این روز ها خیلی سرم شلوغه در دفتر کار چون به پایان سال 2014 میرسیم وبرای ما پایان یک سال کاری محسوب میشه این یک هفته که از مرخصی برگشتم جانم کنده شد از کار

نمیدانم فرصت خواهد شد در مورد عمل پسرک بنویسم یا نه

شروع میکنم تا هرجا که رسید بقیه اش را بعدا مینویسم از صبح تا الان مصروف آپلود عکساشم

بلاخره چند تاآپلود شد خدا کنه برایتان باز شود

عمل دوم ودر واقع آخرین عمل پسرک هم به خیر تمام شد این عملیاتش خیلی خیلی سخت تر از قبلی بود و نصفه عمرمان کرد همان روز شنبه همان روزی که خواننده محبوب پاشایی از دنیا رفت ما در بیمارستان بودیم  ساعت  ده صبح سرم  وصل کردند  سر وصل کردن انتراکت پسرم خیلی ترسید دانه های اشک از چونه ظریف پسرک مثل دانه مروارید میریخت ومن دلم کباب شد دوبار انتراکت را وصل کردند ورگش ضعیف بود پسرک از گریه وترس عرق کرده بود ومرا محکم به دستهایش میگرفت مرگ  خودم را دیدم در آن حالت  ساعت 3 بعد از ظهر بردنش اطاق عمل اینکه چی کشیدم پشت در اطاق عمل ،چند بار خدا گفتم چقدر اشک ریختم پشت کلکین(پنجره) طبقه پنجم بیمارستان خصوصی که رو به خیابان باز بود چقدر دلنگران آه کشیدم در حالیکه همسر به بهانه ی بیرون شد ونمیدانست که من از آن بالا میبینمش که داره داخل موتر(ماشین) اشک هایش را با دستمال کاغذی پاک میکنه 

چند بار خدا را قسم دادم که پسرم را دوباره بمن  صحیح وسالم  باز گرداند چون بیهوشی کامل میشد این بیهوشی درینجا خیلی خطرناک است با این دکتران که نمیشود خیلی روی شان حساب کرد، چقدر شرمنده اعتراف کردم که من بنده گنه کارم میدانم قبول دارم تو به گناه من نگیر خدایا پسرم پسرم پسرم  شیرین زبانم را که تازه داره ماما میگه ازمن نگیری وصف حال  آن لجظه هایم با واژه ناممکنه

بلاخره ساعت 5 عصر از اطاق ریکاوری خارجش کردند ولی با چند تا دستگاه یکی ضربان قلبش را نشان میداد یکی تنفسش را یکی اکسیجن بود که بهش وصل بود در حالیکه از دهنش خون جاری بود

پسرم را آور ده بودند ومن مات خشک زده  نگاهش میکردم هنگ کرده بودم تا چند ساعت به همین منوال سپری شد ومن  کنارش اشک میریختم دستهای کوچکش را میبوسیدم و قربان صدقه اش میرفتم یک بسته دستمال کاغذی را که خون دهنش را پاک میکردم تمام کردم

صورتش ورم کرده بود گوشه های دهنش پاره شده بود حتا چشم هایش برآمده به نظر می آمد چون مجرا بینی وجوف دهانش را بخیه زده بودند تنفسش مشکل داشت و خر خر میکرد  ناله میکرد

اطاق خصوصی بود شبش من وهمسر  پرستارش کنارش بودم مادرم گازی شده بود از هوای گاز سر درد حالت تهوع داشت و در خانه سرم بهش وصل بود  وآمده نتوانست فامیل همسر عصرش همه آمدند وتمام مدت که آنجا بودند در مورد عروسی که همان شب  قرار بود بروند بحث کردند مادر شوهر میخواست کنارم بماند خواهر شوهر ها بزور بردنش و همه با هم رفتند عروسی یکی از فامیل های دور این جاری جدیده که هنوز نامزده

چند بار دلم میخواست برگردم وهر چی  لایق شان است بارشان کنم ولی خود داری کردم حوصله آنها را ندارم بلا به ردشان  شب خیلی سختی بود تا صبح با دیکلو فنک وشیاف استامیفن  آرامش کردیم  فردایش بهتر بود وکم کم بهتر شد خواهرم در حالیکه حامله  هستش همش از ما خبر میگرفت همچنان شوهرش وبرادرهایم برایمان غذا می آوردند فردایش بعد از ظهر دکتر گفت میتوانید بروید خانه ولی باید تا یک شبانه روز دیگه فقط سرم مصرف کند وهیچ خوراکی حتا آب بهش ندهید

