روزمرگی

سلام دوستانم ببخشید که دیر مینویسم آنقدر درگیر زورمره ها هستم که اصلا وقت نمیکنم بنویسم صبح ها وقت بیدار میشم برای دخترک صبحانه میدم آماده اش میکنم یا خودم یا همسر میبریمش مدرسه بعد ساعت 7 همسر با پسرک غرق خوابند من و چندتا از خانم های همسایه میرویم ورزش و دوش کمتر رود خانه ای بزرگی که نزدیک ماست بعد هم صبحانه میخوریم من میریم کلاس زبان پسرک و بقیه کار ها را میسپارم به همسر تا ساعت 12 همسر ظرف میشوره و جارو تمییز کاری میرسم خونه غذا میخورم بعد شیفت عوض میشه همسر میره کلاس زبان من و پسرک میمانیم تا ساعت سه بعد از ظهر دخترک تا ساعت 5 مدرسه است به اینها بازار رفتن و سوپر مارکت رفتن و لباس شستن و اتو کاری و غذا پختن و کلی ریزه کاریهای بچه داری با اینکه اینجا روزها خیلی بلند باز هم وقت کم میارم.

لب تاپ که نداریم تا گوشی را دستم بگیرم پسرک ازم میگیره و میخواهد یا براش آهنگ بگذارم یا گیم بازی کنم.

از طرفی هم ارتباط با خانواده و فامیل همه و همه از طریق این گوشی است دیگه فرصت برای پست گذاشتن نمیشه مخصوصا که نوشتن این سفر نامه فکر جمع و خیالی آسوده میطلبد تا چیزی یادم نرود اینه که دیر دیر مینویسم .

هزار حرف و قصه دارم که باید تعریف کنم ولی نمیشه از زندگی درین جا و تجربه های جدید از خبر های جدیدی که در راهه در مورد برادرم ،

مثلا همین پست را من در سه مرحله نوشتم از دست پسرک که نمیگذاشت الان کلا یادم رفت میخواستم چی بنویسم .

یک چیز دیگه هم بگم سر پوشش من است ، من تا هنوز تقریبا پالتو  ویا لباسی نسبتا بلند میپوشیدم و میپوشم شال و یا روسری هم میپوشم همسر از اول مخالف بود برعکس خیلی از شوهر ها میگفت مثل خود این مردم باش ولی من دوست دارم مثل کشور خودم باشم .الان دیگه هوا نسبتا گرم شده و دیگه کسی پالتو نمیپوشه پیدا کردن لباس بلند هم کمی مشکله سر این موضوع همسر با من دعوا کرد که این چه وضعی است تو نه حجاب داری نه نداری خوب من به سلبک خودمان شال که میپوشم دم موهام از پشت وموهای جلو سرم بیرونه که خوب حجاب گفته نمیشه همسر گفت برو لباس بگیر قشنگ مثل ترکها و سوریها حجاب داشته باش اگر میخواهی حجاب داشته باشی یا روسری نپوش برای من هم سخته داشتن حجاب مثل ترکها که یک تار مو هم معلوم نباشه راستش زیاد خشکه مقدس هم نیستم و باورمن این است که هرچیزی در هر جامعه که جلب توجه کند حجاب نیست اصلا اینجا حجاب بیشتر از بی حجابی مورد توجه است و دین و ایمان به وحدانیت خدا به حجاب و بی حجابی از بین نمیره  از طرفی راحت نیستم بدون رو سری شاید از ترس حرفای مردم است یا اینکه مثلا میترسم خانواده ام مخصوصا برادرها خبر شوند و یا فامیل همسر پشت سرم حرف بزنند خودم هم نمیدانم خلاصه در یک درگیری شدید با خودم قرار دارم شال بر میدارم از آیم که دور شدم میندازم دور گردنم باز دوباره که هموطن هایم  را دیدم میپوشم کاش یاد بگیرم بخاطر خودم وبرای خودم زندگی کنم .

ولی در مورد حجاب کمتر ای.رانی را دیدم که حجاب داشته باشد اینجا  اما ترکها عجیب با حجابند حتا میبینی طرف سی ساله اینجاست ولی باحجاب  وقتی حجاب میگویم در تمام کشور من یک نفر مثل مثلا ترکها حجاب کامل ندارد حالا در ایران چرا من دیدم یک سری کامل حجاب دارند و لی در کشور من همین روسری و شال نصفه نیمه  یعنی حجاب و بی حجابی در کشور من بیشتر به آرایش غلیظ و لخت بودن دست وپا و بقیه بدن است لخت بودن سر ویا دیده شدن مو بی حجابی محسوب نمیشه این حجاب هم در هر کشوری با فرهنگ مردمش در آمیخته فکر کنم .

