیده بودم دیدم اینطوری نمیشه

بلند شدم کمی خونه را مرتب کردم و یک دوش گرفتم موهایم را خشک کردیم وآماده شدیم با دخترک رفتیم خرید همسر رفته بود دکانش.

رفتم به سوپری محبوبم و کمی پیاز وکچالو(سیب زمینی) ، شکر ، مایع دست شویی، ماسع ظرفشویی، اسفناج ، سبزی خوردن ، بعضی خرت وپرت های دیگر را خریدم آمدم خونه

برای چاشت(نهار) همسر هوس آش کرده بود شروع کردم هم آش پختم وهم خرید هایم را جابجا کردم اسفناج ها را پاک کردم ...و

نزدیک های ظهر تا همسر نیامده به مادرم زنگ زدم و دوباره دعوت شان کردم

که خدا را صد هزار مرتبه شکر قبول کردند

نهار خوشمزه را خوردیم وبه همسر هم گفتم که شب مهمان داریم و حس کردم خوشحال شد .

قرار شد برای شب (کیچیری گوشت لند) یک غذای که قبلا هم گفته بودم درست کنم با تکه کباب و اسفناج ، کدو تنبل ( ازین کدو های بزرگ که زنگش زرده)

وانواع ترشی های دست ساز خودم با ماست وسلاد ریز ریز و خیار شور سلاد

چون مادرم خیلی اصرار کرد که خودت را به زحمت نندازی با این وضع

کمی آمادگی گرفتم دیدم همسر اصرار داره که بیا کنارم دراز بکش تا بخوابیم یک ساعتی در کرسی گرم خوابیدیم من زودتر بیدار شدم وشروع کردم به آشپزی کردن همه چیز در خانه بود وچیز خاصی لازم نبود از بیرون بگیریم

خواهرم عجول رفته هندوستان جاش خالی بود زنگ زد وبا هاش حرف زدیم

شب خیلی خیلی خوبی بود وکلی خوش گذشت همه دور هم دور کرسی نشستیم چایی خوردیم با آجیل ، شام خوردیم  بعد از شام  برادر هام با همسر شروع کردند  به پر بازی(ورق بازی) ومن وخواهر ها ومادرم هم نشستیم فلیم های عروسی مرا دیدیم ومیوه خوردیم ودوباره باز چای

کلی خندیدم  به رقص ها طرز لباس پوشیدن ها آخه میدانید هر چند سال مدل ها فرق میکنه البته از عروسی ما فقط هفت سال میشه

آنقدر خندیدم که اشک ها از گونه هام سرازیر شده بود

مدتها بود اینطوری نخندیده بودم هی به جمع نگاه میکردم وهی ته دلم خدا را شکر میگفتم برای دخترک هم خیلی خوش گذشت

همسر هم خوشحال بود وکلی سر ورق بازی با همدیگر بحث سر وصدا میکردند و میخندیدند

تمام خرید های را  که تنهایی برای فینگیل کرده بودم  برای مادرم وخواهر هام نشان دادم

ومادرم نظرش این بود که زیاد خریدی لباس بچه زود کوچیک میشه لباس های فینیل را دیدم وهمه با هم کلی ذوق کردیم

خواهر هام همه ظرف های را شستند و حتا میخواستند خونه را هم جارو کنند که همسر نگذاشت گفت خیالتان راحت این کار منه نمیگذارم خواهر تان جارو کنه

ساعت 11 شب رفتند وما هم خوابیدیم

وقت خواب بهترین احساس دنیا را داشتم

صبح به شدت خسته بودم خونه کمی بهم ریخته است وظرف ها را هنوز جابجا نکردم برای شب هم کلی غذای آماده دارم

با اینکه کسالت های حاملگی داره روز به روز بیشتر میشه ولی حس خیلی خوبی دارم

آن غصه که مدتهاست در عمیق ترین گوشه قلبم خزیده بود الان احساس میکنم ذوب شده

نزدیک به هشت ماه این کدورت ادامه داشت امیدوارم هیچ وقت دیگه اتفاق نیفتد باید خیلی مواظب باشم

این مدت احساس کردم که من از چه نعمتی برخوردار بودم وقدرش را نمیدانستم

میترسیدم برادرهام مخصوصا این دوتا کوچیکه که تازه جوان شدند وکله شخ اند نیایند خونه من ولی خدا را شکر اینطور نبود

برادرهام بچه های خیلی خوبی اند بزرگه 24 سالشه دوتا کوچیکه یکی 20 سالشه یکی 18 سالش

ولی خیلی منطقی تر از همسرم رفتار میکنند

به تربیه شان افتخار میکنم

بی اندازه ممنون دوستانی هستم که درین مدت دلداریم دادند وبرام انرژی مثبت فرستادند

چی خوبه که اینجا را دارم ومیام شادی ها وغصه هایم را با شما تقسیم میکنم

دوستتان دارم عزیزان

مهمانی

پریشب(پنج شنبه شب )گوشی ام زنگ خورد دخترک گوشی را بمن رساند همسری هم حمام بود برادرم بود وگفت فردا مهمان داریم (عمه مادرم و پسر و خانمش ) شما هم بیایید گفتم باشه ببینم که خندید وگفت باشه ببینم نداره دیگه بیایید

باز غمی خزید تویی قلبم ازینکه من برم خونه مادرم وشوهر نره عصابم داغون میشه ,بیزار بودم اصلا حوصله جای رفتن رانداشتم

قبلش شوهر میگفت فردا بچه های باشگاه میرن پیکنیک مرا هم دعوت کردن پرسیدم میری؟ گفت نمیدانم حسش نیست گفتم خوب برو گفت باشه ببینم

بعد اینکه مکالمه ام با مبایل خلاص شد طبق عادت سرش را از حمام بیرون کرد و پرسید کی بود؟

گفتم برادرم صبور بود گفت فردا مهمانی داریم بیایید چیزی نگفت

ومن هم چیزی نگفتم فردایش زن کارگر آمد ساعت 7:30 حتا روز های تعطیل هم بیشتر از ساعت 7 نمیتوانم بخوابم

شوهر بیدار شد وآماده رفتن منتظر بودم بگه من میرم (میله)و تو هم برو خونه مادرت ولی چیزی نگفت

پرسیم نهار چی درست کنم که گفت هر چی دوست داری و رفت

زن کارگر مشغول جارو وپاک کاری شد وماشین هم داشت لباس میشست.

