یک ماهگی

تا چشم بهم زدم یک ماه گذشت .یک ماه پر از اتفاقات جور واجور ...

یک ماه پر از غصه ءمملو از شادی ...

یک ماه که تمام شب هایش را با پسرک بیدار بودم ... وهنوز هم خوابش منظم نشده تا هنوز روز ما برایش شب و شب را بجای روز تا صبح بیداره

یک ماهی که میشد شاد ترین روز شب ها را داشته باشم ولی با نگاه به صورت پسرک حجم عظیمی از غم میریزد در دلم و جای شادی را غمی  تلخ فرا میگیرد.

بی نهایت ممنون همه دوستان هستم

همه ء شما عزیزان چه آنهای که روشن بودید وچه خواننده های خاموشم که روشن شدند

تک تک کامنت هایتان  از  حجم غمم کم نمود با دیدن کامنت های که صادقانه فرستادید و برایم سایت های را معرفی کردید  واز دکتران گفتید از تجربه هایتان نوشتیدودلداریم دادید بی نهایت برایم با ارزش است

یعنی باور کنید آنقدر که این فضای مجازی مرا دلداری داد وغصه ام را کم نمود دوستان واطرافیان حقیقی رویم تاثیر نداشتند

شرمنده که به خاطر  مصروفیت های بی اندازه نشد که به کامنت ها جواب بدهم اخه از مصروفیت که بگذریم در برابر این همه لطف مهربانی واِِزه کم آوردم وسکوت کردم 

خدا را شکر که هنوز مهربانی است هنوز عشق است هنوز همدلی است حتا شده درین دنیای مجازی...

همچنان دارم اطلاحات جمع میکنم برای تداوی لب پسرک ببینم کجا ببرمش ...تا سه ماهه نشه که عمل نمیکنند

وقتی به پسرک نگاه میکنم عشق در قلبم به قلیان میاید وتمام وجودم را سرشار میکند

بوی نفس هایش ...بوی بهشت گونه بدنش؛ دستهایی کوچکش ؛موهای ابریشمی سیاهش ؛

دنیای از آرامش است

مادر بودن حس وصف نشدنی ایست حتا اگر یک ماه شب هایش را تا خود صبح بیدار باشی ...

مادر شدن یعنی سنگ زیرین آسیاب شدن ...قوی شدن و سخت شدن ...

منی که اگر یک شب نیم ساعت خوابم عقب می افتاد فردایش گیج ومنگ بودم الان اصلا اینطوری نیستم وانگار نه انگار تا خود صبح را بیدارم ..

باید یک پست بنویسم در مورد احساسات دخترک وشیرین کاری هاش با برادر کوچکش

دوستتان دارم ودست همه شما را میبوسم سپاس گذارم به خاطر کامنتهای عمومی وخصوصی کاری از دستم برنمیاید جز دعا برای همه شما دوستان مهربان به پاس این همه مهربانی وعشق...


پراز بغضم

روز اول که بچم دنیا آمد دنیا سرم خراب شد 

   بعد از تولدپسرک تا الان یک چرای بزرگ دور سرم میچرخد

چرا من ؟

چرا بچه من؟

چرا ؟؟؟؟؟؟چرا؟؟///

چیزی ندارم به جز اینکه خواست خدا این بوده ودر هر کارش حکمتیسیت که من نمیدانم و ورای عقل کوچک من است

در همان روز  هافکر کردم بیام در وبم چی بنویسم/

تصمیم گرفتم وبم را حذف کنم نمیدانم چرا؟ یک نوع انتقام گیری از خودم اصلا نمیدانم چرا از خودم ؟

ولی بعد دیدم نه اینطوری درست نیست

گفتم نمینویسم ولی باز فکر کردم که من این وب را ساختم که غصه هایم را اینجا بریزم اینجا را برای خودم درست کردم

این بود که دارم مینویسم شاید آرام شوم شاید همدرد های پیدا کنم ومطمنم که دوستان خوبی که همشه داشتم حرفهایشان مرحمی میشود زخم سر باز دلم را

پسرک من عشق کوچلوی من دنیا امد اما با یک مشکل که هر چند دیگران میگویند مشکلی نیست ولی برای من بزرگترین مشکل دنیاست

میدانید الان حوصله داستان زایمان را ندارم الان دردم چیز دیگریست

پسرک ناز من لب بالایش و کامش شکاف دارد . من نه دوا ودارو سر بخود خوردم نه هم هیچ کاری که بشه گفت شاید این مسئله باعث اش شده نمیدانم چرا اینطوری شد

  اینکه مگر سنو اینرا نشان نمیدهد وازین سوالها ....

خوب اینجا درین کشوری که من زندگی میکنم آنقدر علم و دستگاه ها پیشرفته نیست واین چیز ها یا معلوم نمیشه یا نمیگویند نمیدانم؟

مشکل اصلی اینه که سینه را مکیده نمیتواند ومن شیرم را میدوشم وداخل سیر چوشک برایش میدهم

تمام وجودم را دردی عمیق در بر میگیرد وقتی به صورت گرد سفید ش نگاه میکنم

هزار بار از خدا پرسیدم چی میشد این لبش هم مشکلی نداشت؟/////

دکتران گفتند با چند تا جراحی خوب میشه یکی در ماه سوم ویکی در یک نیم سالگی ولی من پر از اضطرابم اینکه چه خواهد شد

مشکل دندانهایش چی میشه آیا بچه ام میتواند حرف بزند ؟

وهزار سوال دیگر حال خودم هم اصلا خوب نیست احساس میکنم در حمله یک افسردگی قرار دارم ولی نمیخواهم اینطوری از پا دربیام

امیدم به خداست وبس

بعد از زایمان تا ده روز مادرم ومادر شوهرم برخلاف آنچه فکر میکردم بی اندازه ازم پرستاری کردند همه هوایم را داشتند حتا خوهر شوهرها

تصمیم ندارم اینجا تداوی کنم دارم معلومات جمع میکنم ببینم کجا بهتره یا میبرمش هند یا پاکستان ویا میارم همین ایران که برای ما راحتره هم زبانش را میفهمیم وهم میتوانیم مدت بیشتری آنجا بمانیم

الان ده روزه که برف پشت برف میبارد ومن در یک اطاق کوچیک حبس شدم از ترس سرما وبچه کوچیک بیرون شده نمیتوانم

بچه ام بی اندازه بچه خوبی است همان طور که میخواستم آرام وبی سر وصدا ولی ای کاش این مشکل را هم نداشت اگر کسی در زمینه تجربه داره یا معلوماتی خوشحال میشم مرا در جریان بگذارد

وممنون همه عزیزانی ام که برایم تبریکی گفتید باز هم محتاج دعا هستم

پ:ن راستی اسم پسرک را هم راستین گذاشتم

طلوع یک ستاره

آقا فینگیل تپل من پیش  از زمان موعود یعنی در 30 دی ساعت 4:30 صبح بدنیا امد بر عکس تصور من بهمنی نشد

الان حال من خوبه فقط یک مشکل وجود دارد که کمی باعث نگرانی ماست مربوط به پسر ناز منه دعا کنید مشکل رفع شه 

میدانید که مصروفم ومخصوصا با این مشکل که بعدا شاید در موردش نوشتم

سخت محتاج دعا های شما هستم عزیزانم

شاید کمرنگ شوم فراموشم نکنید

امضاء : زن متاهل