روزمرگی با مهمانی وشب یلدا

مدتیست ننوشتم یعنی نوشتم ولی برق رفت ویک پست بلند بالا هم به فنا...

در مورد رسم رسومات خواستگاری نوشته بودم حالا باشد بعدا که حسش بود مینویسم

از پنجشنبه تا امروز رخصتی گرفته بودم چون ما سال کاری را به میلادی حساب میکنیم در واقع پایان یک سال کاری من بود ومن رخصتی سالانه را گرفته بودم.

پنجشنبه موتر را برداشتم باخواهرهایم رفتیم حمام عمومی خیلی خوش گذشت دخترک چنان در حمام روی چوکی(صندلی) نشسته بود در گرمای حمام عمومی لپ هایش گل انداخته بود وموهایش حالت گرفته بود همراه با آن مایو صورتی که از شمال برایش خریدم خوردنی شده بود  وبا کیسه کچولویش خودش را کیسه میکرد که خواهر هایم از خنده غش کرده بودند بعد آمدیم یک سر رفتم از مادرم هم خبر گرفتم وچای خوردیم هرچی مادر اصرار کرد شب نماندم

فردایش به مجلس عقد یکی از همصنفی(همکلاسی) های دانشگاه دعوت بودیم که من اول صبح وسایلم را برداشتم همسری را رساندم مغازه اش وآمدم خونه مادرم با خواهرم آماده شدیم ورفتیم (من و خواهرم عجول همکلاسی بودیم اینه که دوستان ما مشترکه)

خیلی خوش گذشت من اون یکی همکلاسی ام که گفته بودم حامله است ویک ماه از من جلوه کنار هم نشستیم با شکم های قلمبه و دیگر دوستان ما کلی  برای ما خندیدندخوش گذشت .

شنبه تصمیم گرفتم من هم بلاخره مهمانی ام را بدهم ما همکلاسی های دانشگاه مهمانی دوره داریم شنبه تمام خرید هایم را کردم و آمادگی مهمانی را گرفتم شبش با آنکه همه وسایل  شب یلدا را داشتم ولی حسش نبود دوست داشتم مثل سالهای قبل کنار خانوده ام باشم با اینکه همسر دیگر از خانواده ام قهر نیست ولی کمی سر سنگین است ومثل قبل زیاد نمیرود من هم اصراری ندارم

دیدم همسر گفت بلند شو بریم شما را ببرم خونه مادرت من گفتم نه حوصله ندارم گفت خوب بلند شو بریم  یک دوری بزنیم ومن ودخترک را به بهانه از خانه کشید بعد بین راه گفت تو برو یک سر خانه مادرت من جای کار دارم باز میام دنبال تان

ما را دم خانه مادرم پیاده کرد  رفتیم بالا که دیدم مراسم یلدا را شروع کردند روی کرسی هندونه وانار وکیله(موز) تخمه ویک دسته گل طبیعی وچای بساطش مهیاست راستی من آن شب در انجمن ادبی در محفلی شب شعر هم دعوت بودم ولی اصلا حس رفتن نداشتن خیلی سنگین وکسلم وخواهرم هم دعوت بود من فکر میکردم او رفته که دیدم او هم نرفته

دیگه نشستیم شروع کردیم به خوردن هندونه انار چایو تخمه همسر با ما که آمده بود با پیژمه بود دیدم نیم ساعت بعد او هم آمد رفته بود خونه ولباس پوشیده بود

نشست به کرسی وچای ومیوه تخمه هندونه خوردیم خوشحال شدم ساعت 11برگشتیم خونه 

شب خوبی بود در واقع همسر سوپرایزم کرد

فردایش شروع کردم به آشپزی وتمییز کاری اصلا فکر نمیکردم این همه خونه تمییز کاری میخواهد با اینکه بیچاره همسر خیلی کمک کرد دیگه داشتم از پا میافتادم اول سریع خونه را مرتب کردم وکرسی را جمع جور کردم( ما اینجا زمستان کرسی داریم) وبساط چای و آجیل کیکی که خودم پخته بودم وشیرینی را روی کرسی چیدم که دیدم خدا خیرش را بده خواهرم عجول رسید وآمد به کمکم

چون دوستام خیلی اصرار کردند که تو با این وضع خودت را به زحمت ننداز وساده بگیر نهار سبزی پلو پختم با ماهی وتکه کباب گوسفند وکفته ،سبزی اسفناج انواع ترشی های خودم ماست ،ماست موسیر

سالاد، فرنی میوه ای .

دیگه یکی یکی همکلاسی ها آمدند وکلی دور هم خوش گذشت به ما بیشتر کارها را  خودشان کردند ظرفهارا شستند و عصر رفتند از غذاهایم هم خیلی تعریف کردند وخدایی خوش مزه شده بود.

دیگه عصر وقتی راه میرفتم کمرم به پشت میشکست تا حالا این همه احساس خستگی نداشتم دیدم اینطوریه

همه را ول کردم در کرسی دراز کشیدم برای شب هم غذا خیلی اضافه آمده بود

همسر رسید کمی را شب مرتب کرد چون اینجا خیلی سرده بیخیال شدیم صبح که بلند شدیم باز دوباره شروع کرد به مرتب کردندو ظرفها را چید وحتا خونه را با جارو دستی جارو کرد وخیالش ر احت شد چون میداند من اگر دور برم بهم ریخته باشه اعصابم هم بهم ریخته است اینه که خیلی مواظبه  دوباره باز دوشنبه  به عروسی دعوت بودیم که هرچی همسر اصرار کرد گفتم نه تو برو من ودخترک امروز را استراحت میکنیم

تمام دیروز  را هم در کرسی گرم خوابیدم وبرای نهار هم غذا داشتم خیلی خوب بود

امروز آمدم سرکار انشالله تا آخر دسمبر میام سرکار ودیگه مرخصی زایمان را میگیرم  که آنهم همش سه ماهه و بعدش را تا هنوز نمیدانم به احتمال قوی دیگه بیخیال کار میشم

در مرخصی میخواهم انترنت بیارم که از شما دور نمونم ولی میترسم از لب تاپ خونه وبم لو بره وهمسر خبر شه همش ترسم اینه

راستی من بعد ازاینکه از انترنت استفاده کردم برای اینکه سایت های که باز کردم پاک شه فقط یک راه بلدم کنترول ایچ را میزنم وایستوری را پاک میکنم

اینطوری دیگه پاک میشه؟یعنی کس دیگه بعد از من نمیتوانه ببینه من چی سایت وبی ر ا باز کردم؟یا راه دیگه هم است کمکم کنید

در مورد اسم هم باز این همکلاسی ها مرا دو دل کردن که اسم فینگیل را (راست.ین )نگذارم 

دیگه نمیدانم بخدا چقدر بچه دوم انتخاب اسمش سخته

چند تا اسم دارم که باید یکی را انتخاب کنم راستین،مهبد،مسیحا،نیما،پرهام،کسرا،ماهان

بازم کمک کنید ممنون میشم

دیگه همین ها از کسالت وخستگی واین حرفا هم چیزی نگم بهتره به قولی خیک بادی شدم انگشت های دستم خم نمیشه دیشب هم که تمام بدنم مخصوصا سی.نه ام مثل سوخته گی تاول زده بود ومیخارید اشکم درآمد  وای گلابتون جان وقتی تو مینویسی انگار حرفای مرا میگویی چقدر باتو همدردم فعلا به گفته دکتر من دارم هفته 35 را طی میکنم

یک روزی وقتی به هفته 35 فکر میکردم اینقدر ازم دور بود که نگو الان...

خرید هایم را کردم فقط کمی خورد وریز مانده که آنها را هم انجام بدم کمی هم خیاطی دارم وتا هنوز فکر کنم زود باشه که ساک ببندم کمی هم خونه مرتب کردن میخواهد مثلا باید تمام لباس ها را اتو کنم البته با کمک همسر

یخچال را بشورم ودوباره بچینم کابینت ها راهمچنان اصلا این کار خانه مگر خلاصی داره؟

محتاجم به دعا های شما دوستان اگر کم میام ویا دیر جواب کامنت خا را میدم مرا به خوبی خود ببخشید وبرام دعا کنید

بعدا نوشت: دوست عزیزی که به نام مریم ازم سوال کردی ببخش که کامنتت را پاک کردم دوست ندارم وبم جای همچین سوالهای باشه .ولی عزیزم آیا از نوشته های من مسلمان بودنم معلوم نیست ؟بهتره جواب سوالت را از نوشته هایم بگیری ممنون


مهمانی+ خوشحالی

خدا را هزار بار شکر به آرزوم رسیدم

نخندید شما را به خدا گاهی همچین مسایل کوچکی میشه آرزوی آدم

دیشب مادرم و خواهر برادرهام آمدند خونه ما

عصر پنجشنبه رفتم خونه مادرم واز مادرم خواستم جمعه شب بیایند خونه ما اول قبول نکرد وگفت باز میاییم جمعه کلی کار داریم گفتم خوب کار هایتان که تمام شد شب بیایید

صبح روز جمعه طبق معمول دیرتر بیدار شدیم وصبحانه خوردیم بعد من همچنان کسل در کرسی دراز کشیده بودم دیدم اینطوری نمیشه

بلند شدم کمی خونه را مرتب کردم و یک دوش گرفتم موهایم را خشک کردیم وآماده شدیم با دخترک رفتیم خرید همسر رفته بود دکانش.

رفتم به سوپری محبوبم و کمی پیاز وکچالو(سیب زمینی) ، شکر ، مایع دست شویی، ماسع ظرفشویی، اسفناج ، سبزی خوردن ، بعضی خرت وپرت های دیگر را خریدم آمدم خونه

برای چاشت(نهار) همسر هوس آش کرده بود شروع کردم هم آش پختم وهم خرید هایم را جابجا کردم اسفناج ها را پاک کردم ...و

نزدیک های ظهر تا همسر نیامده به مادرم زنگ زدم و دوباره دعوت شان کردم

که خدا را صد هزار مرتبه شکر قبول کردند

نهار خوشمزه را خوردیم وبه همسر هم گفتم که شب مهمان داریم و حس کردم خوشحال شد .