من هم تلویزیون میدیدم

تا اینکه دیدم ساعت 11 زنگ زد که من دارم میرم بادوستام تفریح تو هم با خواهرت برو خونه مادرت

گفتم لازم نیست نمیرم گفت نه دیگه من هم نیستم تنها نباش

این بود که سریع آماده شدیم وزن کارگر هم کارش داشت تمام میشد

خواهرم رفته بود وشوهرش هنوز خانه بود با شوهر خواهر رفتیم خونه مادرمبا خیال ذراحت که خوب شوهر هم رفته میله وبراش خوش میگذره وهم بهانه خوبی برای مادرم دارم که چرا نیامده, رسیدم

دیدم خواهر هام همه غذا هارا پختند وبعد از من مهمان ها هم آمدند

ازم پرسیدند که شوهرت کجاست گفتم رفته پیکنیک ....

نهار را خوردیم وظرف ها را هم من وخواهرم عجول شستیم ومیوه خوردیم وچای تا عصر

شوهر هم اصلا زنگ نزد وچون بمن هم گفته بود مبایلم شاید آنتن نده یا خاموش باشه نگران نباش زنگ نزدم

بلاخره ساعت 6 با خواهرم وشوهرش (با هم همسایه ایم)آمدیدم

وقتی داخل پارکینک شدم بوی سیگار را حس کردم 

آمدم داخل خونه دیدم بساط چایی وشیرینی هنوز پهنه

مبایلم شارج نداشت بعد از چندی دیدم زنگ زد پرسیدم کجایی گفت همین نزدیکی ها تو کجایی گفتم من خونه ام

و آمد خونه دیدم چشماش سرخ سرخه وقتی ناراحت است اینطوری میشه

آمد با عصبانیت یک گوشه دراز کشید پرسیدم کجا بودی گفت هیچ جا از صبح دکان بودم بعد هم نهار خوردم وبا دوتا از دوستام آمدیم خونه وچای خوردیم وبیکار بین خیابان ها میچرخیدم

گفتم چرا نرفتی میله تو که گفتی من میرم گفت حوصله اش نبود ودیگه لازم نبود بیشتر بپرسم چون واضع بود برای اینکه من برم خونه مادرم وبمن خوش بگذره این دروغ را گفته

وچون خیلی دوست داره جمعه ها مال خودمان باشد وباهم باشیم این روز به این درازی را تنهایی سپری کرده وخیلی بهش بد گذشته

وقتی خیلی ناراحت است همش بهانه میگیره دیدم به دخترک گفت آماده شو بریم خونه ی عمویت

برادر شوهر یک هفته است رفته سفر به دیار شما

وشوهری بی اندازه  برادر زاده هایش را دوست دارد

دو روز پیش رفتیم خونه ی جاری که زنگ زدیم گفت نیست خونه وهر چند اصرار کرد بمانید من خودم را میرسانم که گفتیم نه باشه باز میاییم یک وقت دیگه

خونه جاری ومادر شوهر یک کوچه باهم فاصله داره بعد از ینکه دخترک مریض شد هیچ کدام از خواهر شوهر ها دیدنش نیامدند

وحتا یک زنگ هم نزدند من هم ناراحت شدم خیلی.....

حتا از شما چی پنهان چند بار هم غیر مستقیم به شوهری گفتم که اینها  بما اهمیت ندادند دخترم از مرگ نجات یافت ویک کدام یک توک پا نیامدنددیدنش ....

اون روز مثل اینکه شوهری میخواست حالا که جاری نیست برویم خونه مادرش که من غیر مستقیم گفتم نه برویم یک دور میزنیم میریم خونه

خوب دیروز عصر به دخترک میگه آماده شو بریم خونه عمویت گفتم من هم میرم که گفت نه نمیخواهد جایی را که دوست نداری نرو زور که  نیست

من هم دوست نداشتم خونه مادرت نرفتم

وچند بار هم رفتم کنارش دراز کشیدم که محل نداد

میدانستم که اگر نروم وضع بدتر میشه

وگرنه باز هم از شما چی پنهان از ین جاری که تازه دستش برام رو شده هم زیاد خوشم نمیاد

آماده شدم رفتیم بین راه هم همش غر زد سر بد رانندگی دیگران (کاری که من متنفرم)

وقتی میخواستیم داخل جاده خونه شان شویم که دیدم ماشین برادر شوهر دست برادر شوهر وسطی وهمه هم داخل(موتر) ماشین اند

و بچه های جاری هم هستند شوهر گفت میریم خونه اینها که بچه ها اینجایند جای نبود که مخالفت کنم

ورفتم داخل کوچه مادر شوهر

داخل ماشین مادر شوهر وخواهر شوهر (بشکه زهر مار ) وخواهر شوهر کوچیکه با بچه اش وبچه های جاری بودند(جاری سه تا بچه داره  یک دختر 10 ساله یک بچه چهار ساله ویک بچه دوساله که این یکی را همه (مکی موز ) میگند وخیلی شیرین تپلیه شوهرم که عاشقشه)

از ماشین که پیاده شدند گفتیم ما میرفتیم خونه جاری که مادر شوهر هم نه تعارف نه هیچی گفت برویم من هم با شما میام وخواهر شوهر ها هم همچنان سر سنگین خدا حافظی کردیم وآمادیم خونه جاری

برای روشن بودن بگم که این خانواده شوهری من یک قبیله اند شوهری هفتا عمه داره هفتا خاله داره هفتا ماما(دایی) داره همه هم بزرگ وعروس وداماد دار وتمام ازدواج هایشان هم فامیلی هستش تنها من بیگانه ام

وخواهر شوهر کوچیکه که بعد از من اون هم با بیگانه وصلت کرد

جاری دختر عمه شوهری هستش وخواهر شوهر بزرگه هم با پسر عمه دیگه اش ازدواج کرده کلا اینها مثل زنجیر با هم بافته اند

واصلا نمیشه بد یکی را پیش دیگری گفت حالا میدانید من چی میگم

خون جاری مثل کافی شاپ است مخصوصا عصر های جمعه وهمه جمع میشند اونجا عمه های شوهری که میشند خاله های جاری همه با دختر ها وعروس هایشان اونجا بودند

