عید گذشته...سرماخوردگی

عید هم گذشت

هم روزهای خوبی داشتم وهم روزهای بدی

از شنبه هفته گذشته به بعد تعطیل بودیم البته بعضی از روزهایش را تعطیلی رسمی بود وبعضی روزهایش ر ا رئیس اجازه داد

روزها واکثرا شب های عید با همسر ودخترک میرفتیم بیرون بازار گردی در انبوه ازدحامی که بی شباهت با شب های نوروز تهران نبود میگشتیم وگاهی چیز میخریدم

خوش میگذشت دو تا پیراهن برای خودم خریدم یکی را شب قبل از عید یعنی دقیقه نود ساعت 12 شب چشم افتاد وخریدم رنگش سرمه ای هست وبا شال سیاه وساپورت سیاه ست اش کردم

یک روز هم با خواهر و مادرم رفتیم آرایشگاه وخوشگل کردیم

میخواستم مژه بکارم یعنی تصمیم گرفتم ولی بعد پشیمان شدم اول اینکه چشم های حساسی دارم ترسیدم در شب های وروزهای عید سرخ شود ومشکل پیدا کنم

دوم اینکه یکماهه بود با قیمتی گزاف

سوم هم اینکه گفته بودم اینجا در محل کار زیاد آرایش مد نیست وکسی که خیلی آرایش کند به چشم بدی به او نگاه میکنند

گفتم باشه فینگیل که دنیا آمد میکارم

شب عید دستهای دخترک را حنا بستم (دخترکم بیحد علاقه دارد ) خودم ولی دوست ندارم

اینجا رسم است شب عید دستهای خودرا حنا میبندند البته نه همه کسایی هم هستند که مثل من یا دوست ندارند یا حوصله اش را ...

فردایش اول صبح ساعت 6 اکثرا میروند سر مزار مردگان شان و بعد  ساعت 9 مردها میروند به نماز عید وبعد از نماز گوسفند میخرند ومیارند خونه وذبح می کنند

من این عید هم نرفتم سر قبر پدرم وعجیب ته دلم ناراحتم

همسر با دخترک رفت وگوسفندی خرید آورد قصاب در پارکینگ خانه سرش را برید وتکه تکه اش کرد

خلاصه بقیه کار ماند برای من همسر تا ساعت 2 ظهر گوشت ها را در پلاستکها(مشماء) درسته///؟ کردیم ودادیم برای فقراء

جگرش را با کمی گوشت برای خودمان نگه داشتیم

وامسال از قضا من هوس کله پاچه کردم  واین شد که کله را دادم به خاله کاگرم که ببرد به خانه اش پاکش کند وبرایم بفرستد

خلاصه پدر کمرم در آمد تا اینهمه بوی گوشت وخون از پارکینگ وخانه گم شد هزار بار شستم ومایع ظرفشویی زدم همه چیز را

بعد دوش گرفتم وجیگر را به سیخ کشیدیم وکبابی درست شد با نان گرمی که همسر خرید خیلی چسپید در این بین سفره انداختم (اینجا رسم است آجیل وشیرینی ومیوه تازه را در سفره میگذارند و سه روز این سفره پهن است)

ساعت چهار آرایش کردم دخترک هم لباس پوشید وهمسر هم لباس نو اش را پوشید کلی همدیگر را بوس کردیم وبا هم عکس گرفتیم(انداختیم)

تصمیم گرفتیم برویم بیرون که همسر انداخت گردن من که کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همهء هفته پیش وهر چقدر هم نزدیک تر میشد من ته دلم سیر سرکه میجوشید که خدا کند همسر حرفم را گوش کند وبرود خانه مادرم

وقتی همسر پرسیدم دست هایم رار درگردنش حلقه کردم در چشم هایش نگاه کردم  وگفتم اول برویم سری به خانه مادرم وبعد خونه مادر تو

که اول انکار کرد ولی با اصرار من قبول نمود

رفتیم خانه مادرم از قضا واز بخت بد من مادرم وخواهر هم سه تا گوسفند خریده بودند برده بودند به باغ خواهرم که همانجا بکشند تا از شر بوی گوسفند خانه شان درامان باشد

وهمان لحظه که ما رفتیم مادرم در حمام بود(مادرم بیش از حد وسواس تمییزی دارد ودرین طورمواقع دوساعت حمامش طول میکشد)

