پراکنده گویی

سلام دوستان

ممنون این همه لطف توجه تان چقدر خوبه دوستانی داری که ندیده دعایت میکنند کامنت های پست قبل خیلی به من حس خوبی داد شرمنده سرفرصت تایید میکنم

این هفته خیلی سرم شلوغ بود

چند تا اتفاق که افتاده را سر سری میگم میرم

اولی اینکه دو روز پیش سر خوش موتر ( ماشین) را روشن کردم وحرکت کردم

داشتم از چهار راه رد میشدم که از یک جاده اصلی ویک جاده فرعی تشکیل شده بود من از جاده فرعی میخواستم وارد جاده روبرویی شوم

وسط سرک(خیابان) منتظر بودم تاکسی رد بشه که یکباره دیدم دو نفر روی شیشه ماشین من اند ولیز خوردند وافتادند پایین به همین سرعت یعنی دقیق یادمه پام روی ترمز بود

دیگه سکته را زدم موتوری دو پشته سوار  از جاده اصلی با سرعت میخواهد رد شود وموتر مرا به این گنده گی نمیبیند ودرست میخورد وسط دروازه جلو ماشین یعنی دست چپ من وقتی دیدم دقیقا هر دوتا روی شیشه ماشین من بودند

خلاصه بگم یکی بلند شد واون یکی که جلو نشسته بود به همان پایین ماشین دراز به دراز افتاده بود وبخودش میپیچید

عاجل به همسر زن گ زدم وخبر دادم ترافیک سنگین شد ومن مجبور شدم از جایم بروم کنار پارک کنم

ولی خدا را شکر وقتی ترافیک رسید وصحنه را دید همراه با شاهد ها همه به این نتیجه رسیدند که مقصر موتر سوار بوده

ومهم تر از آن هزار بار خدا را شکر که هیچ چیزی شان نشده بود فقط کمی بدنشان کفته شده بود

یعنی حالا که فکر میکنم اگر توی اون صحنه من خون میدیدم قلبم از کار میافتاد

که همسر با دوتا از دوستاش که قومندان اند (نمیدانم شما چی بهش میگید حالا مثل همان سرهنگ  یا همین طور نام ها که در دولت کار میکنند) آمد

ترسیده بود که خدای نخواسته طرف مرده باشه ومن با این وضعیت برم زندان

اینجا یک قانون بدی که داره اینکه هر وسیله که  بزرگتر باشه مقصر شناخته میشه .

خلاصه پسر های موتر سوار چیزشان نشده بود خدا را شکر ولی ماشین من شده بود اوراق

بدتر از همه اینکه ما اینجا هیچ بیمه نداریم نه  مالی نه جانی  چیزی که اینجا وجود نداره بیمه است

شیشه جلویی ترک ترک

دروازه جلویی بسته نمیشد خلاصه قر و چقور شده بود مبلغ زیادی هزینه روی دست مان ماند

به قول همسری فدای سرم همینکه من سالمم واون دوتا موتر سوار سالم در رفنتد از همچین تصادفی هزار بار شکر... فردایش همسر گفت بازم میخواهی با ماشین بری گفتم بله اگر نرم ترسش توی دلم میماند ودیگه پشت فرمان نمینشینم  این بود که با چشم سفیدی دوباره دارم رانندگی میکنم البته من اصلا درین تصادف تقصیری نداشتم ولی بهر حال خیلی ترسیده بودم

خبر دیگه اینکه دیروز جاری بچه اش بدنیا آمد زنگ زد بمن که میایی من هم با اینکه میترسیدم بروم روحیه ام

ضعیف شود آخه سر بارداری دخترک اینطوری شد رفتم داخل زایشگاه ودیگه تا بچه خودم بدنیا آمد هر شب

کابوس میدیم

توی رو درواسی موندم با اینکه همسر گفت نرو دلم براش سوخت بیچاره مادر نداره ویک خواهر داره اون هم خیلی

بی دست وپا رفتم و خدا نشان تان ندهد با چنان صحنه های وحشتناک زایمان. طبیعی روبرو شدم که باز نزدیک بود سکته را بزنم

دیگه رسما دست هایم میلرزید ودندانهایم به هم میخورد از ترس جیغ وفریاد های زنان زایو

گفته بودم اینجا هشتاد درصد زایمان ها .طبیعی است وبدتر از همه تعداد  زیادی داخل یک اطاق هستند

خدا را شکر جاری زود بچه اش دنیا آمد یک دخترک سفید باصورت گردالو کلی کمک کردم جاری دستش ر ا سرمن کشید که خدا نجات خیر ترا هم به خوبی بدهد وپسرکت دنیا بیاد سالم وصالح ...

اینجا همین که زایمان کردی اگر مشکل خاصی نداشته باشی بعد از دو ساعت مرخص میکنند تا عصر جاری را به خونه اش بردیم

دیگه خسته بودم همسری هم دختر را آورد ودیدم دور برش شلوغ شده من خدا حافظی کردم آمدم خونه  به کرسی دراز کشیدم

دخترک بغض کرده که من نه خواهری دارم نه برادری که باهاش حرف بزنم با عروسک هایم هم هرچی حرف میزنم آنها جواب نمیدهند کلی آبغوره گرفت نازش کردم وگفتم نی نی تو داخل شکم منه صبر داشته باش دنیا میاد

شب هم بعد از شام مهمان آمد وتا 12 بودند من دیگه از جایم بلند شده نمیتوانستم از خسته گی

یک مسئله که چند روزه کل انرژی مرا گرفته اینه که من تازه بعد از سه سال که از فراغت من میگذره حالا به هوس افتادم برم مدرکم را بگیرم

رفتم دانشگاه وپی گیر مسئله شدم که دیدم بدبختی پایان نامه من که همان موقع تمام شده بود ودفاع کرده بودم ازش ارائه شده بود وتمام الان به سیستیم نرسیده ونمره اش معلوم نیست

با امروز که رسما به مرز دیوانگی رسیدم از این بر اون  بر رفتن  نتیجه این شد که اصلا پایان نامه من از بیخ وبن گم شده وباید دوباره ازش پرینت بگیرم ودوباره مراحلش را طی کنم خدا را شکر باز سافتش را دارم .