صدا به صدا نمیرسید آنقدر بچه کچولو بود صدای گریه که نگو ونپرس بد تر از همه اینکه اکثر دختر عمه های شوهر بمن به چشم حسادت نگاه میکنند انگار من این پسر قومشان را دزدیده باشم

ولی برعکس عمه ها با من خوبند وکلا اخلاق ها وقصه های خاص خود را دارند که من زیاد خوشم نمیاد

واین وسط یکی خاله شوهری هستش که هم خاله اش میباشد وهم زن عمویش وشوهری با آنها آبشان دریک جوی نمیرود وبه شدت با همه شان مشکل داره

کهاز بخت بد  با دیروز این سه دفعه هست که ما میریم خونه جاری وایشان هم با دار ودسته عروس ودختر عروس کرده تشریف میارند

وخوب خونه شان هم داخل کوچه خونه مادر شوهریست

اصلا این دوتا کوچه چند تا باغ بزرگ میراثی بوده که بعد تقسیم شده والان همه با هم همسایه اند وبه این بهانه هر روز یکجا جمع میشوند ...

شوهری که خاله اش را دید عصاب داغونش داغونتر شد وخوب رفته بود که با برادر زاده هایش بازی کند که نشد

وحالش گرفته تر شد

این بود که گفت پاشوبریم وما حتا یک پیاله چای نخورده خدا حافظی کردیم واین جمع شلوغ ر ا ترک گفتیم

که بمن خوب شد اصلا حوصله نداشتم حوصله شنیدن حرف های مثل این که یکی از دیگری بپرسد چرا بچه ات لاغر هست

یکی بگه از چه جور پوشک استفاده میکنی برای بچه ات ک.ون بچه من شلیده  یکی بگه بچه ام دندان در آورده واسهاله   آنهم آنقدر راحت که انگار نه انگار کس دیگه هم هست اینجا وووووو

وبدتر از همه اینکه اکثر شان بی سواد ویا کم سوادند وخوب با من خیلی فرق دارند

این بود که آمدیم خونه وشوهری باز گیرداد  که چرا با خاله من ودختر هایش روبوسی میکنی وجلو شان راست وخم میشی

آنها ارزشش را ندارند از کسی که من خوشم نمیاید با هاش خوش بش نکن وووو تمام این مدت او میگفت ومن ساکت بودم یعنی همیشه اینطوره

دیگه حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم این بود که رفتم حمام ومصروف یک حمام طولانی شدم

وبعد که بیرون شدم دیدم شوهری نیست ورفته ساعت 8 شام بود لباس پوشیدم وبا دقت آرایش کردم عطر محبوب شوهری را زدم  سریع کمی مرغ وبرنج با بانجان رومی (گوجه) را انداختم داخل زود پز ویک چیزی آماده کردم بیشتر به خاطر دخترک  شوهری آمد وباز هم با پیشانی ترش رفتم جلوش که باز تحویل نگرفت و رفت  دراز کشید بغض دیگه داشت اذیتم میکرد باز هم بروی خودم نیاوردم شام را کشیدم صداش کردم نیامد

من ودخترک شام خوردیم وسفره را جمع کردم  شوهری رفت حمام

برا دخترک کتاب قصه خوندم وخوابش برد بردمش داخل رخت خوابش

دیدم شوهر از حمام آمد اینبار سگرمه هاش تو هم نبود وکمی بهتر شده بود

دیدم جو بهتره زیر کتری را روشن کردم وچایی آماده کردم گفت غذا بکش براش غذا کشیدم

نان خورد وچایی نوشیدیم دیگه خیلی بهتر شد اصلا نپرسیدم چرا اینطوری بودی

چون میدانستم همش به خاطر نرفتن خوونه مادرم اینها بود بعد از چایی خوابیدیم

طبق عادت من پشت به او میخوابم و او مثل  همیشه بازو هایش را دورم حلقه کرد ومن داشتم فکر میکردم به اتفاقات امروز که نمیدانم کی خوابم برده بود شب خواب دیدم که شوهری یک سری چیز های پیدا کرده که من ازش پنهان میکردم وبه شدت ناراحت هستش

من چیز پنهانی ندارم ازش به جز همین خونه مخفی

صبح بیدار شدم ودیدم ساعت 7:15 دقیقه هستش باز هم فرصت نشد صبحانه بخوریم وآماده شدیم من آمدم دفتر ودخترک مهد وشوهری هم دکانش رفت

پ:ن نمیدانم چرا نمیشود دوباره خاطره نویسی را از سر بگیرم

پ:ن همچنان فیلم میبینم وقرار شد فیلم های را  که ارزش دیدن داشت اینجا یاد آوری کنم وآنهای را که دیدم وزیاد به دلم ننشست نگم فیلم(فص*ل کر*گدن )را دیدم عالی بود چند تا فیلم دیگه هم دیدم خارجی الان دقیق یادم نیست اسمهاش

کتاب هم دارم چخوف میخوانم (دشمنان)ش را 

پ:ن  در ادمه عکس از  غذا های مهمانی خونه ی مادرم

ببخشید عکس ها زیاد کیفیت نداره آخه از یک طرف مهمانها داشتند می آمدند واز طرف دیگه اعضای خونه در حال راه رفتن بودند از یک گوشه دزدکی عکس گرفتم که ندید پدیدی نشه(درکت کردم صحرا جان)

آخرین پی نوشت :میدانم خیلی خاله زنکیست ببخشید

ادامه نوشته

درهم برهم

خوبم کمی دورتر از شما دارم نفس میکشم

درگیری های روحی و نوسانات زندگیم هنوز به حالت عادی برنگشته

دارم تلاش میکنم وضعیت بهتر شه (همان مشکلات رابطه شوهر با مادرم اینها)

هنوز چیزی تغییر نکرده

مدتی است که درکورس رانندگی ثبت نام کردم بله اینجا همه چیزیش پولی است باید بری پول بدی رانندگی یاد

بگیری وبعد جواز رانندگی بگیری

دوره نظری اش تمام شده از امروز دوره عملی را شروع میکنم

مشکلات زندگی هم که مثل همیشه است مخصوصا اون بخش اقتصادیش 

دخترکم خوبه لاغر بود حالا خیلی لاغرتر شده میخواهم مهد کودکش را عوض کنم ولی تا حالا جای بهتری ندیدم