یک کم هم از پسرک بگم که کلی شیرین و شیطون شده الان حرف میزنه واکثر کلمه ها را میگه منتها نه خیلی واضع کلی با خواهرش وبقیه بچه ها بازی میکنه گاهی هم قلدر میشه درست وحسابی خواهرش را کتک میزنه .با توجه به مشکلش نگران حرف زدنش بودن وهستم ولی بازهم خوب پیشرفت کرده حرفهای که میزنه خیلی با مزه است یاد گرفته از کنار خارجی ها که رد میشه بدون اینکه ما بهش بگیم میگه هلو هر وقت روز هم که باشه میگه مورگن این مردم هم که عاشق بچه کلی تحویلش میگیرند

شب ها نمیخوابه گاهی حوصله ام سر میره میگم اخک بیا بخورتش بعد خودش سرش را بالا میگیره میگه اخک بیا (بضم الف) و سرش را زیر گلویم فرو میبره و پنهان میشه دوست داره پشت اش را دست بکشم وقتی بس میکنم میگه دش کش دش کش(دست کش)

گاهی بیخبر مثلا بشکه خالی نوشابه را میزند به سر باباش باباش با شوخی براش میگه تو نامردی یاد گرفته به همسر میگه تو ناملدی

دیگه اینکه چند روز پیش میخواستم از پوشک جداش کنم که همکاری نکرد و بی خیال شدم  مدتیست خیلی بد غذا شده فقط شیر پاکتی و آبمیوه با میوه میخوره غذا صفر ،خیلی عصبی ام میکنه سر غذا خوردن .

 ببخشید خیلی پراکنده گویی کردم میدانم.

بگیرم بخوابم ساعت الان به وقت اینجا 1:20 دقیقه که صبح باید 7 بلند شم برم ورزش تا یادم نرفته بگم که چهار کیلو از n  کیلو کم کردم (ایکن احساس سرشار از رضایت و غرور)

انشالله بزودی قسمت بعدی سفر نامه را مینویسم وبقیه کامنت ها را جواب میدهم.

سفر نامه 5

آنشب بعد از مدتها بهترین و خوشمزه ترین غذا را خوردیم برنج و مرغ ،منطقه نسبت به جاهای قبل امن بود وهمسر رفت نوشآبه هم خرید برای هردو فامیل یک اطاق داد ما با یک خانواده بودیم که بد بخت ها تمام عمرشانرا در ایران زندگی کرده بودند ولی اف.غان بودند به هوس ار.وپ.ا زندگی را به باد داده میروندکه سر مرز تر.کیه پل.لیص ای.ران شلیک میکند واینها هم تسلیم میشوند وبه افغانستان دیپورت میشوند پیر زن و پیر مردی بودند با سه دختر جوان و دو پسر جوان به غیر از پدر مادرشان هیچ کدامشان افغانستان را ندیده بودند خیلی سختی کشیدند شناسنامه نداشتند وبا ما مجبور شدند ازین راه بیایند و بد بختی بیشتر ازین که برقع بپوشند برایشان خیلی سخت بود .فردایش برادر زاده رهنما هم از دست راهزن ها رها شده بود در عوض مبلغی پول وبه ما پیوست طفلکی را خیلی کتک زده بودند

شب خوابیدیم وفردایش هم در همان مکان بودیم زیر شیر آبها قابلمه ای از  مردیکه نان میپخت گرفتم وکنار تنور آب گرم کردم دخترک و پسرک را زیر آفتاب سر سری  شستم وفقط سر خودم راهم شستم ولباس تمییز پوشیدیم  دخترک موهایش بلند تا پایین کمرش بود لخت وخرمایی ؟بعد که دخترک شسته شد دیدم هنوز داره دو دستی سرش را میخاراند همینطور که روی زانویم سرش گذاشته بود وموهایش را ناز میکردم که واویلا.....دیدم داخل موهایش شپش است .

یک جیغ کشیدم و دخترک را از خودم دور کردم دخترک ترسید وشروع بگریه کرد حال خودم خیلی بد بود به خاطر دختر که بیشتر ازین نترسد خونسرد شدم .دخترک تا فهمید انگار مار دوسر داخل لباسش باشد همسر از داخل حیاط دوید وتا فهمید گفت آرام باشید چیزی نیست .رفتم به حیاط پشتی و ابر نوبهار واری گریه میکردم من خودم و بچه هایم را به مصبیتی گرفتار کرده بودم؟

آن پیرزن که هم اطاقی ما بود خیلی بمن کمک کرد ویادم داد که چیکار کنم و چطور شپش ها را از سر دخترک تمییز کنم موهای خودم نیز تا کمرم بلند بود سر من را نیز پالید خدا را صد هزار بار شکر شپش نداشت از آن شب دخترک را دور از خودم و بقیه میخواباندم ودلم نیز برایش میسوخت آنقدر سر این قضیه هم خودم وهم دخترک اذیت شدیم که خدا میداند اصلا اینجایش را دگه فکر نکرده بودم.