فاصله از دم دروازه دانشگاه تا ساختمان دانشکده ما راه طولانی وناهمواریست از رفت آمد با این وضعیت مردم وزنده شدم

وآخر سرهم تمام تلاش آن همه مدت من شده کشک

امروز سر برگشت گریه ام گرفت و به شدت گریه کردم اصلا هیچ کمک وهمکاری با من نکردند با وجود اینکه اکثرا از استاد های خود من بودند و وضعیت جسمی مرا هم دیدند

نمیدانم چیکار باید بکنم من پایان نامه ام را ارائه کردم دادم دست شان الان میگویند گم شده این وسط تغصیر من چیه  کفرم درآمده بود کلی حرص خوردم نمیدانم چی میشه امروز که رفتم خونه باید گل گاو زبان دم کنم بخورم این چند روزه به بهانه های مختلف کلی حرص خوردم تشویش کردم اعصابم خورده.

چهار روزه تا 12 از رئیس مرخصی ساعتی میگیرم ولی نتیجه هم اینکه هیچ ...

دیگه دارم روز های سخت بارداری را میگذرانم شب ها خواب درست وحسابی ندارم انرژیم کم شده

بیشترین درد ها هم در قسمت کمر وکشاله ران ها ولگن خاصره من است به قول گلابتون بانو رسما مثل پیر زنها ناله میکنم از درد

تصمیم گرفتم ماه هشت را هم همینطوری بیام سرکار با وصف اینکه ما فقط سه ماه مرخصی زایمان داریم اگر از الان نیام همینکه بچه دنیا آمد باید بیام که هم هوا اینجا سرده وامکانات نداریم وهم بچه کوچیک را چیکار کنم

گاهی میگم کار را ببوسم وبزارم کنار گاهی میگم همین اندک حقوق هم الان کلی کمک خرج زندگی ماست هنوز نمیدانم باید چیکار کنم

همسر هم انداخته گردن خودم میگه هر طور صلاح میدانی ببینم چی میشه

مثلا خیر سرم میخواستم سر سری از خودم خبری بدهم نمیدانم چرا مدتیست به شدت نیاز به حرف زدن دارم نمونه اش همین پست های درازی که مینویسم

مهمانی

پریشب(پنج شنبه شب )گوشی ام زنگ خورد دخترک گوشی را بمن رساند همسری هم حمام بود برادرم بود وگفت فردا مهمان داریم (عمه مادرم و پسر و خانمش ) شما هم بیایید گفتم باشه ببینم که خندید وگفت باشه ببینم نداره دیگه بیایید

باز غمی خزید تویی قلبم ازینکه من برم خونه مادرم وشوهر نره عصابم داغون میشه ,بیزار بودم اصلا حوصله جای رفتن رانداشتم

قبلش شوهر میگفت فردا بچه های باشگاه میرن پیکنیک مرا هم دعوت کردن پرسیدم میری؟ گفت نمیدانم حسش نیست گفتم خوب برو گفت باشه ببینم

بعد اینکه مکالمه ام با مبایل خلاص شد طبق عادت سرش را از حمام بیرون کرد و پرسید کی بود؟

گفتم برادرم صبور بود گفت فردا مهمانی داریم بیایید چیزی نگفت

ومن هم چیزی نگفتم فردایش زن کارگر آمد ساعت 7:30 حتا روز های تعطیل هم بیشتر از ساعت 7 نمیتوانم بخوابم

شوهر بیدار شد وآماده رفتن منتظر بودم بگه من میرم (میله)و تو هم برو خونه مادرت ولی چیزی نگفت

پرسیم نهار چی درست کنم که گفت هر چی دوست داری و رفت

زن کارگر مشغول جارو وپاک کاری شد وماشین هم داشت لباس میشست.

من هم تلویزیون میدیدم

تا اینکه دیدم ساعت 11 زنگ زد که من دارم میرم بادوستام تفریح تو هم با خواهرت برو خونه مادرت

گفتم لازم نیست نمیرم گفت نه دیگه من هم نیستم تنها نباش

این بود که سریع آماده شدیم وزن کارگر هم کارش داشت تمام میشد

خواهرم رفته بود وشوهرش هنوز خانه بود با شوهر خواهر رفتیم خونه مادرمبا خیال ذراحت که خوب شوهر هم رفته میله وبراش خوش میگذره وهم بهانه خوبی برای مادرم دارم که چرا نیامده, رسیدم

دیدم خواهر هام همه غذا هارا پختند وبعد از من مهمان ها هم آمدند

ازم پرسیدند که شوهرت کجاست گفتم رفته پیکنیک ....

نهار را خوردیم وظرف ها را هم من وخواهرم عجول شستیم ومیوه خوردیم وچای تا عصر

شوهر هم اصلا زنگ نزد وچون بمن هم گفته بود مبایلم شاید آنتن نده یا خاموش باشه نگران نباش زنگ نزدم

بلاخره ساعت 6 با خواهرم وشوهرش (با هم همسایه ایم)آمدیدم

وقتی داخل پارکینک شدم بوی سیگار را حس کردم 

آمدم داخل خونه دیدم بساط چایی وشیرینی هنوز پهنه

مبایلم شارج نداشت بعد از چندی دیدم زنگ زد پرسیدم کجایی گفت همین نزدیکی ها تو کجایی گفتم من خونه ام

و آمد خونه دیدم چشماش سرخ سرخه وقتی ناراحت است اینطوری میشه

آمد با عصبانیت یک گوشه دراز کشید پرسیدم کجا بودی گفت هیچ جا از صبح دکان بودم بعد هم نهار خوردم وبا دوتا از دوستام آمدیم خونه وچای خوردیم وبیکار بین خیابان ها میچرخیدم

گفتم چرا نرفتی میله تو که گفتی من میرم گفت حوصله اش نبود ودیگه لازم نبود بیشتر بپرسم چون واضع بود برای اینکه من برم خونه مادرم وبمن خوش بگذره این دروغ را گفته

وچون خیلی دوست داره جمعه ها مال خودمان باشد وباهم باشیم این روز به این درازی را تنهایی سپری کرده وخیلی بهش بد گذشته

وقتی خیلی ناراحت است همش بهانه میگیره دیدم به دخترک گفت آماده شو بریم خونه ی عمویت

برادر شوهر یک هفته است رفته سفر به دیار شما

وشوهری بی اندازه  برادر زاده هایش را دوست دارد

دو روز پیش رفتیم خونه ی جاری که زنگ زدیم گفت نیست خونه وهر چند اصرار کرد بمانید من خودم را میرسانم که گفتیم نه باشه باز میاییم یک وقت دیگه

خونه جاری ومادر شوهر یک کوچه باهم فاصله داره بعد از ینکه دخترک مریض شد هیچ کدام از خواهر شوهر ها دیدنش نیامدند

وحتا یک زنگ هم نزدند من هم ناراحت شدم خیلی.....

