آغاز سفر نامه مهاجرت به اروپا
علت اصلی تصمیم به رفتن از کشورم چند مسله بود .یکیش وضعیت نابسامان امنیتی که هر روز داره بدتر میشه زیاد وارد جزییات نمیشم .که همین نامنی باعث وضعیت بد اقتصادی وغیره میشه ،برای بچه ها هیچ آینده ای نیست ،جون خودم که میخواستم برای پیشرفت زنان کشورم کار کنم به کف دستم بود یعنی سفر به ساحه های نا امن کار هر کس نبود وهمین موضوع بیشتر از همه برام قابل ترس شده بود چون اسمم در لیست طا.ل.با.ن رفته بود واگر شهر مارا هم مثل یکی دیگه از شهرهای را که برای یک هفته گرفتند و زنان فعال را در اولین فرصت سربریدن و مورد تج.او.ز قرار دادند میگرفتند زندگی و خانواده ام در خطر بود چرا که این آخرین دفتری که من در ان کار میکردم مرکز حمایت از زنان خشونت دیده بود و اکثرا زنان و دختران فراری از ظلم خانواده ها اونجا بودند و خوب خیلی هامخالف همچین نهادی بودند و هستند.خلاصه خیلی خواستتم تکه از ان وطن باشم ولی نشد تا حد توان برای بهتر شدن وضعیت زنان کشورم خیلی تلاش کردم اما در کنارش من یک مادر بودم و نگران آینده وجون فرزندانم اینها دلایل اصلی بود و اگر جزبه جز بنویسم خودش یک پست میشه حالا بریم سر اصل مطلب.
از مدتها من وشوهرم قصد رفتن داشتیم ولی خوب پول زیادی نداشتیم و من میترسیدم که( بی گدر به آب نزنیم) این یک ضرب المثله هر کس نفهمید بپرسه تا اینکه برادر شوهر مجردم رفت اتفاقا خیلی راحت رسید و زنگ که میزد میگفت آمدن مثل آب خوردن است ،هوا سرد نیست مصرف نداره ووووو
همسر هم پا را به یک کفش کرد که اگر رفتنی هستی یالا وگر نه هیچ.خوب این بود که شریک مغازه اش هم همان روزها لج کرد که یا تو دکان را بردار یا بده بمن همسر هم میگه اگر تا فردا عصر کل پول را جور کردی مغازه را به تو واگذار میکنم و یارو هم سر ضد کل پول را جور میکند. این بود که ما دو روزه رفتنی شدیم .خواست خدا که بود سر دو روز خانه را به گرو(رهن کامل) دادیم طلاهایم را فروختم پول نقدها را هم یکجا کردیم با مقداری از پس انداز حقوق من دیدیم با مقداری که برادر شوهر میگفت برابره تازه ماشین هم بود که نفروختیم و گذاشتیم برای مقداری قرضی که داشتیم این بود که رضایت دادم وتصمیم مان صد درصد شد.مادرم حتا باور نمیکرد و میگفت شما از قبل پلان داشتید در حالیکه اینطور نبود.خانواده همسر که ناراحت شده بودند قرار بود عروسی برادر شوهر نامزدار باشه که پدر شوهر خواهر شوهر کوچیکه فوت شد وعقب افتاد ما هم همه لباس هامان تهیه بود دیگه گفتیم اگر منتظر بشیم هوا سرد میشه بی خیال عروسی شدیم .این دو روز تا عصر سر کار بودم وعصر با خواهر هایم وسایلم را جمع میکردم تصمیم داشتم تا به مقصد نرسم وسایلم را نفروشم چون امکان دیپورت خیلی زیاد بود.اول باید میرفتیم ای.ران برای رفتن به ای.ران پاسپورت نداشتیم و از بدشانسی ما کشور خودم پاس ها را بند کرده بودم واگر حالا پاس جور میکردیم باز برای ویزا باید کلی هزینه میکردیم و انتظار میکشیدیم همسر گفت بیا و پناه به خدا قاچ.ا.قی میریم و من دل را بدریا زدم وقبول کردم با اینکه میدانستم پ.ل.ی.س ای.ران مستقیم شلیک میکنه .