روزمرگی با مهمانی وشب یلدا

مدتیست ننوشتم یعنی نوشتم ولی برق رفت ویک پست بلند بالا هم به فنا...

در مورد رسم رسومات خواستگاری نوشته بودم حالا باشد بعدا که حسش بود مینویسم

از پنجشنبه تا امروز رخصتی گرفته بودم چون ما سال کاری را به میلادی حساب میکنیم در واقع پایان یک سال کاری من بود ومن رخصتی سالانه را گرفته بودم.

پنجشنبه موتر را برداشتم باخواهرهایم رفتیم حمام عمومی خیلی خوش گذشت دخترک چنان در حمام روی چوکی(صندلی) نشسته بود در گرمای حمام عمومی لپ هایش گل انداخته بود وموهایش حالت گرفته بود همراه با آن مایو صورتی که از شمال برایش خریدم خوردنی شده بود  وبا کیسه کچولویش خودش را کیسه میکرد که خواهر هایم از خنده غش کرده بودند بعد آمدیم یک سر رفتم از مادرم هم خبر گرفتم وچای خوردیم هرچی مادر اصرار کرد شب نماندم

فردایش به مجلس عقد یکی از همصنفی(همکلاسی) های دانشگاه دعوت بودیم که من اول صبح وسایلم را برداشتم همسری را رساندم مغازه اش وآمدم خونه مادرم با خواهرم آماده شدیم ورفتیم (من و خواهرم عجول همکلاسی بودیم اینه که دوستان ما مشترکه)

خیلی خوش گذشت من اون یکی همکلاسی ام که گفته بودم حامله است ویک ماه از من جلوه کنار هم نشستیم با شکم های قلمبه و دیگر دوستان ما کلی  برای ما خندیدندخوش گذشت .

شنبه تصمیم گرفتم من هم بلاخره مهمانی ام را بدهم ما همکلاسی های دانشگاه مهمانی دوره داریم شنبه تمام خرید هایم را کردم و آمادگی مهمانی را گرفتم شبش با آنکه همه وسایل  شب یلدا را داشتم ولی حسش نبود دوست داشتم مثل سالهای قبل کنار خانوده ام باشم با اینکه همسر دیگر از خانواده ام قهر نیست ولی کمی سر سنگین است ومثل قبل زیاد نمیرود من هم اصراری ندارم

دیدم همسر گفت بلند شو بریم شما را ببرم خونه مادرت من گفتم نه حوصله ندارم گفت خوب بلند شو بریم  یک دوری بزنیم ومن ودخترک را به بهانه از خانه کشید بعد بین راه گفت تو برو یک سر خانه مادرت من جای کار دارم باز میام دنبال تان

ما را دم خانه مادرم پیاده کرد  رفتیم بالا که دیدم مراسم یلدا را شروع کردند روی کرسی هندونه وانار وکیله(موز) تخمه ویک دسته گل طبیعی وچای بساطش مهیاست راستی من آن شب در انجمن ادبی در محفلی شب شعر هم دعوت بودم ولی اصلا حس رفتن نداشتن خیلی سنگین وکسلم وخواهرم هم دعوت بود من فکر میکردم او رفته که دیدم او هم نرفته

دیگه نشستیم شروع کردیم به خوردن هندونه انار چایو تخمه همسر با ما که آمده بود با پیژمه بود دیدم نیم ساعت بعد او هم آمد رفته بود خونه ولباس پوشیده بود

نشست به کرسی وچای ومیوه تخمه هندونه خوردیم خوشحال شدم ساعت 11برگشتیم خونه 

شب خوبی بود در واقع همسر سوپرایزم کرد

فردایش شروع کردم به آشپزی وتمییز کاری اصلا فکر نمیکردم این همه خونه تمییز کاری میخواهد با اینکه بیچاره همسر خیلی کمک کرد دیگه داشتم از پا میافتادم اول سریع خونه را مرتب کردم وکرسی را جمع جور کردم( ما اینجا زمستان کرسی داریم) وبساط چای و آجیل کیکی که خودم پخته بودم وشیرینی را روی کرسی چیدم که دیدم خدا خیرش را بده خواهرم عجول رسید وآمد به کمکم

چون دوستام خیلی اصرار کردند که تو با این وضع خودت را به زحمت ننداز وساده بگیر نهار سبزی پلو پختم با ماهی وتکه کباب گوسفند وکفته ،سبزی اسفناج انواع ترشی های خودم ماست ،ماست موسیر

سالاد، فرنی میوه ای .

دیگه یکی یکی همکلاسی ها آمدند وکلی دور هم خوش گذشت به ما بیشتر کارها را  خودشان کردند ظرفهارا شستند و عصر رفتند از غذاهایم هم خیلی تعریف کردند وخدایی خوش مزه شده بود.

دیگه عصر وقتی راه میرفتم کمرم به پشت میشکست تا حالا این همه احساس خستگی نداشتم دیدم اینطوریه

همه را ول کردم در کرسی دراز کشیدم برای شب هم غذا خیلی اضافه آمده بود

همسر رسید کمی را شب مرتب کرد چون اینجا خیلی سرده بیخیال شدیم صبح که بلند شدیم باز دوباره شروع کرد به مرتب کردندو ظرفها را چید وحتا خونه را با جارو دستی جارو کرد وخیالش ر احت شد چون میداند من اگر دور برم بهم ریخته باشه اعصابم هم بهم ریخته است اینه که خیلی مواظبه  دوباره باز دوشنبه  به عروسی دعوت بودیم که هرچی همسر اصرار کرد گفتم نه تو برو من ودخترک امروز را استراحت میکنیم

تمام دیروز  را هم در کرسی گرم خوابیدم وبرای نهار هم غذا داشتم خیلی خوب بود

امروز آمدم سرکار انشالله تا آخر دسمبر میام سرکار ودیگه مرخصی زایمان را میگیرم  که آنهم همش سه ماهه و بعدش را تا هنوز نمیدانم به احتمال قوی دیگه بیخیال کار میشم

در مرخصی میخواهم انترنت بیارم که از شما دور نمونم ولی میترسم از لب تاپ خونه وبم لو بره وهمسر خبر شه همش ترسم اینه

راستی من بعد ازاینکه از انترنت استفاده کردم برای اینکه سایت های که باز کردم پاک شه فقط یک راه بلدم کنترول ایچ را میزنم وایستوری را پاک میکنم

اینطوری دیگه پاک میشه؟یعنی کس دیگه بعد از من نمیتوانه ببینه من چی سایت وبی ر ا باز کردم؟یا راه دیگه هم است کمکم کنید

در مورد اسم هم باز این همکلاسی ها مرا دو دل کردن که اسم فینگیل را (راست.ین )نگذارم 

دیگه نمیدانم بخدا چقدر بچه دوم انتخاب اسمش سخته

چند تا اسم دارم که باید یکی را انتخاب کنم راستین،مهبد،مسیحا،نیما،پرهام،کسرا،ماهان

بازم کمک کنید ممنون میشم

دیگه همین ها از کسالت وخستگی واین حرفا هم چیزی نگم بهتره به قولی خیک بادی شدم انگشت های دستم خم نمیشه دیشب هم که تمام بدنم مخصوصا سی.نه ام مثل سوخته گی تاول زده بود ومیخارید اشکم درآمد  وای گلابتون جان وقتی تو مینویسی انگار حرفای مرا میگویی چقدر باتو همدردم فعلا به گفته دکتر من دارم هفته 35 را طی میکنم

یک روزی وقتی به هفته 35 فکر میکردم اینقدر ازم دور بود که نگو الان...