حتا از شما چی پنهان چند بار هم غیر مستقیم به شوهری گفتم که اینها  بما اهمیت ندادند دخترم از مرگ نجات یافت ویک کدام یک توک پا نیامدنددیدنش ....

اون روز مثل اینکه شوهری میخواست حالا که جاری نیست برویم خونه مادرش که من غیر مستقیم گفتم نه برویم یک دور میزنیم میریم خونه

خوب دیروز عصر به دخترک میگه آماده شو بریم خونه عمویت گفتم من هم میرم که گفت نه نمیخواهد جایی را که دوست نداری نرو زور که  نیست

من هم دوست نداشتم خونه مادرت نرفتم

وچند بار هم رفتم کنارش دراز کشیدم که محل نداد

میدانستم که اگر نروم وضع بدتر میشه

وگرنه باز هم از شما چی پنهان از ین جاری که تازه دستش برام رو شده هم زیاد خوشم نمیاد

آماده شدم رفتیم بین راه هم همش غر زد سر بد رانندگی دیگران (کاری که من متنفرم)

وقتی میخواستیم داخل جاده خونه شان شویم که دیدم ماشین برادر شوهر دست برادر شوهر وسطی وهمه هم داخل(موتر) ماشین اند

و بچه های جاری هم هستند شوهر گفت میریم خونه اینها که بچه ها اینجایند جای نبود که مخالفت کنم

ورفتم داخل کوچه مادر شوهر

داخل ماشین مادر شوهر وخواهر شوهر (بشکه زهر مار ) وخواهر شوهر کوچیکه با بچه اش وبچه های جاری بودند(جاری سه تا بچه داره  یک دختر 10 ساله یک بچه چهار ساله ویک بچه دوساله که این یکی را همه (مکی موز ) میگند وخیلی شیرین تپلیه شوهرم که عاشقشه)

از ماشین که پیاده شدند گفتیم ما میرفتیم خونه جاری که مادر شوهر هم نه تعارف نه هیچی گفت برویم من هم با شما میام وخواهر شوهر ها هم همچنان سر سنگین خدا حافظی کردیم وآمادیم خونه جاری

برای روشن بودن بگم که این خانواده شوهری من یک قبیله اند شوهری هفتا عمه داره هفتا خاله داره هفتا ماما(دایی) داره همه هم بزرگ وعروس وداماد دار وتمام ازدواج هایشان هم فامیلی هستش تنها من بیگانه ام

وخواهر شوهر کوچیکه که بعد از من اون هم با بیگانه وصلت کرد

جاری دختر عمه شوهری هستش وخواهر شوهر بزرگه هم با پسر عمه دیگه اش ازدواج کرده کلا اینها مثل زنجیر با هم بافته اند

واصلا نمیشه بد یکی را پیش دیگری گفت حالا میدانید من چی میگم

خون جاری مثل کافی شاپ است مخصوصا عصر های جمعه وهمه جمع میشند اونجا عمه های شوهری که میشند خاله های جاری همه با دختر ها وعروس هایشان اونجا بودند

صدا به صدا نمیرسید آنقدر بچه کچولو بود صدای گریه که نگو ونپرس بد تر از همه اینکه اکثر دختر عمه های شوهر بمن به چشم حسادت نگاه میکنند انگار من این پسر قومشان را دزدیده باشم

ولی برعکس عمه ها با من خوبند وکلا اخلاق ها وقصه های خاص خود را دارند که من زیاد خوشم نمیاد

واین وسط یکی خاله شوهری هستش که هم خاله اش میباشد وهم زن عمویش وشوهری با آنها آبشان دریک جوی نمیرود وبه شدت با همه شان مشکل داره

کهاز بخت بد  با دیروز این سه دفعه هست که ما میریم خونه جاری وایشان هم با دار ودسته عروس ودختر عروس کرده تشریف میارند

وخوب خونه شان هم داخل کوچه خونه مادر شوهریست

اصلا این دوتا کوچه چند تا باغ بزرگ میراثی بوده که بعد تقسیم شده والان همه با هم همسایه اند وبه این بهانه هر روز یکجا جمع میشوند ...

شوهری که خاله اش را دید عصاب داغونش داغونتر شد وخوب رفته بود که با برادر زاده هایش بازی کند که نشد

وحالش گرفته تر شد

این بود که گفت پاشوبریم وما حتا یک پیاله چای نخورده خدا حافظی کردیم واین جمع شلوغ ر ا ترک گفتیم

که بمن خوب شد اصلا حوصله نداشتم حوصله شنیدن حرف های مثل این که یکی از دیگری بپرسد چرا بچه ات لاغر هست

یکی بگه از چه جور پوشک استفاده میکنی برای بچه ات ک.ون بچه من شلیده  یکی بگه بچه ام دندان در آورده واسهاله   آنهم آنقدر راحت که انگار نه انگار کس دیگه هم هست اینجا وووووو

وبدتر از همه اینکه اکثر شان بی سواد ویا کم سوادند وخوب با من خیلی فرق دارند

این بود که آمدیم خونه وشوهری باز گیرداد  که چرا با خاله من ودختر هایش روبوسی میکنی وجلو شان راست وخم میشی

آنها ارزشش را ندارند از کسی که من خوشم نمیاید با هاش خوش بش نکن وووو تمام این مدت او میگفت ومن ساکت بودم یعنی همیشه اینطوره

دیگه حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم این بود که رفتم حمام ومصروف یک حمام طولانی شدم

وبعد که بیرون شدم دیدم شوهری نیست ورفته ساعت 8 شام بود لباس پوشیدم وبا دقت آرایش کردم عطر محبوب شوهری را زدم  سریع کمی مرغ وبرنج با بانجان رومی (گوجه) را انداختم داخل زود پز ویک چیزی آماده کردم بیشتر به خاطر دخترک  شوهری آمد وباز هم با پیشانی ترش رفتم جلوش که باز تحویل نگرفت و رفت  دراز کشید بغض دیگه داشت اذیتم میکرد باز هم بروی خودم نیاوردم شام را کشیدم صداش کردم نیامد