آمدیم خانه مادر م آمدندوهمسر هم رفت مادرش را آورد تا نمیه های شب بیدار بودم پسرک بی قرار بود وما یکی بچه به بغل یکی سرم را گرفته داشت راهش میبردیم نزدیک های صبح از فرط خستگی وبی خوابی خوابم برد  باز هم یک شب سختتر سپری شد فردایش که بیدار شدم دیدم پسرم خیلی ضعیف لاغر وتکیده شده رنگش زدر بود لب هایش خشک وچشمانش بی رمق حال ونای گریه کردن را هم نداشت  سه روز دو شب بود پسرک ناله میکرد هم از درد هم از گشنگی به دکترش زنگ زدم

تا اینکه بعد اتمام سیرم به اجازه دکتر برایش یخنی (آبگوش مرغ ویا گوسفند) پختیم و بعد  از خاصه(یک نوع پارچه) صاف کردیم  وبا قاشق کم کم بهش  دادیم تا یک هفته خوراکش یخنی وآب میوه که خودم میگرفتم بود آب سیب وهویج ولیمو شیرین که باید صاف میشد وکاملا رقیق بود بعد از آن شب تنها بودم روزها فقط پرستارش هم میامد وشب ها تنها من همسر ، مدام در حال درست کردن یخنی بودم ویا آب میوه میگرفتم در حالیکه پسرک هم در بغلم بود بی قرار بود درد داشت  خیلی خیلی سخت گذشت

بعد از ده روز که دوباره دکترش چک کرد اجازه داد که سوپ  یا سریلاک و غذاهای خیلی رقیق را کم کم بهش بدم بعد از 15 روز اجازه داد شیر هم بهش بدهم ولی با قاشق ، خیلی زحمت کشیدم  هر دوی ما خیلی سختی کشیدیم هم من وهم پسرک ولی هزار بار خدا را شکر که عملش موفقانه بود  و به قول داکترش که میگفت از صد فی صد عمل کام 36 % سوارخ میماند وباید دوباره عمل شود این موضوع مرا سخت نگران کرده بود ولی خدا را شکر عملش خوب بوده

خدا را شکر الان پسرکم خوب خوب شده ولی هنوز تحت مراقبت است مدام باید مواظب باشیم دستش را ویا اساب بازی هایش را به دهنش نکند تا هنوز شیشه شیر بهش نمیدم شیر را هم با قاشق بهش میدم یاد آن عده از دوستانی که از قبل با من همراه بودند است که روزی که از تولد پسرم خبر دادم چقدر ناراحت وغمگین وافسرده وناکام وشکست خورده بودم همه سختی ها را با توکل برخدای مهربان تحمل کردم والان سربلند ازین امتحان بیرون شدم

تنها مشکل پسرک اینه که ممکن دندان هایش کج وج بیرون شود که دکتر گفت آنهم با سیم کشی درست میشود  و این که من فکر میکنم شاید حرف زدن بچه ام عادی نباشد مثلا به بند بینی اش حرف بزند ویا بعضی از اصوات را درست تلفظ کرده نتواند با آنهم چیزیست که خواست خدا بوده نسبت به خیلی  از مشکلات دیگه که میبینم اینها مشکلی نیست خدا را شکر چهار ستون بدنش سالمه فکرش سالمه  خدارا شکر که دارمش بهش افتخار میکنم آنقدر این کوچلوی شیرین من قوی بود که من پیشش شرمنده شدم با آن همه حجم درد آنقدر بی تابی نداشت صبور بود پسرکم مادر فدایش شود 

اینقدر خوردنی شده که همه عاشقش اند مخصوصا پدرش وخواهرش خدایا ممنونم ازت که اگر دردی دادی دوایش را هم برای ما فراهم کردی زمینه تداویش را آنهم در کشور خودم وهزینه را هم دادی که پیش کسی دست دراز نکنم خدای مهربان هیچ بچه را مریض ومعیوب نکن مادر ها دل های کوچکی دارند