سفر نامه 6
مرد راننده گفت شما را سر یک فلکه پیاده میکنم اونجا تاکسی زیاده سریع هر فامیل یک تاکسی بگیرید بگویید میرویم به بم و عجلهکنید خود را هر چه زودتر ازینجا دور کنید ماشین به سرعت میرفت از جاده های اسفالت وبعضی قسمت ها را از داخل محله ها رد میشد میگفت از پشت پاسگاه میرم هرچی به فلکه نزدیک میشدیم گرد باد وخاک باد بیشتر میشد راننده گفت به محض اینکه ماشین توقف کرد سریع از ماشین پیاده شوید همه چیز مثل داستانهای پلیسی بود و استرس قلب مان را میفشرد به محض ایکنه مارا پیاده کرد از کنار مان دوتا ماشین تویوتا که عقبش باز بود و در هر کدام چند مرد مسلح که با دستمال های صورتشان را پوشیده بودن رد شدند فقط یک تاکسی بود که مجبورا هر دو فامیل سوارش شدیم تا ما سوار شدیم یک تاکسی دیگه هم رسید و او هم تلاش میکرد ما را ببرد به تاکسی که نشستیم راننده کمی پیش رفت و خواست بینزین بزنه فامیلی که همراه مان بودن قیافه شان کمی تابلو بود پسره در ایران کارگر ی میکرد و مجبورا خانم و پسرش را هم اورده بود ایران تا پیشش باشند از مردم دهات شهرم بودن و خوب لباس پوشیدن وحرف زدنشان تابلو بود همسر ترسید وگفت بهتره به دو تاکسی جدا جدا بریم پسره هم زرنگی کرد و گفت خوبه ولی ما پیاده نمیشیم شما پیاده شوید و ماشین دیگری بگیرید چاره نبود آن تاکسی که اصرار داشت رفتیم کنارش و سریع پیاده شدیم کوله پشتی هایمان را راننده ها تند تند به تاکسی دیگه منتقل کردن و به فاصله هم براه افتادیم مشخص بود که راننده های تاکسی میفهمند ما داریم قا.چ.اقی وارد ایران میشیم هر چند ما چیزی نگفتیم ولی گویا این کار هر روزه شان بود راننده ما مرد زرنگی بود و قتی رفت بنزین بزنه به همسر گفت پولش را تو بده خلاصه کمی که دور شدیم یکجای توقف کرد برای پسرک شیر درست کردم و برای خود دختر هم کمی بیسکویت برداشتم همسر جلو نسشته بود و ما عقب ماشین میرفت و میرفت ....
راننده میدانست که ما از بم دوباره ماشین میگیریم ومیرویم کرمان پیشنهاد داد که اگر اینقدر دیگه پول بدهید خودم شما را مستیقم میبرم کرمان ،من به همسر اشاره کردم که قبول کنه حوصله استرس دوباره تاکسی گرفتن و کنار خیابان ایستادن را نداشتم. در ماشین آرام نشسته بودیم و ضبط ماشین آهنگ پخش میکرد کنار یک پمپ بنزین توقف کرد من و دخترک رفتیم دستشویی داخل دستشویی مایع دستشویی داشت از خوشحالی ذوق کردم حسابی دستهای مانرا تا آرنج کف زدیم و اعتراف میکنم هیچ وقت آنقدر خودم و بچه ها را کثیف ندیده بودم.نقطه پر استرس پلیس راهی بود که در اول شهر کرمان قرار داشت معمولا پلیس نگه میداشت و سوال و مدارک میخواست راننده زبر وزرنگ بود به ما گفت کاملا ریلکس باشید نزدیک پلیس ماشین را آهسته کرد ولی توقف نکرد پلیس یک نگاهی به داخل ماشین انداخت دید یک خانواده هستیم و خوب قیافه ما هیچ فرقی با ایرانی ها نداره .پلیس لبخند زد و با سر اشاره کرد که بروید وقتی رد شدیم راننده گفت دیگه خیال تان راحت و لبخند زیرکانه ای زد
بلاخره ساعت فکر کنم دو بعد از ظهر مارا کنار پارکی اشتباه نکنم بنام مطهری پیاده کرد همسر برای مرد پول داد و مرد راننده پرو همه پول را گرفت گفت و بقیه اش که مبلغ زیادی بود را پس نداد گفت خورده ندارم چون فهمیده بود وضعیت مارا سوء استفاده کرد هرچی همسر گفت فقط خندید به اضافه پولی که بنزین زده بود خلاصه اندازه 100 دلار از ما پول بیشتری گرفت به همسر گفتم ولش کن الان زنگ میزنه مارا به پلیس میده ولش کن بزار حرام بخوره .