خرید هایم را کردم فقط کمی خورد وریز مانده که آنها را هم انجام بدم کمی هم خیاطی دارم وتا هنوز فکر کنم زود باشه که ساک ببندم کمی هم خونه مرتب کردن میخواهد مثلا باید تمام لباس ها را اتو کنم البته با کمک همسر

یخچال را بشورم ودوباره بچینم کابینت ها راهمچنان اصلا این کار خانه مگر خلاصی داره؟

محتاجم به دعا های شما دوستان اگر کم میام ویا دیر جواب کامنت خا را میدم مرا به خوبی خود ببخشید وبرام دعا کنید

بعدا نوشت: دوست عزیزی که به نام مریم ازم سوال کردی ببخش که کامنتت را پاک کردم دوست ندارم وبم جای همچین سوالهای باشه .ولی عزیزم آیا از نوشته های من مسلمان بودنم معلوم نیست ؟بهتره جواب سوالت را از نوشته هایم بگیری ممنون


پراکنده گویی

سلام دوستان

ممنون این همه لطف توجه تان چقدر خوبه دوستانی داری که ندیده دعایت میکنند کامنت های پست قبل خیلی به من حس خوبی داد شرمنده سرفرصت تایید میکنم

این هفته خیلی سرم شلوغ بود

چند تا اتفاق که افتاده را سر سری میگم میرم

اولی اینکه دو روز پیش سر خوش موتر ( ماشین) را روشن کردم وحرکت کردم

داشتم از چهار راه رد میشدم که از یک جاده اصلی ویک جاده فرعی تشکیل شده بود من از جاده فرعی میخواستم وارد جاده روبرویی شوم

وسط سرک(خیابان) منتظر بودم تاکسی رد بشه که یکباره دیدم دو نفر روی شیشه ماشین من اند ولیز خوردند وافتادند پایین به همین سرعت یعنی دقیق یادمه پام روی ترمز بود

دیگه سکته را زدم موتوری دو پشته سوار  از جاده اصلی با سرعت میخواهد رد شود وموتر مرا به این گنده گی نمیبیند ودرست میخورد وسط دروازه جلو ماشین یعنی دست چپ من وقتی دیدم دقیقا هر دوتا روی شیشه ماشین من بودند

خلاصه بگم یکی بلند شد واون یکی که جلو نشسته بود به همان پایین ماشین دراز به دراز افتاده بود وبخودش میپیچید

عاجل به همسر زن گ زدم وخبر دادم ترافیک سنگین شد ومن مجبور شدم از جایم بروم کنار پارک کنم

ولی خدا را شکر وقتی ترافیک رسید وصحنه را دید همراه با شاهد ها همه به این نتیجه رسیدند که مقصر موتر سوار بوده

ومهم تر از آن هزار بار خدا را شکر که هیچ چیزی شان نشده بود فقط کمی بدنشان کفته شده بود

یعنی حالا که فکر میکنم اگر توی اون صحنه من خون میدیدم قلبم از کار میافتاد

که همسر با دوتا از دوستاش که قومندان اند (نمیدانم شما چی بهش میگید حالا مثل همان سرهنگ  یا همین طور نام ها که در دولت کار میکنند) آمد

ترسیده بود که خدای نخواسته طرف مرده باشه ومن با این وضعیت برم زندان

اینجا یک قانون بدی که داره اینکه هر وسیله که  بزرگتر باشه مقصر شناخته میشه .

خلاصه پسر های موتر سوار چیزشان نشده بود خدا را شکر ولی ماشین من شده بود اوراق

بدتر از همه اینکه ما اینجا هیچ بیمه نداریم نه  مالی نه جانی  چیزی که اینجا وجود نداره بیمه است

شیشه جلویی ترک ترک

دروازه جلویی بسته نمیشد خلاصه قر و چقور شده بود مبلغ زیادی هزینه روی دست مان ماند

به قول همسری فدای سرم همینکه من سالمم واون دوتا موتر سوار سالم در رفنتد از همچین تصادفی هزار بار شکر... فردایش همسر گفت بازم میخواهی با ماشین بری گفتم بله اگر نرم ترسش توی دلم میماند ودیگه پشت فرمان نمینشینم  این بود که با چشم سفیدی دوباره دارم رانندگی میکنم البته من اصلا درین تصادف تقصیری نداشتم ولی بهر حال خیلی ترسیده بودم

خبر دیگه اینکه دیروز جاری بچه اش بدنیا آمد زنگ زد بمن که میایی من هم با اینکه میترسیدم بروم روحیه ام

ضعیف شود آخه سر بارداری دخترک اینطوری شد رفتم داخل زایشگاه ودیگه تا بچه خودم بدنیا آمد هر شب

کابوس میدیم

توی رو درواسی موندم با اینکه همسر گفت نرو دلم براش سوخت بیچاره مادر نداره ویک خواهر داره اون هم خیلی

بی دست وپا رفتم و خدا نشان تان ندهد با چنان صحنه های وحشتناک زایمان. طبیعی روبرو شدم که باز نزدیک بود سکته را بزنم

دیگه رسما دست هایم میلرزید ودندانهایم به هم میخورد از ترس جیغ وفریاد های زنان زایو

گفته بودم اینجا هشتاد درصد زایمان ها .طبیعی است وبدتر از همه تعداد  زیادی داخل یک اطاق هستند

خدا را شکر جاری زود بچه اش دنیا آمد یک دخترک سفید باصورت گردالو کلی کمک کردم جاری دستش ر ا سرمن کشید که خدا نجات خیر ترا هم به خوبی بدهد وپسرکت دنیا بیاد سالم وصالح ...

اینجا همین که زایمان کردی اگر مشکل خاصی نداشته باشی بعد از دو ساعت مرخص میکنند تا عصر جاری را به خونه اش بردیم

دیگه خسته بودم همسری هم دختر را آورد ودیدم دور برش شلوغ شده من خدا حافظی کردم آمدم خونه  به کرسی دراز کشیدم

دخترک بغض کرده که من نه خواهری دارم نه برادری که باهاش حرف بزنم با عروسک هایم هم هرچی حرف میزنم آنها جواب نمیدهند کلی آبغوره گرفت نازش کردم وگفتم نی نی تو داخل شکم منه صبر داشته باش دنیا میاد

شب هم بعد از شام مهمان آمد وتا 12 بودند من دیگه از جایم بلند شده نمیتوانستم از خسته گی

یک مسئله که چند روزه کل انرژی مرا گرفته اینه که من تازه بعد از سه سال که از فراغت من میگذره حالا به هوس افتادم برم مدرکم را بگیرم

رفتم دانشگاه وپی گیر مسئله شدم که دیدم بدبختی پایان نامه من که همان موقع تمام شده بود ودفاع کرده بودم ازش ارائه شده بود وتمام الان به سیستیم نرسیده ونمره اش معلوم نیست

با امروز که رسما به مرز دیوانگی رسیدم از این بر اون  بر رفتن  نتیجه این شد که اصلا پایان نامه من از بیخ وبن گم شده وباید دوباره ازش پرینت بگیرم ودوباره مراحلش را طی کنم خدا را شکر باز سافتش را دارم .