قرار شد برای شب (کیچیری گوشت لند) یک غذای که قبلا هم گفته بودم درست کنم با تکه کباب و اسفناج ، کدو تنبل ( ازین کدو های بزرگ که زنگش زرده)

وانواع ترشی های دست ساز خودم با ماست وسلاد ریز ریز و خیار شور سلاد

چون مادرم خیلی اصرار کرد که خودت را به زحمت نندازی با این وضع

کمی آمادگی گرفتم دیدم همسر اصرار داره که بیا کنارم دراز بکش تا بخوابیم یک ساعتی در کرسی گرم خوابیدیم من زودتر بیدار شدم وشروع کردم به آشپزی کردن همه چیز در خانه بود وچیز خاصی لازم نبود از بیرون بگیریم

خواهرم عجول رفته هندوستان جاش خالی بود زنگ زد وبا هاش حرف زدیم

شب خیلی خیلی خوبی بود وکلی خوش گذشت همه دور هم دور کرسی نشستیم چایی خوردیم با آجیل ، شام خوردیم  بعد از شام  برادر هام با همسر شروع کردند  به پر بازی(ورق بازی) ومن وخواهر ها ومادرم هم نشستیم فلیم های عروسی مرا دیدیم ومیوه خوردیم ودوباره باز چای

کلی خندیدم  به رقص ها طرز لباس پوشیدن ها آخه میدانید هر چند سال مدل ها فرق میکنه البته از عروسی ما فقط هفت سال میشه

آنقدر خندیدم که اشک ها از گونه هام سرازیر شده بود

مدتها بود اینطوری نخندیده بودم هی به جمع نگاه میکردم وهی ته دلم خدا را شکر میگفتم برای دخترک هم خیلی خوش گذشت

همسر هم خوشحال بود وکلی سر ورق بازی با همدیگر بحث سر وصدا میکردند و میخندیدند

تمام خرید های را  که تنهایی برای فینگیل کرده بودم  برای مادرم وخواهر هام نشان دادم

ومادرم نظرش این بود که زیاد خریدی لباس بچه زود کوچیک میشه لباس های فینیل را دیدم وهمه با هم کلی ذوق کردیم

خواهر هام همه ظرف های را شستند و حتا میخواستند خونه را هم جارو کنند که همسر نگذاشت گفت خیالتان راحت این کار منه نمیگذارم خواهر تان جارو کنه

ساعت 11 شب رفتند وما هم خوابیدیم

وقت خواب بهترین احساس دنیا را داشتم

صبح به شدت خسته بودم خونه کمی بهم ریخته است وظرف ها را هنوز جابجا نکردم برای شب هم کلی غذای آماده دارم

با اینکه کسالت های حاملگی داره روز به روز بیشتر میشه ولی حس خیلی خوبی دارم

آن غصه که مدتهاست در عمیق ترین گوشه قلبم خزیده بود الان احساس میکنم ذوب شده

نزدیک به هشت ماه این کدورت ادامه داشت امیدوارم هیچ وقت دیگه اتفاق نیفتد باید خیلی مواظب باشم

این مدت احساس کردم که من از چه نعمتی برخوردار بودم وقدرش را نمیدانستم

میترسیدم برادرهام مخصوصا این دوتا کوچیکه که تازه جوان شدند وکله شخ اند نیایند خونه من ولی خدا را شکر اینطور نبود

برادرهام بچه های خیلی خوبی اند بزرگه 24 سالشه دوتا کوچیکه یکی 20 سالشه یکی 18 سالش

ولی خیلی منطقی تر از همسرم رفتار میکنند

به تربیه شان افتخار میکنم

بی اندازه ممنون دوستانی هستم که درین مدت دلداریم دادند وبرام انرژی مثبت فرستادند

چی خوبه که اینجا را دارم ومیام شادی ها وغصه هایم را با شما تقسیم میکنم

دوستتان دارم عزیزان

مهمانی

دیروز مهمان دوست مان بودیم .من خواهرم عجول با دوتا از همکلاسی های دانشگاه

خوش گذشت وبعد از مدتها خندیدم وشاد بودم نهار لازانیا پخته بود که خیلی خوشمزه بود

این وسط دوتا حامله بودیم من ودوستم رحیمه که او یک ماه از من جلوتره واحتمالا هر دوتای ما پسر داریم

کلی دسته جمعی اسم های پسر را ردیف کردیم ومن هی میگفتم نامردی اگر اسم خوب را تو کش بری باور کن اگر اسم مورد علاقه من را بگذاری روی بچه ات من هم همان اسم را میگذارم وکلی شوخی کردیم اخر سر هم من بازهم اسم دقیقی  را نتوانستم انتخاب کنم 

این وسط یک دوست دیگر ما که تازه عروسی کرده وشوهرش مقیم هالنده ودنبال کارهایش است سخت مصروف چت وحرف زدن از طریق گوشی و  نت با شوهرش بود بود

وما همش مسخره اش میکردیم گوشی را بزور   خواهرم گرفته بود وچت های هر دوتا را میخواند وما میخندیدیم

سر برگشت هم با موتر(ماشین) همه را رساندم .

روز خوبی بود تا ساعت 11 سر کار بودم بعد اجازه گرفتم ورفتم دخترک را هم بردم برای او هم کلی خوش گذشت

امروز دلم میخواهد بروم بازار برای خرید بلکه بشه برای فینگیل خرید کنم

همچنان پنج میزان(مهر) تولد خواهر کچولوی منه میخواهم برای اوهم کادوی بگیرم

از طرفی انگار بلدزر از رویم رد شده خستهء خسته ام

ببینم چی میشه

خاله کارگر الان خونه است وداره تمییز کاری وبشور بساب میکنه

خوبه ظهر که برم خونه همه جا برق میزنه برای نهار هم کمی کوفته دارم ولی کافی نیست نمیدانم دیگه چی درست کنم حوصله غذا پختن هم نیست 

برای فردا هیچ برنامه ندارم

دلم میخواهد تخت بگیرم استراحت کنم احساس خستگی میکنم

دیروز وقتی برگشتم خونه همسر یک دانه گلدان خوشکل با گلش برام خریده بود نمیدانم اسمش را شما چی

میگویید من برایش میگویم (گلبرگ) به جای آب برایش باید چای بریزیم

روی دروازه یخچال نوشته بود

گلم ! برات گل خریدم دوستت دارم هوارتا     (فلانی)

خوشحال شدم بعد هرچی خواستیم نوشته را پاک کنیم پاک نشد

ازین مارکر های استفاده کرده بود که پاک نمیشه شب که آمد کلی با وایتکس وبنزین رویش کشید تا پاک شد

این هم ازین

راستی فینگیل همش داخل شکمم شیرجه میره گاهی با دوتا پاش همزمان لگد میزنه گاهی خودش را قلمبه میکنه خلاصه بهاری داریم با این آقا فینگیله

تا قبل از اینکه تکونهاش شروع بشه راستش هیچ حسی نداشتم الان ولی خیلی احساسش میکنم

با اینکه دکتر با اطمینان گفت پسره بازم من شک دارم نمیدانم درسته که برم دوباره سنو کنم یا نه؟

احساس میکنم کمی چاق شدم واز همه بدتر دماغم (همان بینی) الان بیشتر میایه بهش بگم دماغ خیلی بزرگ وبد ریخت شده ابروهام هم کم پشت شده

اصلا حس آرایش ندارم

ولی بی آرایش هم که خیلی بد ریخت میشم

موهایم هم به شدت ریزش پیدا کرده  دارم همچنان دارو میخورم وآمپول نوش جان میکنم به خاطر عفونت ادراری

دیگه همین ها

آخر هفته خوب خوشی داشته باشید دوستان

مهمانی

پریشب(پنج شنبه شب )گوشی ام زنگ خورد دخترک گوشی را بمن رساند همسری هم حمام بود برادرم بود وگفت فردا مهمان داریم (عمه مادرم و پسر و خانمش ) شما هم بیایید گفتم باشه ببینم که خندید وگفت باشه ببینم نداره دیگه بیایید

باز غمی خزید تویی قلبم ازینکه من برم خونه مادرم وشوهر نره عصابم داغون میشه ,بیزار بودم اصلا حوصله جای رفتن رانداشتم

قبلش شوهر میگفت فردا بچه های باشگاه میرن پیکنیک مرا هم دعوت کردن پرسیدم میری؟ گفت نمیدانم حسش نیست گفتم خوب برو گفت باشه ببینم

بعد اینکه مکالمه ام با مبایل خلاص شد طبق عادت سرش را از حمام بیرون کرد و پرسید کی بود؟

گفتم برادرم صبور بود گفت فردا مهمانی داریم بیایید چیزی نگفت

ومن هم چیزی نگفتم فردایش زن کارگر آمد ساعت 7:30 حتا روز های تعطیل هم بیشتر از ساعت 7 نمیتوانم بخوابم

شوهر بیدار شد وآماده رفتن منتظر بودم بگه من میرم (میله)و تو هم برو خونه مادرت ولی چیزی نگفت

پرسیم نهار چی درست کنم که گفت هر چی دوست داری و رفت

زن کارگر مشغول جارو وپاک کاری شد وماشین هم داشت لباس میشست.

من هم تلویزیون میدیدم

تا اینکه دیدم ساعت 11 زنگ زد که من دارم میرم بادوستام تفریح تو هم با خواهرت برو خونه مادرت

گفتم لازم نیست نمیرم گفت نه دیگه من هم نیستم تنها نباش

این بود که سریع آماده شدیم وزن کارگر هم کارش داشت تمام میشد

خواهرم رفته بود وشوهرش هنوز خانه بود با شوهر خواهر رفتیم خونه مادرمبا خیال ذراحت که خوب شوهر هم رفته میله وبراش خوش میگذره وهم بهانه خوبی برای مادرم دارم که چرا نیامده, رسیدم

دیدم خواهر هام همه غذا هارا پختند وبعد از من مهمان ها هم آمدند

ازم پرسیدند که شوهرت کجاست گفتم رفته پیکنیک ....