برادرم که همسر در ماه رمضان گفته بودم باهاش دعوا کرده بود خدارا شکر خانه بود

وخواهرهایم نیزهم

نزدیک به یک ساعت نشستیم ومادرم حمامش تمام نشد از طرفی همسر گفته بود بیشتر از 20 دقیقه نمانیم ومن قبول کرده بودم

خلاصه خدا حافظی کردیم وآمدیم بین راه از خوشحالی داشتم پرواز میکردم واز همسر به خاطر کارش تشکر کردم

رفتیم خانه مادرشوهر همبجینم (جاریم) هم آمد ویک ساعتی آنجا هم بودیم نزدیک به شب شد

به همسر فتم خیلی خسته ام برای امروز کافیست برویم خانه واستراحت کنیم 

برای شب گوشت اخته کرده بودم وشب رفتیم پشت بام با اینکه هوا سرد بود با ذغال کباب جانانه ای ترتیب دادیم وخوردیم ومدتی هم کنارهم همه سه نفر زیر پتو دراز کشیدیم وبه آسمان نگاه کردیم خیلی خوش گذشت

فردایش هم تا عصر به دید وبازدید گذشت شبش رفتیم خانه پدر بزرگ ومادر بزرگم ،خانه کاکایم(عمویم) خانه عمه ام،خانه پسر عموهایم وخلاصه تاساعت 1 شب بیرون بودیم باز هم خیلی خوش گذشت

روز دوم برادر بزرگم با برادر کوچکم آمدن خانه ام که خیلی خوشحال شدم

روز سوم من تازه از حمام بیرون شده بودم که خواهرم زنگ زد ومارا دعوت کردت به خانه شان گفت مادر گفتند نهار بیایید کباب درست میکنیم

تا همسر قضیه را فهمید ناراحت شد ولی چیزی نگفت بعد از ینکه صبحانه خوردیم رفت اول گفت من نمیرم ماشین را میگذارم تو برو

ولی دیدم با ماشین رفته

ساعت 12 ظهر مادرم دوباره زنگ زد وگفت ما منتظریم گفتم مهمان داریم معلوم نیست کی بروند

برای همسر زنگ زدم که کی میایی دیدم با عصبانیت جواب داد

من هم مجبور شدم به خواهرم زنگ بزنم وبگویم ما نمیاییم که فهمیدم مادرم به شدت ناراحت شد

سریع برای نهار غذا درست کردم که همسر آمد وشروع کرد به دعوا کردن که .......

خلاصه این موضوع را تاشب کش داد که تو یکبار رفتی لازم نیست بگذار آنها هم بیایند و به شدت عصبانی بود

نمیدانستم چرا این همه عصبانیست

تا اینکه لو داد...........

در یکی از  پستهام قبل تر ها نوشته بودم یک روز مادرم برایم زنگ زد ونزدیک به یک ساعت باهم حرف زدیم ومادرم در همان روز خیلی چیز ها گفت (بلد نیستم لینک آن پست را بگذارم)

چند وقت پیش همسر به شدت اصرار میکرد که مادرت در زندگی ما دخالت میکند ومن انکار که تو را توهم برداشته او هم سر لج افتاد وگفت من بلاخره برات ثابت میکنم

نگو رفته مکالمات من ومادرم را از شبکه مخابراتی گرفته (اینجا پول بدی هرکاری برات میکنند)

آن شب با عصبانیت گفت من میگم مادرت دخالت میکند تو قبول نداری من میگم برات زنگ میزند تو قبول نداری

تو 47 دقیقه با مادرت حرف زدی من همه را دارم داخل کامپیوترم است میروم میارم وبرات ثابت میکنم

تا این را شنیدم قلبم فرو ریخت

آن روز مادرم خیلی چیز ها گفته بود چیز های که حتا برای من اولین باربود میگفت

برایم گفته بود تاکی میخواهی صبر کنی ول کن این زندگی را

،همسر میگفت مادرت میخواهد تو را از من جدا کند

اگر میگی دورغ میگم بیا من همه کس وکارت را جمع میکنم واین صدا را پخش میکنم آنوقت خودتان قضاوت کنید