آنجا های هم که بهتره تا ظهر است وباز میماند مشکل بعد از ظهر که کجا بفرستمش

شاید نشد ودر همان مهد کودک قبلی ماند نمیدانم

به امید روزهای بهترم خدایا کمکم کن

ای خدای مهربان این مدت خیلی سکندری خوردم دستم را بگیر وگرنه از پای می افتم

حیف که باز هم نمیشه همه چیز را نوشت



سلام دوستانم ممنون لطف همه شما چقدر خوبه این دنیای مجازی

به لطف خدا مادرم حالشان خوب شد عصر همان روز دوشنبه از بیمارستان مرخص شدند با اینکه هنوز ضربان قلبشان منظم نشده بود وفشارشان هم میزان نبود ولی خودشان خیلی اصرار داشتند که میروم خونه خودم

ودکتر اجازه داد یک آمپول دارند که باید هر شش ساعت تزریق شود وگفت حتما آمپول را سر ساعت تزریق کنید

خلاصه عصر همان روز که از راه کارم رفتیم  با همسرم بیمارستان دیدیم دارند بار وبندیل را جمع میکنند

وآوردیمشان را به خانه

دیگه شبش خیلی خسته بودم چون شب قبل اصلا در بیمارستان نخوابیدم ودو روز پشت سر هم سفر داشتیم به شهرستان ها

من رفتم خونه خودم وساعت 9 خوابیدم

دیگه صبح وقت امدیم خونه مادرم ومن اون روز را مرخصی گرفته بودم چون محفل فراغت خواهرام بود دیدم

مادرم هم به لطف خدا خوبند وخیلی هم دوست داشتند بروند جشن فراغت واین شد که راضی شدیدم ببریمشان ،ورفتیم

کلی خوش گذشت مراسمش مفصل بود با نهار وغذای عالی وخلاصه همه خیلی خوش بودیم چون

آزامایش ها نشان داده بود که قلب مادرم مشکل خاصی نداشته وخوب یک مشکل سطعی بوده

ولی زیاد نمیشه به دکترای کشور مان اعتماد کردچون تجربه نشان داده

 خانواده مادرم همه شان پاسپورت(گذرنامه)هایشان را ویزا کردندورفتنی پا.کس.تان اند

میدانید که مردم ما همه برای تداوی میروند کشور های همسایه

وباید بروند ودقیق چکاپ شوند

دیگه اینکه ممنون همه شما هستم بخدا

دست تک تک تان را که برای مادرم دعا کردید وسوره خواندید میبوسم از دور

بدرود


خدا همه مریض ها را شفای عاجل بدهد از جمله مادرم را

برای بچه های که پدر ندارند مریضی مادر آخرین مرحله درده

 تو خودت بهتر میدانی خدا جانم...



شرمنده که کامنت ها را نتوانستم جواب بدهم

از صبح ساحه یا همان شهرستان بودم

دیروز عصر با خواهر ها رفتیم بازار اینجا مغازه ها اذان شان بسته میشه وخوب فقط توانستیم کمی خرت وپرت بخریم وخواهرم که ازم کوچیکتره النگوهایش را عوض کرد واینطوری نشد که من برای خواهرهام کادو بگیرم

وبا معذرت پول را دادم که خودشان هرچی لازم دارند با حوصله خرید کنند

تا رسیدیم خونه شب شده بود همسرم ازم خواست برویم رستوان ورفتیم با اینکه خیلی خسته بودم بازهم خیلی خوش گذشت کلی با هم حرف زدیم

داشتیم برمیگشتیم خونه که شوهر خواهرم زنگ زد که بیاید فلان بیمارستان خصوصی که خواهرم حالش بد شده

این را شوهری بمن گفت وخوب تا رسیدم مردم از دلشوره روزش خواهرم روزه گرفته بود وگفتم چون روزه داشته

وبازار هم رفتیم حالش بد شده

وقتی رسیدیم بیمارستان دیدم مادر رو تخت بیمارستان هستند ودیگه قلبم آمد تو دهنم

مادرم تنها پناه شش بچه یتیم دیروز برایشان مشکل قلبی پیش شده بود

وخواهرم وشوهرش وبرادرام اورده بودند بیمارستان

ضربان قلبش شان بالا بود وفشارشان هم

خلاصه شب ماندیم بماند که تا صبح چی برما گذشت من وشوهرم وبرادرم در یک اطاق کوچک.....

واز صبح باز دوباره مجبور شدم من بیام سر کار چون باید میرفتیم همان شهرستان.

تا الان دفترم مادرم هنوز مرخص نشده وببینیم چی میشه

شما را بخدا برای مادرم دعا کنید من الان یک خواهر 8 ساله دارم که از یک سالگی یتیم بوده وخیلی وابسته به مادرش است

عجله ای نوشتم ببخشید

امروز هشتمین سالگرد فوت پدر منه

چندی پیش خواهرم زنگ زد وسریع گفت عصر بیا خونه ما هم حلوا  میپزیم وهم  قرآن را ختم میکنیم  و مانتو عربی ات را برام بیار.

چیزی دیگری نگفت ومن یک لحظه خودم را لعنت کردم که چرا ؟و به چه اسانی این روز فراموشم شده

هشت سال پیش در چنین روزی من شاهد بدترین لحظه های عمرم بودم

پدرم بهترین پدر دنیا نه اینکه چون حالا نیست بگم خدایی جزو اون شخصیت های خاص بود پدرم

من هر چی دارم از پدرم دارم وخوشحالم که بیشترین خصوصیاتم به پدرم رفته

پدرم در 42 سالگی سرطان  لعنتی از ما گرفت وبدترین روز هارا در طی مدت مریضی اش گذراندیم

دلم بد جور براش تنگ میشه هر چند که درپیچ تاب روز های شلوغ زندگی همچنین روزی را فراموش کنم

ولی دردی که در عمیق ترین سلول های قلبم ریشه دوانده طعم تلخ این درد را هرگز از یادم نخواهد برد

برای روح پدرم دعا کنید ممنون میشم

پ:ن دو خواهر یک برادرم از دانشگاه فارغ میشوند که خواهرام هر دو همکلاسی اند ورشته شون هم (شرعیات)هستش نمیدانم شما به هش چی میگویید در مورد علوم دینی واین چیز هاست

