خاطرات کودکی یازدهم+ ادامه مطلب عکسی

من و چند تا از دختر ها که سوره های قرآن را حفظ میکردیم جدا از دیگر دختر بچه ها میشستیم میرفتیم بین زینه

( راه پله های ) که میرفت به پشت بام مسجد جای هوا دار وسردی بود وخلوت خوبی هم برای حفظ کردن هم برای قصه گفتن

دختر های که با من بودند (حسینا, فریده, زهرا, زری گل ,مرضیه) بودند حسینا وفریده و مرضیه از ما سه تا بزرگتر بودند وچیز های بیشتری راجع به مسایل مختلف میدانستند

حسینا دختر بی بند وباری بود وقصه های زیادی ومعلومات غلط بسیاری را بما داد

کم کم آثار بلوغ در بعضی از دختر ها نمایان میشدو کنجکاوی در مورد مسایل بیشتر

یکی از پسر ها که نسبتا خوشتیب هم بود با حسینا سر سری داشت . وهر روز بین شان متلک پرانی جریان داشت پسر که اسمش را میگذارم (ص) به حسینا چشمک میزد

ما هم که سواد نم کشیده داشتیم یکی از سرگرمی های ما این بود که برویم دستشویی ها ونوشته های در و دیوارهایش را بخوانیم

چرت وپرت های که فکر کنم پشت دروازه های همه توالت عمومی ها دیده میشه

یک روز پشت دروازه یک توالت از طرف (ص) برای حسینا حرف های بدی نوشته شده بود که حسینا موضوع را بزرگ کرد وقاری صاحب خبر شد و(ص) را به فلک کرد

بعد از آن روز حسینا با خانواده اش راهی دیار مهاجرت شد و رفت ایران

بعدها (ص) قسم میخورد که من آنرا نوشته نکرده بودم با شناختی که از حسینا داشتیم همه میدانستیم که خود حسینا نوشته بوده

حسینا که رفت توجه (ص) به طرف فریده جلب شد وبعد نامه های بین شان رد وبدل میشد

من صنف(کلاس) دوم بودم وبا سختی میتوانستم نامه ها را بخوانم

فردیه مرا همراز خود قرار داده بود ونامه هارا باهم میخواندیم شروع نامه همیشه با این خط شعر بود

(ای نامه که میروی به سویش....از جانب من ببوس رویش) وحرفهای درپیتی دوستت دارم اینچنینی

با شعر های مزین بود(پرستوها چرا پرواز کردید...جدایی را شما آغاز کردی) یا (نمک در نمکدان شوری ندارد....دل من طاقت دوری ندارد ) نمیدانم چرا هیچ وقت این شعر ها را فراموش نکردم

عصر که مسجد تعطیل میشد دوتا دختر باید صبر میکردند تا همه بروند وداخل اطاق های مسجد را جارو کنند

فریده بیشتر روز ها میستاد ومرا هم نگه میداشت و به این بهانه با (ص) نامه رد وبدل میکرد

یکروز از پشت کلکین(پنجره ) دیدم که (ص) فریده را بوسید ومن به شدت ترسیدم

از آن روز دیگر حاضر نبودم با فریده بمانم فریده هم از مسجد بیرون شد ودیگه بزرگ شده بود ونمیدانم چه مدت

بعد از آن مرا هم از مسجد کشیدند درین مدت من بیشتر سوره ها را حفظ  کرده بودم افسوس که الان بجز چند رکعت از یاسین همه از یادم رفته است .

میترسم به خاطر این پست وکلمات ممنوعش بلاگفا حذفم کنه



ادامه نوشته

خاطرات کودکی دهم

آن روز ها روز های خوش زندگی من بود یعنی هیچ وقت مثل آن زمانها شاد خوش برام نگذشته سال بعدش خواهرم عجول را هم شامل مکتب (مدرسه)شد وما دوتایی صبح ها میرفتیم مکتب وبعد از چاشت(نهار ) میرفتیم مسجد برای سبق(درس دینی) خواندن.