خلاصه عصر آن روز دوباره همه سوار وانت ها شدیم باز من دخترک و پسرک ویک خانم با پسر کوچیکش با یک زن میانسال دیگه که بهش عمه میگفتند به سیت پشت سر راننده بقیه در پشت وانت آنقدر ماشین داخل کوها ودره ها رفت ورفت کوهای که سنگ لاخ بود واحتمال سقوط ماشین به پایین دره زیاد، خدا ما را نگه داشت خسته و ذله  عصرش رسیدیم به یک جای وسط کوه که خانهایشان از خیمه درست شده بود.رهنما گفت زن و مرد همه بروید داخل واجازه بیرون شدن را ندارید چون الان لبه لب مرز قرار داریم ومبادا کسی شما را ببیند .

آنشب همه آن تعداد داخل یک جای کوچک بودیم وجا برای دراز کشیدن نبود.

انشب نیزبه پایان رسید و فردایش از سوراخ ها میدیدیم که زنان کوچی که در خیمه دیگر بودند با لباس های مخصوص خود مشغول کار هایشان بودند نزدیکهای  ظهرش دو ظرف برنج برای همه آوردن کهفقط بچه ها خوردن و تمام .

بعد از غذا دیدیم آقای رهنما که با وصف سختی های که خوب برای همه است در همچین راهی خیلی مهربان وخوش اخلاق بود سگرمه هاش تو همه  پرسیدیم چی شده؟ گفت خبر خوبی نیست .اتفاقی آنروز ها برابر با چهل و هشتم بود وگفت به خاطر دا.ع.ش مرز ها را خیلی محکم تر گرفته یعنی قبل ازین را با ماشین راحت تیر میشدیم ولی الان پلیص آمده سر راه مان خیمه زده و در کمین است حرفایش را آن مرد های که ما به خانه شان بودیم تایید کردند واصلا مردم آن محل این خبر را آورده بودند بلاخره رهنما گفت یا باید  نیم ساعتی پیاده روی کنیم ویا باید پنج شب در این خیمه منتظر بمانیم خوب معلوم بود که همه بی حوصله بودیم ودوست داشتیم زودتر تمام شود قبول کردیم که پیاده بریم

بعد از ظهرش دوباره باز سوار وانت ها شدیم و دوباره راه صعب العبور، دوباره کوه، دوباره ....

اینبار رسیدیم در یک ساختمان خالی دیگر از وانت پیاده شدیم و داخل اطاق خالی نشستیم رهنما با چند مرد بل.وچ چک و چونه میزد دختر بچه های سیاه چهره آمدند نزدیک ما زبان مارا نمیفهمیدند.بلاخره فهمیدیم که چک وچونه رهنما سر الاغ هاست این مردم به ما الاغ به کرایه دادند و همچنان رهنما نفر یک بوتل بزرگ آب معدنی یخ زده به ما تسلیم کرد و گفت هر کس مسول آبش است باز از من آب نخواهید از آمادگی های که رهنما میگرفت معلوم بود که راه پیاده روی نیم ساعت نیست قرار شد پیر مردها و پیر زنها و اطفال همراه با کوله پشتی ها و چمدانها را به روی الاغ ها ببرند و بقیه پیاده، ساعت یک بعد از ظهر بود که از وانت در دل یک دره کوه بلند پیاده شدیم  هوا هوای گرم و سوزان سی.ستان .بل.چس.تان بود رهنمای این مسیر افرادی بودند که به ما خر کرایه بودند و خودشان با الاغها پیش پیش میرفتند وما به پشت سر شان از ین کوه بالا میشدیم و باز سراشیبی را پایین باز دوباره یک کوه بلند دیگه پیش رو بود به سر دختر وپسرک پارچه بستم که گرما زده نشوند گونه هایشان مثل آتیش سرخ شده بود همسر در آن ایر ویری چیک چیک با مبایلش عکس هم میگرفت بعد ها که دیدم وحشتناک آفتاب سوخته شده بودیم حیف که مبایل مان گم شد

 رفتیم و رفتیم رفتیم...

همه از نفس افتاده بودیم و کم کم آبها داشت تمام میشد رهنماها داد میزدند که سریع حرکت کنید که شب اینجا خطرناک است از ترس آخرین نیرو هایمان را به کار می انداختیم .