وهزار حرف وحدیث دیگر

هیچگاه دوست نداشتم این حرف هارا  مادرم حتا برای من بزند چه برسد که همسر هم بشنود وهمسر کینه شدیدی نسبت به مادرم پیدا کرده مادرم آن روز بیش از  حدعصبانی بود حتا خودش هم نمیفهمید دارد چی میگوید

دیگر حرفی نداشتم به جواب همسر بگویم فقط اشک میریختم

شب بدی بود هی از خدا میپرسیدم که چرا با من اینطوری میکنی یک بار حال میدی یک لحظه حال مرا میگیری من کی وکجا به چه کسی بد کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همسر که سکوتم را دید کم کم آرام شد وگفت اگر مرا دوست داری با مادرت فاصله بگیر من چون تو خواهش کردی رفتم خانه شان ولی مادرت نیامد پیش من

هرچی گفتم مادرم حمام کردنش طولانیست قبول نکرد گفت من بچه نیستم من دیگر به هیچ حرف تو باور ندارم

البته من هم ازش ناراحت شدم گفتم تو حق نداشتی مکالمات مرا چک کنی گفت من  این کار را کردم که به تو ثابت کنم که میدانم مادرت دارد دخالت میکند

این دعوا تا  ساعت 2 شب ادامه داشت ودخترک خواب بود . گاهی از خواب میپرید ودوباره خوابش میبرد

 همسرپتو را گرفت ورفت داخل دهلیز( هال) دراز کشید من هم روی تخت خواب  خوابم برد.

یک لحظه از جام پریدم ساعت 3 نصف شب شده بود رفتم کنارش وبغلش کردم بیدار شد ومرا در آغوش گرفت هنوز اشک هایم بند نیامده بود احساس میکردم هر دو پلکم یک کیلو وزن دارد

نزدیک های صبح گفتم برویم روی تختخواب فرش اذیتم میکند  آمد وکنار هم خوابیدیم

ساعت های 9 صبح بیدار شدیم من رفتم دوش بگیرم دیدم او هم زنگ زد وقرار گذاشت برویم ده

یکی از عمه های همسر به ده زندگی میکند قر ار بود روز جمه برویم ده بیشتر به خاطر تفریح خودمان

پسر عمه اش هم با خانمش را گفتیم وآنها هم آماده شدند چون صبحانه نخورده بودیم چای دم کردم وبقیه کیک های از عید مانده را هم با کمی آجیل وشیرینی گرفتیم ورفتیم بین راه زیر درخت های بلند فرش انداخیتم وصبحانه خوردیم

خلاصه به ده که رسیدیم دیدم پیش از ما جاری هم با خاله دیگرش وخواهرشم وبچه هاش آمدند

نهار برای ما شوربا(آبگوشت) با دوغ محلی درست کردند کلی خوش گذشت

عصر همراه با برادر شوهر وجاری حرکت کردیم بین راه کنار رود رفتیم وبرای دخترک هم با پسر عموها ودخترعمویش خوش گذشت 

جاری وهمسرش با ماشین خود بودند که نزدیک های شهر گم شان کردیم

تا رسیدیم شهر شب شده بود مستقیم رفتیم رستوان وغذا خوردیم بعد همسر وپسر عمه اش که با ما بودند گفتند برویم خانه آن یکی عمه شان(همسر ماشالله 7 تا عمه دارد جاری هم دختر یکی از عمه هاش است)

این شد که من وخانم پسر عمه همسر هم خوشکل کردیم

وقتی رفتیم خانه این عمه همسر دیدم بازهم جاری با خواهرش وبچه هاش آنجا اند دیگه از خنده مرده بودیم گفتیم چرا هر جا میریم شما قبل از ما اونجا یید

خوش گذشت شب هم خسته خوابیدیم

فردایش شنبه بود باید میامیدیم سر کار با نهایت خستگی دخترک را هم گرفتم وآمدم دفتر 

که خدا خیر دهد رئیس بازهم برای ما اجازه داد ودخترک را گرفتم وبرگشتم خونه

دیگه خونه نبود بازار شام با اینکه خسته بودم کلی جارو کردم با جارو دستی جارو برقی کمرم را به درد میارد وکلی تمییز کاری وگرد گیری وظرف شستن وبعد هم یک دوش گرم برای نهار غذا داشتیم همسر آمد نهار خوردیم رفت ومن هم یک پیاله گل گاو زبان دم کردمو خوردم  گرفتم خوابیدم (به شدت سرما خوردم)