مادرم برایم چادر نماز گل گلی دوخته بود ومن بعد از چاشت که میرفتم مسجد میپوشیدمش آخ که خواهرم عجول چقدر حسودیش میشد ومن هم با بد جنسی چه پزی میدادم.

مسجد ما هم روبروی مکتب (مدرسه) ما قرار داشت یکی از بزرگترین مساجد منطقه ما بود بزرگ با درختان بلند چنار وناجو(کاج) وسپید دار های سر به فلک کشیده

فصل بهار ما زیر درختان مینشستیم هر کس برای خودش فرش کوچکی میاورد تعداد بچه های که درس میخواندن خیلی زیاد بود از هر سنی بودند

پسر های بزرگ که کم کم ریش وسبیل در آورده بودند ودختر ها یکی (الف ,ب , ت , ث ) میخواند یکی سوره های قرآن وبعد کتابهای دیگری مثل پنج کتاب , کنز , قدری , وجالب اینکه برای یادگیری سواد حافظ را نیز درس میدادند

بهش میگفتند( خواجه حافظ) وهر کس که این کتاب را تمام میکرد خط خوان میشد

من وچند تا از دختر ها قرآن را تمام کرده بودیم و استاد که او را (قاری صاحب) می نامیدیم مارا وادار کرده بود بعضی از سوره های قرآن را حفظ کنیم

مثل سوره یاسین ,تبارک الذی وغیره

آخند مسجد ما که قاری صاحب صدایش میکردیم مردی کوتاه قد  وکوژ (درسته؟)پشت بود ما به آدم کوژ پشت میگوییم (غر قٌر ؟؟؟) پشت کمرش یک برجستگی کلانی داشت (خدا کند متوجه منظورم شده باشید)

ریش پهن ونسبتا سفیدی داشت و مندیل(عمامه) سفیدی به سر میکرد با لباس های مخصوص اینجا خیلی سیاست داشت وبچه ها همه ازش میترسیدند

سر اینکه به موقع به مسجد بیایم خیلی حساس بود واگر دیر میرسیدم سیلی میزد

تعدا زیادی از پسر های بزرگ نزدش قرآن را حفظ میکردندو اگر درس شان را به موقع یاد نمیگرفتند آنها را به فلک میکرد

فلک(یک چوب کلفتی که دو سرش را سوراخ میکردند ویک تناب را به دو سرش میبستند پاهای پسر ها را داخلش میکرد ودو طرف فلک را دوپسر قوی میگرفتند ومیپیچیدند

وقاری صاحب با شلاق بلندی که از جنس (جیر)  نمیدانم شما بهش چی میگویید

بود آنقدر میزد که فریادش همه را میترساند

راستی چرا باید مسایل دینی را اینقدر ترسناک کنند اصلا ما مسلمانان چرا از دین هیولا ساختیم؟

بهر حال از آن فلک ترسناک که بگذریم در آن مسجد روز های خوش زیادی را گذراندیم

ودوستان زیادی داشتیم با خود مان خوراکی هم میبردیم وهمچنان تخمه شکستن یکی از دلچسبی های ما بود. معمولا قاری صاحب به ختم دعوت بود و به جایش یکی از پسر های بزرگ را ایستاد میکرد که  مواظب اوضاع مسجد وشاگردان باشد

وقتی قاری صاحب نبود ما از خوشحالی  جشن داشتیم وهمیشه دعا میکردیم یکی بمیرد که قاری صاحب بورد ختمش

تخمه میخوردیم هر دم به هوای آب خوردن اجازه میگرفتیم وزیر درختان سرسبز وهوای تمیز قدم میزدیم

دلم میخواهد یکی از خاطرات بدی را که ازین مسجد دارم را اینجا بنویسم ولی با اینکه اینجا آمدم که سانسور نشوم وهمه چیز های را که مدتهاست در مغزو ذهنم تلنبار شده بیرون بریزم