من ودخترک شام خوردیم وسفره را جمع کردم  شوهری رفت حمام

برا دخترک کتاب قصه خوندم وخوابش برد بردمش داخل رخت خوابش

دیدم شوهر از حمام آمد اینبار سگرمه هاش تو هم نبود وکمی بهتر شده بود

دیدم جو بهتره زیر کتری را روشن کردم وچایی آماده کردم گفت غذا بکش براش غذا کشیدم

نان خورد وچایی نوشیدیم دیگه خیلی بهتر شد اصلا نپرسیدم چرا اینطوری بودی

چون میدانستم همش به خاطر نرفتن خوونه مادرم اینها بود بعد از چایی خوابیدیم

طبق عادت من پشت به او میخوابم و او مثل  همیشه بازو هایش را دورم حلقه کرد ومن داشتم فکر میکردم به اتفاقات امروز که نمیدانم کی خوابم برده بود شب خواب دیدم که شوهری یک سری چیز های پیدا کرده که من ازش پنهان میکردم وبه شدت ناراحت هستش

من چیز پنهانی ندارم ازش به جز همین خونه مخفی

صبح بیدار شدم ودیدم ساعت 7:15 دقیقه هستش باز هم فرصت نشد صبحانه بخوریم وآماده شدیم من آمدم دفتر ودخترک مهد وشوهری هم دکانش رفت

پ:ن نمیدانم چرا نمیشود دوباره خاطره نویسی را از سر بگیرم

پ:ن همچنان فیلم میبینم وقرار شد فیلم های را  که ارزش دیدن داشت اینجا یاد آوری کنم وآنهای را که دیدم وزیاد به دلم ننشست نگم فیلم(فص*ل کر*گدن )را دیدم عالی بود چند تا فیلم دیگه هم دیدم خارجی الان دقیق یادم نیست اسمهاش

کتاب هم دارم چخوف میخوانم (دشمنان)ش را 

پ:ن  در ادمه عکس از  غذا های مهمانی خونه ی مادرم

ببخشید عکس ها زیاد کیفیت نداره آخه از یک طرف مهمانها داشتند می آمدند واز طرف دیگه اعضای خونه در حال راه رفتن بودند از یک گوشه دزدکی عکس گرفتم که ندید پدیدی نشه(درکت کردم صحرا جان)

آخرین پی نوشت :میدانم خیلی خاله زنکیست ببخشید

ادامه نوشته

سلام عزیزهای من

از پنج شنبه بنویسم که تا ظهر کار هایم را  کردم ودیدیم کار دیگری ندارم از ریس اجازه خواستم وزنگ زدم شوهری آمد دنبالم گفت دخترک را برده خونه مادرش وما رفتیم دنبالش وسط راه دیدم باعرض معذرت دلم بد جور پیچ میده وحالم بده

رفتم خونه مادر شوهر وبازم با عرض معذرت سریع رفتم دستشویی بازم حالم خوب نشد دیگه وقتی داخل هال مادرشوهری شدم دیدم عین بازار شام البته بی سابقه نیست برای انها خانواده شوهرم به بی نظمی مخصوصا این خواهر شوهر مجردم که گفتم اسمش بشکه زهر ماره مشهوراند

وتا نشستم دیدم نه بابا امشب میخواهند کولاک کنند  وبرادر شوهری دوستاشو مهمان داره وخوب خواهر شوهری کوچیکه هم از خونه اش امده بود ودختر خواهر شوهر بزرگه هم بود با هم داشتند ترتیبات شام را میگرفتند

دیگران شروع کردند به هندوانه خوردن ومن که دلم درد میکرد مادر شوهر یه کم زیره اورد با اب جوش خوردم وبا تعارف های الکی مادر شوهر که شب بمانید ومن که گفتم نه حالم خوب نیست رفتیم خونه

اولش فکر میکردم این درد ها مقدمات تشریف آوری خاله پریست ولی نبود

نبات داغ خوردم نشد عرق چهل گیاه خوردم نشد شوهری گفت برویم دکتر ومن که ازین یک قلم به شدت بدم میاد نرفتم وگفتم نه خوب میشوم وخدای  کمی حالم بهتر  شده بود

تا اینکه شوهری رفت مغازه اش که دیدم نه بابا دل پیچه ام (حالت تهوع)  شدید شد وسه بار  حالم به شدت بد شد انقدر که هرچی تو این یک هفته خورده بودم پس دادم ( معذرتم را همچنان قبول کنید دوستان)

دیگه دیدیم نه بابا خوب بشو نیستم زنگ زدم به همسری که بیا من حالم بد شده

دخترک خواب بود که دیدیم خواهرم هم خبر شده بود آمد وشوهرم هم امد  دیگه رفتیم پیش دایی  همسر که دکتره ودر همان کوچه که خانه مادر شوهریست خونه اش هستش از طرفی برادر شوهر همسرم را در مهمانیش دعوت کرده بود

دکتر که مرا دید دو تا سرم وشش تا امپول با کلی دارو داد وسرم را وصل کرد گفت نرو خونه خودت همینجا خونه مادر شوهرت باش که من خبر دارت باشم

اقا این سرم ها واین آمپول ها هیچ فایده نکرد ومن همچنان به خود م میپیچیدم

دکتر گفت به احتمال 70٪ آپندیکس شدی اگر بهتر نشدی باید بری سنو کنی که من دیگه داشتم میمردم از ترس ونمیدانم شاید به خاطر این ترس بود که دیدم کم کم خوب شدم مهمانی هم تمام شد  ومن با شوهری راهی خونه شدیم همچنان با سرم به دست (باز خدارا شکر ماشین داشتیم وگرنه با موتور چطور میرفتیم ؟)

تا ساعت 2 شب بقیه سرم هم تمام شد ومن هم بهتر شدم خدا را صد هزار بار شکر وخوابیدم

صبح روز جمعه هر هفته خاله کارگر میاد خونه من برای تمییز کاری لباسشویی اخه ما اینجا به خاطر ضعیفی برق لباس شویی خودکار نداریم که هم بشوره وهم ابکش کنه وهم خشکش کنه لباس شویی داریم ولی باید ابجوش بریزیم وبا ز لباس را ابکش کنیم تازه لکه هاش را هم باید با دست بشوریم اینه که من خودم این کار را نمیکنم. که خوب خاله نیامد وگفت قردا میام دیگه بی برنامه بودیم

شوهری گفت برویم به باغ خواهرت در ین میان دیدم خواهر هم با یک تیکه کیک آمد وگفت امروز تولد شوهرش بوده ومن وشوهری هم نظر مانرا گفتیم این خواهرم که یکبار گفته بودم شوهرش از کانادا امده وخیلی پول داره یک باغ خیلی خوشگل دارند که زیاد هم از شهر دور نیست گفتیم بریم باغش که قبول کرد ولی مادرم وخواهرام رفتنی خانه خاله ام بودند واین شد که من وشوهری وخواهرم وشوهرش با دخترک مان تنهایی راهی باغ شدیم البته باماشین ما

