خاطرات کودکی هشتم
استارت دوباره خاطره نویسی
اولین روزی که پدرم مرا شامل(ثبت نام) به مکتب(مدرسه )کرد خوب یادمه
روز قبلش مرا برد عکاسی عکاس موهایم را شانه زد ومرا بالای چوکی (صندلی) بلندی نشاند کمره (دوربینش) از آن عتیقه ها بود از آ نهایکه در فیلم های قدیمی دیده ایم آستین بزرگی است که عکاس سرش را داخلش میکند وعکس میکیرد
عصرش پدرم چند قطعه عکس را آورد عکس های a4کوچک وسیاه وسفید فرق ام از وسط باز ودو طرفش گل موی( گل سر ) های کوچکی زده عکاس بمن گفته بود لبخند بزن ومن هم یک لبخند مصنوعی وزورکی زده بودم که زشتم کرده بود ودندان بالای ام که افتاده بود بد معلوم میشد .
آن زمان دختر ها وپسر ها یکجا درس میخوانند زمان حکومت (داکتر ن.ج.یب ) بود دولت (کمو.نی.ستی) یک ردیف دختر ها نشسته بودیم ویک ردیف پسر ها
معلم سال اولم دختری بود به اسم ریحانه اینجا رسم نیست که به اسم فامیل صدا کنند به اسم خود شخص صدا میکنن ولی الان کم کم رسم شده
این معلم مارا ریحانه جان میگفتند دختر آزادی بود که آن زمان دانشگاه هم میرفت خوشکل بود وقد بلند موهایش مصری زده بود وشال حریر کوچکی را که به شکل روسری میپوشید اغلب روی شانه هایش افتاده بود
خوب یادمه موهای پر پشتی داشت ورنگشان قهوه ای بود گاهی که در مسیر باد قرار میگرفت وباد وموهایش را پریشان میکرد تار های سفیدی از بین موهای قهوه ای اش نمایان میشد خیلی خوش تیب بود
ومن همیشه با خودم فکر میکردم که اگر یک روز بزرگ شوم وازدواج کنم اسم دخترم را ریحانه میگذارم (چه فکر های آنهم یک دختر هفت ساله)
این میرساند که چقدر دوستش داشتم تا نیمه های صنف سوم معلم ما بود وما (معلم صاحب) صدایش میکردیم من در امتحان نیمه نهایی که بهش میگیم امتحان چهارونیم ماهه دوم نمره شدم و به این ترتیب جزء شاگرد های بودم که مورد توجه استاد قرار داشت
وقتی صنف را به او تسلیم کردند او ازینکه دختر ها جدا وپسر ها جدا بنشینند خوشش نمیامد وما را به ترتیب یک دختر ویک پسر کنار هم نشاند وصبح ها که می آمدیم باید با همه هم دختر وهم پسر باهم دست میدادیم
پوشش ما یک پیراهن سورمه ایی بود که دامنش چین داشت اصلا شبیه مانتو نبود آنزمان اینجا مانتو نبود استادها هم هر کس به سلیقه خودش لباس میپوشید پیراهن های خوشکل
روسری یا مقنعه نداشتیم ومن مادرم موهایم را دو شاخک میبست وبا دوتا گل سر توت فرنگی سرخ بسته میکرد یک جوراب ساق دار هم میپوشیدم وشلوار هم که نداشتیم
پسر ها هم یک شلوار سورمه ای وپیراهن سفید با نکتایی(کروات) سورمه ایی داشتند
اسم بعض ها هنوز یادمه(از دختر ها ونوس که تا هنوز باهاش ارتباط دارم نیلوفر,سوسن از پسر ها یاسین, عبدلله
الیاس , وحید ,رازق.... بودند)
کتاب درسی ما کتاب خوبی بود الان اصلا یافت نمیشه درس اول ما هم آب بود (بابا آب داد)
عکس های سیاه وسفیدی داشت و قهرمان کتاب دختری بود به اسم (گلچهره) این اسم برایم ناآشنا بود شاید این اسم در شهر های دیگر کشورم مرسوم بوده
روز اول که این اسم را با کمک مادرم خواندم کلی خندیدم
آه گلچره چقدر دلم برایت تنگ شده .....
پینوشت : دوستان چون خیلی بین خاطرات فاصله افتاده بهتره از بین موضوعات وبلاگ خاطرات کودکی را کلیک کنید این طوری خاطرات قبلی را هم مرور کرده میتوانید ممنون
همه چیز در پروفایل ذکر شده