با آن هم میترسم بیایید و از نوشته هایم ایراد بگیرید ونصیحتم کنید ببنید من از نوشتن اینجا هیچ هدفی ندارم جز اینکه میخواهم همین خورد وریز  اتفاقات زندگی را که نتوانستم به کسی بگویم اینجا بریزم هر کس دوست ندارد نخواند

حوصله رمزی کردن ورمز به همه دادن را هم ندارم

خوب برم سر خاطره که هیچ وقت یادم نرفته گفتم مسجد خیلی بزرگ بود واگر میخواستی همه جایش را بگردی خسته میشدی وتمام نمیشد

در یک قسمت از این مسجد یک ردیف دستشویی ها قرار داشت که نزدیک یکی از دروازه های مسجد بود گاهی مردم رهگذر هم از آنها استفاده میکردند واین دستشویی ها مختلط بود وخانمها وآقایان هم نداشت

دقیقا آن سالها که من مسجد میرفتم هشت سال بیشتر نداشتم وصنف(کلاس) دوم بودم یک بعد از چاشت(بعد از ظهر )گرم تابستان من ودوتا از دختر ها داشتیم میرفتیم دستشویی

تعداد دستشویی ها زیاد بود وداخل یک راهرو باریک قرار داشت از دم دروازه تا آخرش دیده میشد

تا پا گذاشتیم داخل راهرو دیدیم که در انتهای راهرو یعنی اخرین دستشویی مرد جوانی ایستاده ورویش به طرف راهرو است  ودارد چیز لعنتی اش را ماساژ میدهد منکه از همه کوچکتر بودم به شدت ترسیدم ومطمنم اولین بار بود همچین صحنه ای را میدیدم

اصلا انگار مارا نمیدید ومشغول بود دختر ها یکی دوبار دید زدند و خندیدن وفرار کردیم من آن زمان وحتا تا بعد ها فکر میکردم آن مرد (پس مرگش) درد میکرده یا خورده به جای داشته ماساژش میداده,

مثلا مادست یا پای ما صدمه میبیند وآرام ماساژش میدهیم تا دردش آرام شود بعد ها که بزرگ شدم  فهمیدم موضوح چی بوده نچ نچ نچ

همیشه که یادم میاید لعنتش میکنم انسان پست آنهم در مسجد چه کار کثیفی میکرده

واز همه بدتر اینکه فکر میکنم چقدر خدا مارا دوست داشته که بدست آن مرد کثیف نیفتاده بودیم شایداینکه نشان نمیداده که مارا  دیده هدفی داشته ومیخواسته ما نزدیک تر برویم ویا نمیدانم....

الان من هر وقت از آن خاطره تلخ یادم میاید میترسم وخیلی مواظب دخترم هستم میدانم که جامعه پر است ازین مریض ها وگرگ های درنده

حتا نتوانستم این خاطره را به شوهرم بگویم ولی اینجا نوشتم لطفا نروید بالای منبر اینها هم واقعیت هایست که همیشه نادیده گرفته شده و مطمئنم در هر جامعه هم دیده میشود

پینوشت: میگم ها...... من نگفتم نظرات را نمیخوانم گفتم فعلا پاسخ نمیدهم مگر اینکه سوال خاصی پرسیده باشید عوضش زود زود خاطرات کودکی را مینویسم شما هم از خدا خواسته میایید میخوانید در میروید انصاف نیست بوخودا......

خاطرات کودکی نهم


صنف (کلاس) های ما همه هم کف بودند وکلکین(پنجره )های بزرگی در دوطرف شان بود فضای مکتب(مدرسه) خیلی خیلی بزرگ وسرسبز بود همین الان هم است

این مکتب در انتهای سرک(خیابان) خانه ما قرار داشت همان سرکی که دو طرفش ردیفی از کاج ها قرار داشت

ومن و بچه های همسایه هر روز شاد سرحال با صدای بلند شعر های که یاد  داشتیم با  هم میخواندیم ودویده

میرفتیم به مکتب یکی از شعر ها این بود (بیرق ما چه خوب قشنگ است ... سیاه وسرخ آبی رنگ است)

البته لازم به ذکر نیست که الان بیرق ما این رنگی نیست و ان بیرق مال زمان حکومت کمون.ستی بود.


