پست تکراری ...برای یاد اوری

 

این پست را در همان روز ها نوشته بودم برای یاد اوری دوباره میگذارم
........
 
کلی نوشته بودم پرید

 

بالاخره از کشورم تا اینجا هفت خوان رستم را رد کردیم و خدا را شکر زنده به اینجا رسیدیم اینقدر سخت بود که هزار بار پشیمان شدم  . نمونه از سختی هاش اینکه در مدت ده شبانه روز غذا مان نان و آب بود وگاهی هم بیسکوییت واجیلی چیزی . در ده روز حمام نرفتیم تا دیشب و من فکر میکردم کخ زدم از چرک و کثافات سه و نیم ساعت با بچه ها در دل کوه های سر به فلک کشیده پیاده رفتیم در زیر افتاب سوزان سیستان بلوچستان سوختیم. درین ده روز سرما خوردم شدید وخوب شدم.گل به رویتان اسهال شدم شدید و خوب شدم خاله پری هم مرا از لطفش بی نصیب نگذاشت واون هم تمام شد.

الان کرمانم بعد می رم شیراز بعد اصفهان بعد. تهران.

ای کاش شرایط سفرم طور دیگری بود تا حد اقل نزدیک ترین دوستانم را میدیدم مثلا صحرا و روناک در اصفهان. نمیدانم کی ها از کرمان شیراز اند یا بقیه عزیزانم  را در تهران . نمیدانم چند روز در تهران خواهم ماند چون هواسردی است خیلی زود حرکت میکنیم فقط یک مشکل مچ پام در رفته.

دیروز از صبح تا عصر خاکالود با کوله و ساک در دست با مچ پای در رفته و باد کرده خسته گشنه و تشنههمراه با شوهر و دختر وپسرم داخل پارک مطهری پرسه میزدیم وبا دیدن ماشین پلیس نصفه جون میشدیم.

قرار بود عصرش برویم شیراز ولی نشد .بالاخره بعد از کلی این طرف و اون طرف و  التماس یک مغازه دار وسایل مارا نگه داشت ورفتیم بازار ارگ چایخانه وکیل که قبلا حمام بوده در فضای آرامش چای خوردیم .کلی چسپید تا بالاخره کسی که هماهنگ کننده است آمد و برای شب هوتل گرفت و من و بچه هام به بزرگ ترین نعمت های خدای غذا و حمام دست یافتیم.

شماره تل هم داریم من بلد نیستم شوهر آمد ازش میگرم پایین پست میگذارم شاید صدای چند تا راشنیدم

و دیگه اینکه بس که مردم مااز ترس دا.عش دارند میروند دولت پاس های قدیمی را باطل کرد وقراره پاس الکترونیکی بده و نمیده وحتی اگر پاسپورت هم داشته باشی قیمت ویزای ای.ران آنقدر بلاست که در توان هر کس نیست مثلا ما چهار پاس لازم داریم که قیمتش خیلی زیاد میشه اینطوریه که سر خودم بچه هام را در کفم گذاشتم وقا.چاق.ی آمدم در حالیه دولت اینجا مستقیم شلیک میکنه خدا را شکر تا اینجا که جان سالم بدر بردیم.

 

کامنت های مهربان وتوام با دلهره تان بمن رسید چقدر خوبه شمارا دارم

شرایطی بود که مرا وادار به این تصمیم کرد .برای بقیه راه باز هم محتاج دعایم 

 .

.

.این پست ادامه خواهد داشت...

 

 