نهار را خوردیم وظرف ها را هم من وخواهرم عجول شستیم ومیوه خوردیم وچای تا عصر

شوهر هم اصلا زنگ نزد وچون بمن هم گفته بود مبایلم شاید آنتن نده یا خاموش باشه نگران نباش زنگ نزدم

بلاخره ساعت 6 با خواهرم وشوهرش (با هم همسایه ایم)آمدیدم

وقتی داخل پارکینک شدم بوی سیگار را حس کردم 

آمدم داخل خونه دیدم بساط چایی وشیرینی هنوز پهنه

مبایلم شارج نداشت بعد از چندی دیدم زنگ زد پرسیدم کجایی گفت همین نزدیکی ها تو کجایی گفتم من خونه ام

و آمد خونه دیدم چشماش سرخ سرخه وقتی ناراحت است اینطوری میشه

آمد با عصبانیت یک گوشه دراز کشید پرسیدم کجا بودی گفت هیچ جا از صبح دکان بودم بعد هم نهار خوردم وبا دوتا از دوستام آمدیم خونه وچای خوردیم وبیکار بین خیابان ها میچرخیدم

گفتم چرا نرفتی میله تو که گفتی من میرم گفت حوصله اش نبود ودیگه لازم نبود بیشتر بپرسم چون واضع بود برای اینکه من برم خونه مادرم وبمن خوش بگذره این دروغ را گفته

وچون خیلی دوست داره جمعه ها مال خودمان باشد وباهم باشیم این روز به این درازی را تنهایی سپری کرده وخیلی بهش بد گذشته

وقتی خیلی ناراحت است همش بهانه میگیره دیدم به دخترک گفت آماده شو بریم خونه ی عمویت

برادر شوهر یک هفته است رفته سفر به دیار شما

وشوهری بی اندازه  برادر زاده هایش را دوست دارد

دو روز پیش رفتیم خونه ی جاری که زنگ زدیم گفت نیست خونه وهر چند اصرار کرد بمانید من خودم را میرسانم که گفتیم نه باشه باز میاییم یک وقت دیگه

خونه جاری ومادر شوهر یک کوچه باهم فاصله داره بعد از ینکه دخترک مریض شد هیچ کدام از خواهر شوهر ها دیدنش نیامدند

وحتا یک زنگ هم نزدند من هم ناراحت شدم خیلی.....

حتا از شما چی پنهان چند بار هم غیر مستقیم به شوهری گفتم که اینها  بما اهمیت ندادند دخترم از مرگ نجات یافت ویک کدام یک توک پا نیامدنددیدنش ....

اون روز مثل اینکه شوهری میخواست حالا که جاری نیست برویم خونه مادرش که من غیر مستقیم گفتم نه برویم یک دور میزنیم میریم خونه

خوب دیروز عصر به دخترک میگه آماده شو بریم خونه عمویت گفتم من هم میرم که گفت نه نمیخواهد جایی را که دوست نداری نرو زور که  نیست

من هم دوست نداشتم خونه مادرت نرفتم

وچند بار هم رفتم کنارش دراز کشیدم که محل نداد

میدانستم که اگر نروم وضع بدتر میشه

وگرنه باز هم از شما چی پنهان از ین جاری که تازه دستش برام رو شده هم زیاد خوشم نمیاد

آماده شدم رفتیم بین راه هم همش غر زد سر بد رانندگی دیگران (کاری که من متنفرم)

وقتی میخواستیم داخل جاده خونه شان شویم که دیدم ماشین برادر شوهر دست برادر شوهر وسطی وهمه هم داخل(موتر) ماشین اند

و بچه های جاری هم هستند شوهر گفت میریم خونه اینها که بچه ها اینجایند جای نبود که مخالفت کنم

ورفتم داخل کوچه مادر شوهر

داخل ماشین مادر شوهر وخواهر شوهر (بشکه زهر مار ) وخواهر شوهر کوچیکه با بچه اش وبچه های جاری بودند(جاری سه تا بچه داره  یک دختر 10 ساله یک بچه چهار ساله ویک بچه دوساله که این یکی را همه (مکی موز ) میگند وخیلی شیرین تپلیه شوهرم که عاشقشه)

از ماشین که پیاده شدند گفتیم ما میرفتیم خونه جاری که مادر شوهر هم نه تعارف نه هیچی گفت برویم من هم با شما میام وخواهر شوهر ها هم همچنان سر سنگین خدا حافظی کردیم وآمادیم خونه جاری

برای روشن بودن بگم که این خانواده شوهری من یک قبیله اند شوهری هفتا عمه داره هفتا خاله داره هفتا ماما(دایی) داره همه هم بزرگ وعروس وداماد دار وتمام ازدواج هایشان هم فامیلی هستش تنها من بیگانه ام

وخواهر شوهر کوچیکه که بعد از من اون هم با بیگانه وصلت کرد

جاری دختر عمه شوهری هستش وخواهر شوهر بزرگه هم با پسر عمه دیگه اش ازدواج کرده کلا اینها مثل زنجیر با هم بافته اند

واصلا نمیشه بد یکی را پیش دیگری گفت حالا میدانید من چی میگم

خون جاری مثل کافی شاپ است مخصوصا عصر های جمعه وهمه جمع میشند اونجا عمه های شوهری که میشند خاله های جاری همه با دختر ها وعروس هایشان اونجا بودند

صدا به صدا نمیرسید آنقدر بچه کچولو بود صدای گریه که نگو ونپرس بد تر از همه اینکه اکثر دختر عمه های شوهر بمن به چشم حسادت نگاه میکنند انگار من این پسر قومشان را دزدیده باشم

ولی برعکس عمه ها با من خوبند وکلا اخلاق ها وقصه های خاص خود را دارند که من زیاد خوشم نمیاد

واین وسط یکی خاله شوهری هستش که هم خاله اش میباشد وهم زن عمویش وشوهری با آنها آبشان دریک جوی نمیرود وبه شدت با همه شان مشکل داره

کهاز بخت بد  با دیروز این سه دفعه هست که ما میریم خونه جاری وایشان هم با دار ودسته عروس ودختر عروس کرده تشریف میارند

وخوب خونه شان هم داخل کوچه خونه مادر شوهریست

اصلا این دوتا کوچه چند تا باغ بزرگ میراثی بوده که بعد تقسیم شده والان همه با هم همسایه اند وبه این بهانه هر روز یکجا جمع میشوند ...

شوهری که خاله اش را دید عصاب داغونش داغونتر شد وخوب رفته بود که با برادر زاده هایش بازی کند که نشد

وحالش گرفته تر شد

این بود که گفت پاشوبریم وما حتا یک پیاله چای نخورده خدا حافظی کردیم واین جمع شلوغ ر ا ترک گفتیم

که بمن خوب شد اصلا حوصله نداشتم حوصله شنیدن حرف های مثل این که یکی از دیگری بپرسد چرا بچه ات لاغر هست

یکی بگه از چه جور پوشک استفاده میکنی برای بچه ات ک.ون بچه من شلیده  یکی بگه بچه ام دندان در آورده واسهاله   آنهم آنقدر راحت که انگار نه انگار کس دیگه هم هست اینجا وووووو

وبدتر از همه اینکه اکثر شان بی سواد ویا کم سوادند وخوب با من خیلی فرق دارند

این بود که آمدیم خونه وشوهری باز گیرداد  که چرا با خاله من ودختر هایش روبوسی میکنی وجلو شان راست وخم میشی

آنها ارزشش را ندارند از کسی که من خوشم نمیاید با هاش خوش بش نکن وووو تمام این مدت او میگفت ومن ساکت بودم یعنی همیشه اینطوره

دیگه حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم این بود که رفتم حمام ومصروف یک حمام طولانی شدم

وبعد که بیرون شدم دیدم شوهری نیست ورفته ساعت 8 شام بود لباس پوشیدم وبا دقت آرایش کردم عطر محبوب شوهری را زدم  سریع کمی مرغ وبرنج با بانجان رومی (گوجه) را انداختم داخل زود پز ویک چیزی آماده کردم بیشتر به خاطر دخترک  شوهری آمد وباز هم با پیشانی ترش رفتم جلوش که باز تحویل نگرفت و رفت  دراز کشید بغض دیگه داشت اذیتم میکرد باز هم بروی خودم نیاوردم شام را کشیدم صداش کردم نیامد

من ودخترک شام خوردیم وسفره را جمع کردم  شوهری رفت حمام

برا دخترک کتاب قصه خوندم وخوابش برد بردمش داخل رخت خوابش

دیدم شوهر از حمام آمد اینبار سگرمه هاش تو هم نبود وکمی بهتر شده بود

دیدم جو بهتره زیر کتری را روشن کردم وچایی آماده کردم گفت غذا بکش براش غذا کشیدم

نان خورد وچایی نوشیدیم دیگه خیلی بهتر شد اصلا نپرسیدم چرا اینطوری بودی

چون میدانستم همش به خاطر نرفتن خوونه مادرم اینها بود بعد از چایی خوابیدیم

طبق عادت من پشت به او میخوابم و او مثل  همیشه بازو هایش را دورم حلقه کرد ومن داشتم فکر میکردم به اتفاقات امروز که نمیدانم کی خوابم برده بود شب خواب دیدم که شوهری یک سری چیز های پیدا کرده که من ازش پنهان میکردم وبه شدت ناراحت هستش

من چیز پنهانی ندارم ازش به جز همین خونه مخفی

صبح بیدار شدم ودیدم ساعت 7:15 دقیقه هستش باز هم فرصت نشد صبحانه بخوریم وآماده شدیم من آمدم دفتر ودخترک مهد وشوهری هم دکانش رفت