وقرار شد من براشون ابگوشت بپزم خیلی خوش گذشت وکلی هم این وسط بادبادک بازی کردیم واخر سر هم باد بادک مان ازاد شد عصر تا رسیدم خونه دیدم پسر دایی شوهری زنگ زد که خونه تشریف دارید وبا خانمش وپسرش که 6 سال داره اومدن خونه ما وشب هم نگذاشتم بروند 

شام براشون قابلی پختم با اسفناج انواع ترشی های دست ساز خودم وسالاد وماست  وخیار یک نوع شیرینی برای دیزرت البته نگذاشتند زیاد خودم را به زحمت بدهم وهمش میگفتند تو هنوز مریضی این پسر دایی شوهری هم دکتره خلاصه با اینکه خسته بودم خیلی خوش گذشت

ساعت 10:30مهمان ها رفتند ومن هم ظرف ها را شستم ولی مرتب نکردم چون فرداش خاله کارگر میامد زنگ زدم ببینم مادر اینها خونه خاله من ماندند که دیدیم بله وچون برادرم ماشین نداشت گفتم بیایم دنبالتون که گفتند به زحمت میشوید واین بود که با اینکه لباس خواب پوشیده بودم از روی تخت خواب دوباره بلند شدیم و رفتیم دنبالشون واونجا هم چایی خوردیم وبرگشتیم خونه

شنبه هم خاله امد همه ء خونه را برق انداخت لباس ها را شست وساعت 1 رفت من وشوهری هم یکم استراحت کردیم یکی از همکارای بانکی من که دوستم هم است وچندی پیش نی نی دومش را دنیا اورده بود برای نی نی لباس کادو گرفته بودم که به شوهری گفتم تا این لباس براش بچه کوچیک نشده بروم  که گفت آماده شو من ببرمت وبرم مغازه

سریع دوش گرفتم وآماده شدیم با دخترک رفتیم

با این دوستم  رفت امد دارم دیدم وقت برنجش را خیس کرده وگفت برای شام باید بمانید وشب ماندیم

فلم عروسی اش را دیدم این دوستم از یک شهر دیگه است از کا.بل.هستش داخل پست اردیبهشت سال 90 در باره اش نوشتم که با هاشون رفته بودیم میله (پیکنیک)وخوب رسم ورسوماتشون با ما فرق داره ولحجه شان همچنان

فلم اش را دیدم برام جالب بود این دوستم سه سال از عروسی اش میگذره دو تا بچه داره که هر دو هم پسر اند واینقدر مرا تشویق کرد که یک نی نی بیار که کم کم داشتم راضی میشدم

اخر شب هم برگشتیم خونه ولالا

صبح نمازم را خوندم با خواهری رفتیم کلاس زبان بعد اومدم خونه صبحانه وبعد محل کار

زری جان عزیزم من شنبه ها مرخصم وخونه هم نت ندارم اینه که شنبه آپ نمیکنم

پست بلند شد مرا ببخشید

/**/

بلاخره ماهم ماشین دار شدیم هورااااااااااااا

 آخه میدانید سر ساخت ساز خونه خیلی زیر بار قرض قسط افتاده بودیم وفکر نمیکردم به این زودی ها بتوانیم ماشین بگیریم که خدا را شکر شد وما صاحب یک پراید خوشگل شدیم

میدانید اینجا کسی پراید را جز ماشین نمیداند ولی برای من مهم نبود فقط مهم بود یک وسیله باشد ومارا در زمستانی که در پیش است از سرما نگهدارد

میدانید که ما یک کشور مصرف کننده هستیم وبه این خاطر در انفجاری از مسایل مد روز قرار داریم وهر ماشین یا وسیله مد روز وارد میشود ومردم هم که مردم چشم وهمچشمی

اینجا خلاصه اونهایی که دارند در شیک ترین ماشین میگردند اصلا من وقتی داخل ای.ران شدم اولین چیزی که مرا به تعجب انداخته بود همین ماشین های خیلی مدل پایین که حتا من اولین بار بود میدیدم بود

به نظرم خوبه هم اینکه ساخت کشور خودشان است وهم زیاد روی ماشین کسی مجبور نیست هزینه کنه

البته در ته.ران ومناطق بالا شهری ماشین های مدل بالا هم بسیار بود

خلاصه گفتم اول یک چیزی بگیریم کار ما را افته بعدا باز تبدیلش میکنیم و این بود که ما هم (موتر دار) ماشین دار شدیم

حالا بدی این کار به اینه که این شوهر من ودختر من همش از من نی نی میخواهند ومن بهانه میارم تا بود نداشتن خانه بهانه هم بودو یا نداشتن ماشین دیشب شوهری میگه اینم ماشین کی دست به کار شویم؟

ولی من هنوز زیر بار نرفتم وبرنامه ریزی نکردم

راستی از نی نی گفتم امروز اول صبح از طریق فی.س بوق با همکلاسی دانشگاهم که خیلی باهم نزدیکیم چت میکردم که با ناراحتی گفت حامله است واین دوستم یک پسر تقریبا 2 ساله هم داره

که گفتم عیبی نداره خواست خدا بوده

راستش یک کم تحریک شدم ولی اصلا دوست ندارم ماه های اخیر حامله گی ام در تابستان گرم باشه

هنوز نمیدانم سردرگمم نمیتوانم تصمیم بگیرم راستش نمیدانم چرا از بچه اولی هم بیشتر میترسم ونگرانم

خبر دیگه هم اینکه قراره برادر شوهری را نامزد کنند

این برادر شوهرم عاشق یک دختر شده بود که همکارش بود ولی خواهر شوهرهام همه به شدت مخالف وبین شان کشمکش....