اگر پلی.یص ای.ران مید.ید بدون شک مستقیم شلیک میکرد همچنانکه بالا های خیلی ها قبلا شلیک کرده بود.ترس از راهزنها حتا ترس از آن مردمی که با الاغ هایشان همراه مان بودند مردمی که اصلا اهلی نبودند(منظورم هیچ گروه و قوم و ملیتی نیست منظورم آنهایست که کار شان قا.چاق است وبرای پول هر کاری میکنند باز کسی آزرده نشود و حرفم را اشتباه برداشت نکند).

بلاخره رهنما ما گفت همین کوه که تمام شود پشت آن کوه ماشین منتظر ماست سر که بلند کرده قله کوه به ابر ها میخورد توانی نداشتم  من  و همسر به همدیگر روحیه میدادیم و خود را قوی نشان میدادیم نزدیک های غروب بود وهمه در چهرهایشان ترس پیدا بود .رسیدیم به بلندای کوه آنطرف کوه سراشیبی بدی داشت به کمک هم خزیده خزیده به پایین رسیدیم باورم نمیشد که رهنما گفت زیر این درختها بنشینید و منتظر باشید تقریبا نیم ساعت منتظر بودیم از آب باقی مانده و کمی نان خشک خوردیم تا هوا خوب تاریک شد تقریبا چهارو نیم ساعت پیاده آمده بودیم تا اینکه دیدیم وانت های قراضه رسیدند همه از شادی میخندیدیم همه بلد شده بودیم که کی کجا باید بنشیند دوباره وانت ها در حرکت شد رهنما همیشه با همسرم در کنار رصندلی کنار راننده مینشست وتمام راه از خاطراتش میگفت .رهنما گفت منتظرم به من خبر بدهند اگر راه خوب بود همینطور میرویم به ایر.ان.شهر اگر نبود باز میرویم خوابگاه. راه بسیاری را طی کردیم تا اینکه رهنما گفت راه خوبه به یاری خدا امشب میرسیم باورم نمیشد ماشین ها در یک محوطه خاکی پیچید و تا رسیدیم فورا و بدون معتلی سه پژو سفید منتظر مان بود همه مانرا در پژو چپاند  راننده گفت این هم ماشین ها ایر.ان وخنده شادی را سر داد تا آنزمان با برقع بودم همینکه داخل پژو نسشتم برقع را برای همیشه لوله کردم واز پنجره ماشین به دور پرتاب کردم و به سازنده و اختراع کننده این زندان سیار لعنت فرستادم این 13 روز با این پوشش وحشتناک خیلی برام سخت گذشته بود و واقعا درد زن اف.غان محسور درین چادر را درک کرده بودم .

باز هم باورم نمیشد پژوه ها به سرعت میرفتند کمی که رفتیم به جاده آسفالت رسیدیم و تیر برق های ایران و ساختمانهای که نشان میداد نه واقعا ما داخل ای.رانیم  اشکم جاری شده بود  کنار یک دکانی راننده توقف کوتاهی کرد همسر یک سیگار کشید و از مغازه برای همه رانی خرید بعد از آن تشنه گی و آن خسته گی رانی سرد و سیت نرم پژو خیلی مزه میداد .

 

روزمره گی

زندگی در کشور جدید دارد خوب سپری میشود .تا هنوز برایمان خانه شخصی ندادند ولی از کمپ عمومی هم ترانسفر شدیم به هایم که چندین خانواده در آن زندگی میکنیم هر خانواده یک اطاق خواب ویک اطاق غذا خوری شخصی داریم بقیه مشترک است زیاد خوب نیست چون کسانیکه با درین کمپ زندگی میکنند زیاد با من هم طبع نیستند ودیگه سر وصدا ودعوا مرافه بچه هاست که رو اعصابه با آنهم بد نیست باید صبور باشیم تا این مرحله نیز بگذرد وتمام شود سرم با درس وزبان کورس گرم میکنم .

سه چهار روزه آمدیم سفر به شهری که برادر شوهر کوچیکه مجردی یک ماه قبل از ما آمده بود براش خونه دادن همراه با پسر عمه همسر ،تولد پسر عمه بود خیلی خیلی خوش گذشت مهمانها هم تقریبا 50 نفری بودند دوستانش آل.مانها و دوستان مشترک برادر شوهر وپسر عمه که ایرانی بودند .

دوشب هم است خونه یکی دیگه از فامیل های دور آمدیم خانمش خیلی دختر خوبیه کلی با هم قصه کردیم و آشپزی خیلی خوش میگذره .علت دیر نوشتن ادامه سفر نامه به خاطر این بود فردا برمیگردیم از شهر ما تا شهر برادر شوهر 6 ساعت با قطار راه است سفر خوبیست و کلی شارچ شدیم .انشالله بزودی قسمت دیگر سفر نامه را خواهم نوشت فقط چون دارم با جزییات مینویسم خیلی طولانی خواهد نظر شما چیست خلاصه تر بنویسم یا همینطوری خوبه؟

پ :ن به جواب دوستی که پرسیده بود مخارج زندگی تان را از کجا در میارید ؟دولت آلمان برای هر فرد مهاجر حقوق تعین میکنه و ماه به ماه به حساب مان میریزه تا مدتی که انترویو کند و تکلیف معلوم شود اگر قبول شویم بعدا باید کار کنیم و مثل مردم عادی مخارج مانرا خودمان دربیاریم معلومات بیشتر را میتوانی از نت بگیری .