پ:ن نمیدانم چرا نمیشود دوباره خاطره نویسی را از سر بگیرم

پ:ن همچنان فیلم میبینم وقرار شد فیلم های را  که ارزش دیدن داشت اینجا یاد آوری کنم وآنهای را که دیدم وزیاد به دلم ننشست نگم فیلم(فص*ل کر*گدن )را دیدم عالی بود چند تا فیلم دیگه هم دیدم خارجی الان دقیق یادم نیست اسمهاش

کتاب هم دارم چخوف میخوانم (دشمنان)ش را 

پ:ن  در ادمه عکس از  غذا های مهمانی خونه ی مادرم

ببخشید عکس ها زیاد کیفیت نداره آخه از یک طرف مهمانها داشتند می آمدند واز طرف دیگه اعضای خونه در حال راه رفتن بودند از یک گوشه دزدکی عکس گرفتم که ندید پدیدی نشه(درکت کردم صحرا جان)

آخرین پی نوشت :میدانم خیلی خاله زنکیست ببخشید

ادامه نوشته

خبر نامه مهمانی

آمدم کوتا ه از خودم خبر بدهم

چهار عصر دیروز رفتم خونه دخترک را از صبح خانه مادرم گذاشتم ونرفتم دنبالش دیگه با شوهری بقیه

خرید ها را هم کردیم ورفتیم خونه حرف دوستان را گوش کردم وبا اینکه از شوهرم ناراحت بودم تا رسیدم

 خونه ب.غلش کردم واون هم که مثل همیشه استقبال میکنه (بابا این شوهر ما خیلی کمبود محبت

 داره منظورم از کودکیست )

وقتی بخواهی نازش کنی غرق لذت میشه مثل بچه ها وگر بهش محل ندی هی بهانه میگیره وحال آدم را خراب میکنه

وبعد سریع پریدم تو آشپزخونه برنج نم ( خیس )کردم وفرنی پختم دیدم شوهرک هم با اینکه خیلی

 مریض بود رفته پارکینگ ودستشویی را داره میشوره از دکتر وقت گرفته بود وقرار بود بره دکتر بخاطر گوشش

دیگه تا ساعت ۷ من غذاهام را همه پخته بودم چای دم کرده بودم ولباس پوشیده بودم وداشتم آرایش

 ملایم میکردم (من جلوی دامادم(شوهر خواهرم)وبرادرهام لباسم تقریبا باحجابه مثلا بلیز شلوار

 نمیپوشم آستبن کوتاه نمیپوشم وروسری هم میپوشم ) که دیدم مادرم اینها آمدند 

شب خیلی خوبی بود همه چیز به خوبی برگذار شد وخوشبختانه زود هم رفتند یعنی ساعت ۱۱ شب

 دیگه داشتم از خسته گی غش میکردم چون تعداد شان زیاده شوهری ودامادم آنها را رساندند.خودشان موتر(ماشین) ندارند

آخر شب همسرم میگه عصر خیلی برام حال داد اینطوری ب.غلم کردی نمیخواستم بروم ولی دیدم کار داری رفتم

دکتر رفته بود ودیشب بهتر بود  وگوش درد نداشت

پ:ن  ازین پس از کتابهای که میخوانم وفلم های که میبینم مینویسم

این روز ها خوره فلم شدم در این هفته فلم های انتهای خیابان هشتم،پرسه در مه،خوابم میاد،

سعادت آباد،حوالی اتوبان ویک فلم نصفه نیمه دارم که هنوز تمام نشده آلیودیی هست  جن.یفر لوپز کار کرده بنامthe bake -up-planچون با زبان اصلیه  باید بیشتر دقت کنم

شاید برایتان جالب باشد که چرا همه فلم هات ایرانیست ؟

اینجا فلم های ایرانی که تازه میاید به بازار را راحت ما میتوانیم ببینیم وازین فلش به آن فلش پخش میشود

میدانم کار غیر قانونیست ولی خوب در کشوری که هیچ قانونی ندارد چه انتظاری میشه ازش داشت

وخوب باز به خاطر همان هم مرز بودن وهمزبان بودن فلم های ایرانی بازار داغی داره اینجا

وکتاب: مدتهاست دوجلد کتاب جنس دوم را دارم ولی نمیدانم چرا هر وقت میروم سراغش میخوانم ولی

 از اول ومرتب نه،از هر جایش  چند صفحه میخوانم

باید مثل آدم شروع کنم به خوندنش

 دیگه ممنون همه دوستان گلم هستم .........

چهار شنبه بعد از ظهرش رخصت گرفتم ورفتیم باقی مانده حقوقم را که از کار قبلی مانده بود گرفتم وبعد دیگه

رفتم خونه در ین روز های که کفگیر به تهی دیگ خورده غنیمت بود

وضع اقتصادی شوهری خراب است این روز ها.

به خاطر همین نبود آب وبرق وگاز درست حسابی مجبور شدم با دخترک برویم حمام عمومی وشوهری مارا برد وبعد آمد دنبال مان

اون روز بی جهت دلم گرفته بود ومیدانستم باز روز های دردناک و همراه با عصبانیت داره شروع میشه

وقتی از حمام آمدم دیدیم وای .......پری خانم تشریف آوردند ودل درد وکمر درد شدید, خزیدم زیر کرسی

وشوهر جان  بیچاره  که در این چنین وقت های خیلی مهربان میشه آمد چای نبات درست کرد خوردم وکمی خوابیدم

شب هم گفت نمیخواد غذا درست کنی

پنجشنبه هم مرخصی بود که به جمعه خورده بود وخیلی خوب بود

مادرم اینها که پاکستان بودند داشتند برمیگشتند وقرار بود اگر خدا بخواهد روز پنجشنبه بیایند

صبح پنجشنبه اول صبح زود بیدار شدم وبعد از خوردن صبحانه در کرسی گرم دوباره خوابم برد وتا ساعت 11 خواب بودم از زور  همین پری خانم

ساعت یازده بلند شدم ویک نهار مختصری درست کردم خوردیم ودیگه کم کم حالم بهتر شد

دوباره به مادرم زنگ زدم گفتند بین راهیم واحتمالا تا 4 میرسیم

ساعت 2 من وخواهرم که با هم همسایه ایم رفتیم خونه مادرم اینها

خواهرم شروع کرد به جارو کردن وتمییز کردن خونه ومن هم آمادگی شام را گرفتم قرار شد شب

(کیچیری گوشت لند) درست کنم در پی نوشت در موردش کمی معلومات میدهم

گوشت های خشک در آب گرم کمی جوش دادم وبرنج را پاک کردم وخیس کردم

سبزی اسفناج را هم تمییز کردم وشستم وپختم

وبعد غذا را پختم

چای آماده کردم ومنتظر ماندیم بلاخره مادرم وخواهر برادرهام آمدند خیلی خوشحال شدیم هم به خاطر اینکه

خوب راه های پر خطری را بخیر پشت سر گذرانده بودند وهم بعد از کلی آزمایش معلوم شد قلب مادرم سالم

است وتنها تیروهید شان پر کاره دارو گرفته بودند والان خوب بودند

دخترک از شادی بالا وپایین میپرید

یکی یکی حمام کردند وهمه باهم نشستیم چایی خوردیم وبعد هم غذا وگرفتن سوغاتی ها

مادرم برای همه ما خواهر ها (ما پنج خواهریم که یکی خیلی کوچلوست ) نفر یک دست لباس پنجابی آورده

بود که پارچه اش نخی هستش وخیلی خوشکل است

وبرای من وخواهرم که بعد از منه یک یک دانه بلوز زمستانی برای دخترکم یک پالتو خوشکل صورتی ویک شلوار نارنجی ویک اسباب بازی

برای شوهر های ما هم نفر یک دست لباس مخصوص اینجا (میدانید که لباس مردانه ما وپاکستانی ها یک مدله دیگه؟)

ویک شیشه بزرگ عسل وکلی خرت وپرت دیگه

اخر شب آمدیم خونه وخوش خوشحال

صبح جمعه هم مثل همیشه بیدار شدیم با یک صبحانه مفصل که نهار میل به غذا نداشتیم کمی فیلم نگاه

کردیم بعد میوه برداشتم ورفتیم بیرون یک منطقه هستش که تفریحی است وکمی از شهر دوره

منطقه با صفایست کنار یک شاخه از (هر.ی رود) اسمش که باید برای شما آشنا باشه زیرا سرانجامش میرسه به کشور شما درسته؟

میوه خوردیم وکمی من راننده گی کردم که باز شوهری میخواست داد وبیداد کنه که چرا دیر دنده عوض میکنی که مهلت ندادم

ودیگه فهمیدم من ازین شوهر رانندگی یاد نخواهم گرفت باید بروم کلاس رانندگی

برگشتنی یک سر رفتیم خونه مادرم ودوباره آمدیم خونه خودم شب هم یک پیاله  شیر خوردم باعسل

زودتر خوابیدیم که ساعت های 11 شب بود که از درد بیدار شدم 

مسمومیت شدید دل پیچه وحالت تهوع

مردم از بس  هی رفتم دستشویی و  هی بالا آوردم (روتون به دیوار) بلاخره شوهری هم بیدار شد وبیچاره نشست کنارم هر چی گفت برویم دکتر

قبول نکردم دخترک خواب بود وباید خواهرم که نزدیک ماست را هم بیدار میکردیم تا دخترکم را نگه دارد ومن نخواستم خواب دیگران خراب شه

کمی داروی گیاهی خوردم خلاصه تا ساعت 3 شب من درد کشیدم تا بلاخره به زور استامینفن کدویین خوابم برد

صبح باز ساعت شش طبق معمول ساعت مبایل زنگ زد با اینکه اصلا حوصله نداشتم بازهم رفتم کلاس زبان

وبعد هم آمدم دفتر امروز ساحه نمیرویم ومن نمیدانستم وگر نه نمیامدم

دخترک را هم با خودم آوردم سر کارمخیلی اصرار داشت سر کار جدیدم را ببیند

الان بهترم با اینکه ضعف دارم ولی حالم بهتره خوبه خونه نماندم حد اقل ازین فرصت استفاده کنم وبروم وبلاگ ها را بخوانم

پ ن:اینجا برای زمستان گوشت را خشک میکنند البته گوشت گوسفند ویا بعضا گوساله  که یک رسم قدیمی مانده تا جایی که من میدانم در سابق

شما هم گوشت خشک درست میکردید نمیدانم کسی از شما ها خورده ویا حد اقل اسمش را شنیده یانه

  یک غذای که خیلی هم درشهر من معروفه همین کیچیری گوشت لند میباشد که گوشت خشک را ازقبل

خیس میکنند وبعد از یک برنج مخصوص ما براش میگیم برنج لیلافر یا نمیدانم شاید همان نیلوفر همراه با ماش

را خیس میکنیم واول گوشت ها را در زود پز میگذاریم بپزه .