وبرادرم هم از فاکلته (زراعت)که آنهم فکر کنم شما  مهندس کشاورزی میگویید بعد اینها برای خود محفل فراغت میگیرند وباید برای همه آنها کادو بگیرم نمیدانم چی بگیرم


سلام عزیزهای من

از پنج شنبه بنویسم که تا ظهر کار هایم را  کردم ودیدیم کار دیگری ندارم از ریس اجازه خواستم وزنگ زدم شوهری آمد دنبالم گفت دخترک را برده خونه مادرش وما رفتیم دنبالش وسط راه دیدم باعرض معذرت دلم بد جور پیچ میده وحالم بده

رفتم خونه مادر شوهر وبازم با عرض معذرت سریع رفتم دستشویی بازم حالم خوب نشد دیگه وقتی داخل هال مادرشوهری شدم دیدم عین بازار شام البته بی سابقه نیست برای انها خانواده شوهرم به بی نظمی مخصوصا این خواهر شوهر مجردم که گفتم اسمش بشکه زهر ماره مشهوراند

وتا نشستم دیدم نه بابا امشب میخواهند کولاک کنند  وبرادر شوهری دوستاشو مهمان داره وخوب خواهر شوهری کوچیکه هم از خونه اش امده بود ودختر خواهر شوهر بزرگه هم بود با هم داشتند ترتیبات شام را میگرفتند

دیگران شروع کردند به هندوانه خوردن ومن که دلم درد میکرد مادر شوهر یه کم زیره اورد با اب جوش خوردم وبا تعارف های الکی مادر شوهر که شب بمانید ومن که گفتم نه حالم خوب نیست رفتیم خونه

اولش فکر میکردم این درد ها مقدمات تشریف آوری خاله پریست ولی نبود

نبات داغ خوردم نشد عرق چهل گیاه خوردم نشد شوهری گفت برویم دکتر ومن که ازین یک قلم به شدت بدم میاد نرفتم وگفتم نه خوب میشوم وخدای  کمی حالم بهتر  شده بود

تا اینکه شوهری رفت مغازه اش که دیدم نه بابا دل پیچه ام (حالت تهوع)  شدید شد وسه بار  حالم به شدت بد شد انقدر که هرچی تو این یک هفته خورده بودم پس دادم ( معذرتم را همچنان قبول کنید دوستان)

دیگه دیدیم نه بابا خوب بشو نیستم زنگ زدم به همسری که بیا من حالم بد شده

دخترک خواب بود که دیدیم خواهرم هم خبر شده بود آمد وشوهرم هم امد  دیگه رفتیم پیش دایی  همسر که دکتره ودر همان کوچه که خانه مادر شوهریست خونه اش هستش از طرفی برادر شوهر همسرم را در مهمانیش دعوت کرده بود

دکتر که مرا دید دو تا سرم وشش تا امپول با کلی دارو داد وسرم را وصل کرد گفت نرو خونه خودت همینجا خونه مادر شوهرت باش که من خبر دارت باشم

اقا این سرم ها واین آمپول ها هیچ فایده نکرد ومن همچنان به خود م میپیچیدم

دکتر گفت به احتمال 70٪ آپندیکس شدی اگر بهتر نشدی باید بری سنو کنی که من دیگه داشتم میمردم از ترس ونمیدانم شاید به خاطر این ترس بود که دیدم کم کم خوب شدم مهمانی هم تمام شد  ومن با شوهری راهی خونه شدیم همچنان با سرم به دست (باز خدارا شکر ماشین داشتیم وگرنه با موتور چطور میرفتیم ؟)

تا ساعت 2 شب بقیه سرم هم تمام شد ومن هم بهتر شدم خدا را صد هزار بار شکر وخوابیدم

صبح روز جمعه هر هفته خاله کارگر میاد خونه من برای تمییز کاری لباسشویی اخه ما اینجا به خاطر ضعیفی برق لباس شویی خودکار نداریم که هم بشوره وهم ابکش کنه وهم خشکش کنه لباس شویی داریم ولی باید ابجوش بریزیم وبا ز لباس را ابکش کنیم تازه لکه هاش را هم باید با دست بشوریم اینه که من خودم این کار را نمیکنم. که خوب خاله نیامد وگفت قردا میام دیگه بی برنامه بودیم

شوهری گفت برویم به باغ خواهرت در ین میان دیدم خواهر هم با یک تیکه کیک آمد وگفت امروز تولد شوهرش بوده ومن وشوهری هم نظر مانرا گفتیم این خواهرم که یکبار گفته بودم شوهرش از کانادا امده وخیلی پول داره یک باغ خیلی خوشگل دارند که زیاد هم از شهر دور نیست گفتیم بریم باغش که قبول کرد ولی مادرم وخواهرام رفتنی خانه خاله ام بودند واین شد که من وشوهری وخواهرم وشوهرش با دخترک مان تنهایی راهی باغ شدیم البته باماشین ما

وقرار شد من براشون ابگوشت بپزم خیلی خوش گذشت وکلی هم این وسط بادبادک بازی کردیم واخر سر هم باد بادک مان ازاد شد عصر تا رسیدم خونه دیدم پسر دایی شوهری زنگ زد که خونه تشریف دارید وبا خانمش وپسرش که 6 سال داره اومدن خونه ما وشب هم نگذاشتم بروند 

شام براشون قابلی پختم با اسفناج انواع ترشی های دست ساز خودم وسالاد وماست  وخیار یک نوع شیرینی برای دیزرت البته نگذاشتند زیاد خودم را به زحمت بدهم وهمش میگفتند تو هنوز مریضی این پسر دایی شوهری هم دکتره خلاصه با اینکه خسته بودم خیلی خوش گذشت

ساعت 10:30مهمان ها رفتند ومن هم ظرف ها را شستم ولی مرتب نکردم چون فرداش خاله کارگر میامد زنگ زدم ببینم مادر اینها خونه خاله من ماندند که دیدیم بله وچون برادرم ماشین نداشت گفتم بیایم دنبالتون که گفتند به زحمت میشوید واین بود که با اینکه لباس خواب پوشیده بودم از روی تخت خواب دوباره بلند شدیم و رفتیم دنبالشون واونجا هم چایی خوردیم وبرگشتیم خونه