فاصله از دم دروازه دانشگاه تا ساختمان دانشکده ما راه طولانی وناهمواریست از رفت آمد با این وضعیت مردم وزنده شدم

وآخر سرهم تمام تلاش آن همه مدت من شده کشک

امروز سر برگشت گریه ام گرفت و به شدت گریه کردم اصلا هیچ کمک وهمکاری با من نکردند با وجود اینکه اکثرا از استاد های خود من بودند و وضعیت جسمی مرا هم دیدند

نمیدانم چیکار باید بکنم من پایان نامه ام را ارائه کردم دادم دست شان الان میگویند گم شده این وسط تغصیر من چیه  کفرم درآمده بود کلی حرص خوردم نمیدانم چی میشه امروز که رفتم خونه باید گل گاو زبان دم کنم بخورم این چند روزه به بهانه های مختلف کلی حرص خوردم تشویش کردم اعصابم خورده.

چهار روزه تا 12 از رئیس مرخصی ساعتی میگیرم ولی نتیجه هم اینکه هیچ ...

دیگه دارم روز های سخت بارداری را میگذرانم شب ها خواب درست وحسابی ندارم انرژیم کم شده

بیشترین درد ها هم در قسمت کمر وکشاله ران ها ولگن خاصره من است به قول گلابتون بانو رسما مثل پیر زنها ناله میکنم از درد

تصمیم گرفتم ماه هشت را هم همینطوری بیام سرکار با وصف اینکه ما فقط سه ماه مرخصی زایمان داریم اگر از الان نیام همینکه بچه دنیا آمد باید بیام که هم هوا اینجا سرده وامکانات نداریم وهم بچه کوچیک را چیکار کنم

گاهی میگم کار را ببوسم وبزارم کنار گاهی میگم همین اندک حقوق هم الان کلی کمک خرج زندگی ماست هنوز نمیدانم باید چیکار کنم

همسر هم انداخته گردن خودم میگه هر طور صلاح میدانی ببینم چی میشه

مثلا خیر سرم میخواستم سر سری از خودم خبری بدهم نمیدانم چرا مدتیست به شدت نیاز به حرف زدن دارم نمونه اش همین پست های درازی که مینویسم

روزانه هایم + خرید برای فینگیل

عجب در نوشتن تنبل شدم خودم میدانم

زندگی میگذره گل وبلبل.....همه چیز عالیه میام سر کار با اینکه کمی برام سخت شده ولی بشینم خونه حوصله من سر میره

چند بار همراه با دخترک رفتیم خرید برای فینگیل آقا ...(تا هنوز هیچ اسمی نهایی نشده ومن همچنان منتظر نظرات وپیشنهادات ارزنده شما هستم تا هنوز ای بچه ما فینگیل باقی مانده بجنبید دیگه وگرنه دیر میشه ). وای از قیمت ها .... بابت همین چند تا تیکه هم کلی پول دادم ....حاصلش چند دست لباس وکمی خرت پرت شد تمام وسایل ولباس های دخترک را داده بودم به این اون والان هیچی برای فینگیل ندارم

مجبورم همه چیز بگیرم وگرنه بچم لخت میمانه آنهم در ین سرمای زمستان

یک مدل جا خواب دیدم ساخت ایر.ان است وعالیه مخمل سرخ وکرم خیلی خوشم آمده ولی بی حد گران است

یعنی پولش میشه بیشتر از پول یک دانه سکه  ربع طلا

البته مدل های ارزانتر هم است دیگه موندم بخرم یا برم از آن مدل های ارزانتر بخرم از طرفی خبر دارید که من جایم خیلی خورد است تنها یک اطاق خواب دارم ویک دهلیز(هال)

حتا دخترک هم اطاق نداره اینه که خیلی نمیخواهم چیز میز بخرم به امید روزی هستم که طبقه بالای را بسازیم آنوقت هم برای دخترک وهم برای فینگیل تخت وهمه چیز میخرم

از بی جایی تخت دخترک را که هم براش خورد شده بود وهم جا نداشتم دادم بره

الان دخترک رو زمین میخوابه نمیخواهم تخت بخرم هم برای اینکه جا ندارم هم باز میترسم دخترک حسودی کنه دوست ندارم

همسر میگه دو طبقه بیگیرم باز هم من راضی نیستم اولا بچه به آن کوچکی در تخت نمیخوابه به دردش نمیخوره وبعد هم دو طبقه ها جالب نیست

گفتم این همه صبر کردم کمی دیگه هم صبر میکنم بلکه خدا وکائنات به خواسته ام گوش کنند وطبقه بالایی  پولش جور بشه و ساخته شه

برای فینگیل یک دانه گاز خواهم گرفت ازین گهواره ها مدل های مختلف است

آخه سر دخترک هم نگرفتم خیلی اذیت بودم این گهواره ها خوبیش اینه که شانه مادر سبک میشه همش بچه بغل آدم نیست هرچند که شاید به گهواره عادت کنه وجای برم اذیت شم باز بهتره ازینکه همیشه شانه درد باشم اینجا یک ضربالمثل داریم میگن (مادر دوم بچه گاز(گهواره) است)

دیشب خواب دیدم مادرم بمن میگه چاق شدی پهن شدی شاید بچه ات دختر باشه شاید سنو اشتباه کرده

در  خواب دیدم رفتم دوباره دکتر ودارم سنو میکنم یک ساعت دکتر میگرده ولی نمیتوانه ببینه بچه چیست هرچی چاکلت(شکولات) میخورم که بچه تکونی بخوره فایده نداره

آخر سر هم میام خونه صبح به همسر میگم برم دوباره سنو کنم میگه نه پسره دیگه میگم اگر نبود ؟

میگه بگذار دل ما خوش باشه اگر هم نبود همین لباس های را خریدی تنش میکنیم میگیم پسره میگم وا...مگه میشه؟

خلاصه دوستان تا من یک بار دیگه نرم سنو نکنم دلم آرام نمیشه نمیدانم چرا؟

راستی بعد از ینکه همسر خبر شد فینگیل پسره برایم کادو گوشی ایفو.ن 4 خرید رنگش سیاه است من سیاه را از سفیدش بیشتر  دوست داشتم آن گوشی گلکسی قبلی که در پستی  در باره اش نوشته بودم که کادو بهم داده  را دادم رفت
هنوز زیاد با این گوشی عادت نکردم ولی خوب اینجا خیلی کلاس داره همسر میگه عشق این یکی را بکن بده برات با 5 اش عوض کنم این هم از خوبی های شوهر مبا.یل فروش داشتن

صبح همسری رفت کباب جیگر گرفت صبحانه زدیم به بدن خیلی چسپید همسری همش به فکر  منه میگه روزها فکر میکنم چه چیزی بگیرم که برات مفید باشه تو باید خوب تغذیه شوی

جمعه هم خیلی خوش گذشت تا عصر باهم بودیم خانواده سه نفره ما وعصر هم رفتیم بیرون کلی خوش گذشت 

فینگیل هم که مدام تکون میخوره ومن عشق میکنم بچم قوی شده از تکون هاش ولگد هاش میفهمم

مشکلم تنها کمر درد وتازگی ها پادرد پای چپم درد میکنه

دارو ها هم داره تمام میشه دارو های که به خاطر عفونت استفاده میکردم وخدا را شکر این مشکلم هم درست شده