تا ساعت 4:30 وقتی بیدار شدم سرشار انرژی بودم وهمچنان ته دلم آشوب ازینکه مادرم اینها نیامدن عیدی ما

برای شب هم که دیشب باشد یک غذای به اسم دوپیازه درست کردم سر سفره بودیم که دیدم خاله ام با شوهرش وبچه هاش آمدن عیدی (این عید سه روزش مخصوص آقایان است ولی خانم های کارمندی مثل من هم از فرصت استفاده میکنند و میروند تقریبا تا یکماه هم خانم ها عیدی میروند)

خاله ام تا ساعت نه ماند ورفت من هم ظرف های میوه وپیاله های چای را شستم دیدم هنوز وقت است وبعد از ظهر هم که من دخترک خوابیده بودیم

آماده شدیم ورفتیم خانه خواهر شوهر کوچیکه دیدم همسر به مادرش هم زنگ زد که شما هم میروید آماده شوید اول میخواستم عصبانی شوم سریع جلویم را گرفتم گفتم به درک این مسایل ارزش اینرا ندارد که هم خودم وهم فینگیل را حرص وجوش بدم

دیگه خوش تیب کردیم ورفتیم مادر شوهر هم رفت تا 12 اونجا بودیم آمدیم خوابیدیم

صبح هم دخترک را رساندم کودکستان وخودم آمدم دفتر از صبح دارم از سر دردی و استخوان دردی میمرم

امان از سرماخوردگی آنهم در حاملگی.........که نتوانی حتا مسکن بخوری

همچنان تا هنوز مادرم وخواهرهایم به عیدی ما نیامدن ولی من سخت دلم رنجیده ازینکه مادرم میتوانست اینقدر سخت نگیرد یک ساعتی بیاید واین کدورت ازبین برود نیامد که نیامد

همسر میگه دیگه دیره همان بهتر که نیایند توقع دارم مادرم حال فعلی مرا درک میکرد من که همیشه حامله نیستم به خاطر  این وضعیت  من باید کوتاه میامد

دیگه خسته شدم بس که به این موضوح فکر کردم دست خودم هم نیست

دیگه اینکه یک روز قبل عید رفتیم پیش دکترم وبرای اطمینان دوباره سنو کردم گفتم مبادا فینگیل تا هنوز در کارخانه است تغییر جنسیت داده باشد

که دکتر خندید وبا اطمینان گفت نه پسرت همچنان پسره و من خیالم راحت شد

دیگه همین ها عکس هم داشتم ولی کابل گوشی ام را نیاوردم

شاید عکس هم اضافه کنم

ممنون که به یادم بودید عزیزانم



روزمرگی

در تکاپوی و هیاهوی انتخا.بات غرقیم

البته نه من که کشور من

من مثل دفعه قبل بی خیال فقط تماشاگرم

12 سال پیش رای دادم وتا امروز هر بار از پشیمانی به خودم بد بیراه میگم

دفعه بعدی حتا کارت نگرفتم وکارت قبلی هم گم شد یعنی گمش کردم

این دفعه هم تصمیم ندارم رای بدم چون به هیچ کدام امیدی نیست واصلا راه وهدف هیچ کدام مشخص ومطمئن نیست همان بهتر که کاری نکنم که پشیمانی بکشم

بی خیال بگذار هرچی میخواهد بشود هرچند که ته دلم میلرزد که ازین بدتر نشود ....

درین بین در تب و تا وهیاهوی عید هم قرار داریم من در پست های عیدی سالهای قبل هم گفته بودم اینجا عید فطر وعید قربان خیلی بزرگ برگذار میشود

مثل عید نوروز.....