  در مکتب ما یک حلقه آهنی بزرگی به درخت تنومندی بسته بود ند

وساعت ها که عوض میشد پیر مردی که اینجا بهش میگیم(بابه مکتب) با اهن استوانه ای شکلی به آنحلقه آهن

میکوبید واینطوری ما میفهمیدیم که ساعت عوض شده مثلا ساعت شروع مکتب بدون وقفه پشت هم دنگ دنگ

دنگ میکوبید وساعات دیگر با وقفه مثلا ساعت دوم دوضربه ساعت سوم سه ضربه وباز ساعت رخصتی(تعطیلی ) پشت سر هم زنگ میزد

هنوز آهنگش در گوشم است اسم این بابه (بابه عبدلله) بود وچندی پیش دیدمش خیلی پیر شده بود ودر یک

دکان کفش فروشی کفش های پاره را میدوخت مدتی ایستادم وفقط نگاهش کردم مردی مهربان وخوش روی بود

ومدام در حالیکه برگ های زیر درختان را جارو میکرد  برای ما خواندن میکرد  وما را جوجه گگ ها صدا میزد

معلم ما ریحانه جان ساعت آخر را همیشه به تفریح اختصاص میداد یا فکاهی(جوک) میگفتیم ویا هرچی دوست

داشتیم میخواندیم حتا آهنگ های آنزمان را .یکی از شعر های که من بلد بودم هنوز یادمه(انگورک کشمشی...سر گلبوته باشی....گلبوته را او برده... گنچشکک خو برده)*

یکی دیگر(بخوان بخوان بلبلک برف زمستان گذشت....صندلی(کرسی) برداشته شد مرگ قریبان گذشت)

گاهی مارا بزور میاورد سر صنف(کلاس ) که برقصیم وخودش روی میز دایره میزد وما هم مخصوصا دختر ها خجالت میکشیدیم

ریحانه جان هر روز یک مدل گوشواره انهم از مدل های بزرگش به گوش میکرد وخیلی تر تمیز بود

بوی عطرش را خیلی دوست داشتم وزمانی که خم میشد روی میز تا کارخانگی(مشق) های مرا ببیند با تمام قوا عطرش را میبلعیدم.

تا نیمه های صنف دوم با ما بود وبعد رفت ... روزیکه  سرمعلم( نمیدانم شما بهش چی میگویید فکر کنم  خانم

مدیر میگویید) امد داخل صنف وگفت از فردا معلم دیگری برایتان میارم چقدر برایم سخت بود

وآنروز من چند تا از دختر ها گریه کردیم

شوهر خواهر این ریحانه جان را میشناسم یکی از مجری های برنامه های تلویزونی است یکبار که دیدمش ازش

سراغ ریحانه جان را گرفتم

گفت همان زمانها رفت آمریکا والان انجا زندگی میکند.

هیچ وقت یادم نمیاید با ما خشونت کرده باشد یا کسی را زده (کتک زده) باشد 

کلا سرشار انرژی بود ومن چه خوشبخت بودم که معلم سالهای اولی ام این زن مهربان بود

* انگورک کشمشی ...سر گلبوته باشی ...گلبوته را آب برده ...گنجشکک خواب برده


خاطرات کودکی هشتم


استارت دوباره خاطره نویسی

اولین روزی که پدرم مرا شامل(ثبت نام) به مکتب(مدرسه )کرد خوب یادمه

روز قبلش مرا برد عکاسی عکاس موهایم را شانه زد ومرا بالای چوکی (صندلی) بلندی نشاند کمره (دوربینش) از آن  عتیقه ها بود از  آ نهایکه در فیلم های قدیمی دیده ایم   آستین بزرگی است که عکاس سرش را داخلش میکند وعکس میکیرد