شنبه هم خاله امد همه ء خونه را برق انداخت لباس ها را شست وساعت 1 رفت من وشوهری هم یکم استراحت کردیم یکی از همکارای بانکی من که دوستم هم است وچندی پیش نی نی دومش را دنیا اورده بود برای نی نی لباس کادو گرفته بودم که به شوهری گفتم تا این لباس براش بچه کوچیک نشده بروم  که گفت آماده شو من ببرمت وبرم مغازه

سریع دوش گرفتم وآماده شدیم با دخترک رفتیم

با این دوستم  رفت امد دارم دیدم وقت برنجش را خیس کرده وگفت برای شام باید بمانید وشب ماندیم

فلم عروسی اش را دیدم این دوستم از یک شهر دیگه است از کا.بل.هستش داخل پست اردیبهشت سال 90 در باره اش نوشتم که با هاشون رفته بودیم میله (پیکنیک)وخوب رسم ورسوماتشون با ما فرق داره ولحجه شان همچنان

فلم اش را دیدم برام جالب بود این دوستم سه سال از عروسی اش میگذره دو تا بچه داره که هر دو هم پسر اند واینقدر مرا تشویق کرد که یک نی نی بیار که کم کم داشتم راضی میشدم

اخر شب هم برگشتیم خونه ولالا

صبح نمازم را خوندم با خواهری رفتیم کلاس زبان بعد اومدم خونه صبحانه وبعد محل کار

زری جان عزیزم من شنبه ها مرخصم وخونه هم نت ندارم اینه که شنبه آپ نمیکنم

پست بلند شد مرا ببخشید

گلو درد دمار از روزگارم کشیده حتما باید مریض شی که بفهمی سلامتی نعمتیه. روز جمعه تولد خواهر کوچولوی من بود  بعد از ظهری رفتیم خونه مادرم یک محفل خودمانی بود ولی من حالم خوب نبود تا عصر باز بهتر بودم

عصر که مراسمش تمام شد تب ولرز شدید گرفتم با شوهری رفتیم دکتر  یک کم دارو داد مسکن وانتی بیوتیک فکر میکردم آغاز یک سرما خوردگی ایست  وزیاد جدی نگرفتم بعد دوباره آمدیم خونه مادرم برای شام من وخواهرم را نگه داشتند وخواهرهایم کلی زحمت کشیدند وشام خوش مزه درست کرده بودند که من دیدیم دیگه نمیتوانم درجمع بشینم این بود که یک پتو گرفتم رفتم داخل اطاقی ودراز کشیدم شوهری چند بار آمد وخبرم را گرفت  حتا نتوانستم شام بخورم از بوی غذا حالم بد میشد

همین که شام وخوردند شوهری گفت برویم خونه تا تو استراحت کنی مادرم برام غذا گذاشت گفت تو هیچی نخوردی با این که اصلا اشتها نداشتم قبول کردم

حالا آمدیم خونه از بخت بد من همسایه دیوار به دیوار ما پسرش را نامزد کرده وامشب در خونه اش یک محفل ساز وسرود برپانموده   اینجا هم که گفتم آزادی است وموسیقی حتا با صدای بلند مجازه وکسی به کسی کاری نداره این بنده خدا ها هم تا تونسته بودند صدای بلند گوها را بلند کرده بودند روی تخت خواب دراز کشیده بودم  دیوار هم که از پست گردو نازک تره صدای خندها وشوخی ها موسیقی  روی مغزم رژه میرفت من هم که حالم بد...

 خلاصه من ساعت هشت ونیم دراز کشیدم تا ساعت 2 شب اینها هزار باررررررررر ناری ناری رقصیند، هندی رقصیدند عربی رقصیند ،اف.غانی رقصیدن  تمام رقص های بلاد کفر مسلمون را اجراء کردندومن نزدیک بود کفرم در بیاد

شوهری چند بار خواست برود وبگوید ما مریض داریم نگذاشتمش وگفتم بنده خدا ها شادی دارند چه میدانند ما مریضیم

در تب شدید میسوختم خلاصه تا خود صبح شوهری پاشویه ام کرد وبالای سرم بودم اصلا نخوابید .خوب بود فرداش مرخص بودم من شنبه ها تعطیلم. و حتا کورس زبان  هم نرفتم

شنبه همان طور گذشت یک شنبه یک سر آمدم دفتر ودوباره رخصتی گرفتم عصرش دیدم هیچ خوب نمیشم  رفتم دوباره دکتر عفونت شدید گلو گوش ها و حتا لثه وزبان گرفتم و تب شدیدبه خاطر همین افونت است

 این بار دیگه دکتر برام شش دانه آمپول ( سفتری یکسون) نوشت که در رگ تزریق میشه دیشب یه دونه تزریق کردم ویک دونه هم امروز صبح . ودیگر قرص وغرغره که حالم بد میشه از غرغره کردنولی مجبورم

خلاصه اینها را گفتم که بگم مریضم بد جور....امروز هم آمدم سر کار دخترک را هم آوردم با خودم که اگر بشود کار ها راست وریست کنم و  مستقیم بروم خونه  .

هنوز ریس تشریف نیاوردند ومن ول  معطل ماند ام .

پ:ن دخترک داره نقاشی میکشه یک زن لخ.ت 30نه هایش را هم میکشد میپرسم چرا این لخ.ته؟ میگه خوب هیچ کس نبوده خونه خواسته راحت باشه میخواهد برود حمام .

ومن مانده ام  که این طور تخیل ها چگونه وارد مغز بچه  ها میشه؟

راستی دوستان شما حالتان خوبه؟



از امروز دوباره روی صندلی درسی نشستم

دقیقا مثل روز اولی که مدرسه رفته بودم خوب یادم است مثل همان روز اول پر از حس های نا آشنا  .