رفتیم داخل پارک رهنما گفت شما اونجا باشید یک نفر میاد وبرای شما تکت اتبوس میگیره خودتان نروید که از شما شناسنامه ویا پاسپورت میخواهدکوله پشتی ها و یک ساکی که داخلش پتو داشتم را زیر یک صندلی پارک گذاشتیم و خودمان نشستیم هر لحظه ماشین پلیس رد میشد هر چی منتظر شدیم خبری نشد بلاخره همسر رفت و دیدم با چند پرس غذا و آب معدنی نوشابه خوراکی برگشت بعد از مدتها داخل پارک آنچلو مرغ عجب چسبید کم کم پارک خلوت میشد و پلیس ماشینش همش اطراف پارک در گشت بود گاهی جایمان را عوض میکردیم ماشین دور میایستاد واز آینه رهنما عقب را نگاه میکرد استرس گرفته بودیم همسر همش حرص میخورد داشتم بهزمین صاف راه میرفتم که یک دفعه مچ پایم پیچ خورد درد به دلم پیچید و مثل مار دور خودم حلقه میزدم بچه خسته بود و بی تابی میکرد نمیتوانستم روی پایم راه بروم از یک طرف هم پلیس هی از کنار مان رد میشد در همین حین پسرک که تازه براه افتاده بود میدوید که خورد زمین و زنخش پاره شد و خون تمام پیراهنش را گرفت همسر گر گرفته بود عاصی شده بود به رهنما زنگ زد وهرچی دهنش امد براش گفت که مارا مسخره کردی ما سه ساعته منتظریم پس کو این نفرت چرا نمیایه بلاخره ماکه هیچ کرمان نیامده بودیم و هیچ جارا بلد نبودیم براه افتادیم مرد رهنما گفت ساک و کوله هایتان را یکجای بگذارید و بروید بگردید دم هر مغازه رفتیم کسی وسایل مانرا به مغازه اش راه نداد تا بلاخره داخل یک کاروانسرا پسرکی نگهبان بود ساک وکوله هایمانرا گرفت و ما راهی بازارش شدیم کفش هایم که دیگه از کار افتاده بود برای خودم کفش خریدم کمی خوراکی و بعد رفتیم در حمام وکیل که چای خانه بود وبسیار باصفا روی تخت اش نشستیم چای وقهوه خوشمزه خوردیم وبه مردمی که با خیال راحت با تیب و لباس های خوشکل میامدند و میرفتن د چای و قلیون مکشیدن نگاه میکردیم پسرک همانجا خوابید من دخترک تمام حمام را که یک مکان تاریخی وقدیمی است را تماشه کردیم رفتیم دستشویی دست و صورت مان را شستیم و همانجا بودیم بلاخره دیدیم دو گروه دیگه از همسفرانمان نیز به ما ملحق شدند و خبر بد اینکه امروز نمیتوانند برای ما بلیت اتوبوس تهیه کنند باید شب را در کرمان بمانیم یک نفر آمد و مارا به یک هوتل برد هوتل بدون پاسپورت قبول میکرد وهمه چیز هماهنگ بود هوتل بدی نبود غذا را خودمان از بیرن میگرفتیم مرد رهنما گفته بود هر سه خانواده ای که با هم بودیم در یک اطاق بخوابند که خمسر قبول نکرد وگفت بسه دیگه خیلی به تو مرعات کردیم یک کم از ان همه پولی که از ما میگیری مصرف کن وبلاخره به ما یک اطاق تنها و برای دو فامیل دیگه یک اطاق مشترک دادند .
اطاق در طبقه بالای بود آمدم پایین و با صاحب هوتل صحبت کردیم خلاصه همسر راضیش کرد که اجازه حمام بدهد اطاقها حمام نداشت تنها در طبقه پایین یک حمام بود از فرصت استفاده کردم و تا فردا صبحش دوبار همه مان حمام کردیم .از دارو خانه پماد برای درد پایم گرفتم
فردایش بلیت اتوبوس تهیه شد وما سوار اتوبوس شدیم به سمت شیراز البته هر سه فامیل به سه اتبوس جدا گانه تقسیم شدیم اتوبوس های ایران هیچ شباهتی با آن اتبوس های کثیف و لعنتی پاکستان نداشت صندلی اش خوابیده میشد وفضای کافی برای استراحت بود اتوبوس که هر کت کردهوا تاریک بود واکثر مسافرین تا میرسیدن میخوابیدند ما هم میخواستیم بخوابیم ولی ترس واسترس اجازه نمیداد.
همه چیز در پروفایل ذکر شده