عید گذشته...سرماخوردگی
هم روزهای خوبی داشتم وهم روزهای بدی
از شنبه هفته گذشته به بعد تعطیل بودیم البته بعضی از روزهایش را تعطیلی رسمی بود وبعضی روزهایش ر ا رئیس اجازه داد
روزها واکثرا شب های عید با همسر ودخترک میرفتیم بیرون بازار گردی در انبوه ازدحامی که بی شباهت با شب های نوروز تهران نبود میگشتیم وگاهی چیز میخریدم
خوش میگذشت دو تا پیراهن برای خودم خریدم یکی را شب قبل از عید یعنی دقیقه نود ساعت 12 شب چشم افتاد وخریدم رنگش سرمه ای هست وبا شال سیاه وساپورت سیاه ست اش کردم
یک روز هم با خواهر و مادرم رفتیم آرایشگاه وخوشگل کردیم
میخواستم مژه بکارم یعنی تصمیم گرفتم ولی بعد پشیمان شدم اول اینکه چشم های حساسی دارم ترسیدم در شب های وروزهای عید سرخ شود ومشکل پیدا کنم
دوم اینکه یکماهه بود با قیمتی گزاف
سوم هم اینکه گفته بودم اینجا در محل کار زیاد آرایش مد نیست وکسی که خیلی آرایش کند به چشم بدی به او نگاه میکنند
گفتم باشه فینگیل که دنیا آمد میکارم
شب عید دستهای دخترک را حنا بستم (دخترکم بیحد علاقه دارد ) خودم ولی دوست ندارم
اینجا رسم است شب عید دستهای خودرا حنا میبندند البته نه همه کسایی هم هستند که مثل من یا دوست ندارند یا حوصله اش را ...
فردایش اول صبح ساعت 6 اکثرا میروند سر مزار مردگان شان و بعد ساعت 9 مردها میروند به نماز عید وبعد از نماز گوسفند میخرند ومیارند خونه وذبح می کنند
من این عید هم نرفتم سر قبر پدرم وعجیب ته دلم ناراحتم
همسر با دخترک رفت وگوسفندی خرید آورد قصاب در پارکینگ خانه سرش را برید وتکه تکه اش کرد
خلاصه بقیه کار ماند برای من همسر تا ساعت 2 ظهر گوشت ها را در پلاستکها(مشماء) درسته///؟ کردیم ودادیم برای فقراء
جگرش را با کمی گوشت برای خودمان نگه داشتیم
وامسال از قضا من هوس کله پاچه کردم واین شد که کله را دادم به خاله کاگرم که ببرد به خانه اش پاکش کند وبرایم بفرستد
خلاصه پدر کمرم در آمد تا اینهمه بوی گوشت وخون از پارکینگ وخانه گم شد هزار بار شستم ومایع ظرفشویی زدم همه چیز را
بعد دوش گرفتم وجیگر را به سیخ کشیدیم وکبابی درست شد با نان گرمی که همسر خرید خیلی چسپید در این بین سفره انداختم (اینجا رسم است آجیل وشیرینی ومیوه تازه را در سفره میگذارند و سه روز این سفره پهن است)
ساعت چهار آرایش کردم دخترک هم لباس پوشید وهمسر هم لباس نو اش را پوشید کلی همدیگر را بوس کردیم وبا هم عکس گرفتیم(انداختیم)
تصمیم گرفتیم برویم بیرون که همسر انداخت گردن من که کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همهء هفته پیش وهر چقدر هم نزدیک تر میشد من ته دلم سیر سرکه میجوشید که خدا کند همسر حرفم را گوش کند وبرود خانه مادرم