سفر نامه 6

مرد رهنما بازم قول و قرار های الکی داده بود .میگفت به محض رسیدن به ایران میبرم تان به یک جای که حمام داره شب آنجا غذا میخورید و حمام کنید به سر و ضع تان برسید صبحش شما را حرکته به سمت تهران. بلاخره بعد از طی یک مسیر طولانی که داخل پژوه مثل سنگ و خشت روی همدیگه فشرده بودیم رسیدیم به یک جای مثل کاراوانسراماشین رفت داخل و ما از ماشین پیاده شدیم پاهای ما توان راه رفتن نداشت چند نفر داخل حیاط و دور برش بودند .در داخل حیاط دوتا اطاق بود همه آن تعداد را اشاره کردن که زنان برون یک اطاق و مرد ها به اطاق دیگه.هوا تاریک شده بود وهمه به شدت خسته و گرسنه بودیم داخل اطاق شدیم اطاق دوازده متره بود سیمانی کف اطاق هیچ فرشی نداشت فقط دم در اطاق یک اجاقگاز و چند تا کارتن گذاشته بود داخل حیاط شیر آبی بود وهمه دست و صورت مانرا شستیم رهنما گفت داخل کارتن ها تخم مرغ و کنسرو لوبیا هست نان هم در یک مشما پیچیده است ازهمین ها درست کنید به ما مرد ها هم بدهید و خودتان هم بخورید هر فامیل یک گوشه نسشتیم و به کوله پشتی های خاک آلود مان تکیه دادیم دختر و پسرکم به شدت خسته و پژمرده شده بودند دلم برایشان میسوخت مخصوصا دخترک که هنوز درگیر خاراندن سرش بود و من به ناچار اورا از خود پسرم دورتر میخواباندم به کوله پشتی تکیه کرده بودم که نگاهم به سقف افتاد دیدم به سه کنجی بالای سرمان مارمولکی کز کرده من خیلی ازین جانور میترسم از جام پریدم مرد رهنما را صدا کردم و گفتم این بود اون جای خوبی که نویدش را میدادید ؟پرسیدم کو حمام که میگفتید ؟مرد رهنما خنده همیشگی اش را سر داد و گفت خواهر خوش باش که رسیدی خدا را شکر به سلامت رسیدید دگه مشکلات حل میشه .مرد رهنما گفت صبح وقت اذان شما آماده باشید شمارا حرکت میدهم . از فرط خستگی تا چشم هایم را بستم دیدم دارن صدا میکنند همسرم بود پشت دروازه خانه زنانه میگفت سریع بچه هاو خودت را اماده کن شلوار پیراهن مرا هم بده تنها لباس های تمییزی که برای خودم وبچه ها نگه داشته بودم را از کوله پشتی کشیدم دست و صورت بچه ها را با آب خالی شستم در حالیکه بچه ها خسته بودن وخوابآلود گریه میکردن که نمیخواهند بیدار شوند لباس های تمییز را تن شان کردم ولباس های کثیف را داخل مشمای انداختم دور خودم نیز مانتوی که رنگش نارنجی و همراه با توری سیاه کار شده بود را  با یک شال سیاه و شلوار سیاه پوشیدم بعد از مدتها چشماهایم را مداد کشیدم و در تاریکی اطاق ریمل زدم و یک رژ لب کمرنگ بقیه مسافران خواب آلود نگاهم میکردن همسر هم شلوار پارچی سیاهش را با یادم نیست چه پیراهنی پوشید ولباس های محلی افغانی را از تنش در اورده در سطل آشغال انداخت همسر با اب سرد شیر سرش را شامپو زده بود و ریشش را تراشیده بودیک کم هم عطر زدیم .مرد رهنما تاکید داشت که قیافه و سر وضع تان مرتب باشه تا لو نرید.همراه با ما یک خانواده دیگر هم بودند یک زن و شوهر جوان با یک پسر تپل اونا هم اماده شدند و داخل پژوه شب قبل نشستیم به ما گفتند اگر کسی پرسید از کجا میایید اسم مردی که شب خانه اش بودیم را بگوییم و بگوییم از خویشاوندان ماست مهمانش بودیم حالا بر میگردیم. همسر کنار راننده نسشت من و دخترک همراه با آن زوج جوان وپسرشان به صندلی عقب نشستیم و ماشین حرکت کرد . کوله پشتی ها را در صندوق عقب ماشین گذاشتن و آنقدر عجله کردن که یادم رفت برای پسرک خوراکی و شیر خشک بردارم ماشین حرکت کرد وبه سرعت میرفت راننده مردی سیاه چهره و قوی هیکل بود به لحجه فارسی بلوچی حرف میزد ازش خواهش کردم ماشین رانگه دارد که از صندوق عقب شیر بردارم گفت اصلا توقف کرده نمیتوانم هر لحظه ممکنه ماشین گشت سر برسه و باید صبر کنید ماشین به سرعت میرفت و پسرک جیغ میزد ...