دیگه هر کس ببینه میفهمه حامله ام آنروز ریس بمن میگه هر روز حالت خوب نبود میتوانی نیایی وازین پس میتوانی کمتر ماموریت کاری بری

ولی من رویم نمیشه هر روز رخصتی بگیرم دلم میخواهد این ماه هم که تمام شد از ماه هفتم دیگه مرخصی زایمان بگیرم راستی اینجا مرخصی زایمان فقط سه ماه است

چون قرار نیست خرید ها ویا بهتره بگم سیسمونی های فینگیل من مثل مال شما کامل باشه همراه با اطاق بچه و اینجور کش فش ها اینه که من هر چی براش بخرم از همین الان عکسش را برایتان میگذارم ویک چیز دیگه اینجا هم رسمه بچه اول را مادر زن سیسمونی درست میکنه ولی از بچه دوم به دوش خود زن وشوهر است این هم محض آگاهی گفتم خوب در ادمه مطلب عکس از خرید هایم برای فینگیل را گذاشتم

پ:ن راستی مادران تازه کار وآنهای که بچه کوچیک دارید از تجربه هایتان برایم بگویید در مورد خرید واینطور چیز هاثواب داره

ودر اخیر یک عکس از نمای شهر خودم را

بفرمایید




ادامه نوشته

مهمانی

پریشب(پنج شنبه شب )گوشی ام زنگ خورد دخترک گوشی را بمن رساند همسری هم حمام بود برادرم بود وگفت فردا مهمان داریم (عمه مادرم و پسر و خانمش ) شما هم بیایید گفتم باشه ببینم که خندید وگفت باشه ببینم نداره دیگه بیایید

باز غمی خزید تویی قلبم ازینکه من برم خونه مادرم وشوهر نره عصابم داغون میشه ,بیزار بودم اصلا حوصله جای رفتن رانداشتم

قبلش شوهر میگفت فردا بچه های باشگاه میرن پیکنیک مرا هم دعوت کردن پرسیدم میری؟ گفت نمیدانم حسش نیست گفتم خوب برو گفت باشه ببینم

بعد اینکه مکالمه ام با مبایل خلاص شد طبق عادت سرش را از حمام بیرون کرد و پرسید کی بود؟

گفتم برادرم صبور بود گفت فردا مهمانی داریم بیایید چیزی نگفت

ومن هم چیزی نگفتم فردایش زن کارگر آمد ساعت 7:30 حتا روز های تعطیل هم بیشتر از ساعت 7 نمیتوانم بخوابم

شوهر بیدار شد وآماده رفتن منتظر بودم بگه من میرم (میله)و تو هم برو خونه مادرت ولی چیزی نگفت

پرسیم نهار چی درست کنم که گفت هر چی دوست داری و رفت

زن کارگر مشغول جارو وپاک کاری شد وماشین هم داشت لباس میشست.

من هم تلویزیون میدیدم

تا اینکه دیدم ساعت 11 زنگ زد که من دارم میرم بادوستام تفریح تو هم با خواهرت برو خونه مادرت

گفتم لازم نیست نمیرم گفت نه دیگه من هم نیستم تنها نباش

این بود که سریع آماده شدیم وزن کارگر هم کارش داشت تمام میشد

خواهرم رفته بود وشوهرش هنوز خانه بود با شوهر خواهر رفتیم خونه مادرمبا خیال ذراحت که خوب شوهر هم رفته میله وبراش خوش میگذره وهم بهانه خوبی برای مادرم دارم که چرا نیامده, رسیدم

دیدم خواهر هام همه غذا هارا پختند وبعد از من مهمان ها هم آمدند

ازم پرسیدند که شوهرت کجاست گفتم رفته پیکنیک ....

نهار را خوردیم وظرف ها را هم من وخواهرم عجول شستیم ومیوه خوردیم وچای تا عصر

شوهر هم اصلا زنگ نزد وچون بمن هم گفته بود مبایلم شاید آنتن نده یا خاموش باشه نگران نباش زنگ نزدم

بلاخره ساعت 6 با خواهرم وشوهرش (با هم همسایه ایم)آمدیدم

وقتی داخل پارکینک شدم بوی سیگار را حس کردم 

آمدم داخل خونه دیدم بساط چایی وشیرینی هنوز پهنه

مبایلم شارج نداشت بعد از چندی دیدم زنگ زد پرسیدم کجایی گفت همین نزدیکی ها تو کجایی گفتم من خونه ام

و آمد خونه دیدم چشماش سرخ سرخه وقتی ناراحت است اینطوری میشه

آمد با عصبانیت یک گوشه دراز کشید پرسیدم کجا بودی گفت هیچ جا از صبح دکان بودم بعد هم نهار خوردم وبا دوتا از دوستام آمدیم خونه وچای خوردیم وبیکار بین خیابان ها میچرخیدم

گفتم چرا نرفتی میله تو که گفتی من میرم گفت حوصله اش نبود ودیگه لازم نبود بیشتر بپرسم چون واضع بود برای اینکه من برم خونه مادرم وبمن خوش بگذره این دروغ را گفته

وچون خیلی دوست داره جمعه ها مال خودمان باشد وباهم باشیم این روز به این درازی را تنهایی سپری کرده وخیلی بهش بد گذشته

وقتی خیلی ناراحت است همش بهانه میگیره دیدم به دخترک گفت آماده شو بریم خونه ی عمویت

برادر شوهر یک هفته است رفته سفر به دیار شما

وشوهری بی اندازه  برادر زاده هایش را دوست دارد

دو روز پیش رفتیم خونه ی جاری که زنگ زدیم گفت نیست خونه وهر چند اصرار کرد بمانید من خودم را میرسانم که گفتیم نه باشه باز میاییم یک وقت دیگه

خونه جاری ومادر شوهر یک کوچه باهم فاصله داره بعد از ینکه دخترک مریض شد هیچ کدام از خواهر شوهر ها دیدنش نیامدند

وحتا یک زنگ هم نزدند من هم ناراحت شدم خیلی.....

حتا از شما چی پنهان چند بار هم غیر مستقیم به شوهری گفتم که اینها  بما اهمیت ندادند دخترم از مرگ نجات یافت ویک کدام یک توک پا نیامدنددیدنش ....