وپیاز را در روغن سرخ میکنیم وبعد آب این گوشت را میریزیم در پیاز داغ نمک اضافه میکنیم وبعد برنج را هم اضافه میکنیم

باید روی برنج یک بند اانگشت آب ایستاده باشد

آب برنج که جذب شد برنج را دم میکنیم وگوشت ها را هم در کنار برنج میگذاریم باید حد اقل دوساعت دم کشد

البته بعضی ها در این غذا ادویه هم استفاده میکنند مثل زیره وزردچوبه که من طرفدارش نیستم

غذای لذیذی هستش مخصوصا در روز های سرد زمستان 

میشود همین غذا را باگوشت معمولی هم به همین شکل پخت که خیلی هم خوشمزه هستش




سه شب است تا دیر وقت بیدارم

جمعه شب به عروسی بودم ساعت 2 خوابیدم

شنبه شب جاری دعوت مان کرد وبا خانواده مادر شوهر که مجبور بودیم عشوه های خرکی خواهر شوهری

(بشکه زهر مار ) را تحمل کنم وحرف ها. زخم زبان هاش  را  هر دو خواهر شوهر هام در مکتب خصوصی معلم اند

وازین طریق سفری دارند بسوی دیار شما (به دلیل سوء تفاهم این قسمت جمله حذف شد)

یکشنبه شب خانواده مادرم زمینی حرکت کردند به طرف پا.کس.تان وتا 2 شب بیدار بودیم

و2 شب آنها را رساندیم به ترمینال وتا رسیدیم خانه 3 شب شد

این طوریست که الان خونه ما مثل بازار شام است و از طرفی این روز ها هر روز باید بریم شهرستان بخاطر کار واین وسط  چشم هایم  از بیخوابی میسوزد

امتحان انگلیسی پایان ترمم را هم دیروز دادم رفت ببینم نتیجه اش چی میشه

دوتا برادرهام امسال کانکوری هستند وامتحان دادند دعا کنید کامیاب بشند

اینجا تعطیلی ها ما در زمستان است بخاطر همان نبود امکانات

واینطوریست که کانکور ما درین روز هاست اینم برای معلومات

دیگه اینکه خوب خوش باشید

 
پ:ن من معذرت میخواهم به خدا اصلا منظور بدی نداشتم ولی انگار دوستان برداشت سوء داشتند

سلام عزیزهای من

از پنج شنبه بنویسم که تا ظهر کار هایم را  کردم ودیدیم کار دیگری ندارم از ریس اجازه خواستم وزنگ زدم شوهری آمد دنبالم گفت دخترک را برده خونه مادرش وما رفتیم دنبالش وسط راه دیدم باعرض معذرت دلم بد جور پیچ میده وحالم بده

رفتم خونه مادر شوهر وبازم با عرض معذرت سریع رفتم دستشویی بازم حالم خوب نشد دیگه وقتی داخل هال مادرشوهری شدم دیدم عین بازار شام البته بی سابقه نیست برای انها خانواده شوهرم به بی نظمی مخصوصا این خواهر شوهر مجردم که گفتم اسمش بشکه زهر ماره مشهوراند

وتا نشستم دیدم نه بابا امشب میخواهند کولاک کنند  وبرادر شوهری دوستاشو مهمان داره وخوب خواهر شوهری کوچیکه هم از خونه اش امده بود ودختر خواهر شوهر بزرگه هم بود با هم داشتند ترتیبات شام را میگرفتند

دیگران شروع کردند به هندوانه خوردن ومن که دلم درد میکرد مادر شوهر یه کم زیره اورد با اب جوش خوردم وبا تعارف های الکی مادر شوهر که شب بمانید ومن که گفتم نه حالم خوب نیست رفتیم خونه

اولش فکر میکردم این درد ها مقدمات تشریف آوری خاله پریست ولی نبود

نبات داغ خوردم نشد عرق چهل گیاه خوردم نشد شوهری گفت برویم دکتر ومن که ازین یک قلم به شدت بدم میاد نرفتم وگفتم نه خوب میشوم وخدای  کمی حالم بهتر  شده بود

تا اینکه شوهری رفت مغازه اش که دیدم نه بابا دل پیچه ام (حالت تهوع)  شدید شد وسه بار  حالم به شدت بد شد انقدر که هرچی تو این یک هفته خورده بودم پس دادم ( معذرتم را همچنان قبول کنید دوستان)

دیگه دیدیم نه بابا خوب بشو نیستم زنگ زدم به همسری که بیا من حالم بد شده

دخترک خواب بود که دیدیم خواهرم هم خبر شده بود آمد وشوهرم هم امد  دیگه رفتیم پیش دایی  همسر که دکتره ودر همان کوچه که خانه مادر شوهریست خونه اش هستش از طرفی برادر شوهر همسرم را در مهمانیش دعوت کرده بود

دکتر که مرا دید دو تا سرم وشش تا امپول با کلی دارو داد وسرم را وصل کرد گفت نرو خونه خودت همینجا خونه مادر شوهرت باش که من خبر دارت باشم

اقا این سرم ها واین آمپول ها هیچ فایده نکرد ومن همچنان به خود م میپیچیدم

دکتر گفت به احتمال 70٪ آپندیکس شدی اگر بهتر نشدی باید بری سنو کنی که من دیگه داشتم میمردم از ترس ونمیدانم شاید به خاطر این ترس بود که دیدم کم کم خوب شدم مهمانی هم تمام شد  ومن با شوهری راهی خونه شدیم همچنان با سرم به دست (باز خدارا شکر ماشین داشتیم وگرنه با موتور چطور میرفتیم ؟)

تا ساعت 2 شب بقیه سرم هم تمام شد ومن هم بهتر شدم خدا را صد هزار بار شکر وخوابیدم

صبح روز جمعه هر هفته خاله کارگر میاد خونه من برای تمییز کاری لباسشویی اخه ما اینجا به خاطر ضعیفی برق لباس شویی خودکار نداریم که هم بشوره وهم ابکش کنه وهم خشکش کنه لباس شویی داریم ولی باید ابجوش بریزیم وبا ز لباس را ابکش کنیم تازه لکه هاش را هم باید با دست بشوریم اینه که من خودم این کار را نمیکنم. که خوب خاله نیامد وگفت قردا میام دیگه بی برنامه بودیم

شوهری گفت برویم به باغ خواهرت در ین میان دیدم خواهر هم با یک تیکه کیک آمد وگفت امروز تولد شوهرش بوده ومن وشوهری هم نظر مانرا گفتیم این خواهرم که یکبار گفته بودم شوهرش از کانادا امده وخیلی پول داره یک باغ خیلی خوشگل دارند که زیاد هم از شهر دور نیست گفتیم بریم باغش که قبول کرد ولی مادرم وخواهرام رفتنی خانه خاله ام بودند واین شد که من وشوهری وخواهرم وشوهرش با دخترک مان تنهایی راهی باغ شدیم البته باماشین ما

وقرار شد من براشون ابگوشت بپزم خیلی خوش گذشت وکلی هم این وسط بادبادک بازی کردیم واخر سر هم باد بادک مان ازاد شد عصر تا رسیدم خونه دیدم پسر دایی شوهری زنگ زد که خونه تشریف دارید وبا خانمش وپسرش که 6 سال داره اومدن خونه ما وشب هم نگذاشتم بروند 

شام براشون قابلی پختم با اسفناج انواع ترشی های دست ساز خودم وسالاد وماست  وخیار یک نوع شیرینی برای دیزرت البته نگذاشتند زیاد خودم را به زحمت بدهم وهمش میگفتند تو هنوز مریضی این پسر دایی شوهری هم دکتره خلاصه با اینکه خسته بودم خیلی خوش گذشت

ساعت 10:30مهمان ها رفتند ومن هم ظرف ها را شستم ولی مرتب نکردم چون فرداش خاله کارگر میامد زنگ زدم ببینم مادر اینها خونه خاله من ماندند که دیدیم بله وچون برادرم ماشین نداشت گفتم بیایم دنبالتون که گفتند به زحمت میشوید واین بود که با اینکه لباس خواب پوشیده بودم از روی تخت خواب دوباره بلند شدیم و رفتیم دنبالشون واونجا هم چایی خوردیم وبرگشتیم خونه

شنبه هم خاله امد همه ء خونه را برق انداخت لباس ها را شست وساعت 1 رفت من وشوهری هم یکم استراحت کردیم یکی از همکارای بانکی من که دوستم هم است وچندی پیش نی نی دومش را دنیا اورده بود برای نی نی لباس کادو گرفته بودم که به شوهری گفتم تا این لباس براش بچه کوچیک نشده بروم  که گفت آماده شو من ببرمت وبرم مغازه

سریع دوش گرفتم وآماده شدیم با دخترک رفتیم

با این دوستم  رفت امد دارم دیدم وقت برنجش را خیس کرده وگفت برای شام باید بمانید وشب ماندیم

فلم عروسی اش را دیدم این دوستم از یک شهر دیگه است از کا.بل.هستش داخل پست اردیبهشت سال 90 در باره اش نوشتم که با هاشون رفته بودیم میله (پیکنیک)وخوب رسم ورسوماتشون با ما فرق داره ولحجه شان همچنان

فلم اش را دیدم برام جالب بود این دوستم سه سال از عروسی اش میگذره دو تا بچه داره که هر دو هم پسر اند واینقدر مرا تشویق کرد که یک نی نی بیار که کم کم داشتم راضی میشدم

