روزمرگی
البته نه من که کشور من
من مثل دفعه قبل بی خیال فقط تماشاگرم
12 سال پیش رای دادم وتا امروز هر بار از پشیمانی به خودم بد بیراه میگم
دفعه بعدی حتا کارت نگرفتم وکارت قبلی هم گم شد یعنی گمش کردم
این دفعه هم تصمیم ندارم رای بدم چون به هیچ کدام امیدی نیست واصلا راه وهدف هیچ کدام مشخص ومطمئن نیست همان بهتر که کاری نکنم که پشیمانی بکشم
بی خیال بگذار هرچی میخواهد بشود هرچند که ته دلم میلرزد که ازین بدتر نشود ....
درین بین در تب و تا وهیاهوی عید هم قرار داریم من در پست های عیدی سالهای قبل هم گفته بودم اینجا عید فطر وعید قربان خیلی بزرگ برگذار میشود
مثل عید نوروز.....
مصروف خریداری هستم برای خودم لباس گرفتم که با وصف شکم قلمبه چیز قابل توجه ای گیرم نیامد حالا نمیدانم شاید درآخرین شب ها که در شلوغی بازارها وپاساژها به گشت بیرون میشویم شاید یک پیراهن دگر هم خریدم
همسر که برای خودش پارچه رنگ کرم خریده وداده خیاط لباس محلی اینجارا براش بدوزه
دیروز عصر با همسر و دخترک همراه با موتر رفتیم(از بس ازدحام بود وجای پارک هم نبود ماشین نبردیم) یک پاساژی وخدا را شکر برای دخترک هم لباس جور شد وخریدیم دخترک من لاغر است وهر جور لباسی به تنش خوب نمیاید
دیروز براش یک کت شلوار صورتی خریدم با یک گل سرصورتی که به شکل کلاه است
برای خودم هم یک ساق(ساپورت ) سیاه که جنسش هم خیلی کش است وهم ذخیمه دنبال یک شال هم بودم چیز خوبی گیرم نیامد
یک ریمل مسفاکتور هم برای خودم خریدم برگشتیم بین راه از گاری کنار خیابان انگور خریدیم وهمچنان سبزی خوردن ونان گرم
وبرگشتیم خونه هوا نسبتا سرد بود وموتر سایکل سواری کیف داد بعد از مدتها...
امروز خاله کاگر آمد وکلی شستشو داریم برای عید جرم گیر گرفتم با وایتکس وکلی برای این خاله تشریح کردم آخه هر بار از آنها عوضی استفاده میکند
وگند میزند به همه چیز این بار خدا کند اشتباه نکند دخترک هم نرفت کودکستان وماند خونه
کلی کار دارم هنوز برای عید آجیل ومیوه وشیرینی نخریدیم احتمالا شنبه هم بیایم سرکار ودیگه تا شنبه هفته آینده تعطیلی..........
کلی باید خونه را مرتب کنم رو تختی ها را که شسته شده اتو کنم
ولی با همه اینها ته ته دلم آشوبه
از عمق دل از خدا آرزو میکنم که همسر این عید غرور ولجش را کنار بگذارد وبا من روز اول عید برود خونه مادرم تا بلکه لج مادرم هم از بین برود واین کدورت تمام شود
اگر خدا نکرده همسر نرود همچنان این شکرآب باقی میماند ومادرم هم نه خودش میاید ونه خواهر برادر هایم را میگذارد که بیایند خونه من
واین وسط منه گوشت قربانی از غصه دق میکنم واشک میریزم وگریه میکنم وخودم واین بچه معصوم داخل بطنم را اذیت میکنم
خدایا خداوندا از روی درماندگی واز سرناتوانی از تو میخواهم این مشکل مرا رفع کن به برکت عید قربان وابراهیم اسماعیلت
از همه شما عزیزان میخواهم برام دعا کنید وبرام انرژی مثبت بفرستید
شاید بازهم نوشتم ولی اگر ننوشتم پیشاپیش عید تان مبارک
همه چیز در پروفایل ذکر شده