آدم در هر سنی که باشه باز در جایگاه دانش آموز که قرار بگیره کوچک میشه  برای من اینطوری بود

سالها پیش من این خواهر بعدی من که اسمش را میگذارم (واو) میرفتیم کلاس زبان انگلیسی وتقریبا به پایانش نزدیک بودیم که من نامزد شدم

وما وارد دانشگاه شدیدم ودیگر همان جا همانطور این کلاس واین زبان را ول کردیم

البته من ولش کردم ولی خواهرم  واو جسته گریحته گاهی ادمه اش میداد من تقریبا فراموش کردم هر چیزی را که خوانده بودم

ولی دوباره تصمیم گرفتیم ادامه اش بدهیم در یک کلاس  یا بگم تقریبا مثل دانشگاه است که شامل 5سمستر میشود وما رفتیم به سمستر سومش نشستیم

چون دو سمستر اولش برایمان آسان بود

یادم میااید 8سال پیش هم من وهمین خوهرم واو صبح ها ساعت 6 از خانه میزدیم بیرون به سمت کلاس زبان

امروز هم ساعت اتفاقا همان 6 صبح به سمت کلاس زبان میرفتیم ولی  دیگر ما آن دخترکان هفده هجده ساله نیستیم ما خانم های هستیم در استانه سی سالگی

چقدر خوبه بعضی از احساس ها که تکرار میشه کمی طعم قدیمی ها را دارد ولی درد اینجاست که تو دیگر آن آدم قدیمی نیستی

دلم درس میخواهد دلم بوی کتاب درسی میخواهد دلم مداد میخواهد مداد سرکن از امروز من دختر سر مداد ومداد سر کن هامان با هم کل کل خواهیم کرد ومداد های هم  را کش خواهیم رفت

پ:ن این روز های یک دردی گم نام وبدون مرز درتمام من جاریست همه بدنم درد میکند طوری که شوهر  به  داد وفریاد شده ومیگه کجایت درد میکند بیا برویم پیش دکتر

ومن نمیدانم بروم به دکتر بگویم کجایم درد میکند؟ نمیدانم ولی تمام من درد میکند دردی نه از جنس درد های همیشه گی دردی نا پیدا

خسته ام خیلییییییییی



اینم دخترک ما

یک قسمت زیبای زندگی من دخترک با هوش وملوس خانمیست که خداوند نمیدانم دربدل کدام کار نیکم برایم هدیه کرده دختری که گاهی با این سن کمش به این همه فهم ودرکش از زندگی تعجب میکنم

انیس لحظه های تنهایی من ،رفیق کوچک دلتنگی های بزرگم

زندگی رنگ های قشنگی داره ومادر شدن جزو شادترین وآرامش بخش ترین رنگ های زندگیست

چگونه سپاس گذارت باشم خدا ؟خدای فرشته های کوچولو؟

پ:ن دخترکم شرمنده که تاحالا ازت کمتر دراینجا نوشتم ازین پس بیشتر از تو خواهم گفت

پ:دیشب افطاری خانه مادرم بودیم واخر شب دخترک خوابیده بود وچون به خاطر گرمی بیش از هوا مهدش تا 15 روز تعطیله گذاشتمش اونجا شب خوابم نمیبرد همش غلط میزدم وجای خالیش را میدیدم

خودش عاشق خاله کچولو خونه مادر بزرگش ولی من به خاطر خود خواهی خودم همیشه مانعش میشم

دوری از تو برام سخته عزیزم در ادامه مطلب عکس دخترک که دیگر حذف شد


آه ای پیری ! چه با سرعت نزدیک میشی

بیست و چهار خرداد   یک سال  دیگه به تجربه هایم افزوده شد

من یک سال بزرگتر شدم  بزرگ شدنٍ توام با درد  من این بزرگ شدن را دوست دارم این جور درد کشیدن را

اصلا خود بزرگ شدن درد است.

29سال از عمرم گذشت نمیدانم چقدر دیگه ازش موند ولی میدانم که بیست ونه سالش تمام شده ودیگه برنمیگرده 29 سالی که برایم یک عالمه خاطره گردیده ،من درین بیست و نه سال چی ها که نکشیدم کودکی هایم را اصلا به یاد ندارم یعنی من اصلا کودکی نکردم

به علت فرزند بزرگ بودن همیشه پدر و مادرم پای هر مسىله که پیش میامد میگفتند تو بزرگی نباید این کار را بکنی تو بزرگی مواظب بچه ها باش  و من از همان لحظه های کودکی فکر میکردم من بزرگم و نمیدانستم که کودکی ام  پس  چه وقت  بوده؟

 

نگو منظور ایشان این بوده که تو از دیگر خواهر برادرهایت بزرگتری

،مادرم! پدرم! کاش این جمله تان را درست استفاده میکردید تا من هم کمی کودکی میکردم واز همان اول بزرگ نمیبودم

من از 9سالگی بزرگ بودم یعنی بزرگتر از هفت خواهر وبرادر دیگر . درخانه که هفت تا بچه از تو کوچکتر باشند معلومه که تو بزرگی حتا اگر 9 سالت بیشتر نباشه

نوجوانیم بادرد های بسیار تمام شد. با مریضی وسواس مادرم در تمییزی ،که تمام روزهای قشنگ زندگی مان صرف شستن وتمییز کزدن گذشت وهر چه بیشتر میشستیم به نظرمادرم بیشتر کثیف میامد  ان روزها روزهای بد وخفقان آوری بود روزهای ح.ک.و مت (ط.ا.ل.ب.ا.ن)

روزهای  دور ماندن از درس و مدرسه که توام بود با کشمش های مادر و پدرم هر روز جنگ و جنجال داشتند سر همین شستشوهای بی اندازه مادرم.روزهای آغاز شاعری هایم. چقدر شعر غمناک دارم از آن روزها

جوانیم با ادامه درس وجبران عقب ماند گی های درسی تمام شد جبران 6 سال کار آسانی نبود شب و روز درس وکلاس و،کلاس،کلاس.....

و از همه بدتر بدترین سال زند گیم سال 83 ومریضی لاعلاج پدرم تنها مونسم، تنها دوست و پناهم ، پدرم به معنای واقعی یک پدر نمونه بود.

سرطان سرطان سرطان....خیلی دردکشیدم خیلی....

پدرم هشت ماه در بستر بیماری افتاد وتمور مغزی فلجش کرد ،لالش کرد ،وکم کم کورشد پدرم ...پدر42 ساله ام خیلی جوان بود خیلی..... پدرم ذره ذره آب شد و من ذره ذره نابود شدم

تا اینکه بعد از هشت ماه پر کشید من ماندم دردی عظیم بامادر مریض و باهفت خواهر وبرادر که حالا یک  دخترک ناز یک ونیم ساله هم به جمع ما افزوده شده بود

شقایق خواهرک کوچکم که به اصرار دکتر به مادرم که گفته بود باید حامله شوی تا سر گرم باشی وازین مریضی روحی وسواس رهایی پیدا کنی مادرم بعد از هشت سال حامله شده بود ودختری بدنیاا آورد خوشکلتر از همه ما

مریم تازه بابا  گفتن یاد گرفته بود که بی بابا شدیم....