اون روز مثل اینکه شوهری میخواست حالا که جاری نیست برویم خونه مادرش که من غیر مستقیم گفتم نه برویم یک دور میزنیم میریم خونه

خوب دیروز عصر به دخترک میگه آماده شو بریم خونه عمویت گفتم من هم میرم که گفت نه نمیخواهد جایی را که دوست نداری نرو زور که  نیست

من هم دوست نداشتم خونه مادرت نرفتم

وچند بار هم رفتم کنارش دراز کشیدم که محل نداد

میدانستم که اگر نروم وضع بدتر میشه

وگرنه باز هم از شما چی پنهان از ین جاری که تازه دستش برام رو شده هم زیاد خوشم نمیاد

آماده شدم رفتیم بین راه هم همش غر زد سر بد رانندگی دیگران (کاری که من متنفرم)

وقتی میخواستیم داخل جاده خونه شان شویم که دیدم ماشین برادر شوهر دست برادر شوهر وسطی وهمه هم داخل(موتر) ماشین اند

و بچه های جاری هم هستند شوهر گفت میریم خونه اینها که بچه ها اینجایند جای نبود که مخالفت کنم

ورفتم داخل کوچه مادر شوهر

داخل ماشین مادر شوهر وخواهر شوهر (بشکه زهر مار ) وخواهر شوهر کوچیکه با بچه اش وبچه های جاری بودند(جاری سه تا بچه داره  یک دختر 10 ساله یک بچه چهار ساله ویک بچه دوساله که این یکی را همه (مکی موز ) میگند وخیلی شیرین تپلیه شوهرم که عاشقشه)

از ماشین که پیاده شدند گفتیم ما میرفتیم خونه جاری که مادر شوهر هم نه تعارف نه هیچی گفت برویم من هم با شما میام وخواهر شوهر ها هم همچنان سر سنگین خدا حافظی کردیم وآمادیم خونه جاری

برای روشن بودن بگم که این خانواده شوهری من یک قبیله اند شوهری هفتا عمه داره هفتا خاله داره هفتا ماما(دایی) داره همه هم بزرگ وعروس وداماد دار وتمام ازدواج هایشان هم فامیلی هستش تنها من بیگانه ام

وخواهر شوهر کوچیکه که بعد از من اون هم با بیگانه وصلت کرد

جاری دختر عمه شوهری هستش وخواهر شوهر بزرگه هم با پسر عمه دیگه اش ازدواج کرده کلا اینها مثل زنجیر با هم بافته اند

واصلا نمیشه بد یکی را پیش دیگری گفت حالا میدانید من چی میگم

خون جاری مثل کافی شاپ است مخصوصا عصر های جمعه وهمه جمع میشند اونجا عمه های شوهری که میشند خاله های جاری همه با دختر ها وعروس هایشان اونجا بودند

صدا به صدا نمیرسید آنقدر بچه کچولو بود صدای گریه که نگو ونپرس بد تر از همه اینکه اکثر دختر عمه های شوهر بمن به چشم حسادت نگاه میکنند انگار من این پسر قومشان را دزدیده باشم

ولی برعکس عمه ها با من خوبند وکلا اخلاق ها وقصه های خاص خود را دارند که من زیاد خوشم نمیاد

واین وسط یکی خاله شوهری هستش که هم خاله اش میباشد وهم زن عمویش وشوهری با آنها آبشان دریک جوی نمیرود وبه شدت با همه شان مشکل داره

کهاز بخت بد  با دیروز این سه دفعه هست که ما میریم خونه جاری وایشان هم با دار ودسته عروس ودختر عروس کرده تشریف میارند

وخوب خونه شان هم داخل کوچه خونه مادر شوهریست

اصلا این دوتا کوچه چند تا باغ بزرگ میراثی بوده که بعد تقسیم شده والان همه با هم همسایه اند وبه این بهانه هر روز یکجا جمع میشوند ...

شوهری که خاله اش را دید عصاب داغونش داغونتر شد وخوب رفته بود که با برادر زاده هایش بازی کند که نشد

وحالش گرفته تر شد

این بود که گفت پاشوبریم وما حتا یک پیاله چای نخورده خدا حافظی کردیم واین جمع شلوغ ر ا ترک گفتیم

که بمن خوب شد اصلا حوصله نداشتم حوصله شنیدن حرف های مثل این که یکی از دیگری بپرسد چرا بچه ات لاغر هست

یکی بگه از چه جور پوشک استفاده میکنی برای بچه ات ک.ون بچه من شلیده  یکی بگه بچه ام دندان در آورده واسهاله   آنهم آنقدر راحت که انگار نه انگار کس دیگه هم هست اینجا وووووو

وبدتر از همه اینکه اکثر شان بی سواد ویا کم سوادند وخوب با من خیلی فرق دارند

این بود که آمدیم خونه وشوهری باز گیرداد  که چرا با خاله من ودختر هایش روبوسی میکنی وجلو شان راست وخم میشی

آنها ارزشش را ندارند از کسی که من خوشم نمیاید با هاش خوش بش نکن وووو تمام این مدت او میگفت ومن ساکت بودم یعنی همیشه اینطوره

دیگه حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم این بود که رفتم حمام ومصروف یک حمام طولانی شدم

وبعد که بیرون شدم دیدم شوهری نیست ورفته ساعت 8 شام بود لباس پوشیدم وبا دقت آرایش کردم عطر محبوب شوهری را زدم  سریع کمی مرغ وبرنج با بانجان رومی (گوجه) را انداختم داخل زود پز ویک چیزی آماده کردم بیشتر به خاطر دخترک  شوهری آمد وباز هم با پیشانی ترش رفتم جلوش که باز تحویل نگرفت و رفت  دراز کشید بغض دیگه داشت اذیتم میکرد باز هم بروی خودم نیاوردم شام را کشیدم صداش کردم نیامد

من ودخترک شام خوردیم وسفره را جمع کردم  شوهری رفت حمام

برا دخترک کتاب قصه خوندم وخوابش برد بردمش داخل رخت خوابش

دیدم شوهر از حمام آمد اینبار سگرمه هاش تو هم نبود وکمی بهتر شده بود

دیدم جو بهتره زیر کتری را روشن کردم وچایی آماده کردم گفت غذا بکش براش غذا کشیدم

نان خورد وچایی نوشیدیم دیگه خیلی بهتر شد اصلا نپرسیدم چرا اینطوری بودی

چون میدانستم همش به خاطر نرفتن خوونه مادرم اینها بود بعد از چایی خوابیدیم

طبق عادت من پشت به او میخوابم و او مثل  همیشه بازو هایش را دورم حلقه کرد ومن داشتم فکر میکردم به اتفاقات امروز که نمیدانم کی خوابم برده بود شب خواب دیدم که شوهری یک سری چیز های پیدا کرده که من ازش پنهان میکردم وبه شدت ناراحت هستش

من چیز پنهانی ندارم ازش به جز همین خونه مخفی

صبح بیدار شدم ودیدم ساعت 7:15 دقیقه هستش باز هم فرصت نشد صبحانه بخوریم وآماده شدیم من آمدم دفتر ودخترک مهد وشوهری هم دکانش رفت

پ:ن نمیدانم چرا نمیشود دوباره خاطره نویسی را از سر بگیرم

پ:ن همچنان فیلم میبینم وقرار شد فیلم های را  که ارزش دیدن داشت اینجا یاد آوری کنم وآنهای را که دیدم وزیاد به دلم ننشست نگم فیلم(فص*ل کر*گدن )را دیدم عالی بود چند تا فیلم دیگه هم دیدم خارجی الان دقیق یادم نیست اسمهاش

کتاب هم دارم چخوف میخوانم (دشمنان)ش را 

پ:ن  در ادمه عکس از  غذا های مهمانی خونه ی مادرم

ببخشید عکس ها زیاد کیفیت نداره آخه از یک طرف مهمانها داشتند می آمدند واز طرف دیگه اعضای خونه در حال راه رفتن بودند از یک گوشه دزدکی عکس گرفتم که ندید پدیدی نشه(درکت کردم صحرا جان)

آخرین پی نوشت :میدانم خیلی خاله زنکیست ببخشید

ادامه نوشته

درهم برهم

خوبم کمی دورتر از شما دارم نفس میکشم

درگیری های روحی و نوسانات زندگیم هنوز به حالت عادی برنگشته

دارم تلاش میکنم وضعیت بهتر شه (همان مشکلات رابطه شوهر با مادرم اینها)

