پراکنده گویی
ممنون این همه لطف توجه تان چقدر خوبه دوستانی داری که ندیده دعایت میکنند کامنت های پست قبل خیلی به من حس خوبی داد شرمنده سرفرصت تایید میکنم
این هفته خیلی سرم شلوغ بود
چند تا اتفاق که افتاده را سر سری میگم میرم
اولی اینکه دو روز پیش سر خوش موتر ( ماشین) را روشن کردم وحرکت کردم
داشتم از چهار راه رد میشدم که از یک جاده اصلی ویک جاده فرعی تشکیل شده بود من از جاده فرعی میخواستم وارد جاده روبرویی شوم
وسط سرک(خیابان) منتظر بودم تاکسی رد بشه که یکباره دیدم دو نفر روی شیشه ماشین من اند ولیز خوردند وافتادند پایین به همین سرعت یعنی دقیق یادمه پام روی ترمز بود
دیگه سکته را زدم موتوری دو پشته سوار از جاده اصلی با سرعت میخواهد رد شود وموتر مرا به این گنده گی نمیبیند ودرست میخورد وسط دروازه جلو ماشین یعنی دست چپ من وقتی دیدم دقیقا هر دوتا روی شیشه ماشین من بودند
خلاصه بگم یکی بلند شد واون یکی که جلو نشسته بود به همان پایین ماشین دراز به دراز افتاده بود وبخودش میپیچید
عاجل به همسر زن گ زدم وخبر دادم ترافیک سنگین شد ومن مجبور شدم از جایم بروم کنار پارک کنم
ولی خدا را شکر وقتی ترافیک رسید وصحنه را دید همراه با شاهد ها همه به این نتیجه رسیدند که مقصر موتر سوار بوده
ومهم تر از آن هزار بار خدا را شکر که هیچ چیزی شان نشده بود فقط کمی بدنشان کفته شده بود
یعنی حالا که فکر میکنم اگر توی اون صحنه من خون میدیدم قلبم از کار میافتاد
که همسر با دوتا از دوستاش که قومندان اند (نمیدانم شما چی بهش میگید حالا مثل همان سرهنگ یا همین طور نام ها که در دولت کار میکنند) آمد
ترسیده بود که خدای نخواسته طرف مرده باشه ومن با این وضعیت برم زندان
اینجا یک قانون بدی که داره اینکه هر وسیله که بزرگتر باشه مقصر شناخته میشه .
خلاصه پسر های موتر سوار چیزشان نشده بود خدا را شکر ولی ماشین من شده بود اوراق
بدتر از همه اینکه ما اینجا هیچ بیمه نداریم نه مالی نه جانی چیزی که اینجا وجود نداره بیمه است
شیشه جلویی ترک ترک
دروازه جلویی بسته نمیشد خلاصه قر و چقور شده بود مبلغ زیادی هزینه روی دست مان ماند
به قول همسری فدای سرم همینکه من سالمم واون دوتا موتر سوار سالم در رفنتد از همچین تصادفی هزار بار شکر... فردایش همسر گفت بازم میخواهی با ماشین بری گفتم بله اگر نرم ترسش توی دلم میماند ودیگه پشت فرمان نمینشینم این بود که با چشم سفیدی دوباره دارم رانندگی میکنم البته من اصلا درین تصادف تقصیری نداشتم ولی بهر حال خیلی ترسیده بودم
خبر دیگه اینکه دیروز جاری بچه اش بدنیا آمد زنگ زد بمن که میایی من هم با اینکه میترسیدم بروم روحیه ام
ضعیف شود آخه سر بارداری دخترک اینطوری شد رفتم داخل زایشگاه ودیگه تا بچه خودم بدنیا آمد هر شب
کابوس میدیم
توی رو درواسی موندم با اینکه همسر گفت نرو دلم براش سوخت بیچاره مادر نداره ویک خواهر داره اون هم خیلی
بی دست وپا رفتم و خدا نشان تان ندهد با چنان صحنه های وحشتناک زایمان. طبیعی روبرو شدم که باز نزدیک بود سکته را بزنم
دیگه رسما دست هایم میلرزید ودندانهایم به هم میخورد از ترس جیغ وفریاد های زنان زایو
گفته بودم اینجا هشتاد درصد زایمان ها .طبیعی است وبدتر از همه تعداد زیادی داخل یک اطاق هستند
خدا را شکر جاری زود بچه اش دنیا آمد یک دخترک سفید باصورت گردالو کلی کمک کردم جاری دستش ر ا سرمن کشید که خدا نجات خیر ترا هم به خوبی بدهد وپسرکت دنیا بیاد سالم وصالح ...
