امروز هشتمین سالگرد فوت پدر منه

چندی پیش خواهرم زنگ زد وسریع گفت عصر بیا خونه ما هم حلوا  میپزیم وهم  قرآن را ختم میکنیم  و مانتو عربی ات را برام بیار.

چیزی دیگری نگفت ومن یک لحظه خودم را لعنت کردم که چرا ؟و به چه اسانی این روز فراموشم شده

هشت سال پیش در چنین روزی من شاهد بدترین لحظه های عمرم بودم

پدرم بهترین پدر دنیا نه اینکه چون حالا نیست بگم خدایی جزو اون شخصیت های خاص بود پدرم

من هر چی دارم از پدرم دارم وخوشحالم که بیشترین خصوصیاتم به پدرم رفته

پدرم در 42 سالگی سرطان  لعنتی از ما گرفت وبدترین روز هارا در طی مدت مریضی اش گذراندیم

دلم بد جور براش تنگ میشه هر چند که درپیچ تاب روز های شلوغ زندگی همچنین روزی را فراموش کنم

ولی دردی که در عمیق ترین سلول های قلبم ریشه دوانده طعم تلخ این درد را هرگز از یادم نخواهد برد

برای روح پدرم دعا کنید ممنون میشم

پ:ن دو خواهر یک برادرم از دانشگاه فارغ میشوند که خواهرام هر دو همکلاسی اند ورشته شون هم (شرعیات)هستش نمیدانم شما به هش چی میگویید در مورد علوم دینی واین چیز هاست

وبرادرم هم از فاکلته (زراعت)که آنهم فکر کنم شما  مهندس کشاورزی میگویید بعد اینها برای خود محفل فراغت میگیرند وباید برای همه آنها کادو بگیرم نمیدانم چی بگیرم