سفر نامه 4
نزدیک های صبح کنار یک خرابه اتوبوس را نگه داشت و سرنشینان پیاده شدیم و مردها سیگار کشیدند بچه ها را پشت تبه خاکی بردیم دست شویی ودوباره حرکت ،این را هم بگویم که راننده ها بی خیال در اتوبوس سیگار میکشیدند و آن هوای گرفته را بدتر میکردن ولی سرنشینان اجازه سیگار کشیدن نداشتند .همسر تمام راه را بد اخلاق و عصبی بود .نزدیک هار ظهرش که رسید کنار خیابان دکه خاکزده ء از دور پیدا شد و خوب که نزدیک شدیم دیدیم دکانی است و کنارش از بوریا سرپوشدرست کردند و در سایه اش عابرین استراحت میکنند.پایین شدیم کمی بیسکوییت و آب خریدیم کنار مغازه مخزنی از آب پر بود دست و صورتمان را شستیم کمی قدم زدیم و باز حرکت.
کمی که پیش رفتیم از دور چند تا خانه گلی پیدا شد رانندها با خودشان پیچ پیچ میکردند و نگران به نظر میرسیدند کنار آبادی که رسیدیم مردی با لباس محلی پاک.ستانی برنگ سیاه
اتو بوس را توقف داد راننده ها پیاده شدند با هم حرف زدند راننده مقداری پول به آنها داد ظاهرشان چنان مینمود که قانع نشدند .کلی سر این مسله بحث کردند راننده ها داخل اتوبوس آمدند مرد کلید اتوبوس را ازشان گرفت مرد رهنما که همراه ما بود زبان راننده ها را نمیفهمید.با دست اشاره کرد که چی شده مرد راننده چیزهای با خودش بلغور کرد و سرش را با تاسف تکان داد در همان حالت تقریبا نیم ساعت منتظر ماندیم مرد لباس سیاه همراه با یک نفر دیگه وارد اتوبوس شدند همه سر نشینان خودشان را جمع کردند هوا به شدت تفتیده و گرم بود مثل بعد از ظهر های گرم تابستان کسانیکه پا.کستان رفتند میدانند چه گرمای کشنده ای دارد آنمهم در اتوبوسی با آن همه نفر قرار بود در اتوبوس تنها کسانی باشیم که همراه با مرد رهنما بودیم ولی راننده های لعنتی 20 مجرد را نیز در آخر اتوبوس نشانده بود.بچه ها گریه و بیقراری میکردند بلاخره از مرد لباس سیاه پرسیدند که میتوانند بروند پایین برای آب خوردن ورفع حاجت ؟مرد لباس سیاه اجازه داد همسر دخترک وپسرک را گرفت وبرد دست و صورتشان را سشت ازهمین فرصت مجردهای اخر اتوبوس سوء استفاده کردند وپایین شدند مرد لباس سیاه یکبار متوجه شد دید دوتا از مجردها دارن فرار میکنند دوید و گیرشان کرد .عصبی شده بود با سیلی به پشت کله شان میکوبید همه به شمول اطفال را جیغ و داد کشیده به اتوبوس فرستاد با زبان خودش میپرسید که رهنمای شما کیست مرد رهنما کنار زنی که با بچه هایش تنها آمده بود نشست و گفت این عیال و بچه های من اند در ردیف دوم صندلی ها ما نشسته بودیم به سمت همسر نگاه کرد و داد زد (رهنماکان هه)من یک کم زبانشان را میفهمیدم همه از ترس سکوت کرده بودیم من گفتم این همسر منه رهنما نیست بلاخره یک چندتا ماشین تیوتا که پشتش بازه با مردان مسلح خاکباد کرده رسیدند کلانشان که لباس سفید محلی پاک.ستانی به تن اش بود به اتوبوس بالا شد و فریاد زد منظورش این بود که دارید کجا میروید چون از ان نقطه بالاتر کسی که میرفت حتما به سمت ای.ران میرفت با اشاره گفتیم میرویم به تداوی مرد از ماشین پیاده شد سه نفر از بادیگارد هایش داخل اتو بوس ماندند ماشین ها تیوتا به سرعت به سمت خلاف اتو بوس حرکت کرد و اتوبوس هم دور زد و دنبالش راه افتاد همه از ترس و از گرما عرق کرده بودیم و با نگاهای نگران به سمت همدیگر نگاه میکردیم البته زنان نگاه های نگرانشان زیر روبندی چادر برقع پنهان بود اتوبوس دنبال ماشین ها که رفت ماشین ها از جاده اصلی آسفالت به جاده فرعی خاکی پیچیدند و اتوبوس نیز دنبالشان داشتم به مرگ فکر میکردم حالم خیلی بد بود این گروه راهزنان بودند که قبلا فقط سهمیه خود را میگرفتند و راه را باز میکردند امروز از شانس ما گیر داده بود اصلا اینها شاید همان ط.البا.ن و د.اعش بودند .هزارتا سوال توی سرم چرخ میخورد چرا من به همچین را نشناخته پا گذاشتم الان اگر ما اینجا بکشند ویا گروگان بگیرند خانواده های ما هیچ خبری از ما ندارند نه سیم کارتی داشتیم و نه راه ارتباط دیگری .بلاخره اتوبوس دنبالشان رفت تا رسیدیم به یک آبادی با خانه های گلی آنجا منطقه خود راهزنان بود دست هیچ دولتی به آنها نمیرسید اصلا کدام دولت ،دولت پاکس.تان؟که در بازار عمومی اش سلاح میفروشند و آدم میکشند؟