عصرش پدرم چند قطعه عکس را آورد عکس های a4کوچک وسیاه وسفید فرق ام از وسط باز ودو طرفش گل موی( گل سر ) های کوچکی زده  عکاس بمن گفته بود لبخند بزن ومن هم یک لبخند مصنوعی وزورکی زده بودم که زشتم کرده بود ودندان بالای ام که افتاده بود بد معلوم میشد .

آن زمان دختر ها وپسر ها یکجا درس میخوانند زمان حکومت (داکتر ن.ج.یب ) بود دولت (کمو.نی.ستی) یک ردیف دختر ها نشسته بودیم ویک ردیف پسر ها

معلم سال اولم دختری بود به اسم ریحانه اینجا رسم نیست که به اسم فامیل صدا کنند به اسم خود شخص صدا میکنن ولی الان کم کم رسم شده

این معلم مارا ریحانه جان میگفتند دختر آزادی بود که آن زمان دانشگاه هم میرفت خوشکل بود وقد بلند موهایش مصری زده بود وشال حریر کوچکی را که به شکل روسری میپوشید اغلب روی شانه هایش افتاده بود

خوب یادمه موهای پر پشتی داشت ورنگشان قهوه ای بود گاهی که در مسیر باد قرار میگرفت وباد وموهایش را پریشان میکرد تار های سفیدی از بین موهای قهوه ای اش نمایان میشد خیلی خوش تیب بود

ومن همیشه با خودم فکر میکردم که اگر یک روز بزرگ شوم وازدواج کنم اسم دخترم را ریحانه میگذارم (چه فکر های آنهم یک دختر هفت ساله)

این میرساند که چقدر دوستش داشتم  تا نیمه های  صنف سوم معلم ما بود وما (معلم صاحب) صدایش میکردیم من در امتحان نیمه نهایی که بهش میگیم امتحان چهارونیم ماهه دوم نمره شدم و به این ترتیب جزء شاگرد های بودم که مورد توجه استاد قرار داشت

وقتی صنف را به او تسلیم کردند او ازینکه دختر ها جدا وپسر ها جدا بنشینند خوشش نمیامد وما را به ترتیب یک دختر ویک پسر کنار هم نشاند وصبح ها که می آمدیم باید با همه هم دختر وهم پسر باهم دست میدادیم

پوشش ما یک پیراهن سورمه ایی بود که دامنش چین داشت اصلا شبیه مانتو نبود آنزمان اینجا مانتو نبود استادها هم هر کس به سلیقه خودش لباس میپوشید پیراهن های خوشکل

روسری یا مقنعه نداشتیم ومن مادرم موهایم را دو شاخک میبست وبا دوتا گل سر  توت فرنگی سرخ بسته میکرد  یک جوراب ساق دار هم میپوشیدم وشلوار هم که نداشتیم

پسر ها هم یک شلوار سورمه ای وپیراهن سفید با نکتایی(کروات)  سورمه ایی داشتند

اسم بعض ها هنوز یادمه(از دختر ها ونوس که تا هنوز باهاش ارتباط دارم نیلوفر,سوسن از پسر ها یاسین, عبدلله

الیاس , وحید ,رازق.... بودند)

کتاب درسی ما کتاب خوبی بود الان اصلا یافت نمیشه درس اول ما هم آب بود (بابا آب داد)

عکس های سیاه وسفیدی داشت و قهرمان کتاب دختری بود به اسم (گلچهره) این اسم برایم ناآشنا بود شاید این اسم در شهر های دیگر کشورم مرسوم بوده

روز اول که این اسم را با کمک مادرم خواندم کلی خندیدم

آه گلچره چقدر  دلم برایت تنگ شده .....