هنوز چیزی تغییر نکرده

مدتی است که درکورس رانندگی ثبت نام کردم بله اینجا همه چیزیش پولی است باید بری پول بدی رانندگی یاد

بگیری وبعد جواز رانندگی بگیری

دوره نظری اش تمام شده از امروز دوره عملی را شروع میکنم

مشکلات زندگی هم که مثل همیشه است مخصوصا اون بخش اقتصادیش 

دخترکم خوبه لاغر بود حالا خیلی لاغرتر شده میخواهم مهد کودکش را عوض کنم ولی تا حالا جای بهتری ندیدم

آنجا های هم که بهتره تا ظهر است وباز میماند مشکل بعد از ظهر که کجا بفرستمش

شاید نشد ودر همان مهد کودک قبلی ماند نمیدانم

به امید روزهای بهترم خدایا کمکم کن

ای خدای مهربان این مدت خیلی سکندری خوردم دستم را بگیر وگرنه از پای می افتم

حیف که باز هم نمیشه همه چیز را نوشت


عصرانه

هر روز عصر که کارم تمام میشود ساعت 4 ترانسپورت دفتر مارا میرساند ومن میروم دم کودکستان (مهد کودک)دخترک پیاده میشم وبعد از آنجا شوهری میاید دنبال ما ومارا میرساند خانه گاهی او هم مینشیند وبا ما عصرانه یا چای ویا میوه ای میخورد ویا گاهی عجله دارد مارا میرساند ومیرود


ادامه نوشته

گلو درد دمار از روزگارم کشیده حتما باید مریض شی که بفهمی سلامتی نعمتیه. روز جمعه تولد خواهر کوچولوی من بود  بعد از ظهری رفتیم خونه مادرم یک محفل خودمانی بود ولی من حالم خوب نبود تا عصر باز بهتر بودم

عصر که مراسمش تمام شد تب ولرز شدید گرفتم با شوهری رفتیم دکتر  یک کم دارو داد مسکن وانتی بیوتیک فکر میکردم آغاز یک سرما خوردگی ایست  وزیاد جدی نگرفتم بعد دوباره آمدیم خونه مادرم برای شام من وخواهرم را نگه داشتند وخواهرهایم کلی زحمت کشیدند وشام خوش مزه درست کرده بودند که من دیدیم دیگه نمیتوانم درجمع بشینم این بود که یک پتو گرفتم رفتم داخل اطاقی ودراز کشیدم شوهری چند بار آمد وخبرم را گرفت  حتا نتوانستم شام بخورم از بوی غذا حالم بد میشد

همین که شام وخوردند شوهری گفت برویم خونه تا تو استراحت کنی مادرم برام غذا گذاشت گفت تو هیچی نخوردی با این که اصلا اشتها نداشتم قبول کردم

حالا آمدیم خونه از بخت بد من همسایه دیوار به دیوار ما پسرش را نامزد کرده وامشب در خونه اش یک محفل ساز وسرود برپانموده   اینجا هم که گفتم آزادی است وموسیقی حتا با صدای بلند مجازه وکسی به کسی کاری نداره این بنده خدا ها هم تا تونسته بودند صدای بلند گوها را بلند کرده بودند روی تخت خواب دراز کشیده بودم  دیوار هم که از پست گردو نازک تره صدای خندها وشوخی ها موسیقی  روی مغزم رژه میرفت من هم که حالم بد...

 خلاصه من ساعت هشت ونیم دراز کشیدم تا ساعت 2 شب اینها هزار باررررررررر ناری ناری رقصیند، هندی رقصیدند عربی رقصیند ،اف.غانی رقصیدن  تمام رقص های بلاد کفر مسلمون را اجراء کردندومن نزدیک بود کفرم در بیاد

شوهری چند بار خواست برود وبگوید ما مریض داریم نگذاشتمش وگفتم بنده خدا ها شادی دارند چه میدانند ما مریضیم

در تب شدید میسوختم خلاصه تا خود صبح شوهری پاشویه ام کرد وبالای سرم بودم اصلا نخوابید .خوب بود فرداش مرخص بودم من شنبه ها تعطیلم. و حتا کورس زبان  هم نرفتم

شنبه همان طور گذشت یک شنبه یک سر آمدم دفتر ودوباره رخصتی گرفتم عصرش دیدم هیچ خوب نمیشم  رفتم دوباره دکتر عفونت شدید گلو گوش ها و حتا لثه وزبان گرفتم و تب شدیدبه خاطر همین افونت است

 این بار دیگه دکتر برام شش دانه آمپول ( سفتری یکسون) نوشت که در رگ تزریق میشه دیشب یه دونه تزریق کردم ویک دونه هم امروز صبح . ودیگر قرص وغرغره که حالم بد میشه از غرغره کردنولی مجبورم

خلاصه اینها را گفتم که بگم مریضم بد جور....امروز هم آمدم سر کار دخترک را هم آوردم با خودم که اگر بشود کار ها راست وریست کنم و  مستقیم بروم خونه  .

هنوز ریس تشریف نیاوردند ومن ول  معطل ماند ام .

پ:ن دخترک داره نقاشی میکشه یک زن لخ.ت 30نه هایش را هم میکشد میپرسم چرا این لخ.ته؟ میگه خوب هیچ کس نبوده خونه خواسته راحت باشه میخواهد برود حمام .

ومن مانده ام  که این طور تخیل ها چگونه وارد مغز بچه  ها میشه؟

راستی دوستان شما حالتان خوبه؟



تولد دخترک همان طور که میخواستم به خوبی وخوشی سپری شد ویک روز به یاد ماندنی برای دخترم رقم خورد

وکلی هدیه گرفت من براش یک پلاک زنجیر طلا هدیه دادم ،باباش یک دوچرخه صورتی خوشکل ،مادر من براش یک پیراهن ویک تن پوش حوله هدیه دادند خواهر هام به ترتیب یک کیف گوسفند لاغر وزیرک که عاشق کارتونش است براش داد. بعدیش یک سارافون، دیگری یک شلوار لی وخواهر کچولوم دفتر ومداد ولوازک دیگر...

مادر شوهرم یک مرغآبی خیلی ارزون ولی( ولش کن )دخترک ازش خوشش آمد این مهمه ،عمه بزرگه اش یک عروسک بزرگ  زن عموش یک سیت غذا خوری ،عمه وسطی که از حسادت وچشم تنگی نیامده بود اصلا ، عمه کوچکیش هم مهمان داشت شبش آمد ویک جفت کفش آورد همسایه مون هم براش یک عروسک بیبی ناز آوردند

بچه ام کلی ذوق کرده بود با این همه کادو.