آنجا انوبوس ایستاد ویک مرد سبیلی بد اخلاق بالا شد گویا سرکرده شان بود تفنگچه به دستش بود و انگشتش روی ماشه (خدا شاهده عین حقیقت را دارم تعریف میکنم هیچ اعراق نیست در گفتارم) پرسید رهنمایتان کیست کجا میخواستید بروید احساس کردم گلویم خشکی میکند نفسم داشت بند میامد باز همه مریضی را بهانه کردند ورهنما خانم و بچه ها را نشان داد و گفت این زن و اولادهای من هستند مرد سبیلو به سمت همسر نزدیک شد از آنجا که همسر هیکل درشتی داره ولباسش کمی بهتر از بقیه معلوم میشد وهمچنان هی میخواست حرف بزنه تفنچه را به سمتش گرفت و تا همسر نمیدانم چی گفت تفنگچه را به شقیقه اش فشار داد از ترس داشتم میمردم عرق از کناره های صورت همسر جاری شده بود هم از شدت گرما وهم از ترس با زبانی که اردو و فارسی و انگلیسی قاطی هم بود التماسش کردم که این رهنما نیست و همسر منه این دوتا هم بچه های ماست گفتم ما رهنما نداریم میرویم خانه فامیل و همچنان به تداوی به ما رحم کن ورهایمان کن .مرد رفت از آخر اتوبوس 20 نفر مجرد را زده زده پایین کرد به شمول اینها برادر زاده رهنما که تنها مجرد بین ما ها بود رهنما اشاره ورد که بگو این برادر منه تا گفتم عصبی شد و گفت تو چندتا مرد داری و اشاره به همسر کرد و گفت پس این کیه ساکت شدم مجرد ها را برد و دروازه اتوبوس را قفل کرد و رفت در آن گرمای جانسوز با آن همه اضطراب داشتیم خفه میشدیم که یکبار مرد لباس سفید اول دور بر خود را نگاه کرد و خود را انداخت سریع به من گفت نفری 2000 کلدار(واحد پول پاک.ستان)بدهید رهایتان میکنم التماس کردم که ما مردم فقیری هستیم گفت خوب 1000 هزار بدهید مرد لباس سفید پول را دور از چشم ریسش از پا میگرفت و عجله داشت تا کسی از همراهانش نفهمد سریع پول زا جمع کردیم وکسانیکه نداشتند بقیه جور کردن کلید ماشین را داد و ما حرکت کردیم وقتی از آن جاده خاکی به جاده اصلی رسیدم فکر کردم از زندان رها شدیم نزدیک های عصر بود از جمع ما فقط برادر زاده رهنما را گروگان گرفت و بقیه مجرد های بودند که جدا از ما بودندرهنما گفت مشکلی نیست پول میفرستم و فردا رهایش میکنند بلاخره اتوبوس به یک جای توقف کرد که ماشین های کهنه وانت منتظر ما بود رهنما گفت سوار این ماشین ها شوید 15 دقیقه راه است مردان را به پشت یک وانت و زنان و بچه ها را پشت وانت دیگری سوار شدیم تعداد آنقدر زیاد بود که یکی بلای یکی دیگر سوار بود ماشین ها به سرعت سرسام آوری به پیش میرفت آنقدر خاک به هوا بلند میشد که چهره هایمان شناخته نمیشد آن 15 دقیقه یک ساعت شد و بلاخره رسیدیم به کوچه های خاکی نسبتاتمییزی خانه های سیمانی و گلی مرتبی در کوچه ها لامپ روشن بود مردم اش تمییز لباس پوشیده بودند چهرهایشان هم شبیه پاک.ستانی ها بود هم شبیه ای.رانی ها.
پیر مرد خوش سیمایی به پیشوازمان آمد فارسی را میفهمید ما را به داخل سرایش رهنمایی کرد داخل صحن حیاتش که شدیم زمینش گلی ولی پاک جارو کرده بود دور تا دور حیات اطاقهای سیمانی با دروازه های دو پله ای قرار داشت به یک سمت حیاط تنور زمینی بود و مرد جوانی داشت نان میپخت عطر نان تازه همه جا پیچیده بود یک حس امنیتی در ما بوجود آمد بیرون از صحن حیات از راه رو بازیک و گلی رد میشدیم آنجا به دیوار چندتا شیر آب نسب بود و پشت یک دیوار خرابه ای دستشویی بود طوری که وقتی مینشستی سر و شانه هایت از بیرون پیدا بود پیر مرد اطمینان داد که اینجا مردها نمیایند و دستشویی های مردها جداست ابی به دست و صورتمان زدیم همسر سریع از نان های گرم تازه پخته شده خرید و چی مزه داشت آن نان گرم .
همه چیز در پروفایل ذکر شده