اخر شب هم برگشتیم خونه ولالا

صبح نمازم را خوندم با خواهری رفتیم کلاس زبان بعد اومدم خونه صبحانه وبعد محل کار

زری جان عزیزم من شنبه ها مرخصم وخونه هم نت ندارم اینه که شنبه آپ نمیکنم

پست بلند شد مرا ببخشید

سلام

عید گذشته همه گی مبارک درین جا عید قربان چهار روز تعطیلیم که سه روزش عیده ویک روز هم که عرفه ومن از چهار شنبه تا دیروز نیامدم سر کار وحسابی رخصتی هار ا خوش گذراندم

عید هم خوش گذشت با همان دیدو باز دیدها تمام شد من وشوهرم تقریبا بیشتر خونه اقوام را رفتیم به جز خونه عمه من وعمه های شوهری که بعدا میریم

ولی متاسفانه خونه ما خانم ها تا حالا کسی نیامده آخه اینجا رسم است سه روز عید را بشتر مردها میروند عید دیدنی وخانم ها صبر میکنند بعد از سه روز میروند به استثنای خانم های کارمندی مثل من

تا حالا نه مادرم ونه مادرشوهر و خواهر شوهر ها وجاریم هیچ کدام شان نیامدند خونه ما

ما در سه روز عید سفره پهن میکنیم وآجیل وشیرینی ومیوه میچینیم

ودیروز دیگه سفره را جمع کردیم با شوهری وخونه را جارو برقی کشیدیم وهمه جا را برق انداخته بودم

بعد از ظهر هم رفتیم به مراسم ختم پدر همکلاسی ام

وقتی برگشتم به گوشی شوهری زنگ آمد ودیدم که شوهری شروع کرد به لحجه ایرانی حرف زدن وبعد گفت دوتا از دوستان ایرانی من امدند اینجا

براش گفتم ببین چند روز اینجا هستند یک شب دعوتشان کن

که دیدم ساعت 3:30 زنگ زد وگفت پنج نفر دعوت کردم غذا آماده میکنی یا ببرمشان به رستوان ؟

که گفتم نه خودم ترتیبش را میدهم

با اینکه برای کلاس زبان فرداش کلی درس داشتم ولی شروع کردم به آماده گیری

تو خونه چیزی کم نداشتم وفکر کردم باید یک غذایی اف.غا.نی بپزم وباز گفتم خوب شاید به ذایقه شون نسازه

این بود که دو مدل برنج پختم( قابلی) وزرشک پلو با تکه کباب وخورشت بادنجان سلاد  وانواع ترشی های

خودم وسوپ ویک نوع مربا خلاصه با سلیقه تمام درست کردم

وخوب چون ما تنها یک اطاق خواب وهال را داریم قرار شد من سفره را پهن کنم بعد زنگ بزنم اونها بیایند ومن بروم خونه خواهرم که همسایه منه

شوهر خواهرم را هم دعوت کردیم ومن از غذا  ها گرفتم ورفتم خونه خواهرم البته این خواهرم سر تزیین غذا وسفره با من کمک کرد

خلاصه چایی وشیرینی ومیوه همه چیز را آماده کردم وخودم رفتم

دیگه چون عجله کردم خیلی خسته شدم اینجا مثل ایران دیر شام نمیخوریم یعنی ساعت 8 سفره پهن بود ومثل ایران نیست که شام را ساعت 11 میخوردند وبه خاطر این کمی خسته شدم

دیگه اینها تا ساعت 12 خونه ما بودند بعد هم شوهری انها را رساند به هوتل شان (گفته بودم شوهرم بزرگ شده ایرانه دوستان ایرانی زیادی داره)

شوهری خیلی خوش بود وگفت دوستام واقعا از همه چزی لذت بردند وکلی از غذام خوششان آمده بوده

خوب من 12 رسیدم خونه. که دیگه خونه نبود صحرای محشر ظرف ها را همچنان با غذا ها گذاشته بودند داخل آشپزخونه وهمه چیز به همه جا پخش وپلا... شروع کردم به جمع کردن غذا ها وشستن ظرفها که شوهری  هی غر زد که بسه اینها را فردا هم میتونی انجام بدی

 ومن میگفتم خوب فردا هم همه ظرفها خشک میشه وشستن شان سخت وهم فردا میروم سرکار

من ظرف شستم سفره پاک راکردم دوظرف بزرگ سلاد درست کرده بودم که بیشترش مانده بود آنها را انداختم داخل یک شیشه وترشی انداختم

این وسط شوهری هی غر میزد بیا بسه دیگه ومن هم لجم گرفته بود که چرا نمیایی کمک؟

راستی عصرش وقتی میخواستم بروم مراسم عزا دخترکم را گذاشته بودم خانه مادرم وشب هم فرصت نشد بیارمش

تا اینکه کمی کار ها خلاص شد رفتم روی تخت دراز کشیدم که شوهری هم آمد وگفت خوب یک رژی هم میزدی ومن هم که دیگه داشتم از خسته گی ضعف میکردم گفتم خوب همین جوری نمیشه

 که این آقای شوهر ما رفت تو فاز قهر وپشتش را کرد بمن

خوب من هم عصابم خورد شد من این همه برات زحمت کشیدم  حالا با این وضع اگر بزک دوزک نکنم نمیشه

چرا این مردها اینقدر بی منظور اند؟

دیگه رفت تو هال وبرای لج من کامپوتر را روشن کرد وآهنگ گذاشته بود با صدای بلند آنهم ساعت 2 شب

ومن چیزی نگفتم باز اونو خاموش کرد آمد وبا گوشی مبایل دوباره اهنگ گذاشت مغزم داشت منفجر میشد

بروی خودم نیاوردم با اینکه میدانست من باید ساعت6 صبح بروم کلاس زبان

دیگه شب صبح شد ومن رفتم کلاسم وقتی برگشتم داخل حمام بود

صبحانه آماده کردم سرسنگین آمد وخورد وچند تا نق هم زد وچون موترش را گذاشته بود دکان پیاده رفت سرکارش ومن هم امدم سرکارم

ازدستش ناراحتم چرا اصلا منو درک نمیکنه من ماشین کوکی نیستم آدمم خسته میشم نمیشه که مدام شاد شنگول تر وتمیز وآرایش کرده باشم که....

ببخشید باید این غرغر ها را میکردم خوب دلم پره الان هم چشم هام به سختی باز میشه

وخونه هم همچنان درهم برهم هنوز جارو نکردم هنوز ظرف ها را جمع نکردم وهر لحظه ممکنه مهمان بیاد از همه مهمتر حوصله ناز ها وغر غر های بیجایی این اقای شوهر را هم اصلا ندارم



گلو درد دمار از روزگارم کشیده حتما باید مریض شی که بفهمی سلامتی نعمتیه. روز جمعه تولد خواهر کوچولوی من بود  بعد از ظهری رفتیم خونه مادرم یک محفل خودمانی بود ولی من حالم خوب نبود تا عصر باز بهتر بودم

عصر که مراسمش تمام شد تب ولرز شدید گرفتم با شوهری رفتیم دکتر  یک کم دارو داد مسکن وانتی بیوتیک فکر میکردم آغاز یک سرما خوردگی ایست  وزیاد جدی نگرفتم بعد دوباره آمدیم خونه مادرم برای شام من وخواهرم را نگه داشتند وخواهرهایم کلی زحمت کشیدند وشام خوش مزه درست کرده بودند که من دیدیم دیگه نمیتوانم درجمع بشینم این بود که یک پتو گرفتم رفتم داخل اطاقی ودراز کشیدم شوهری چند بار آمد وخبرم را گرفت  حتا نتوانستم شام بخورم از بوی غذا حالم بد میشد

همین که شام وخوردند شوهری گفت برویم خونه تا تو استراحت کنی مادرم برام غذا گذاشت گفت تو هیچی نخوردی با این که اصلا اشتها نداشتم قبول کردم

حالا آمدیم خونه از بخت بد من همسایه دیوار به دیوار ما پسرش را نامزد کرده وامشب در خونه اش یک محفل ساز وسرود برپانموده   اینجا هم که گفتم آزادی است وموسیقی حتا با صدای بلند مجازه وکسی به کسی کاری نداره این بنده خدا ها هم تا تونسته بودند صدای بلند گوها را بلند کرده بودند روی تخت خواب دراز کشیده بودم  دیوار هم که از پست گردو نازک تره صدای خندها وشوخی ها موسیقی  روی مغزم رژه میرفت من هم که حالم بد...

 خلاصه من ساعت هشت ونیم دراز کشیدم تا ساعت 2 شب اینها هزار باررررررررر ناری ناری رقصیند، هندی رقصیدند عربی رقصیند ،اف.غانی رقصیدن  تمام رقص های بلاد کفر مسلمون را اجراء کردندومن نزدیک بود کفرم در بیاد

شوهری چند بار خواست برود وبگوید ما مریض داریم نگذاشتمش وگفتم بنده خدا ها شادی دارند چه میدانند ما مریضیم

در تب شدید میسوختم خلاصه تا خود صبح شوهری پاشویه ام کرد وبالای سرم بودم اصلا نخوابید .خوب بود فرداش مرخص بودم من شنبه ها تعطیلم. و حتا کورس زبان  هم نرفتم

شنبه همان طور گذشت یک شنبه یک سر آمدم دفتر ودوباره رخصتی گرفتم عصرش دیدم هیچ خوب نمیشم  رفتم دوباره دکتر عفونت شدید گلو گوش ها و حتا لثه وزبان گرفتم و تب شدیدبه خاطر همین افونت است

 این بار دیگه دکتر برام شش دانه آمپول ( سفتری یکسون) نوشت که در رگ تزریق میشه دیشب یه دونه تزریق کردم ویک دونه هم امروز صبح . ودیگر قرص وغرغره که حالم بد میشه از غرغره کردنولی مجبورم

خلاصه اینها را گفتم که بگم مریضم بد جور....امروز هم آمدم سر کار دخترک را هم آوردم با خودم که اگر بشود کار ها راست وریست کنم و  مستقیم بروم خونه  .