حالا نمیدانم چطور راضیش کردن که از او منصرف شده

وتصمیم دارند دختر خاله اش را براش خواستگاری کنند

شوهر من با این پسر خاله ها وکلا با این خانواده خاله اش سالهاست مشکل داره وچون خبر شد مخالفت کرد

اول خیلی عصبی شد ولی من خیلی نصیحتش کردم

 وکمی کوتا آمد

من نمیخواهم از خانواده شوهرم بگم  چون اول از همه روی خودم خیلی تاثیر بدی میگذارد همین یک کلام کافیست  که 4 سالی که درخانه مادر شوهرم زندگی کردم جزو بدترین سال های زندگی ام بود

جاری بزرگم دختر عمه شوهرش است  که مادر شوهرم به شدت باهاش مشکل داره ومن تنها عروس بیگانه ایشان هستم درکل فامیل ایشان این قوم نمیدانم چرا همه با همدیگر وصلت میکنند

وبا بیگانه زیاد خوب نیستند که من از قضا بیگانه بودم وهمیشه این یک مشکلم بود مخصوصا که مادر شوهرم میخواسته دختر خواهرش را به شوهرم بده وشوهرم راضی نشده الان میخواهد دختر دیگر این خواهرش را به پسرش بده وهمچین از موضوع شوهر من کمی عقده ایی شده

که من خیلی خوشحالم آخه این دختری که اینها انتخاب کردند یک پارچه اتیشه ومیدانم که عروس داری را به مادر شوهرم نشان میدهد خدا کند این وصلت بشود تا مادر شوهرم قدر من و جاریم را ببیند وبداند که خوبی وبدی ادم ها به بیگانه یا خودیش نیست

ولی شوهری گفته اگر هم آنها این دختر خاله اش را برای برادرش بگیرند او در هیچ مراسمی شرکت نمیکنه ومرا هم نمیگذاره حالا نمیدانم چه خواهد شد فقط خدا را صد هزار مرتبه شکر که در خانه خودم هستم واز دغدغه هایشان دورم

نا گفته نماند که مادرشوهر ودختر اش که در خونه است وچون وحشتناک چاقه اسمش را میگذارم بشکه زهر مار (اینجوری نگاه نکنید شما که نمیدانید اون چه اخلاقی داره؟ شما که نمیدانید من از دستش چی ها که نکشیدم هاهاهاها)

بهر حال این هم ازین حالا این مادر شوهر وخواهرشوهر بشکه زهر مار من اینقدر حسود اند که واویلا ....

نمیدانید که از ماشین که خبر شوند چه عکس العملی خواهند داشت آخه خودم هنورز ندیدمشان ولی میدانم که وقت خبر شدند

دیگه اینکه ازین به بعد راحت شدم واقا شوهر هم به فکر گواهی نامه راننده گی برای من  افتاده میگه خودت باید راننده گی کنی من رانندگی بلدم ولی در داخل شهر هنوز پشت فرمان ننشستم واینجا مثل ای.ران رانندگی خانها چیزی عادی نیست هنوز ولی در شهر من تعداد راننده های خانم هر روز داره زیادتر میشه خدا را شکر

 

خوب همه خوب خوش باشید

شش سال پیش در چنین روزی


همین ساعت ها قرار بود بیایید دنبالم همین ساعت هابود که روی سرم قند میسایدندهمین لحظه ها بود که من در نبود پدرم  به عکسش خیره  مانده اشک میریختم

به حدی گریه کردم  که حتا فامیل های دامادهم به گریه افتاده بودند مخصوصا مادر شوهرم

من و  شوهری هر دو یتیم بودیم پدر هایمان جایشان خالی بود ودر این لحظه ها ی خاص ؛که ما رسم داریم پدر عروس به کمر دخترش یک تیکه نان را میبندد وچادرش را سرش میکند ودعا میخواند پیشانی اش را میبوسد وراهی خانه شوهرش میکند

در ین لحظه ها من بی کس بودم واین کار را کاکا(عمویم)برایم انجام داد ومن آنقدر گریه کردم که تمام صورتم سرخ شده بود حالا که به عکس ها نگاه میکنم شوهری هم به شدت ناراحت بوده میگوید چیزی نمانده بود که من هم گریه کنم

بعد از طی این مراسم من راهی آرایشگاه شدم وتا عصر آنجا بودم قرار بود عصر زودتر من تمام شوم ومن وشوهری با هم برویم پارک وعکس بندازیم  تا هوا روشن است واز آنجا که از همان اول خانواده اش برخلاف میل ما عمل میکردند کاری کردند که طول خورد وهوا تاریک شد وشوهری به شدت عصبانی شده بود

آن لحظه خیلی برایم سخت گذشت دیگر نمینویسم نمیخواهم تازه شود دردم

ومن ازش خواهش کردم که ارام باشد وداخل تالار شدیم با تمام اضطرابهایش شب قشنگی بود

مخصوصا ان قسمتش که وقتی از تالار آمدیم من وشوهری داخل اطاقی تنها بودیم وصدای ضبط از داخل حال میامد که داشتن دختر ها میرقصیدند و  شوهری مرا مجبور کرد باهم برقصیم وخانم فیلم بردار هم ثبتش کرده

الان از ان شب شش سال میگذرد وما چقدر عوض شدیم


درین جا نامه ام را میگذارم که امروز برای شوهری نوشتم وشب میدهم دستش

نامه سر بسته ام برای تو


همین ساعت ها بود که قرار بود بیایید دنبالم همین ساعت هابود که روی سرم قند میسایدندهمین لحظه ها بود که من در نبود پدرم  به عکسش خیره  مانده اشک میریختم

آن شب شب قشنگی بود  پر از خاطره

مخصوصا ان قسمتش که وقتی از تالار آمدیم من وتو داخل اطاقی تنها بودیم وصدای ضبط از داخل دهلیز میامد که داشتن دختر ها میرقصیدند وتو مرا مجبور کردی باهم برقصیم وخانم فیلم بردار هم ثبتش کرده

الان از آن شب شش سال میگذرد ومن وتو چقدر عوض شدیم تو گاهی میگویی یادته آن وقت ها چقدر من را دوست داشتی؟

ومن باروم اینست که من الان بیشتر از آن وقتها دوستت دارم......

سالهای سختی را سپری کردیم سختی های بیش از حدی را گذراندیم روز های بیکاری تو و بی پولی ما

ومن هم دانشجو، هیچ کمکی از من هم ساخته نبود

با تمام آن سختی ها روزگار مان را خوش سپری کردیم به جز گاهی که تو با اعصبانیت هایت آرامش را بهم میریختی

ومن به شدت از خود گذری میکردم وصبور بودم اینها را من برای بهتر بودن زندگی مان  انجام میدادم

ولی دیدم که در دراز مدت تاثیرات سوء را در زندگی من گذاشته ومن به شدت آدم دل شکسته ،صدمه پذیری و   منزوی شدم از آن

 زن متاهل شاد وسرحال خیلی فاصله گرفتم

و شدم یک خانم خسته که حتا گاهی حوصله خودش را هم ندارد  تا اینکه یک شب با تو حرف زدم وگفتم که تنها مشکل زند گی ما اینست که تو همیشه آغاز گر جنگی وسر هر موضوع کوچک زندگی را بهم میریزی که ارزشش را ندارد ازت خواستم کمی صبور باشی ومن  همیشه از خود گذر وساکت و آرام .....