 پینوشت : دوستان چون خیلی بین خاطرات فاصله افتاده بهتره از بین موضوعات وبلاگ خاطرات کودکی را کلیک کنید این طوری خاطرات قبلی را هم مرور کرده میتوانید ممنون


دیگه بیشتر ازین دلم نمیخواهد در نگرانی بگذارم شما را

مممنون همه عزیزانی هستم که جویای حالم بودند واقعا خیلی خوبه این همه مهربانی وقتی در دنیای حقیقی از محبت خبری نیست اینجا سرشار مهربانیست

کمی بهترم هنوز وضعیت به حالت قبلی برنگشته هنوز جای کبودی روحم خوب نشده  ولی باز هم خدا را شکر

نمیخواهم مفصل بنویسم همین قدر میگم که از لحاظ  روحی داغون بودم وجسمم هم زیر این همه فشار طاقت نیاورد وسخت مریض شدم

کارم به سرم وپیچکاری(آمپول) و داکتر کشید از فرط غصه زیاد تا مرز سقط پیش رفتم

فعلا بهترم و زندگی هم لنگ لنگان میگذرد بعضی از دست انداز های زندگی چنان ناگهان جلوی پای آدم پیدا میشه که زمین که میخوری چند کله معلق هم میزنی .

خدا راشکر که خوبم و نی نی هم خوبه ,دخترک هم خوبه وسرشار دنیای کودکی اش است هر چند که گاهی با من گریه کرده در این مدت .

حس نوشتن ندارم  یعنی روزانه نویسی برام سخته نمیخوام بیام بنویسم که هم باعث ناراحتی دوستان شوم وهم غصه هایم برایم تکرار شود

تصمیم دارم تا مدتی فقط خاطرات کودکی را که شروع کرده بودم بنویسم

این طوری کمرنگی ام را کمتر احساس میکنید

دوست دارم نظرات را هم آزاد بگذارم اگر کسی سوالی داشت جواب میدهم وبقیه همانطور  منتشر شوند

خوشحالم که شمارا دارم خوشحالم که اینجا را دارم دلم گرمه به همین خونه مخفی .




تلخ

تخلم و خراب... باید صبر کنم تا کبودی سیلی محکمی که از آدماها خوردم جایش خوب شود

پ:ن ربطی به دنیای وبلاگی ندارد 

پ:ن ببخشید که کامنت های قبلی را بدون پاسخ تایید کردم

میروم تا خوب شوم تا التیام پیدا کنم

محتاجم به دعا درین شب های قدر فراموشم نکنید

مهمانی افطاری

یک شنبه شب خاله ام دعوت مان کرد به افطاری ساعت دو از سر کار برگشتم ویک دوش آب سردی گرفتم  با دخترک آماده شدیم رفتیم خونه خاله من روزه بودم وسحری برنج با کوبیده خورده بودم من هم که گستاء(ویار)م رفته روی تندی  فردایش که رفتم خونه خاله رسما داشتم هلاک میشدم از تشنه گی هوای اینجا به شدت گرم است

شبش خوش گذشت کلی با خاله  ام و دخترهایش قصه کردیم ودر حیاط سرد شان که آب وجارو کرده بودند نشستیم خیلی خوش گذشت ولی تا برگشتیم خونه ساعت 12 شده بود تا بخوابیم 1

فردایش هلاک خواب بودم آمدم سر کار  نصف های روز شوهر زنگ زد که امشب به افطاری خونه ءهمبجینم(جاریم) دعوتیم هم افطاری وبعد از افطاری هم تولد پسرش است آن روز از دفتر مرکزی هییت آمده بود برای پرس جو در مورد استیعفای ما (من همکارا) وخوب تا ساعت 3:30 دفتر بودیم من برنامه داشتم بروم خونه بخوابم عصر بیدار شم آماده شیم برویم خونه جاری