هنوز ریس تشریف نیاوردند ومن ول  معطل ماند ام .

پ:ن دخترک داره نقاشی میکشه یک زن لخ.ت 30نه هایش را هم میکشد میپرسم چرا این لخ.ته؟ میگه خوب هیچ کس نبوده خونه خواسته راحت باشه میخواهد برود حمام .

ومن مانده ام  که این طور تخیل ها چگونه وارد مغز بچه  ها میشه؟

راستی دوستان شما حالتان خوبه؟



تولد دخترک همان طور که میخواستم به خوبی وخوشی سپری شد ویک روز به یاد ماندنی برای دخترم رقم خورد

وکلی هدیه گرفت من براش یک پلاک زنجیر طلا هدیه دادم ،باباش یک دوچرخه صورتی خوشکل ،مادر من براش یک پیراهن ویک تن پوش حوله هدیه دادند خواهر هام به ترتیب یک کیف گوسفند لاغر وزیرک که عاشق کارتونش است براش داد. بعدیش یک سارافون، دیگری یک شلوار لی وخواهر کچولوم دفتر ومداد ولوازک دیگر...

مادر شوهرم یک مرغآبی خیلی ارزون ولی( ولش کن )دخترک ازش خوشش آمد این مهمه ،عمه بزرگه اش یک عروسک بزرگ  زن عموش یک سیت غذا خوری ،عمه وسطی که از حسادت وچشم تنگی نیامده بود اصلا ، عمه کوچکیش هم مهمان داشت شبش آمد ویک جفت کفش آورد همسایه مون هم براش یک عروسک بیبی ناز آوردند

بچه ام کلی ذوق کرده بود با این همه کادو.

ودر کل خوب بود  تولد که ما گرفتیم مثل بعضی از دوستان خیلی تشریفاتی نیست یعنی اینجا این مدلیه

اول شیرینی وچایی وبعد میوه وآخر سر هم چون نمیخواستم کیک تولدش را زود ریز ریز کنم وتولد هم که بدون خوردن کیک صفای نداره از همان کیک خامه ایی در ظرف های مخصوص سفارش دادم وروش هم تولدت مبارک نوشته بود

دادم هم خوردند وهم چون زیاد سفارش داده بودم دادم بردند

شب هم مادرم وخواهرم را نگه داشتم وخواهرم مرغ وسالات باچیپس درست کرد خوردیم خوش گذشت وظرف ها را خواهر هام شستند طفلکی ها (من ماشین ظرف شویی ندارم اکثرا نداریم)

روز شنبه هم که مرخص بودم صبحش رفتم کلاس زبان بعد هم  صبحانه خوردیم آن هم چه صبحانه ایی کیک خامه ایی هر چی این مدت رشته بودم  بر باد رفت   بعد هم خاله کارگرم آمد وهمه جای را تمیز کرد ولباس شست وخونه به برق انداخت  خلاصه نهار دیروز هم بعد از مدتها آب گوشت پختم  وشب دیگه قرار شد غذا نخوریم

که باز شب هم برامون مهمان آمد زن دایی شوهر با عمه اش وباز دوباره میوه درست کردند وچایی ودرست کردن وبعد هم که رفتند وبا شوهری ظرف هار ا شستیم ومن نشستم بلکم کمی درس زبان بخوانم وبعد هم لالا خلاصه انگار اصلا من تعطیلی نداشتم

الان سر کارم ونهار به ختم قران دعوتم پسر خاله داماد مون هفته گذشته سکته کرد وفوت شد امروز ختمش است خدا رحمتش کنه

راستی شب سالگرد ازدواج مون هم خیلی عالی بود این بار من شوهری را دعوت کردم رفتیم یک رستوانت عالی که تا حالا تجربه اش نکرده بودیم فضاش عالی بود داخل حیاطش پر از گل ودرخت و هوا هم که سرد شده . سرد که نه خنک ،خیلی چسبید شام هم من جوجه وچلو وشوهری هم کوبیده وچلو سفارش دادیم وخیلی خوش مزه بود

قسمت خوبیش هم اینکه شوهری سوپرایزم کرد ویک انگشتر  طلا خیلی خوشگل برام گرفت وکلی هزینه کرده بود من هم که ساعت براش گرفتم خلاصه برای دخترک هم خیلی خوش گذشت به همین سادگی شش سال از با هم بودنمان گذشت وپنج ساله من مادرم باورم نمیشه


پروژه مون داره تمام میشه به همین زودی قرار بود تمدید بشه که هنوز معلوم نیست گویا نمیخواهند تمیدیدش کنند

تا اخر سیپتامبر سر کار هستیم وبعد بیکار...............

بیشتر قرض هامون را دادیم به خاطر خانه خیلی دست مان تنگ شد وبه قرض وقله افتادیم ولی هنوز هم نیاز شدید به پول داریم دست مون تنگه کاش این پروژه تمدید میشد

نمیدانم بعد از عمری دارم بی کار میشم اصلا نمیدانم بی کاری چطوریه ؟از طرفی خوبه ولی  بی پولی را چکار کنم؟

مدتیه دخترک وبابایش بد جوری گیر دادند به نی نی ولی من زیر بار نرفتم همین الان  هم دخترک اطاق نداره باز دومی را چیکار کنم من منتطر بودم طبقه بالایی خونه مون را بسازیم  وپایین را بدهیم به رهن کامل  طبقه بالایی بزرگتر میشود چون پاینیی به خاطر پارکینگ کوچک شده وبالا بزرگ ودل باز میشه ولی پولی نداریم برای ساختش و خوب فعلا هیچی.....

از همه مهمتر ماشین ،ماشین هم نداریم من دخترک را با موتر سیکلت بزرگ کردم ومیدانم بچه کوچیک روموتر چقدر سخته تو آفتاب وسرما ودیگه اصلا نمیخواهم یکی دیگه را روی موتر این بر اون بر ببرم آن هم منی که هر روز به خاطر کار از خانه بیرون میرفتم سختم بود

یکی دیگه از شرط هام داشتن ماشین است که هنوز نداریم از همه مهمتر میترسم واقعا میترسم از دوباره بچه دار شدن

ولی چاره نیست اینجا رسم یک بچه نیست حد اقل باید چهار تا داشته باشی

و من میخواهم فقط یکی دیگه بیارم آنهم به خاطر دخترک وباباش  حالا باباهه پسر هم میخواهد فقط میگی فرمایشی است ؟

ولی حالا حالا ها تصمیم ندارم شرایط جور نیست

بیکار هم که دارم میشم خدا کنه پروژه دوباره تمدید شه (برام دعا کنید)

کار پیدا کردن هم اینجا  مثل همه جای دنیا کار سختیه   از طرفی  بیزارم از هر روز مسیر عوض کردن ،تغییر مکان مرا کلافه میکند من زود خو میگیرم ودیر دل میکنم

تازه قلق(غلغ) کار دستم آمده بود بهر حال هر چی خواست خدا باشه

هفته که دارم به پایانش نزدیک میشم هفته بدی بود برام خیلی............ حال خوشی نداشتم با امدن پ دیروز این هفته حقش را برای من اداء کرد دیشب حالم بد بود با خوردن مسکن ویک چای نبات کمی بهتر شدم

این کورس زبان لعنتی هم آنقدر سخته برام که نگو. استاد هم مثل فرفرک حرف میزنه من به سختی میفهمم

کاش به سمستر دومش مینشستم برام سنگینه ،این همه درس .

به خاطر نداشتن وقت رفتم نشستم سمستر سومش

اگر بی کار شوم دوست دارم از پایینتر شروع کنم نمیدانم ..گیجم

26 شهریور تولد دختر ناز منه که افتاده به یک شنبه و چون همه کارمندیم مراسمش رابه جمعه انداختم

یک محفل کوچلو میگیرم عمه هاش ومامان بزرگ ها وزن عمویش وخاله هاش را دعوت میکنم

بعد از ظهری یک مراسم براش میگیرم خدا کنه خوب بشه میخوام کادو براش یک پلاک زنجیر طلا بگیرم وباباش هم یک دوچرخه خوشگل هنوز نرفتم بازار وهیچ آمادگی ندارم

مراسم جمعهء فردا نیست جمعه دیگه است وجالبه که 28 شهریور هم عروسی ماست که من معمولا در روز 27 هر دومراسم را برگذار میکردم ولی امسال میخواهم سالگرد عروسی مون را تنهایی برای خودم وشوهری جشن بگیریم ومن هنوز نمیدانم براش چی کادو بگیرم

شاید یک ساعت گرفتم واقعا مشکلترین کار برای من خرید کادو برای آقایان است

دیگه اینکه لطفا  برام دعا کنید خیلی محتاج دعام


سلام

عید هم گذشت وما ده روز رخصت بودیم خیلی خوش گذشت تبدیل شده بودم به یک خانم خانه نشین وکدبانو صبح ها تا هر موقع عشق مان بود میخوابیدیم وبعد با آرامش صبحانه ووووو گاهی چقدر خوبه خونه نشیشنی البته برای من گاهی....