اینجا همین که زایمان کردی اگر مشکل خاصی نداشته باشی بعد از دو ساعت مرخص میکنند تا عصر جاری را به خونه اش بردیم
دیگه خسته بودم همسری هم دختر را آورد ودیدم دور برش شلوغ شده من خدا حافظی کردم آمدم خونه به کرسی دراز کشیدم
دخترک بغض کرده که من نه خواهری دارم نه برادری که باهاش حرف بزنم با عروسک هایم هم هرچی حرف میزنم آنها جواب نمیدهند کلی آبغوره گرفت نازش کردم وگفتم نی نی تو داخل شکم منه صبر داشته باش دنیا میاد
شب هم بعد از شام مهمان آمد وتا 12 بودند من دیگه از جایم بلند شده نمیتوانستم از خسته گی
یک مسئله که چند روزه کل انرژی مرا گرفته اینه که من تازه بعد از سه سال که از فراغت من میگذره حالا به هوس افتادم برم مدرکم را بگیرم
رفتم دانشگاه وپی گیر مسئله شدم که دیدم بدبختی پایان نامه من که همان موقع تمام شده بود ودفاع کرده بودم ازش ارائه شده بود وتمام الان به سیستیم نرسیده ونمره اش معلوم نیست
با امروز که رسما به مرز دیوانگی رسیدم از این بر اون بر رفتن نتیجه این شد که اصلا پایان نامه من از بیخ وبن گم شده وباید دوباره ازش پرینت بگیرم ودوباره مراحلش را طی کنم خدا را شکر باز سافتش را دارم .
فاصله از دم دروازه دانشگاه تا ساختمان دانشکده ما راه طولانی وناهمواریست از رفت آمد با این وضعیت مردم وزنده شدم
وآخر سرهم تمام تلاش آن همه مدت من شده کشک
امروز سر برگشت گریه ام گرفت و به شدت گریه کردم اصلا هیچ کمک وهمکاری با من نکردند با وجود اینکه اکثرا از استاد های خود من بودند و وضعیت جسمی مرا هم دیدند
نمیدانم چیکار باید بکنم من پایان نامه ام را ارائه کردم دادم دست شان الان میگویند گم شده این وسط تغصیر من چیه کفرم درآمده بود کلی حرص خوردم نمیدانم چی میشه امروز که رفتم خونه باید گل گاو زبان دم کنم بخورم این چند روزه به بهانه های مختلف کلی حرص خوردم تشویش کردم اعصابم خورده.
چهار روزه تا 12 از رئیس مرخصی ساعتی میگیرم ولی نتیجه هم اینکه هیچ ...
دیگه دارم روز های سخت بارداری را میگذرانم شب ها خواب درست وحسابی ندارم انرژیم کم شده
بیشترین درد ها هم در قسمت کمر وکشاله ران ها ولگن خاصره من است به قول گلابتون بانو رسما مثل پیر زنها ناله میکنم از درد
تصمیم گرفتم ماه هشت را هم همینطوری بیام سرکار با وصف اینکه ما فقط سه ماه مرخصی زایمان داریم اگر از الان نیام همینکه بچه دنیا آمد باید بیام که هم هوا اینجا سرده وامکانات نداریم وهم بچه کوچیک را چیکار کنم
گاهی میگم کار را ببوسم وبزارم کنار گاهی میگم همین اندک حقوق هم الان کلی کمک خرج زندگی ماست هنوز نمیدانم باید چیکار کنم
همسر هم انداخته گردن خودم میگه هر طور صلاح میدانی ببینم چی میشه
مثلا خیر سرم میخواستم سر سری از خودم خبری بدهم نمیدانم چرا مدتیست به شدت نیاز به حرف زدن دارم نمونه اش همین پست های درازی که مینویسم
همه چیز در پروفایل ذکر شده