مصروف خریداری هستم برای خودم لباس گرفتم که با وصف شکم قلمبه چیز قابل توجه ای گیرم نیامد حالا نمیدانم شاید درآخرین شب ها که در شلوغی بازارها وپاساژها به گشت بیرون میشویم شاید یک پیراهن دگر هم خریدم

همسر که برای خودش پارچه رنگ کرم خریده وداده خیاط لباس محلی اینجارا براش بدوزه

دیروز عصر با همسر و دخترک  همراه با موتر رفتیم(از بس ازدحام بود وجای پارک هم نبود ماشین نبردیم) یک پاساژی وخدا را شکر برای دخترک هم لباس جور شد وخریدیم دخترک من لاغر است وهر جور لباسی به تنش خوب نمیاید

دیروز براش یک کت شلوار صورتی خریدم با یک گل سرصورتی  که به شکل کلاه است

برای خودم هم یک ساق(ساپورت ) سیاه که جنسش هم خیلی کش است وهم ذخیمه دنبال یک شال هم بودم چیز خوبی گیرم نیامد

یک ریمل مسفاکتور هم برای خودم خریدم برگشتیم بین راه از گاری کنار خیابان انگور خریدیم وهمچنان سبزی خوردن ونان گرم

وبرگشتیم خونه هوا نسبتا سرد بود وموتر سایکل سواری کیف داد بعد از مدتها...

امروز خاله کاگر آمد وکلی شستشو داریم برای عید جرم گیر گرفتم با وایتکس وکلی برای این خاله تشریح کردم آخه هر بار از آنها عوضی استفاده میکند

وگند میزند به همه چیز این بار خدا کند اشتباه نکند دخترک هم نرفت کودکستان وماند خونه

کلی کار دارم هنوز برای عید آجیل ومیوه وشیرینی نخریدیم احتمالا شنبه هم بیایم سرکار ودیگه تا شنبه هفته آینده تعطیلی..........

کلی باید خونه را مرتب کنم رو تختی ها را که شسته شده اتو کنم

ولی با همه اینها ته ته دلم آشوبه

از عمق دل از خدا آرزو میکنم که همسر این عید غرور ولجش را کنار بگذارد وبا من روز اول عید برود خونه مادرم تا بلکه لج مادرم هم از بین برود واین کدورت تمام شود

اگر خدا نکرده همسر نرود همچنان این شکرآب باقی میماند ومادرم هم نه خودش میاید ونه خواهر برادر هایم را میگذارد که بیایند خونه من

واین وسط منه گوشت قربانی از غصه دق میکنم واشک میریزم وگریه میکنم وخودم واین بچه معصوم داخل بطنم را اذیت میکنم

خدایا خداوندا از روی درماندگی واز سرناتوانی از تو میخواهم این مشکل مرا رفع کن به برکت عید قربان وابراهیم اسماعیلت

از همه شما عزیزان میخواهم برام دعا کنید وبرام انرژی مثبت بفرستید 

شاید بازهم نوشتم ولی اگر ننوشتم پیشاپیش عید تان مبارک



روزانه هایم + خرید برای فینگیل

عجب در نوشتن تنبل شدم خودم میدانم

زندگی میگذره گل وبلبل.....همه چیز عالیه میام سر کار با اینکه کمی برام سخت شده ولی بشینم خونه حوصله من سر میره

چند بار همراه با دخترک رفتیم خرید برای فینگیل آقا ...(تا هنوز هیچ اسمی نهایی نشده ومن همچنان منتظر نظرات وپیشنهادات ارزنده شما هستم تا هنوز ای بچه ما فینگیل باقی مانده بجنبید دیگه وگرنه دیر میشه ). وای از قیمت ها .... بابت همین چند تا تیکه هم کلی پول دادم ....حاصلش چند دست لباس وکمی خرت پرت شد تمام وسایل ولباس های دخترک را داده بودم به این اون والان هیچی برای فینگیل ندارم

مجبورم همه چیز بگیرم وگرنه بچم لخت میمانه آنهم در ین سرمای زمستان

یک مدل جا خواب دیدم ساخت ایر.ان است وعالیه مخمل سرخ وکرم خیلی خوشم آمده ولی بی حد گران است

یعنی پولش میشه بیشتر از پول یک دانه سکه  ربع طلا

البته مدل های ارزانتر هم است دیگه موندم بخرم یا برم از آن مدل های ارزانتر بخرم از طرفی خبر دارید که من جایم خیلی خورد است تنها یک اطاق خواب دارم ویک دهلیز(هال)

حتا دخترک هم اطاق نداره اینه که خیلی نمیخواهم چیز میز بخرم به امید روزی هستم که طبقه بالای را بسازیم آنوقت هم برای دخترک وهم برای فینگیل تخت وهمه چیز میخرم