سفر نامه 4

اینبار نیز اتوبوس شب را تا خود صبح براهش ادامه داد عصبانی بودم من اصلا نمیدانستم که باید کل پا.کستان را دور خودمان بچرخیم رهنما گفته بود شما را از مرز پا.ک.ستان تیر میکنم فکر کرده بودیم به اندازه یک ساعتی بیشتر داخل پا.ک.ستان نمیمانیم وگر نه حد اقل وی.زای پا.کستان را میگرفتیم.

نزدیک های صبح کنار یک خرابه اتوبوس را نگه داشت و سرنشینان پیاده شدیم و مردها سیگار کشیدند بچه ها را پشت تبه خاکی  بردیم دست شویی ودوباره حرکت ،این را هم بگویم که راننده ها بی خیال در اتوبوس سیگار میکشیدند و آن هوای گرفته را بدتر میکردن ولی سرنشینان اجازه سیگار کشیدن نداشتند .همسر تمام راه را بد اخلاق و عصبی بود .نزدیک هار ظهرش که رسید  کنار خیابان دکه خاکزده ء از دور پیدا شد و خوب که نزدیک شدیم دیدیم دکانی است و کنارش از بوریا سرپوشدرست کردند  و در سایه اش عابرین استراحت میکنند.پایین شدیم کمی بیسکوییت و آب خریدیم کنار مغازه مخزنی از آب پر بود دست و صورتمان را شستیم کمی قدم زدیم و باز حرکت.

کمی که پیش رفتیم از دور چند تا خانه گلی پیدا شد رانندها با خودشان پیچ پیچ  میکردند و نگران به نظر میرسیدند کنار آبادی که رسیدیم مردی با لباس محلی پاک.ستانی برنگ سیاه

اتو بوس را توقف داد راننده ها پیاده شدند با هم حرف زدند راننده مقداری پول به آنها داد ظاهرشان چنان مینمود که قانع نشدند .کلی سر این مسله بحث کردند راننده ها داخل اتوبوس آمدند مرد کلید اتوبوس را ازشان گرفت مرد رهنما که همراه ما بود زبان راننده ها را نمیفهمید.با دست اشاره کرد که چی شده مرد راننده چیزهای با خودش بلغور کرد و سرش را با تاسف تکان داد در همان حالت تقریبا نیم ساعت منتظر ماندیم مرد لباس سیاه همراه با یک نفر دیگه وارد اتوبوس شدند همه سر نشینان خودشان را جمع کردند هوا به شدت تفتیده و گرم بود مثل بعد از ظهر های گرم تابستان کسانیکه پا.کستان رفتند میدانند چه گرمای کشنده ای دارد آنمهم در اتوبوسی با آن همه نفر قرار بود در اتوبوس تنها کسانی باشیم که همراه با مرد رهنما بودیم ولی راننده های لعنتی 20 مجرد را نیز در آخر اتوبوس نشانده بود.بچه ها گریه و بیقراری میکردند بلاخره از مرد لباس سیاه پرسیدند که میتوانند بروند پایین برای آب خوردن ورفع حاجت ؟مرد لباس سیاه اجازه داد همسر دخترک وپسرک را گرفت وبرد دست و صورتشان را سشت ازهمین فرصت مجردهای اخر اتوبوس سوء استفاده کردند وپایین شدند مرد لباس سیاه یکبار متوجه شد دید دوتا از مجردها دارن فرار میکنند دوید و گیرشان کرد .عصبی شده بود با سیلی به پشت کله شان میکوبید همه  به شمول اطفال را جیغ و داد کشیده به اتوبوس فرستاد با زبان خودش میپرسید که رهنمای شما کیست مرد رهنما کنار زنی که با بچه هایش تنها آمده بود نشست و گفت این عیال و بچه های من اند در ردیف دوم صندلی ها ما نشسته بودیم به سمت همسر نگاه کرد و داد زد (رهنماکان هه)من یک کم زبانشان را میفهمیدم همه از ترس سکوت کرده بودیم من گفتم این همسر منه رهنما نیست بلاخره یک چندتا ماشین تیوتا که پشتش بازه با مردان مسلح خاکباد کرده رسیدند کلانشان که لباس سفید محلی پاک.ستانی به تن اش بود به اتوبوس بالا شد و فریاد زد منظورش این بود که دارید کجا میروید چون از ان نقطه بالاتر کسی که میرفت حتما به سمت ای.ران میرفت با اشاره گفتیم میرویم به تداوی  مرد از ماشین پیاده شد سه نفر از بادیگارد هایش داخل اتو بوس ماندند ماشین ها تیوتا به سرعت به سمت خلاف اتو بوس حرکت کرد و اتوبوس هم دور زد و دنبالش راه افتاد همه از ترس و از گرما عرق کرده بودیم و با نگاهای نگران به سمت همدیگر نگاه میکردیم البته زنان نگاه های نگرانشان زیر روبندی چادر برقع پنهان بود اتوبوس دنبال ماشین ها که رفت ماشین ها از جاده اصلی آسفالت به جاده فرعی خاکی پیچیدند و اتوبوس نیز دنبالشان داشتم به مرگ فکر میکردم حالم خیلی بد بود این گروه راهزنان بودند که قبلا فقط سهمیه خود را میگرفتند و راه را باز میکردند امروز از شانس ما گیر داده بود اصلا اینها شاید همان  ط.البا.ن و د.اعش بودند .هزارتا سوال توی سرم چرخ میخورد چرا من به همچین را نشناخته پا گذاشتم الان اگر ما اینجا بکشند ویا گروگان بگیرند خانواده های ما هیچ خبری از ما ندارند نه سیم کارتی داشتیم و نه راه ارتباط دیگری .بلاخره اتوبوس دنبالشان رفت تا رسیدیم به یک آبادی با خانه های گلی آنجا منطقه خود راهزنان بود دست هیچ دولتی به آنها نمیرسید اصلا کدام دولت ،دولت پاکس.تان؟که در بازار عمومی اش سلاح میفروشند و آدم میکشند؟