بعد از آن سال درگیری های کانکور وووووو

( به این ترتیب هیچگاه فرصت عاشق شدن را نداشتم وخیلی دوست داشتم عاشق میشدم)

رفت  وآمد خواستگاران همچنان که برای هر دختری هست برای من هم بود و اهمیت نمیدادم مخصوصا درآن سالها با غم تازه از دست رفته مان.

تا اینکه خواهر شوهرم که همکلاسی سال اخرم بود با خانواده اش آمدند خواستگاری ومن نمیدانم چی شد  که این ازدواج سر گرفت ومن زن کسی شدم که اصلا نمیشناختمش...

سال 85 سال نامزدی و عروسیم بود بحرانی که نمیدانستم چطور با کله افتادم توش. شوهر سرکش نا آرام ،خانواده شوهر به شدت حسود وبی رحم، فقر اقتصادی بی اندازه.......ووووووو

به رشته مورد علاقه ام قبول شدم و در همان سال اول دانشگاه عروسی ما را گرفتند

ازدواج، مسولیتهای بی شمارش همان طور که گفتم شوهر م خیلی کله شق بود واصلا زیر بازر مسولیت نمیرفت با کشمش هایش همراه خانواده اش که منجر به تلخی لحظه های من میشد،دخالت های خانواده شوهر  مشکلات دانشگاه و درین میان بارداری من با همان مشکلات روز افزون اقتصادی..... بی کاری شوهرم ....امان از روزگارم کشید به حدی که مرگ پدر را فراموش کردم

نمیگویم روزها ولحظه های خوب وشیرین نداشتم که داشتم خدا را شکر شوهرم از همان اول مرا دوست داشت(شوهرم یک عاشق شکست خورده بود عاشق یک دختر ت.هران.ی شده بود وهمان حکایت فلم "حی.ران" ونتوانسته بود به عشقش برسد هر چند حالا میگویید تو عشق اول و ازل منی و عشق های قبل از تو همه سوء تفاهم بود ) از موضوع عشقش باخبر بودم ولی مشکل من این بود که من برای رفع تشنه گی تکیه به تشنه لب کرده بودم شوهرم داغونتر ازمن بود ومن شده بودم سنگ صبور.

مبارزه کرده با زند گی با خانواده شوهر با همه .... درسم را تمام کردم و دخترم را بدنیا آوردم تنهایی بزرگش کردم با اینکه با مادر شوهرم یکجا زند گی میکردم ولی حتا یک روز دخترم را نگه نداشت هر روز میبردمش خانه مادرم هر چی خانواده شوهرم  جلوی پام سنگ انداختند که ترک تحصیل کنم مقاومت کردم ودرسم را خواندم

 

کار گرفتم  در همان اول برای شوهری با طلا هام سر مایه درست کردم ومغازه راه انداختم زندگی میگذشت هر چند با سختی ولی شوهرم را دوست داشتم واو هم مرا .

نمیتوانم بگویم عاشقش شدم وهستم که فکر میکنم عاشقی چیز دیگری باید باشد که من هرگز طعمش را نشیدم ولی باهم خوب بودیم وخوشیم

خدا راشکر با حقوقی که من میگرفتم یواش یواش زمین خریدیم و پارسال ساختیمش یک خونه نقلی و خوشکل از خانواده شوهر هیچ کس کمک مان نکرد من آدم کینه ای نیستم ولی به شدت از همه شان متنفرم

آنها یک دختر مظلوم وبی کس را گیر آورده بودند که نه مادرش توان مقابله با آنها را دارد ونه کس وکار دیگه تا توانستند بمن ظلم کردند

از همه بدتر دوتا آتیش پاره خواهر شوهر های مجردم که اگر من حتا آرایش میکردم آنها از حسادت میمردند آخه هر دوتا از من بزرگتر بودندوحتا یک خواستگار هم نداشتد

خدا را شکر الان در خانه مستقل که مال خودمه با دخترک چهار سال ونمیه وشوهری که قسم میخوره عاشق منه وهر روز عصر انقدر دلتنگم میشه که اشکش در میاید زندگی خوبی دارم خدا را شکر شغل خوبی هم دارم با درآمد خیلی خوب(800)دلار که هر کسی ندارد و مبلغ قابل توجه ایی استو

سختی های زند گیم تمام شده خانواده خودم در آسایش بسر میبرند از پدرم ثروت خوبی بجا مانده برادرهایم بزرگ شدن وکار وکاسبی خوبی دارند خواهر بعدی من هم ازدواج کرده وزندگیش عالیه

پنج نفراز ما خواهر وبرادرها  مدارک خوب تحصیلی  داریم  همه حسرت زند گی مارا میخورند شوهرم با خانواده اش رفت آمدش را کم کرده چون میبیند که هر وقت تا میرویم یک مشکلی را خلق میکنند.

اصلا خانواده من شده اند خانواده او.

مادر شوهرم مرا دوست دارد زن خوبیه ولی خیلی دهن بین و حرف گوش کن دختر هایش  میباشد انها تنها با من مشکل ندارند که دمار از روزگار جاری من هم درآوردند

کاری با کارشان ندارم ولی میدانم که تلخترین روز های زندگیم را در طبقه پایین خانه پدر شوهرم سپری کردم

میشد که روزهای اول ازدواجم با همان فقر اقتصادی شیرین باشد ولی نگذاشتند

اصلا نمیخواستم این چیزها را بنویسم گاهی تا شروع به نوشتن میکنی یک عالمه حرف از ناکجای دل آدم میریزد بیرون دست خود آدم نیست

خلاصه الان من زنی هستم در آستانه سی سالگی چه زود رسیدی ای پیری من نمیدانم کودکی ، نو جوانی

وجوانیم را در کجایی این بیست ونه سالگی گم کردم

پ:ن چند روزه نت ندارم به این دلیل پست تولدم را با تاخیر گذاشتم ببخشید