از بی جایی تخت دخترک را که هم براش خورد شده بود وهم جا نداشتم دادم بره

الان دخترک رو زمین میخوابه نمیخواهم تخت بخرم هم برای اینکه جا ندارم هم باز میترسم دخترک حسودی کنه دوست ندارم

همسر میگه دو طبقه بیگیرم باز هم من راضی نیستم اولا بچه به آن کوچکی در تخت نمیخوابه به دردش نمیخوره وبعد هم دو طبقه ها جالب نیست

گفتم این همه صبر کردم کمی دیگه هم صبر میکنم بلکه خدا وکائنات به خواسته ام گوش کنند وطبقه بالایی  پولش جور بشه و ساخته شه

برای فینگیل یک دانه گاز خواهم گرفت ازین گهواره ها مدل های مختلف است

آخه سر دخترک هم نگرفتم خیلی اذیت بودم این گهواره ها خوبیش اینه که شانه مادر سبک میشه همش بچه بغل آدم نیست هرچند که شاید به گهواره عادت کنه وجای برم اذیت شم باز بهتره ازینکه همیشه شانه درد باشم اینجا یک ضربالمثل داریم میگن (مادر دوم بچه گاز(گهواره) است)

دیشب خواب دیدم مادرم بمن میگه چاق شدی پهن شدی شاید بچه ات دختر باشه شاید سنو اشتباه کرده

در  خواب دیدم رفتم دوباره دکتر ودارم سنو میکنم یک ساعت دکتر میگرده ولی نمیتوانه ببینه بچه چیست هرچی چاکلت(شکولات) میخورم که بچه تکونی بخوره فایده نداره

آخر سر هم میام خونه صبح به همسر میگم برم دوباره سنو کنم میگه نه پسره دیگه میگم اگر نبود ؟

میگه بگذار دل ما خوش باشه اگر هم نبود همین لباس های را خریدی تنش میکنیم میگیم پسره میگم وا...مگه میشه؟

خلاصه دوستان تا من یک بار دیگه نرم سنو نکنم دلم آرام نمیشه نمیدانم چرا؟

راستی بعد از ینکه همسر خبر شد فینگیل پسره برایم کادو گوشی ایفو.ن 4 خرید رنگش سیاه است من سیاه را از سفیدش بیشتر  دوست داشتم آن گوشی گلکسی قبلی که در پستی  در باره اش نوشته بودم که کادو بهم داده  را دادم رفت
هنوز زیاد با این گوشی عادت نکردم ولی خوب اینجا خیلی کلاس داره همسر میگه عشق این یکی را بکن بده برات با 5 اش عوض کنم این هم از خوبی های شوهر مبا.یل فروش داشتن

صبح همسری رفت کباب جیگر گرفت صبحانه زدیم به بدن خیلی چسپید همسری همش به فکر  منه میگه روزها فکر میکنم چه چیزی بگیرم که برات مفید باشه تو باید خوب تغذیه شوی

جمعه هم خیلی خوش گذشت تا عصر باهم بودیم خانواده سه نفره ما وعصر هم رفتیم بیرون کلی خوش گذشت 

فینگیل هم که مدام تکون میخوره ومن عشق میکنم بچم قوی شده از تکون هاش ولگد هاش میفهمم

مشکلم تنها کمر درد وتازگی ها پادرد پای چپم درد میکنه

دارو ها هم داره تمام میشه دارو های که به خاطر عفونت استفاده میکردم وخدا را شکر این مشکلم هم درست شده

دیگه هر کس ببینه میفهمه حامله ام آنروز ریس بمن میگه هر روز حالت خوب نبود میتوانی نیایی وازین پس میتوانی کمتر ماموریت کاری بری

ولی من رویم نمیشه هر روز رخصتی بگیرم دلم میخواهد این ماه هم که تمام شد از ماه هفتم دیگه مرخصی زایمان بگیرم راستی اینجا مرخصی زایمان فقط سه ماه است

چون قرار نیست خرید ها ویا بهتره بگم سیسمونی های فینگیل من مثل مال شما کامل باشه همراه با اطاق بچه و اینجور کش فش ها اینه که من هر چی براش بخرم از همین الان عکسش را برایتان میگذارم ویک چیز دیگه اینجا هم رسمه بچه اول را مادر زن سیسمونی درست میکنه ولی از بچه دوم به دوش خود زن وشوهر است این هم محض آگاهی گفتم خوب در ادمه مطلب عکس از خرید هایم برای فینگیل را گذاشتم