آنجا انوبوس ایستاد ویک مرد سبیلی بد اخلاق بالا شد گویا سرکرده شان بود تفنگچه به دستش بود و انگشتش روی ماشه (خدا شاهده عین حقیقت را دارم تعریف میکنم هیچ اعراق نیست در گفتارم) پرسید رهنمایتان کیست کجا میخواستید بروید احساس کردم گلویم خشکی میکند نفسم داشت بند میامد باز همه مریضی را بهانه کردند ورهنما خانم و بچه ها را نشان داد و گفت این زن و اولادهای من هستند مرد سبیلو به سمت همسر نزدیک شد از آنجا که همسر هیکل درشتی داره ولباسش کمی بهتر از بقیه معلوم میشد وهمچنان هی میخواست حرف بزنه تفنچه را به سمتش گرفت و تا همسر نمیدانم چی گفت تفنگچه را به شقیقه اش فشار داد از ترس داشتم میمردم عرق از کناره های صورت همسر جاری شده بود هم از شدت گرما وهم از ترس با زبانی که اردو و فارسی و انگلیسی قاطی هم بود التماسش کردم که این رهنما نیست و همسر منه این دوتا هم بچه های ماست گفتم ما رهنما نداریم میرویم خانه فامیل و همچنان به تداوی به ما رحم کن ورهایمان کن .مرد رفت از آخر اتوبوس 20 نفر مجرد را زده زده پایین کرد به شمول اینها برادر زاده رهنما که تنها مجرد بین ما ها بود رهنما اشاره ورد که بگو این برادر منه تا گفتم عصبی شد و گفت تو چندتا مرد داری و اشاره به همسر کرد و گفت پس این کیه ساکت شدم مجرد ها را برد و دروازه اتوبوس را قفل کرد و رفت در آن گرمای جانسوز با آن همه اضطراب داشتیم خفه میشدیم که یکبار مرد لباس سفید اول دور بر خود را نگاه کرد و خود را انداخت سریع به من گفت نفری 2000 کلدار(واحد پول پاک.ستان)بدهید رهایتان میکنم التماس کردم که ما مردم فقیری هستیم گفت خوب 1000 هزار بدهید مرد لباس سفید پول را دور از چشم ریسش از پا میگرفت و عجله داشت تا کسی از همراهانش نفهمد سریع پول زا جمع کردیم وکسانیکه نداشتند بقیه جور کردن کلید ماشین را داد و ما حرکت کردیم وقتی از آن جاده خاکی به جاده اصلی رسیدم فکر کردم از زندان رها شدیم نزدیک های عصر بود از جمع ما فقط برادر زاده رهنما را گروگان گرفت و بقیه مجرد های بودند که جدا از ما بودندرهنما گفت مشکلی نیست پول میفرستم و فردا رهایش میکنند بلاخره اتوبوس به یک جای توقف کرد که ماشین های کهنه وانت منتظر ما بود رهنما گفت سوار این ماشین ها شوید 15 دقیقه راه است مردان را به پشت یک وانت و زنان و بچه ها را پشت وانت دیگری سوار شدیم تعداد آنقدر زیاد بود که یکی بلای یکی دیگر سوار بود ماشین ها به سرعت سرسام آوری به پیش میرفت آنقدر خاک به هوا بلند میشد که چهره هایمان شناخته نمیشد آن 15 دقیقه یک ساعت شد و بلاخره رسیدیم به کوچه های خاکی نسبتاتمییزی خانه های سیمانی و گلی مرتبی در کوچه ها لامپ روشن بود مردم اش تمییز لباس پوشیده بودند چهرهایشان هم شبیه پاک.ستانی ها بود هم شبیه ای.رانی ها.