همسر نفری را پیدا کرده بود که کلی از کارش بقیه راضی بودند وازش تعریف میکردند.خوبیش این بود که خودش نیز با ما همراه بود.و ما هم تصمیم گرفتیم که با او برویم قرار مان پنجشنبه شب شد و من درین دو روز زندگی ام را در بسته های کوچک و بزرگ پیچیدم و گذاشتم خانه خواهرم چقدر لباس های داشتم که خریده بودم یک روزی یک جای بپوشم و هبچ وقت آنروز نرسیده بود .چقدر پارچه های ندوخته ملافه و پتو های نرمی که دلم نیومده بود بندازم زیر دست وپا لحاف عروسی ام که کلا کارش دست دوز بود بدلیجات های استفاده نشده ،لوارم آرایش،ظرف های نو،ترشی هاو مربا های آماده ام گوشتهای خشکی که بر ای زمستان آماده کرده بودم آجیل ها چاکلت ها ،فریزر پر از سبزی و غیره و غیره ام گلدانهای به جان برابرم ،حیات خلوت کوچکم با درخت های پیچ امین الدوله اش وووووو..... تمام مواد خوراکی لازم برای فصل را یک هفته قبلش خریده بودیم خلاصه همه و همه ی زندگیم را گذاشتم خانه خواهرم و تنها یک کوله پشتی و یک ساک دستی همراه با کیف شونه گی خودم را برداشتم و خونه ای را که سال 90توی پست هاش نوشتم را با هزار امید و آرزو ساختیم را سپردم دست غریبه ها .
از آن دو شب یک شب را مهمان مادر شوهر بودم فردایش خونه جاری شب آخر خونه مادرم.
تمام این دو سه روز را مادرم گریه کرد خوهرا وبرادرام همراه با شوهر خواهرم پابپای مان دویدند.شب آخرهمه مان خونه مادرم جمع بودیم درحالیکه من هزار کار نکرده داشتم و قرار بود همان شب ساعت دو شب حرکت کنیم .برای رسیدن به ای.ران باید اول میرفتیم پاکستان و قاچ.اق.بر که ازین پس اسمش را به خاطر بعضی مسایل رهنما میگم گفته بود باید خانم ها برقع(یک نوع پوشش سنتی)بپوشند مادرم یکی داشت و قرار شد آنرا برای بار دوم بپوشم(بار اول سالهای ط.ل.بانپوشیده بودم )آن چند ساعت مثل برق و باد گذشت حتا نشد بک سر برم سرخاک پدرم وحرمانش بدلم ماند.لحظه خدا حافظی رسید من و خواهرها وبرادرم با مادرم خون گریه کردیم من بزرگترین فرزند خانواده ام هستم وخوب در نبود پدر تکیه گاهی برای همه بودم خواهرم که همسایه منه اسمش را میگذارم (واو) با مادر و برادرام و دامادم با موتر برادر و داماد(شوهرخواهر)مارا تا پای اتوبوس رساندند طبق معمول از فامیل همسر کسی نیامد بدرقه مان ،خلاصه من با برقع که خودش عذابیست علیم با دوتا بچه و همسرم نشستیم داخل اتوبوسی که هیچ شباهتی به اتوبوس نداشت آنقدر صندلی هاش نزدیک بهم بود که نمیشد نفس بکشی اتوبوس پراز مسافرینی شد که سر و قیافه شان را شبیه طالبان درست کرده بودند مثلا همسر چند روز ریشش را نزده بود زنان برقع پوشیده و درنگاه همه ترس و حشت نهفته بود.آخه برای رسیدن به پاکستان.باید اول میرفتیم بع شهر ق.ندهار که مرکز طا.ل.با.ن است.اتوبوس روشن شد و پرده های ریشه دار پنجره های تکان خوردند از پشت شیشه آخرین نگاه ها را به خانواده ام انداختم همه دست تکان میدادند و اشک میریختند .بغض داشت خفه ام میکرد اتوبوس دور شد و ما به سمت یک سفر نامعلوم براه افتادیم شب تاریک بود .همه سرنشین های اتوبوس ساکت بودند و من زیر روبندی برقع بغض قورت میدادم و اشک میریختم.
ادامه دارد
همه چیز در پروفایل ذکر شده