وقتی همسر پرسیدم دست هایم رار درگردنش حلقه کردم در چشم هایش نگاه کردم وگفتم اول برویم سری به خانه مادرم وبعد خونه مادر تو
که اول انکار کرد ولی با اصرار من قبول نمود
رفتیم خانه مادرم از قضا واز بخت بد من مادرم وخواهر هم سه تا گوسفند خریده بودند برده بودند به باغ خواهرم که همانجا بکشند تا از شر بوی گوسفند خانه شان درامان باشد
وهمان لحظه که ما رفتیم مادرم در حمام بود(مادرم بیش از حد وسواس تمییزی دارد ودرین طورمواقع دوساعت حمامش طول میکشد)
برادرم که همسر در ماه رمضان گفته بودم باهاش دعوا کرده بود خدارا شکر خانه بود
وخواهرهایم نیزهم
نزدیک به یک ساعت نشستیم ومادرم حمامش تمام نشد از طرفی همسر گفته بود بیشتر از 20 دقیقه نمانیم ومن قبول کرده بودم
خلاصه خدا حافظی کردیم وآمدیم بین راه از خوشحالی داشتم پرواز میکردم واز همسر به خاطر کارش تشکر کردم
رفتیم خانه مادرشوهر همبجینم (جاریم) هم آمد ویک ساعتی آنجا هم بودیم نزدیک به شب شد
به همسر فتم خیلی خسته ام برای امروز کافیست برویم خانه واستراحت کنیم
برای شب گوشت اخته کرده بودم وشب رفتیم پشت بام با اینکه هوا سرد بود با ذغال کباب جانانه ای ترتیب دادیم وخوردیم ومدتی هم کنارهم همه سه نفر زیر پتو دراز کشیدیم وبه آسمان نگاه کردیم خیلی خوش گذشت
فردایش هم تا عصر به دید وبازدید گذشت شبش رفتیم خانه پدر بزرگ ومادر بزرگم ،خانه کاکایم(عمویم) خانه عمه ام،خانه پسر عموهایم وخلاصه تاساعت 1 شب بیرون بودیم باز هم خیلی خوش گذشت
روز دوم برادر بزرگم با برادر کوچکم آمدن خانه ام که خیلی خوشحال شدم
روز سوم من تازه از حمام بیرون شده بودم که خواهرم زنگ زد ومارا دعوت کردت به خانه شان گفت مادر گفتند نهار بیایید کباب درست میکنیم
تا همسر قضیه را فهمید ناراحت شد ولی چیزی نگفت بعد از ینکه صبحانه خوردیم رفت اول گفت من نمیرم ماشین را میگذارم تو برو
ولی دیدم با ماشین رفته
ساعت 12 ظهر مادرم دوباره زنگ زد وگفت ما منتظریم گفتم مهمان داریم معلوم نیست کی بروند
برای همسر زنگ زدم که کی میایی دیدم با عصبانیت جواب داد
من هم مجبور شدم به خواهرم زنگ بزنم وبگویم ما نمیاییم که فهمیدم مادرم به شدت ناراحت شد
سریع برای نهار غذا درست کردم که همسر آمد وشروع کرد به دعوا کردن که .......
خلاصه این موضوع را تاشب کش داد که تو یکبار رفتی لازم نیست بگذار آنها هم بیایند و به شدت عصبانی بود
نمیدانستم چرا این همه عصبانیست
تا اینکه لو داد...........