پیر مرد خوش سیمایی به پیشوازمان آمد فارسی را میفهمید ما را به داخل سرایش رهنمایی کرد داخل صحن حیاتش که شدیم زمینش گلی ولی پاک جارو کرده بود دور تا دور حیات اطاقهای سیمانی با دروازه های دو پله ای قرار داشت به یک سمت حیاط تنور زمینی بود و مرد جوانی داشت نان میپخت عطر نان تازه همه جا پیچیده بود یک حس امنیتی در ما بوجود آمد بیرون از صحن حیات از راه رو بازیک و گلی رد میشدیم آنجا به دیوار چندتا شیر آب نسب بود و پشت یک دیوار خرابه ای دستشویی بود طوری که وقتی مینشستی سر و شانه هایت از بیرون پیدا بود پیر مرد اطمینان داد که اینجا مردها نمیایند و دستشویی های مردها جداست ابی به دست و صورتمان زدیم همسر سریع از نان های گرم تازه پخته شده خرید و چی مزه داشت آن نان گرم .

سفر نامه 3

سلام دوستان روز روزگارتان به خیر و خوشی. از آنجا که سفر نامه شامل اتفاقات ریز و درشت بسیاریست باید با تمرکز و اعصاب آرام بنویسم تا چیزی ونکته یادم نرود. تا آنجا نوشتم که از شهر کویته داخل اتوبوس به سمت شهر کر.اچ.ی روان بودیم. بلاخره اتوبوس در یک مکان تقریبا شلوغ توقف کرد و به اشاره راننده و رهنما سریع سوار ماشین های به شکل وانت شدیم و ماشین ها به سرعت در یک جاده خاکی پیچید و بلاخره مارا در نزدیک جای به شکل جنگل که از دور دیوار سیمانی پیدا بود پیاده کرده همه لنگیده و خسته با پاهای ورم کرده به سمت دیوار سمنتی رفتیم واز یک دوازه بی رنگ و روی داخل محوطه شدیم که دوتا اطاق داشت دیوار های اطاق ها از بلوک ساخته شده بود کف اطاق سیمانی بود وهیچ فرش و لوازم دیگری نداشت .زنها به یک اطاق و مردان به اطاق پهلو رفتیم هر خانواده یک گوشه از اطاق را با پتو های همراه مان فرش کردیم و کوله پشتی ها وساک های دستی را به شکل متکا درست کردیم بیرون از اطاق یک جای بود که به شکل دستشویی درست شده بود کف اش سیمانی بود و به دیوارش یک شیر آب نسب بود و خدارا شکر حداقل آب داشت .دست و صورت بچه ها و خودمان را شستم و برای بچه ها آب میوه و کیک دادم وهمه خسته دراز کشیدیم همینطوری که دراز کشیده بودم نظرم به گوشه های سقف افتاد که دیدم در یک کنج دو تا چلپاسه(مارمولک)کز کردند من به شدت مرگ ازین موجودات میترسم همان استراحت نصفه نیمه هم زهر مارم شد واز تنها تکیه که دیوار بلوکی بود خود و بچه هارا جدا کردم و آمدم وسط خونه ،درین اطاق 12 متره تقریبا 15 فامیل پر بچه با هم بودیم آنقدر سرو صدای بچه بود که دیگه اعصاب برایم نمانده بود بیرون از اطاقها پشت ساختمان یک جنگل بزرگ وپراز درخت و انواع پرنده و حیوانات وجود داشت دیوار ها را طوری درست کرده بودند که چندتا بلوک را یکی درمیان گذاشته بودند تا هم هوا کش باشد و هم نور داخل اطاق بیاید .ما اجازه بیرون رفتن از ساختمان را نداشتیم چون رهنما میگفت مردم محل شمارا میبینند و به پولیص خبر میدهند. شب آمدن مان که با خواهرم داشتیم لوازم راه را بسته بندی میکردیم خواهرم گفت نوا.ر بهداشتی هم با خود ببر ولی چون رهنما به ما گفته بود شما 4 روزه میرسید ایران من گفتم نه نمیخواد لازمم نمیشه و خواهرم چند دانه را بزور داخل کیفم چپاند گفت باشه ضرر نداره نمیدانم یا از استرس بود یا چی که در آن وضعیت خاله پری هم تشریف فرما شد. آن چند دانه در آن مکان که هیچ چیز نداشت جان مرا خرید. چند تا بچه سیاه سوخته که لباس تن شان تنها تکه پارچه چرکی بود که به شکل لنگ(به ضم ل)به جای شر.