ودر کل خوب بود  تولد که ما گرفتیم مثل بعضی از دوستان خیلی تشریفاتی نیست یعنی اینجا این مدلیه

اول شیرینی وچایی وبعد میوه وآخر سر هم چون نمیخواستم کیک تولدش را زود ریز ریز کنم وتولد هم که بدون خوردن کیک صفای نداره از همان کیک خامه ایی در ظرف های مخصوص سفارش دادم وروش هم تولدت مبارک نوشته بود

دادم هم خوردند وهم چون زیاد سفارش داده بودم دادم بردند

شب هم مادرم وخواهرم را نگه داشتم وخواهرم مرغ وسالات باچیپس درست کرد خوردیم خوش گذشت وظرف ها را خواهر هام شستند طفلکی ها (من ماشین ظرف شویی ندارم اکثرا نداریم)

روز شنبه هم که مرخص بودم صبحش رفتم کلاس زبان بعد هم  صبحانه خوردیم آن هم چه صبحانه ایی کیک خامه ایی هر چی این مدت رشته بودم  بر باد رفت   بعد هم خاله کارگرم آمد وهمه جای را تمیز کرد ولباس شست وخونه به برق انداخت  خلاصه نهار دیروز هم بعد از مدتها آب گوشت پختم  وشب دیگه قرار شد غذا نخوریم

که باز شب هم برامون مهمان آمد زن دایی شوهر با عمه اش وباز دوباره میوه درست کردند وچایی ودرست کردن وبعد هم که رفتند وبا شوهری ظرف هار ا شستیم ومن نشستم بلکم کمی درس زبان بخوانم وبعد هم لالا خلاصه انگار اصلا من تعطیلی نداشتم

الان سر کارم ونهار به ختم قران دعوتم پسر خاله داماد مون هفته گذشته سکته کرد وفوت شد امروز ختمش است خدا رحمتش کنه

راستی شب سالگرد ازدواج مون هم خیلی عالی بود این بار من شوهری را دعوت کردم رفتیم یک رستوانت عالی که تا حالا تجربه اش نکرده بودیم فضاش عالی بود داخل حیاطش پر از گل ودرخت و هوا هم که سرد شده . سرد که نه خنک ،خیلی چسبید شام هم من جوجه وچلو وشوهری هم کوبیده وچلو سفارش دادیم وخیلی خوش مزه بود

قسمت خوبیش هم اینکه شوهری سوپرایزم کرد ویک انگشتر  طلا خیلی خوشگل برام گرفت وکلی هزینه کرده بود من هم که ساعت براش گرفتم خلاصه برای دخترک هم خیلی خوش گذشت به همین سادگی شش سال از با هم بودنمان گذشت وپنج ساله من مادرم باورم نمیشه


پروژه مون داره تمام میشه به همین زودی قرار بود تمدید بشه که هنوز معلوم نیست گویا نمیخواهند تمیدیدش کنند

تا اخر سیپتامبر سر کار هستیم وبعد بیکار...............

بیشتر قرض هامون را دادیم به خاطر خانه خیلی دست مان تنگ شد وبه قرض وقله افتادیم ولی هنوز هم نیاز شدید به پول داریم دست مون تنگه کاش این پروژه تمدید میشد

نمیدانم بعد از عمری دارم بی کار میشم اصلا نمیدانم بی کاری چطوریه ؟از طرفی خوبه ولی  بی پولی را چکار کنم؟

مدتیه دخترک وبابایش بد جوری گیر دادند به نی نی ولی من زیر بار نرفتم همین الان  هم دخترک اطاق نداره باز دومی را چیکار کنم من منتطر بودم طبقه بالایی خونه مون را بسازیم  وپایین را بدهیم به رهن کامل  طبقه بالایی بزرگتر میشود چون پاینیی به خاطر پارکینگ کوچک شده وبالا بزرگ ودل باز میشه ولی پولی نداریم برای ساختش و خوب فعلا هیچی.....

از همه مهمتر ماشین ،ماشین هم نداریم من دخترک را با موتر سیکلت بزرگ کردم ومیدانم بچه کوچیک روموتر چقدر سخته تو آفتاب وسرما ودیگه اصلا نمیخواهم یکی دیگه را روی موتر این بر اون بر ببرم آن هم منی که هر روز به خاطر کار از خانه بیرون میرفتم سختم بود

یکی دیگه از شرط هام داشتن ماشین است که هنوز نداریم از همه مهمتر میترسم واقعا میترسم از دوباره بچه دار شدن

ولی چاره نیست اینجا رسم یک بچه نیست حد اقل باید چهار تا داشته باشی

و من میخواهم فقط یکی دیگه بیارم آنهم به خاطر دخترک وباباش  حالا باباهه پسر هم میخواهد فقط میگی فرمایشی است ؟

ولی حالا حالا ها تصمیم ندارم شرایط جور نیست

بیکار هم که دارم میشم خدا کنه پروژه دوباره تمدید شه (برام دعا کنید)

کار پیدا کردن هم اینجا  مثل همه جای دنیا کار سختیه   از طرفی  بیزارم از هر روز مسیر عوض کردن ،تغییر مکان مرا کلافه میکند من زود خو میگیرم ودیر دل میکنم

تازه قلق(غلغ) کار دستم آمده بود بهر حال هر چی خواست خدا باشه

هفته که دارم به پایانش نزدیک میشم هفته بدی بود برام خیلی............ حال خوشی نداشتم با امدن پ دیروز این هفته حقش را برای من اداء کرد دیشب حالم بد بود با خوردن مسکن ویک چای نبات کمی بهتر شدم

این کورس زبان لعنتی هم آنقدر سخته برام که نگو. استاد هم مثل فرفرک حرف میزنه من به سختی میفهمم

کاش به سمستر دومش مینشستم برام سنگینه ،این همه درس .

به خاطر نداشتن وقت رفتم نشستم سمستر سومش

اگر بی کار شوم دوست دارم از پایینتر شروع کنم نمیدانم ..گیجم

26 شهریور تولد دختر ناز منه که افتاده به یک شنبه و چون همه کارمندیم مراسمش رابه جمعه انداختم

یک محفل کوچلو میگیرم عمه هاش ومامان بزرگ ها وزن عمویش وخاله هاش را دعوت میکنم

بعد از ظهری یک مراسم براش میگیرم خدا کنه خوب بشه میخوام کادو براش یک پلاک زنجیر طلا بگیرم وباباش هم یک دوچرخه خوشگل هنوز نرفتم بازار وهیچ آمادگی ندارم

مراسم جمعهء فردا نیست جمعه دیگه است وجالبه که 28 شهریور هم عروسی ماست که من معمولا در روز 27 هر دومراسم را برگذار میکردم ولی امسال میخواهم سالگرد عروسی مون را تنهایی برای خودم وشوهری جشن بگیریم ومن هنوز نمیدانم براش چی کادو بگیرم

شاید یک ساعت گرفتم واقعا مشکلترین کار برای من خرید کادو برای آقایان است

دیگه اینکه لطفا  برام دعا کنید خیلی محتاج دعام


اینم دخترک ما

یک قسمت زیبای زندگی من دخترک با هوش وملوس خانمیست که خداوند نمیدانم دربدل کدام کار نیکم برایم هدیه کرده دختری که گاهی با این سن کمش به این همه فهم ودرکش از زندگی تعجب میکنم

انیس لحظه های تنهایی من ،رفیق کوچک دلتنگی های بزرگم

زندگی رنگ های قشنگی داره ومادر شدن جزو شادترین وآرامش بخش ترین رنگ های زندگیست

چگونه سپاس گذارت باشم خدا ؟خدای فرشته های کوچولو؟

پ:ن دخترکم شرمنده که تاحالا ازت کمتر دراینجا نوشتم ازین پس بیشتر از تو خواهم گفت

پ:دیشب افطاری خانه مادرم بودیم واخر شب دخترک خوابیده بود وچون به خاطر گرمی بیش از هوا مهدش تا 15 روز تعطیله گذاشتمش اونجا شب خوابم نمیبرد همش غلط میزدم وجای خالیش را میدیدم