در یکی از پستهام قبل تر ها نوشته بودم یک روز مادرم برایم زنگ زد ونزدیک به یک ساعت باهم حرف زدیم ومادرم در همان روز خیلی چیز ها گفت (بلد نیستم لینک آن پست را بگذارم)
چند وقت پیش همسر به شدت اصرار میکرد که مادرت در زندگی ما دخالت میکند ومن انکار که تو را توهم برداشته او هم سر لج افتاد وگفت من بلاخره برات ثابت میکنم
نگو رفته مکالمات من ومادرم را از شبکه مخابراتی گرفته (اینجا پول بدی هرکاری برات میکنند)
آن شب با عصبانیت گفت من میگم مادرت دخالت میکند تو قبول نداری من میگم برات زنگ میزند تو قبول نداری
تو 47 دقیقه با مادرت حرف زدی من همه را دارم داخل کامپیوترم است میروم میارم وبرات ثابت میکنم
تا این را شنیدم قلبم فرو ریخت
آن روز مادرم خیلی چیز ها گفته بود چیز های که حتا برای من اولین باربود میگفت
برایم گفته بود تاکی میخواهی صبر کنی ول کن این زندگی را
،همسر میگفت مادرت میخواهد تو را از من جدا کند
اگر میگی دورغ میگم بیا من همه کس وکارت را جمع میکنم واین صدا را پخش میکنم آنوقت خودتان قضاوت کنید
وهزار حرف وحدیث دیگر
هیچگاه دوست نداشتم این حرف هارا مادرم حتا برای من بزند چه برسد که همسر هم بشنود وهمسر کینه شدیدی نسبت به مادرم پیدا کرده مادرم آن روز بیش از حدعصبانی بود حتا خودش هم نمیفهمید دارد چی میگوید
دیگر حرفی نداشتم به جواب همسر بگویم فقط اشک میریختم
شب بدی بود هی از خدا میپرسیدم که چرا با من اینطوری میکنی یک بار حال میدی یک لحظه حال مرا میگیری من کی وکجا به چه کسی بد کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همسر که سکوتم را دید کم کم آرام شد وگفت اگر مرا دوست داری با مادرت فاصله بگیر من چون تو خواهش کردی رفتم خانه شان ولی مادرت نیامد پیش من
هرچی گفتم مادرم حمام کردنش طولانیست قبول نکرد گفت من بچه نیستم من دیگر به هیچ حرف تو باور ندارم
البته من هم ازش ناراحت شدم گفتم تو حق نداشتی مکالمات مرا چک کنی گفت من این کار را کردم که به تو ثابت کنم که میدانم مادرت دارد دخالت میکند
این دعوا تا ساعت 2 شب ادامه داشت ودخترک خواب بود . گاهی از خواب میپرید ودوباره خوابش میبرد
همسرپتو را گرفت ورفت داخل دهلیز( هال) دراز کشید من هم روی تخت خواب خوابم برد.
یک لحظه از جام پریدم ساعت 3 نصف شب شده بود رفتم کنارش وبغلش کردم بیدار شد ومرا در آغوش گرفت هنوز اشک هایم بند نیامده بود احساس میکردم هر دو پلکم یک کیلو وزن دارد
نزدیک های صبح گفتم برویم روی تختخواب فرش اذیتم میکند آمد وکنار هم خوابیدیم
ساعت های 9 صبح بیدار شدیم من رفتم دوش بگیرم دیدم او هم زنگ زد وقرار گذاشت برویم ده
یکی از عمه های همسر به ده زندگی میکند قر ار بود روز جمه برویم ده بیشتر به خاطر تفریح خودمان
پسر عمه اش هم با خانمش را گفتیم وآنها هم آماده شدند چون صبحانه نخورده بودیم چای دم کردم وبقیه کیک های از عید مانده را هم با کمی آجیل وشیرینی گرفتیم ورفتیم بین راه زیر درخت های بلند فرش انداخیتم وصبحانه خوردیم
خلاصه به ده که رسیدیم دیدم پیش از ما جاری هم با خاله دیگرش وخواهرشم وبچه هاش آمدند
نهار برای ما شوربا(آبگوشت) با دوغ محلی درست کردند کلی خوش گذشت