ط پوشیده بودند آمدند داخل ساختمان و رهنما گفت اگر چیزی میخواهید پول بدهید این بچه ها برایتان میارند و بعد همسر پول داد کمی کیک وبیسکوییت و شیرو آب میوه و میوه آب برایمان آوردند .شب جای کافی نبود که دراز بکشیم با آنهم از خسته گی کنار بچهها بیهوش شدم یک آن چشم باز کردم دیدم بیشتر از هزار پشه گنده به دور صورت پسرک میچرخند و کودک معصوم من دستاهایش را به صورتش میکشد چراغ مبایل را روشن کردم دیدم تمام صورت و دستهای پسرکم را نیش زدند حالم بد شد چون میدانستم پسرکم چه حساسیتی دارد .شالم را انداختم روی صورت پسرک و دستهایش هم پوشاندم اکثرا خانمها بچه کوچیک داشتند روی صورت همه بچه ها را پوشیدم و تا صبح نشستم کنار پسرک و مواظب بچه های خودم و بقیه بود م آن شب وحشتناک هم صبح شد با خودم پماد بیتامیتازون آورده بودم به صورت پسرک زدم با آنهم تمام صورتش سرخ شد و ورم کرد چشماش باز نمیشد همسر که دید خیلی ترسید در آن خراب شده نه دکتری بود نه هیچ چیز دیگر بیشتر از همه چیز از خودم عصبانی بودم و مدام باخودم تکرار میکردم من چرا بچه هایم را درین همچین راه سخت و بی تضمینی آوردم .همسر طاقت نکرد با تمام مخالفت های رهنما از ساختما ن بیرون شدو بعد دیدم با رهنما و یک مرد لاغر مردنی سبیلی آمدن داخل ساختمان همسر پسرک را نشانش داد مرد با اشاره گفت دنبال من بیایید همسر پسرک را بغل کرد و باهم دنبال مرد پا.ک.س.تانی براه افتاده از وسط جنگل از زیر درختان قول پیکر و زمینی که باا گل لزج پوشیده شده بود براه افتادیم ورفتیم و رفتیم تا رسیدیم داخل یک کوچه باریکی کوچه پر از لای و لوش از وسط کوچه جوی بویناکی از آب کثیف روان بود .کنار دیوار های خاکی دختران رنگ پریده و چهره سوختهء که میخک به کنار بینی شان چسبانده بودند نشسته بودند مردها وپسرها همه لاغر سویی تغذیه با بدنهای لخت سیا پارچه کثیفی دور باسن شان پیچیده بود همه ما را نگاه میکردند من همچین محله عقب مانده و فقیری را حتا در اکثر شهرهای کشورم که سفر کردم ندیدم. بلاخره رسیدیم به دکه کوچکی که دارو خانه بود پسرک را نشان دادیم طبیب شان یک شیشه شربت که از پوش کهنه و رنگ پریده اش معلوم بود تاریخش تیر شده را به پسرک داد و با اشاره و انگلیسی دست و پا شکسته گفت با آب و نمک صورتش را بشور از دکتر پرسیدم که نوا.ر به.داشتی دارید گفت نه نداریم اینجا کسی ازین چیزها استفاده نمیکند حتم دارم اصلا خودش هم نمیدانست چی است .دوباره برگشتیم به ساختمان وباز بد شانسی راه برای حرکت مساعد نبود و مجبور شدیم دو شب و سه روز را در آن دخمه با آنهمه آدم سر کنیم دیوانه کننده بود اسباب بازی های پسرک را بچه ها ازش میگرفتند وگریه میکرد اسباب بازی های بچه ها را میدید وباز گریه میکرد . جای نیش پشه روی صورتش میخرید و بچه کلافه شده بود بس که خاریده بود صورتش خونی بودخلاصه وضعیت کلافه کننده بود.بلاخره عصر آخرین روز دوباره بار وبندیل ها را بستیم و باز سوار یکی از همان اتوبوسهای خفقان آور شدیم و باز دوباره راه ناپیدا ،دوباره آهنگ های هندی،دوباره بوی بنزین ،هوای گرم ،بی تابی پسرک ،همه چیز کثیف ،8 روز بدون حمام ،بدون غذا ....