خوب با اینکه تقریبا چهار رسیدم خونه بازهم کمی خوابیدم وبعد آماده شدیم سر راه یک اسباب بازی هم برای پسرش خریدیم ورفتیم

خانواده شوهری همه بودند خواهر هاش ومادرش و عمه شوهر که میشه خاله جاری

افطار آش پخته بود یعنی خیلی سرسری گرفته بود بازهم خوش گذشت بعد از افطار کمی رقص وسما کردیم ومراسم کیک وشمع مادو اجراء شد وساعت 12 برگشتیم خونه که خوب تا خوابیدم شد1 وفردایش هم سرکار

دیگه داشتم از بیخوابی دیوانه میشدم

کودکستان(مهد) دخترک رخصت شده به خاطر گرمی بیش از حد هوا ودخترک را دیروز بردیم خونه مادرم

من دیروز روزه نبودم وسر راه ساندویچ گرفتیم وآمدیم خانه با شوهر خوردیم (زن حامله غذا های فست فود خیلی دارم بی احتیاطی مکینم)

دخترک را نگرفتماز خانه مادرم وگفتیم کمی بخوابیم که تا خوابم برد برق رفت وکولر خاموش شد شوهر با آن هم خواب بود ولی من خوابم خراب شد ودیگه خوابم نبرد

بلند شدم کمی دور بر را مرتب کردم آشپزخونه واطاق خواب بعد هم رفتم دوش گرفتم لباس پوشیدم ورفتم خونه مادرم

افطار هم ماندیم وخواهرم برای افطار فرنی وشربت خاکشیر درست کرد بعد هم برنج با مرغ وبادنجان سلاد ریز ریز(سالاد شیرازی به قول شما)

کلی خوردیم شوهر رفت دور بزنه ودیر کرد با خودم قرار داشتم امشب زود بخوابم که این آقا نگذاشت آخر سر آمد دید ناراحتم

  رفتیم خونه برایم شفتالو(هلو) وانرژِی هم خریده بود

انرژی را باز کرد وریخت د اخل گیلاس من پتو را پهن کردم ودراز کشیدم گفت بگیر بخور گفتم برای من خوب نیست

وکلا اعصاب نداشتم بی محلی کردم

او هم که دید از دستش دلخورم خودش را با کامپیوتر مصروف کرد وتا خود سحری هی با صدای غیژ (قیژ) در را باز کرد ورفت داخل پاکینک سیگار کشید ومن بد خواب را هم بد خواب تر کرد

سحری دیدم رفت موتر(ماشین را) بیرون کرد ورفت و وقتی برگشت فضای خونه پر شد از بوی کباب

بلند شدم دیدم کبااب خریده یک لقمه خوردم خوشم نیامد ودیگه نخوردم گفتم من فردا روزه نمیگیرم

عوضش از شفتالو (هلو) های که خردیه بود شستم وخوردم شوهر  گفت من میخوابم صبح موتر را بردار برو سرکارت مارا بیدار نکن

بیدار شدم دخترک را میبرم خونه مادرت

صبح نای بلند شدن نداشتم به ناچار بلند شدم آماده شدم وبا موتر آمدم سر کار

امروز هم ماموریت بیرون از دفتر داشتیم از صبح اونجا بودم

راستی استعفای من پذیرفته نشده واز دفتر مرکزی اصرار دارند بمانم

من هم این موضوع که پیش آمد به ریسم از حاملگیم گفتم واینکه ممکنه در آینده برایم سخت باشه

گفت نهایت همکاری را باهات میکنیم

دیگه نمیدانم از طرفی بیکار بشینم به خونه کو تا.... هفت ماه دیگه  حاملگی کسل کننده است وبیکاری بدترش میکنه حالا موندم چیکار کنم امروز باید جواب قطعی را بدهم

نظر شما چیست ضمن اینکه سه ماه رخصتی زایمان هم دارم با معاش(حقوق)

لطفا تنبلی نکنید بنویسید خوب

دل ما برای پست های آبدار تنگ شده خوب