عصر همراه با برادر شوهر وجاری حرکت کردیم بین راه کنار رود رفتیم وبرای دخترک هم با پسر عموها ودخترعمویش خوش گذشت
جاری وهمسرش با ماشین خود بودند که نزدیک های شهر گم شان کردیم
تا رسیدیم شهر شب شده بود مستقیم رفتیم رستوان وغذا خوردیم بعد همسر وپسر عمه اش که با ما بودند گفتند برویم خانه آن یکی عمه شان(همسر ماشالله 7 تا عمه دارد جاری هم دختر یکی از عمه هاش است)
این شد که من وخانم پسر عمه همسر هم خوشکل کردیم
وقتی رفتیم خانه این عمه همسر دیدم بازهم جاری با خواهرش وبچه هاش آنجا اند دیگه از خنده مرده بودیم گفتیم چرا هر جا میریم شما قبل از ما اونجا یید
خوش گذشت شب هم خسته خوابیدیم
فردایش شنبه بود باید میامیدیم سر کار با نهایت خستگی دخترک را هم گرفتم وآمدم دفتر
که خدا خیر دهد رئیس بازهم برای ما اجازه داد ودخترک را گرفتم وبرگشتم خونه
دیگه خونه نبود بازار شام با اینکه خسته بودم کلی جارو کردم با جارو دستی جارو برقی کمرم را به درد میارد وکلی تمییز کاری وگرد گیری وظرف شستن وبعد هم یک دوش گرم برای نهار غذا داشتیم همسر آمد نهار خوردیم رفت ومن هم یک پیاله گل گاو زبان دم کردمو خوردم گرفتم خوابیدم (به شدت سرما خوردم)
تا ساعت 4:30 وقتی بیدار شدم سرشار انرژی بودم وهمچنان ته دلم آشوب ازینکه مادرم اینها نیامدن عیدی ما
برای شب هم که دیشب باشد یک غذای به اسم دوپیازه درست کردم سر سفره بودیم که دیدم خاله ام با شوهرش وبچه هاش آمدن عیدی (این عید سه روزش مخصوص آقایان است ولی خانم های کارمندی مثل من هم از فرصت استفاده میکنند و میروند تقریبا تا یکماه هم خانم ها عیدی میروند)
خاله ام تا ساعت نه ماند ورفت من هم ظرف های میوه وپیاله های چای را شستم دیدم هنوز وقت است وبعد از ظهر هم که من دخترک خوابیده بودیم
آماده شدیم ورفتیم خانه خواهر شوهر کوچیکه دیدم همسر به مادرش هم زنگ زد که شما هم میروید آماده شوید اول میخواستم عصبانی شوم سریع جلویم را گرفتم گفتم به درک این مسایل ارزش اینرا ندارد که هم خودم وهم فینگیل را حرص وجوش بدم
دیگه خوش تیب کردیم ورفتیم مادر شوهر هم رفت تا 12 اونجا بودیم آمدیم خوابیدیم
صبح هم دخترک را رساندم کودکستان وخودم آمدم دفتر از صبح دارم از سر دردی و استخوان دردی میمرم
امان از سرماخوردگی آنهم در حاملگی.........که نتوانی حتا مسکن بخوری
همچنان تا هنوز مادرم وخواهرهایم به عیدی ما نیامدن ولی من سخت دلم رنجیده ازینکه مادرم میتوانست اینقدر سخت نگیرد یک ساعتی بیاید واین کدورت ازبین برود نیامد که نیامد
همسر میگه دیگه دیره همان بهتر که نیایند توقع دارم مادرم حال فعلی مرا درک میکرد من که همیشه حامله نیستم به خاطر این وضعیت من باید کوتاه میامد
دیگه خسته شدم بس که به این موضوح فکر کردم دست خودم هم نیست
دیگه اینکه یک روز قبل عید رفتیم پیش دکترم وبرای اطمینان دوباره سنو کردم گفتم مبادا فینگیل تا هنوز در کارخانه است تغییر جنسیت داده باشد
که دکتر خندید وبا اطمینان گفت نه پسرت همچنان پسره و من خیالم راحت شد
دیگه همین ها عکس هم داشتم ولی کابل گوشی ام را نیاوردم
شاید عکس هم اضافه کنم
ممنون که به یادم بودید عزیزانم
همه چیز در پروفایل ذکر شده