مرد راننده گفت شما را سر یک فلکه پیاده میکنم اونجا تاکسی زیاده سریع هر فامیل یک تاکسی بگیرید بگویید میرویم به بم و عجلهکنید خود را هر چه زودتر ازینجا دور کنید ماشین به سرعت میرفت از جاده های اسفالت وبعضی قسمت ها را از داخل محله ها رد میشد میگفت از پشت پاسگاه میرم هرچی به فلکه نزدیک میشدیم گرد باد وخاک باد بیشتر میشد راننده گفت به محض اینکه ماشین توقف کرد سریع از ماشین پیاده شوید همه چیز مثل داستانهای پلیسی بود و استرس قلب مان را میفشرد به محض ایکنه مارا پیاده کرد از کنار مان دوتا ماشین تویوتا که عقبش باز بود و در هر کدام چند مرد مسلح که با دستمال های صورتشان را پوشیده بودن رد شدند فقط یک تاکسی بود که مجبورا هر دو فامیل سوارش شدیم تا ما سوار شدیم یک تاکسی دیگه هم رسید و او هم تلاش میکرد ما را ببرد به تاکسی که نشستیم راننده کمی پیش رفت و خواست بینزین بزنه فامیلی که همراه مان بودن قیافه شان کمی تابلو بود پسره در ایران کارگر ی میکرد و مجبورا خانم و پسرش را هم اورده بود ایران تا پیشش باشند از مردم دهات شهرم بودن و خوب لباس پوشیدن وحرف زدنشان تابلو بود همسر ترسید وگفت بهتره به دو تاکسی جدا جدا بریم پسره هم زرنگی کرد و گفت خوبه ولی ما پیاده نمیشیم شما پیاده شوید و ماشین دیگری بگیرید چاره نبود آن تاکسی که اصرار داشت رفتیم کنارش و سریع پیاده شدیم کوله پشتی هایمان را راننده ها تند تند به تاکسی دیگه منتقل کردن و به فاصله هم براه افتادیم مشخص بود که راننده های تاکسی میفهمند ما داریم قا.چ.اقی وارد ایران میشیم هر چند ما چیزی نگفتیم ولی گویا این کار هر روزه شان بود راننده ما مرد زرنگی بود و قتی رفت بنزین بزنه به همسر گفت پولش را تو بده خلاصه کمی که دور شدیم یکجای توقف کرد برای پسرک شیر درست کردم و برای خود دختر هم کمی بیسکویت برداشتم همسر جلو نسشته بود و ما عقب ماشین میرفت و میرفت ....

راننده میدانست که ما از بم دوباره ماشین میگیریم ومیرویم کرمان پیشنهاد داد که اگر اینقدر دیگه پول بدهید خودم شما را مستیقم میبرم کرمان ،من به همسر اشاره کردم که قبول کنه حوصله استرس دوباره تاکسی گرفتن و کنار خیابان ایستادن را نداشتم. در ماشین آرام نشسته بودیم و ضبط ماشین آهنگ پخش میکرد کنار یک پمپ بنزین توقف کرد من و دخترک رفتیم دستشویی داخل دستشویی مایع دستشویی داشت از خوشحالی ذوق کردم حسابی دستهای مانرا تا آرنج کف زدیم و اعتراف میکنم هیچ وقت آنقدر خودم و بچه ها را  کثیف ندیده بودم.نقطه پر استرس پلیس راهی بود که در اول شهر کرمان قرار داشت معمولا پلیس نگه میداشت و سوال و مدارک میخواست راننده زبر وزرنگ بود به ما گفت کاملا ریلکس باشید نزدیک پلیس ماشین را آهسته کرد ولی توقف نکرد پلیس یک نگاهی به داخل ماشین انداخت دید یک خانواده هستیم و خوب قیافه ما هیچ فرقی با ایرانی ها نداره .پلیس لبخند زد و با سر اشاره کرد که بروید وقتی رد شدیم راننده گفت دیگه خیال تان راحت و لبخند زیرکانه ای زد

بلاخره ساعت فکر کنم دو بعد از ظهر مارا کنار پارکی اشتباه نکنم بنام مطهری پیاده کرد همسر برای مرد پول داد و مرد راننده پرو همه پول را گرفت گفت و بقیه اش که مبلغ زیادی بود را پس نداد گفت خورده ندارم چون فهمیده بود وضعیت مارا سوء استفاده کرد هرچی همسر گفت فقط خندید به اضافه پولی که بنزین زده بود خلاصه اندازه 100 دلار از ما پول بیشتری گرفت به همسر گفتم ولش کن الان زنگ میزنه مارا به پلیس میده ولش کن بزار حرام بخوره .