وآن شب  حرف زدیم وهرچی را تا به حال برایت نگفته بودم گفتم

ودیدم چقدر بده بوده که من این همه سال با تو حرف نزده بودم وعیب کارهایت را به تو نگفته بودم وهمه در دلم تلنبار شده بوده

وتو قول دادی که عوض میشی و واین بود که 180 درجه تغییر کردی

و مرد خوب زنده گی من  شدی

تویی که حتا حاضر نبودی چای جوش  را به برق بزنی برام ظرف میشوری، جارو میکنی، همه جای خونه را به برق میاندازی داخل حیاط خلوت وپارکینگ را میشوری وحمام دستشویی  را تمییز میکنی

ومن باورم نمیشه تمام تلاشت را میکنی که من خوش باشم

واین برایم ستودنیست.....

 شدی مرد خوب و با درک من واین یعنی رسیدن به همان چیزی که من میخواستم

مرد خوبم! خوشحالم که ترا دارم وخوشحالم که خدا ترا سر راه من قرار داده

الان که فکر میکنم میبینم تو تنها کسی بودی که میتونستی مرا خوشبخت ک

هیچگاه فراموشم نمیشود که در مقابل خانواده ات چطور از من دفاع کردی واجازه ندادی هیچ کدام شان بمن زور بگویند با اینکه من دختری آرام بودم وحتا تا امروز  هم توان جواب  پس دادنشان را ندارم برام تلاش کردی زند گی ساختی  ومن تا همیشه دنیا مدیون توام

هر چند که گاهی از کوره در میری ومن میدانم که تو چه روز های سختی را گذراندی وچه گذشته بدی داشتی که همه بر روحیه واخلاقت اثر گذاشته با ان هم سعی بر خوب بودن داری

فقط یک جمله ....تو برایم تنها مرد زندگی هستی وتا آخر دنیا از تو راضیم ....

کاش میدانستم که من هم همان  زن ایده آلت هستم هر چند که این را خوب میدانی که من همه هستی وهمه زندگیم را به پای تو وزندگیت ریختم  همه از خود گذری هارا در برابرت  انجام دادم  وتا توان دارم برای خوشی تو تلاش میکنم

 

امشب ششمین سالگرد ازدواج مان است نمیدانم چند سال دیگر کنارت خواهم بود ولی مطمینم  که فقط مرگ میتواند مرا از تو جدا کند

 

لحظه هامان با هم گره خورده وبدون تو یک نفس هم نخواهم بود بجز اینکه نمیتوانم در برابر مرگ ایستاده گی کنم

 

فقط یک خواهش

 (مرد خوبم منو بشناس)

 

خدایا ممنون از تمام لحظه های قشنگی که برایم رقم میزنی ممنونت به خاطر این هدیه بزرگت این عشق پاکم این شوهر خوبی  که بمن  عطا کردی ممنون



پ:ن کادو برای شوهری یک ساعت قیمتی گرفتم ومیخواهم عصر بروم آرایشگاه وبعد شب دعوتش کنم به یک رستوانت لوکس و شب خوبی را رقم بزنم


آه ای پیری ! چه با سرعت نزدیک میشی

بیست و چهار خرداد   یک سال  دیگه به تجربه هایم افزوده شد

من یک سال بزرگتر شدم  بزرگ شدنٍ توام با درد  من این بزرگ شدن را دوست دارم این جور درد کشیدن را

اصلا خود بزرگ شدن درد است.

29سال از عمرم گذشت نمیدانم چقدر دیگه ازش موند ولی میدانم که بیست ونه سالش تمام شده ودیگه برنمیگرده 29 سالی که برایم یک عالمه خاطره گردیده ،من درین بیست و نه سال چی ها که نکشیدم کودکی هایم را اصلا به یاد ندارم یعنی من اصلا کودکی نکردم

به علت فرزند بزرگ بودن همیشه پدر و مادرم پای هر مسىله که پیش میامد میگفتند تو بزرگی نباید این کار را بکنی تو بزرگی مواظب بچه ها باش  و من از همان لحظه های کودکی فکر میکردم من بزرگم و نمیدانستم که کودکی ام  پس  چه وقت  بوده؟

 

نگو منظور ایشان این بوده که تو از دیگر خواهر برادرهایت بزرگتری

،مادرم! پدرم! کاش این جمله تان را درست استفاده میکردید تا من هم کمی کودکی میکردم واز همان اول بزرگ نمیبودم

من از 9سالگی بزرگ بودم یعنی بزرگتر از هفت خواهر وبرادر دیگر . درخانه که هفت تا بچه از تو کوچکتر باشند معلومه که تو بزرگی حتا اگر 9 سالت بیشتر نباشه

نوجوانیم بادرد های بسیار تمام شد. با مریضی وسواس مادرم در تمییزی ،که تمام روزهای قشنگ زندگی مان صرف شستن وتمییز کزدن گذشت وهر چه بیشتر میشستیم به نظرمادرم بیشتر کثیف میامد  ان روزها روزهای بد وخفقان آوری بود روزهای ح.ک.و مت (ط.ا.ل.ب.ا.ن)

روزهای  دور ماندن از درس و مدرسه که توام بود با کشمش های مادر و پدرم هر روز جنگ و جنجال داشتند سر همین شستشوهای بی اندازه مادرم.روزهای آغاز شاعری هایم. چقدر شعر غمناک دارم از آن روزها

جوانیم با ادامه درس وجبران عقب ماند گی های درسی تمام شد جبران 6 سال کار آسانی نبود شب و روز درس وکلاس و،کلاس،کلاس.....

و از همه بدتر بدترین سال زند گیم سال 83 ومریضی لاعلاج پدرم تنها مونسم، تنها دوست و پناهم ، پدرم به معنای واقعی یک پدر نمونه بود.

سرطان سرطان سرطان....خیلی دردکشیدم خیلی....