پ:ن راستی مادران تازه کار وآنهای که بچه کوچیک دارید از تجربه هایتان برایم بگویید در مورد خرید واینطور چیز هاثواب داره

ودر اخیر یک عکس از نمای شهر خودم را

بفرمایید




ادامه نوشته

مهمانی

دیروز مهمان دوست مان بودیم .من خواهرم عجول با دوتا از همکلاسی های دانشگاه

خوش گذشت وبعد از مدتها خندیدم وشاد بودم نهار لازانیا پخته بود که خیلی خوشمزه بود

این وسط دوتا حامله بودیم من ودوستم رحیمه که او یک ماه از من جلوتره واحتمالا هر دوتای ما پسر داریم

کلی دسته جمعی اسم های پسر را ردیف کردیم ومن هی میگفتم نامردی اگر اسم خوب را تو کش بری باور کن اگر اسم مورد علاقه من را بگذاری روی بچه ات من هم همان اسم را میگذارم وکلی شوخی کردیم اخر سر هم من بازهم اسم دقیقی  را نتوانستم انتخاب کنم 

این وسط یک دوست دیگر ما که تازه عروسی کرده وشوهرش مقیم هالنده ودنبال کارهایش است سخت مصروف چت وحرف زدن از طریق گوشی و  نت با شوهرش بود بود

وما همش مسخره اش میکردیم گوشی را بزور   خواهرم گرفته بود وچت های هر دوتا را میخواند وما میخندیدیم

سر برگشت هم با موتر(ماشین) همه را رساندم .

روز خوبی بود تا ساعت 11 سر کار بودم بعد اجازه گرفتم ورفتم دخترک را هم بردم برای او هم کلی خوش گذشت

امروز دلم میخواهد بروم بازار برای خرید بلکه بشه برای فینگیل خرید کنم

همچنان پنج میزان(مهر) تولد خواهر کچولوی منه میخواهم برای اوهم کادوی بگیرم

از طرفی انگار بلدزر از رویم رد شده خستهء خسته ام

ببینم چی میشه

خاله کارگر الان خونه است وداره تمییز کاری وبشور بساب میکنه

خوبه ظهر که برم خونه همه جا برق میزنه برای نهار هم کمی کوفته دارم ولی کافی نیست نمیدانم دیگه چی درست کنم حوصله غذا پختن هم نیست 

برای فردا هیچ برنامه ندارم

دلم میخواهد تخت بگیرم استراحت کنم احساس خستگی میکنم

دیروز وقتی برگشتم خونه همسر یک دانه گلدان خوشکل با گلش برام خریده بود نمیدانم اسمش را شما چی

میگویید من برایش میگویم (گلبرگ) به جای آب برایش باید چای بریزیم

روی دروازه یخچال نوشته بود

گلم ! برات گل خریدم دوستت دارم هوارتا     (فلانی)

خوشحال شدم بعد هرچی خواستیم نوشته را پاک کنیم پاک نشد

ازین مارکر های استفاده کرده بود که پاک نمیشه شب که آمد کلی با وایتکس وبنزین رویش کشید تا پاک شد

این هم ازین

راستی فینگیل همش داخل شکمم شیرجه میره گاهی با دوتا پاش همزمان لگد میزنه گاهی خودش را قلمبه میکنه خلاصه بهاری داریم با این آقا فینگیله

تا قبل از اینکه تکونهاش شروع بشه راستش هیچ حسی نداشتم الان ولی خیلی احساسش میکنم

با اینکه دکتر با اطمینان گفت پسره بازم من شک دارم نمیدانم درسته که برم دوباره سنو کنم یا نه؟

احساس میکنم کمی چاق شدم واز همه بدتر دماغم (همان بینی) الان بیشتر میایه بهش بگم دماغ خیلی بزرگ وبد ریخت شده ابروهام هم کم پشت شده

اصلا حس آرایش ندارم

ولی بی آرایش هم که خیلی بد ریخت میشم

موهایم هم به شدت ریزش پیدا کرده  دارم همچنان دارو میخورم وآمپول نوش جان میکنم به خاطر عفونت ادراری

دیگه همین ها

آخر هفته خوب خوشی داشته باشید دوستان