آن روز ها روز های خوش زندگی من بود یعنی هیچ وقت مثل آن زمانها شاد خوش برام نگذشته سال بعدش خواهرم عجول را هم شامل مکتب (مدرسه)شد وما دوتایی صبح ها میرفتیم مکتب وبعد از چاشت(نهار ) میرفتیم مسجد برای سبق(درس دینی) خواندن.
مادرم برایم چادر نماز گل گلی دوخته بود ومن بعد از چاشت که میرفتم مسجد میپوشیدمش آخ که خواهرم عجول چقدر حسودیش میشد ومن هم با بد جنسی چه پزی میدادم.
مسجد ما هم روبروی مکتب (مدرسه) ما قرار داشت یکی از بزرگترین مساجد منطقه ما بود بزرگ با درختان بلند چنار وناجو(کاج) وسپید دار های سر به فلک کشیده
فصل بهار ما زیر درختان مینشستیم هر کس برای خودش فرش کوچکی میاورد تعداد بچه های که درس میخواندن خیلی زیاد بود از هر سنی بودند
پسر های بزرگ که کم کم ریش وسبیل در آورده بودند ودختر ها یکی (الف ,ب , ت , ث ) میخواند یکی سوره های قرآن وبعد کتابهای دیگری مثل پنج کتاب , کنز , قدری , وجالب اینکه برای یادگیری سواد حافظ را نیز درس میدادند
بهش میگفتند( خواجه حافظ) وهر کس که این کتاب را تمام میکرد خط خوان میشد
من وچند تا از دختر ها قرآن را تمام کرده بودیم و استاد که او را (قاری صاحب) می نامیدیم مارا وادار کرده بود بعضی از سوره های قرآن را حفظ کنیم
مثل سوره یاسین ,تبارک الذی وغیره
آخند مسجد ما که قاری صاحب صدایش میکردیم مردی کوتاه قد وکوژ (درسته؟)پشت بود ما به آدم کوژ پشت میگوییم (غر قٌر ؟؟؟) پشت کمرش یک برجستگی کلانی داشت (خدا کند متوجه منظورم شده باشید)
ریش پهن ونسبتا سفیدی داشت و مندیل(عمامه) سفیدی به سر میکرد با لباس های مخصوص اینجا خیلی سیاست داشت وبچه ها همه ازش میترسیدند
سر اینکه به موقع به مسجد بیایم خیلی حساس بود واگر دیر میرسیدم سیلی میزد
تعدا زیادی از پسر های بزرگ نزدش قرآن را حفظ میکردندو اگر درس شان را به موقع یاد نمیگرفتند آنها را به فلک میکرد
فلک(یک چوب کلفتی که دو سرش را سوراخ میکردند ویک تناب را به دو سرش میبستند پاهای پسر ها را داخلش میکرد ودو طرف فلک را دوپسر قوی میگرفتند ومیپیچیدند
وقاری صاحب با شلاق بلندی که از جنس (جیر) نمیدانم شما بهش چی میگویید
بود آنقدر میزد که فریادش همه را میترساند
راستی چرا باید مسایل دینی را اینقدر ترسناک کنند اصلا ما مسلمانان چرا از دین هیولا ساختیم؟
بهر حال از آن فلک ترسناک که بگذریم در آن مسجد روز های خوش زیادی را گذراندیم
ودوستان زیادی داشتیم با خود مان خوراکی هم میبردیم وهمچنان تخمه شکستن یکی از دلچسبی های ما بود. معمولا قاری صاحب به ختم دعوت بود و به جایش یکی از پسر های بزرگ را ایستاد میکرد که مواظب اوضاع مسجد وشاگردان باشد
وقتی قاری صاحب نبود ما از خوشحالی جشن داشتیم وهمیشه دعا میکردیم یکی بمیرد که قاری صاحب بورد ختمش
تخمه میخوردیم هر دم به هوای آب خوردن اجازه میگرفتیم وزیر درختان سرسبز وهوای تمیز قدم میزدیم
دلم میخواهد یکی از خاطرات بدی را که ازین مسجد دارم را اینجا بنویسم ولی با اینکه اینجا آمدم که سانسور نشوم وهمه چیز های را که مدتهاست در مغزو ذهنم تلنبار شده بیرون بریزم
با آن هم میترسم بیایید و از نوشته هایم ایراد بگیرید ونصیحتم کنید ببنید من از نوشتن اینجا هیچ هدفی ندارم جز اینکه میخواهم همین خورد وریز اتفاقات زندگی را که نتوانستم به کسی بگویم اینجا بریزم هر کس دوست ندارد نخواند
حوصله رمزی کردن ورمز به همه دادن را هم ندارم
خوب برم سر خاطره که هیچ وقت یادم نرفته گفتم مسجد خیلی بزرگ بود واگر میخواستی همه جایش را بگردی خسته میشدی وتمام نمیشد
در یک قسمت از این مسجد یک ردیف دستشویی ها قرار داشت که نزدیک یکی از دروازه های مسجد بود گاهی مردم رهگذر هم از آنها استفاده میکردند واین دستشویی ها مختلط بود وخانمها وآقایان هم نداشت
دقیقا آن سالها که من مسجد میرفتم هشت سال بیشتر نداشتم وصنف(کلاس) دوم بودم یک بعد از چاشت(بعد از ظهر )گرم تابستان من ودوتا از دختر ها داشتیم میرفتیم دستشویی
تعداد دستشویی ها زیاد بود وداخل یک راهرو باریک قرار داشت از دم دروازه تا آخرش دیده میشد
تا پا گذاشتیم داخل راهرو دیدیم که در انتهای راهرو یعنی اخرین دستشویی مرد جوانی ایستاده ورویش به طرف راهرو است ودارد چیز لعنتی اش را ماساژ میدهد منکه از همه کوچکتر بودم به شدت ترسیدم ومطمنم اولین بار بود همچین صحنه ای را میدیدم
اصلا انگار مارا نمیدید ومشغول بود دختر ها یکی دوبار دید زدند و خندیدن وفرار کردیم من آن زمان وحتا تا بعد ها فکر میکردم آن مرد (پس مرگش) درد میکرده یا خورده به جای داشته ماساژش میداده,
مثلا مادست یا پای ما صدمه میبیند وآرام ماساژش میدهیم تا دردش آرام شود بعد ها که بزرگ شدم فهمیدم موضوح چی بوده نچ نچ نچ
همیشه که یادم میاید لعنتش میکنم انسان پست آنهم در مسجد چه کار کثیفی میکرده
واز همه بدتر اینکه فکر میکنم چقدر خدا مارا دوست داشته که بدست آن مرد کثیف نیفتاده بودیم شایداینکه نشان نمیداده که مارا دیده هدفی داشته ومیخواسته ما نزدیک تر برویم ویا نمیدانم....
الان من هر وقت از آن خاطره تلخ یادم میاید میترسم وخیلی مواظب دخترم هستم میدانم که جامعه پر است ازین مریض ها وگرگ های درنده
حتا نتوانستم این خاطره را به شوهرم بگویم ولی اینجا نوشتم لطفا نروید بالای منبر اینها هم واقعیت هایست که همیشه نادیده گرفته شده و مطمئنم در هر جامعه هم دیده میشود
پینوشت: میگم ها...... من نگفتم نظرات را نمیخوانم گفتم فعلا پاسخ نمیدهم مگر اینکه سوال خاصی پرسیده باشید عوضش زود زود خاطرات کودکی را مینویسم شما هم از خدا خواسته میایید میخوانید در میروید انصاف نیست بوخودا......
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:12 توسط زن متاهل
|