رفتیم داخل پارک رهنما گفت شما اونجا باشید یک نفر میاد وبرای شما تکت اتبوس میگیره خودتان نروید که از شما شناسنامه ویا پاسپورت میخواهدکوله پشتی ها و یک ساکی که داخلش پتو داشتم را زیر یک صندلی پارک گذاشتیم و خودمان نشستیم هر لحظه ماشین پلیس رد میشد هر چی منتظر شدیم خبری نشد بلاخره همسر رفت و دیدم با چند پرس غذا و آب معدنی نوشابه خوراکی برگشت بعد از مدتها داخل پارک آنچلو مرغ عجب چسبید کم کم پارک خلوت میشد و پلیس ماشینش همش اطراف پارک در گشت بود گاهی جایمان را عوض میکردیم ماشین دور میایستاد واز آینه رهنما عقب را نگاه میکرد استرس گرفته بودیم همسر همش حرص میخورد داشتم بهزمین صاف راه میرفتم که یک دفعه مچ پایم پیچ خورد درد به دلم پیچید و مثل مار دور خودم حلقه میزدم بچه خسته بود و بی تابی میکرد نمیتوانستم روی پایم راه بروم از یک طرف هم پلیس هی از کنار مان رد میشد در همین حین پسرک که تازه براه افتاده بود میدوید که خورد زمین و زنخش پاره شد و خون تمام پیراهنش را گرفت همسر گر گرفته بود عاصی شده بود به رهنما زنگ زد وهرچی دهنش امد براش گفت که مارا مسخره کردی ما سه ساعته منتظریم پس کو این نفرت چرا نمیایه بلاخره ماکه هیچ کرمان نیامده بودیم و هیچ جارا بلد نبودیم براه افتادیم مرد رهنما گفت ساک و کوله هایتان را یکجای بگذارید و بروید بگردید دم هر مغازه رفتیم کسی وسایل مانرا به مغازه اش راه نداد تا بلاخره داخل یک کاروانسرا پسرکی نگهبان بود ساک وکوله هایمانرا گرفت و ما راهی بازارش شدیم کفش هایم که دیگه از کار افتاده بود برای خودم کفش خریدم کمی خوراکی و بعد رفتیم در حمام وکیل که چای خانه بود وبسیار باصفا روی تخت اش نشستیم چای وقهوه خوشمزه خوردیم وبه مردمی که با خیال راحت با تیب و لباس های خوشکل میامدند و میرفتن د چای و قلیون مکشیدن نگاه میکردیم پسرک همانجا خوابید من دخترک تمام حمام را که یک مکان تاریخی وقدیمی است را تماشه کردیم رفتیم دستشویی دست و صورت مان را شستیم و همانجا بودیم بلاخره دیدیم دو گروه دیگه از همسفرانمان نیز به ما ملحق شدند و خبر بد اینکه امروز نمیتوانند برای ما بلیت اتوبوس تهیه کنند باید شب را در کرمان بمانیم یک نفر آمد و مارا به یک هوتل برد هوتل بدون پاسپورت قبول میکرد وهمه چیز هماهنگ بود هوتل بدی نبود غذا را خودمان از بیرن میگرفتیم مرد رهنما گفته بود هر سه خانواده ای که با هم بودیم در یک اطاق بخوابند که خمسر قبول نکرد وگفت بسه دیگه خیلی به تو مرعات کردیم یک کم از ان همه پولی که از ما میگیری مصرف کن وبلاخره به ما یک اطاق تنها و برای دو فامیل دیگه یک اطاق مشترک دادند .

اطاق در طبقه بالای بود آمدم پایین و با صاحب هوتل صحبت کردیم خلاصه همسر راضیش کرد که اجازه حمام بدهد اطاقها حمام نداشت تنها در طبقه پایین یک حمام بود از فرصت استفاده کردم و تا فردا صبحش دوبار همه مان حمام کردیم .از دارو خانه پماد برای درد پایم گرفتم 

فردایش بلیت اتوبوس تهیه شد وما سوار اتوبوس شدیم به سمت شیراز البته هر سه فامیل به سه اتبوس جدا گانه تقسیم شدیم اتوبوس های ایران هیچ شباهتی با آن اتبوس های کثیف و لعنتی پاکستان نداشت صندلی اش خوابیده میشد وفضای کافی برای استراحت بود اتوبوس که هر کت کردهوا تاریک بود واکثر مسافرین تا میرسیدن میخوابیدند ما هم میخواستیم بخوابیم ولی ترس واسترس اجازه نمیداد.