خودش عاشق خاله کچولو خونه مادر بزرگش ولی من به خاطر خود خواهی خودم همیشه مانعش میشم

دوری از تو برام سخته عزیزم در ادامه مطلب عکس دخترک که دیگر حذف شد


سلام دوست های خوبم

بازم من با این دخترکم یه مشکلی دارم

مشکلم اینه که دخترکم هزار ماشاالله خیبلی با استعداده وخیلی بیشتر از همسن وسالهای خودش بلده

الان قشنگ ABC را تا آخر بلده وهمچنان حروف الفبای فارسی را و اعداد را فقط نمیدانم چرا گاهی اعداد را سر

چپه مینویسه دقیقا مثل اینکه در آیینه عکسش افتاده باشه  و حتا گاهی بعضی از کلمه ها را که بلده چپه

مینویسه مثل اسم پدرش ونام من را

با توجه به این که من یک فلمی هندی هم دیده بودم که پسرکی مشکلش همین بود وخانواده اش ازش ناامید شده بودند من کمی نگرانم

راستش در شهر ما روانشناس وازین حرفها نیست که من بروم ومشوره بگیرم موندم چکار کنم آیا خود بخود

درست خواهد شد؟

یانمیدانم درمانده شدم گاهی به شدت نگران میشم

اگر کسی راه حلی میداند یا به همچین مواردی برخورده به من بگه ممنون میشم

پ:ن راستش من بلد نیستم چطوری در وبلاگ عکس بگذارم یعنی میدانم باید آپلودش کنم ولی هر بار که رفتم

یک عکسی را آپلود کنم نشد

طریقه درستش کدامه ؟ پلیز هلپ می

سلام به همه عزیزانم

خوبم وزندگی داره سپری میشه همانطور که برای همه

داخل دفتر کارم هستم اطاقم در طبقه سوم یک ساختمان است که پنجره بزرگش رو به خیابان باز میشود

ومن هر روز ازین پنجره با چه صحنه های دیدنی روبرو میشوم مثلا دخترک مو بلند پنج ساله ای که هر روز از مغازه روبرو بستنی میخرد ومرا یاد دخترک خودم میاندازد ومن میروم در عالم خیال در مهد کودک دخترکم ومیبینم که دارد سر نقاشی هایش با همکلاسی هایش کل کل میکند وباور میکنم  که بزرگ شده دو روز پیش آوردمش به دفتر و ازش خواستم که ماه رمضان نرود مهد وبیاید دفترم چون من هم تا ظهر بیشتر سر کار نیستم ولی قبول نکرد وگفت من اینجا حوصله ام سر میرود ومیروم مهد خودم.

درین فکر هایم که دخترک بستنی اش را خورده وبا دستهای چسبناک داره دور میشود. نگاهم به سمت مرد مغازه دارمیرود که اکثرا بیکار است وخود را به باغچه کوچک جلو دکانش مصروف میکند وماشین های که به چه سرعتی از خیابان میگذردند ومن نمیدانم این مردمان برای چه این همه عجله دارند نگاهم سر میخورد داخل اطاقم ،اطاق کوچک 3در4 با میزی گرد شیشه ایی و چند صندلی وموکت قهوه ای وکمد اسنادها و میز کارم و دیسک تاب و عکس دخترک روی بکگروند اش و ان طرفتر چند کتاب که نیمه خوانده شده وبمن خیره مانده اند کتاب( صد سال تنهایی) ورویش کتاب (دنیای صوفی )که نمیدانم چرا اینقدر کش آمده وتمام شدنی نیست (تهوع) و(بیگانه) که هنوز شروع نکردم

این میز پر از کشو هایست که داخلش یک عالمه سند های مالی وبیل های خرید دفتر داخلش تپانده شده

در یک جعبه اش اسناد مالی ماه جون است که دیگر تکمیلش نمودم ومانده تا بفرستم به (کا.بل) مرکز این دفتر .

واسناد ماه جولای که هنوز تکمیلش ننمودم ودیگر کارهای اداری دفتر که آنها هم مربوط به من است

در پهلوی اطاق من اطاق ریس است که اکثرا تشریف ندارند ریس ما آدم خوبی است واصلا ادای ریس ها را درنمیارد ومصروفیت های بیشمار دیگری هم دارد وبه این خاطر مدام  به دفتر نیست وروزی چند بار سر میزند واوضاع را کنترل میکند بسیار آدم شوخ طبعیست ومحاله یک جمله بگوید ودر آن یک خاطره تعریف نکند اصلا این مرد معدن هر چی خاطره جالب و جوک است.

در آن طرف هال اطاق دیگریست که از همکار دیگر ماست که ایشان مسول پروژه بوده وتمام کارهای اماده سازی پروژه مربوط ایشان است وبسیار آدم به قول ما (چوکی پرستی )است چوکی =صندلی

واصلا ایشان اکت ریس را میکنند و من اصلا حالم ازش بهم میخوره مدام دلش میخواهد در کارهایم دخالت کند ولی من مگر میگذارم؟

در طبقه دوم تعدادی از ترینر های ما هستند و در طبقه اول هم آشپز وگارد ها(نگهبانها)

هر روز ساعت 8 میایم دفتر وعصر ساعت 4میروم خانه به استثنای شنبه وجمعه و گاهی هم بعد از ظهر های پنجشنبه

در داخل  دفتر ضمن کار های دفتری که خیلی هم زیاد نیست همش مصروف انترنت گردی هستم وبیشتر هم وبلاگ خوانی همراه با نوشیدن چایی با شکولات آیدین

این طوریست که روزهایمان میگذرد و میگذرد ومگر میتوان کاری کرد که نگذرد و توقف کند

راستی ماه مبارک رمضان هم داره میرسه من این ماه را خیلی دوست دارم  مخصوصا لحظه های افطار وبرنامه قشنگ ماه عسل که همیشه میبینمش و سریالهای خوب ایرانی ،وخدا را شکر همیشه هم روزه میگیرم

فقط یک چیزی که همیشه با آمدن این ماه در دلم آشوب به پا میکند روزه نگرفتن های شوهریست

شوهر ما سیگار میکشد واین سیگار لعنتی نمیگذارد که روزه اش را بگیرد البته هیچ چیز دیگری نمیخورد فقط سیگار میکشد ولی مگر روزه اش میشود

واگر هم سیگارش را نکشد زمین وآسمان را میخواهد چنگ بندازد و مرا دیوانه میکند آخ که من از دست این سیگار لعنتی چی ها که نکشیدم هر کاری کردم ترکش کنه نشد که نشد

یکی بیاد مرا دلداری بدهد جزو چیزی های که گاهاً زند گی مرا تلخ میسازد همین سیگار است مثلا امروز صبح وقتی داشتیم میآمدیم بیرون وشوهری داشت داخل پارکینگ سیگار میکشید  تا نفس کشیدم حالم بد شد و آنقدر سرفه کردم که روده هایم از حلقم آویزان شد با اعصاب داغون وچشم های سرخ که اشک و سیاهی مداد ها داشت از گونه هایم سرازیر میشد آمدیم سرکار وشوهری هم زود سیگارش را خاموش کرد وخودش را زد به آن در

آخ اگر شوهری ما سیگاری نبود چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