پدرم هشت ماه در بستر بیماری افتاد وتمور مغزی فلجش کرد ،لالش کرد ،وکم کم کورشد پدرم ...پدر42 ساله ام خیلی جوان بود خیلی..... پدرم ذره ذره آب شد و من ذره ذره نابود شدم

تا اینکه بعد از هشت ماه پر کشید من ماندم دردی عظیم بامادر مریض و باهفت خواهر وبرادر که حالا یک  دخترک ناز یک ونیم ساله هم به جمع ما افزوده شده بود

شقایق خواهرک کوچکم که به اصرار دکتر به مادرم که گفته بود باید حامله شوی تا سر گرم باشی وازین مریضی روحی وسواس رهایی پیدا کنی مادرم بعد از هشت سال حامله شده بود ودختری بدنیاا آورد خوشکلتر از همه ما

مریم تازه بابا  گفتن یاد گرفته بود که بی بابا شدیم....

بعد از آن سال درگیری های کانکور وووووو

( به این ترتیب هیچگاه فرصت عاشق شدن را نداشتم وخیلی دوست داشتم عاشق میشدم)

رفت  وآمد خواستگاران همچنان که برای هر دختری هست برای من هم بود و اهمیت نمیدادم مخصوصا درآن سالها با غم تازه از دست رفته مان.

تا اینکه خواهر شوهرم که همکلاسی سال اخرم بود با خانواده اش آمدند خواستگاری ومن نمیدانم چی شد  که این ازدواج سر گرفت ومن زن کسی شدم که اصلا نمیشناختمش...

سال 85 سال نامزدی و عروسیم بود بحرانی که نمیدانستم چطور با کله افتادم توش. شوهر سرکش نا آرام ،خانواده شوهر به شدت حسود وبی رحم، فقر اقتصادی بی اندازه.......ووووووو

به رشته مورد علاقه ام قبول شدم و در همان سال اول دانشگاه عروسی ما را گرفتند

ازدواج، مسولیتهای بی شمارش همان طور که گفتم شوهر م خیلی کله شق بود واصلا زیر بازر مسولیت نمیرفت با کشمش هایش همراه خانواده اش که منجر به تلخی لحظه های من میشد،دخالت های خانواده شوهر  مشکلات دانشگاه و درین میان بارداری من با همان مشکلات روز افزون اقتصادی..... بی کاری شوهرم ....امان از روزگارم کشید به حدی که مرگ پدر را فراموش کردم

نمیگویم روزها ولحظه های خوب وشیرین نداشتم که داشتم خدا را شکر شوهرم از همان اول مرا دوست داشت(شوهرم یک عاشق شکست خورده بود عاشق یک دختر ت.هران.ی شده بود وهمان حکایت فلم "حی.ران" ونتوانسته بود به عشقش برسد هر چند حالا میگویید تو عشق اول و ازل منی و عشق های قبل از تو همه سوء تفاهم بود ) از موضوع عشقش باخبر بودم ولی مشکل من این بود که من برای رفع تشنه گی تکیه به تشنه لب کرده بودم شوهرم داغونتر ازمن بود ومن شده بودم سنگ صبور.

مبارزه کرده با زند گی با خانواده شوهر با همه .... درسم را تمام کردم و دخترم را بدنیا آوردم تنهایی بزرگش کردم با اینکه با مادر شوهرم یکجا زند گی میکردم ولی حتا یک روز دخترم را نگه نداشت هر روز میبردمش خانه مادرم هر چی خانواده شوهرم  جلوی پام سنگ انداختند که ترک تحصیل کنم مقاومت کردم ودرسم را خواندم

 

کار گرفتم  در همان اول برای شوهری با طلا هام سر مایه درست کردم ومغازه راه انداختم زندگی میگذشت هر چند با سختی ولی شوهرم را دوست داشتم واو هم مرا .

نمیتوانم بگویم عاشقش شدم وهستم که فکر میکنم عاشقی چیز دیگری باید باشد که من هرگز طعمش را نشیدم ولی باهم خوب بودیم وخوشیم

خدا راشکر با حقوقی که من میگرفتم یواش یواش زمین خریدیم و پارسال ساختیمش یک خونه نقلی و خوشکل از خانواده شوهر هیچ کس کمک مان نکرد من آدم کینه ای نیستم ولی به شدت از همه شان متنفرم

آنها یک دختر مظلوم وبی کس را گیر آورده بودند که نه مادرش توان مقابله با آنها را دارد ونه کس وکار دیگه تا توانستند بمن ظلم کردند

از همه بدتر دوتا آتیش پاره خواهر شوهر های مجردم که اگر من حتا آرایش میکردم آنها از حسادت میمردند آخه هر دوتا از من بزرگتر بودندوحتا یک خواستگار هم نداشتد

خدا را شکر الان در خانه مستقل که مال خودمه با دخترک چهار سال ونمیه وشوهری که قسم میخوره عاشق منه وهر روز عصر انقدر دلتنگم میشه که اشکش در میاید زندگی خوبی دارم خدا را شکر شغل خوبی هم دارم با درآمد خیلی خوب(800)دلار که هر کسی ندارد و مبلغ قابل توجه ایی استو

سختی های زند گیم تمام شده خانواده خودم در آسایش بسر میبرند از پدرم ثروت خوبی بجا مانده برادرهایم بزرگ شدن وکار وکاسبی خوبی دارند خواهر بعدی من هم ازدواج کرده وزندگیش عالیه

پنج نفراز ما خواهر وبرادرها  مدارک خوب تحصیلی  داریم  همه حسرت زند گی مارا میخورند شوهرم با خانواده اش رفت آمدش را کم کرده چون میبیند که هر وقت تا میرویم یک مشکلی را خلق میکنند.

اصلا خانواده من شده اند خانواده او.

مادر شوهرم مرا دوست دارد زن خوبیه ولی خیلی دهن بین و حرف گوش کن دختر هایش  میباشد انها تنها با من مشکل ندارند که دمار از روزگار جاری من هم درآوردند

کاری با کارشان ندارم ولی میدانم که تلخترین روز های زندگیم را در طبقه پایین خانه پدر شوهرم سپری کردم

میشد که روزهای اول ازدواجم با همان فقر اقتصادی شیرین باشد ولی نگذاشتند

اصلا نمیخواستم این چیزها را بنویسم گاهی تا شروع به نوشتن میکنی یک عالمه حرف از ناکجای دل آدم میریزد بیرون دست خود آدم نیست

خلاصه الان من زنی هستم در آستانه سی سالگی چه زود رسیدی ای پیری من نمیدانم کودکی ، نو جوانی

وجوانیم را در کجایی این بیست ونه سالگی گم کردم

پ:ن چند روزه نت ندارم به این دلیل پست تولدم را با تاخیر گذاشتم ببخشید