عید دیدنی ها هم تموم شد به غیر روز دوم عید که باهمسری کمی کل کل کردیم دیگه خوب بود همسری هم برای عید برام یک ساعت خوشگل عیدی گرفته بود

دیگه صبح اول عید ما رسم داریم میریم سر خاک پدرم وپدرش یعنی پدر شوهرم

وبعد شوهری لباس نو عیدش را میپوشه ومیره نماز عید وبعد عید شروع میشه

خلاصه خوب بود خوش گذشت

از دیروز هم امدم سر کار ودوباره زندگی افتاد رو دور معمولیش امشب هم عروسی دعوتم عروسی دختر دایی شوهر بی معرفت ها مردنه اش را دیشب برگذار کردند زنانه اش را امشب  ، خوب در یک شب میبود هر دو بهتر بود حالا دیشب من سر گردان بودم امشب شوهری

دیروز عصر که از سر کار رفتم خونه شوهری گفت میخواهم لباس عیدم را بپوشم و خوب این خاله که روز های جمعه میاد هم خونه تمییز میکنه هم لباس میشوره جمعه نیامد و من خونه را تمیز کردم ولی  لباس نشستم

سر راه با شوهری بستنی گرفتیم ورفتیم خونه بعد از خوردن بستنی نشستم با دست لباس های شوهری را شستم

قابل ذکره که این لباس همان لباس محلی ماست یعنی یخن قاق و شلوار نیست یه جور لباس دیگه هست نمیدانم چقدر معلومات دارید اصلا دیده اید ؟ شبیه لباس های پاکستانی هستش  من دیدیم تو ا.یران پاکستانی ها با همان لباس خودشان گشت وگذار میکردند

جنس این لباس زود کثیف میشه ومعمولا اینجا از رنگ های روشن استفاده میکنند اکثرا سفید یا صورتی کم حال یا کرمی وووو

مال شوهر ی را من این عید صورتی کم حال گرفتم وجلو پیراهنش هم دوخته است که بهش میگویند (خامک دوزی) یک نوع دست دوزی هستش وخیلی هم قیمتش بالاست

خلاصه لباس شستم تا آمدم اتو کنم برق رفت واون لباس بدون اتو اصلا پوشیده نمیشه

شوهری گفت بی خیال یک لباس دیگه میپوشم ومن هم که کلی زحمت کشیده بودم کوتاه نیامدم واتو را گذاشتم سر گاز وشروع کردم به اتو کردن پیراهنش تمام شد وداشتم شلوارش را اتو میکردم یک بار اتو از دستم  تو آشپزخونه افتادو ریزه ریزه   شد اتو که افتاد کف آشپزخونه تا بلندش کردم فرش اشپزخونه مون سوخت خدا شکر که روی پام نیفتاد

دیگه حیفم امد اتو من خیلی جنسش خوب بود نمیدانم چرا اینطوری شد شب قبلش هم داشتم لمر میزدم که وقتی داشتم در ریمل را میبستم ریمل سرش شکست  این ریمل را از ایران خریدم جنسش عالی بود خیلی دوستش داشتم واینجا پیدا نمیشه دیگه اعصابم خورد شد نمیدانم چرا این قدر خراب کار شدم ؟

امشب میخواهم برم عروسی نه ریمل درست وحسابی دارم ونه اتو هر دو را هم لازم دارم

باید از خواهرم بگیرم

راستی در مورد لباس هم هنوز تصمیم نگرفتم چی بپوشم

ببینم چب میشه بعد از کار میخواستم برم دوباره باشگاه ثبت نام کنم ولی امروز دیرم میشه وخسته میشم شب هم تا دیر وقت باید عروسی باشم

وراستش اینقدر من ازین روز های اول باشگاه رفتن بدم میاد تمام بدنم درد میگیره

حکایت همان جوکه که گفته برای اینکه هفته اول بدنم درد میگیره میشه از هفته دوم بیام حکایت ماشده

خوب دیگه خوب خوش باشید


میخواهم درین پست در مورد عید و رسم و رواج هایش در شهر خودم معلومات بدهم عید فطر یکی از دو عید بزرگ ماست  که سه روز است واینجا هر سه روز را رخصتی عمومی اعلان میکنند ومردم همه لباس نو آماده میسازند درخانه هایشان درین سه روز آجیل ومیوه شیرینی آماده میکنند وبعضا  سفره میاندازند و این خوردنی هارا داخل سفره میچینند و درین سه روز دید وبازدید ادامه دارد کوچکتر ها به دیدن بزرگتر ها میروند . اکثرا درین سه روز بیشتر مردها میروند خانه یک دیگر ولی چون درین اواخر اکثر خانم های  شهر نشین هم به نوعی وظیفه دار اند ومصروف ،  زن ها هم درین سه روز به اتفاق خانواده هایشان به عید دیدنی میروند وهمچنان رسم دادن عیدی به بچه ها را داریم

در روز اول عید مردها میروند در مساجد ونماز عید را ادإ میکنند وبعد عید آغاز میشود

چیزتا به عید نمانده

عید آمده ولی دیگر آن حس وحال عید نیست برام

دخترک را نگاه میکنم که کباس نارنجی اش را با کیف نارنجی که دایی اش براش از پاکستان آورده وکفش های سفیدش روز ده بار میپوشد چرخ میزند ومیپرسد کی عید میشود؟

که خاله ام دستهایم را حنا ببندد؟

به یاد کودکی هایم می افتم به یاد شادی هایم به یاد دلخوشی های کوچکم

برای شوهری با اشتیاق قصه میکنم از روز های کودکی از عید های که بر ماگذشت میروم به خانه قدیمی پدریم با آن شمشاد های بلندش و عید های پر جمب وجوش آن...

به خاطر شادی دخترک شاد میشم

ولی دیگر برایم روز های عید یک روز های خسته کننده شده باهمان دیدو بازدید های تکراری ومجبوری

مخصوصا درین جغرافیای از جهان که ما بخت برگشته ها قرار گرفته ایم

مگر دل خوشی هم وجود دارد؟

دیروز در شلوغترین منطقه شهر در یک بازار پر ازدحام باز بمب منفجر شد باز آمبولانس ها بوق بوق زده وآجیر کشیده میدویدند

باز تلویزونها خون نشان میداد، فریاد نشان میداد، واهمه نشان میداد

نصف عمر شدیم تا فهمیدیم برادرهای ما سالم اند ولی  مگر آنهایی که با تن خونین هر طرف میدویدند برادران ما نیستند

چه دلخوشی چه ارامشی وقتی نه عید ما عید است ونه شادی ما شادی

خدایا چی بگم خودت عالمی وخودت شاهد همه روزهای ما

پ:ن زلزله چند روز پیش تمام مرا لرزاند  من مرز ها را نمیبینم برای من دنیا خانه من است ومردمش خانواده من

پ:ن پدر بزرگم به لطف خدا خوب شد ورفت خانه اش وکنار خانواده اش (خدایا شکرت)

پیشاپیش عید همه مبارک  این آخرین روزی است که من سرکارم وتا ده روز دیگه تعطیلم

و درخونه هم انترنت ندارم یعنی به کل تعطیلم گاهی این جور تعطیلی ها را دوست دارم

برای همه آرزوی روزهای خوبی را دارم.


روزهای که گذشت

از قبل از ماه رمضان تا حالا پست تازه نداشتم

با اینکه دوست دارم زود زود پست جدید بگذارم باز هم نمیشه کمی که نه  زیادی تنبلم خوب روز های همچنان میگذرند ومن تا حالا خدارا شکر همه روز ها را روزه بودم شوهرم نیز روزه میگیره خدارا شکر  فقط دیروز روزه نگرفت کمی حالش بد بود.

از اول ماه رمضان تا حالا دوشب افطاری مهمان خونه خواهرم بودم یک شب تنهای ویک  شب هم مادرم اینها هم بودند یک شب هم جاری من آمد خونه ما با عمه شوهری اولین بار این عمه میامد خونه ما زن خیلی خوبیه که حسابی سنگ تمام گذاشتم ودهن همه باز مونده بود روز جمعه هم خواهرم زنگ زد که ما tv مان سوخته  و خونه حوصله مان سر میاید میاییم خونه تو ومن خوشحال شدم

آمدند وبعد از ظهر میخواستند بروند که من نگذاشتم گفتم از صبح هم که که اینجا بودید با دهان روزه نمیگذارم باید افطار بمانید و شوهری هم اصرار خلاصه نگه شون داشتیم برادر بزرگه من پاکستان بود وجاش خالی

برای افطار هم فرنی  با سبزی وپنیر با زولبیا بامیه  وبعد هم سوپ بسیار خوشمزه وبرای شام هم زیره پلو قورمه سبزی خورشت بادنجان سالاد و تکه کباب درست کردم

خیلی خوش گذشت امشب هم یکی از دوستان خانوادگی مان قراره بیایند خونه ما یک زوج جوان هستند با یک پسر بجه تپلی خانمه دوست منه یعنی در بانک باهر دو زن وشوهر همکار بودم خانمه الان هم در بانک کارمیکنه

قراره برای شب همان فرنی چون هم آسونه وهم خوشمزه وهمه دوست دارند درست کنم باسبزی وپنیر و شام هم لازانیا درست میکنم وپیراشکی که خودم خیلی دوست دارم چون میترسم لازانیا دوست نداشته باشند پیراشکی هم درست میکنم قراره ازین خواهرم که خونه اش نزدیک خونه منه هم کمک بگیرم آخه دیشب پیراشکی درست کرده بود خیلی خوشمزه بود برای ما هم آورد

(لازانیا را که همه بلد هستید پیراشکی که ما درستش میکنیم اینجوریه گوشت چرخ کرده را با پیاز وسیر خوب تفتش میدهیم وبعد جند دانه نخم مرغ جوش داده را هم رنده میکنیم وخیار شور هم رنده میکنیم وکمی جعفری وگشنیز هم ریز ریز میکنیم با ادویه دلخواه من بیشتر دوست دارم تند باشه وفلفل سیاه میزنم خمیرش را با ماست وپولی (جوش شیرین) ویک قاشق روغن  خمیر میکنیم خوب با آش گز ویا همان چوب نازکش میکنیم به صورت دایره ایی برش میزنیم ویک طرفش را ازین مواد پر میکنیم وطرف دیگرش را رویش میگذاریم و سر روغن سرخش میکنیم وبا جعفری وگوجه خیار وتزهینش میکنیم)

اینم طرز پخت یک نوع غذا نمیدانم شما هم پیراشکی را همینطور درست میکنید یا نه؟

وخوب خیلی وقت میبره از طرفی یخچال هم خالی خالیه وباید بعد از رخصیتی از کار اول بروم با شوهری خرید هیچی نداریم

پنیر پیتزا،خیار شور،کالباس،قارچ ،تخم مرغ،گوشت چرخ کرده سبزی خوردن ووووو

خونه هم که بهر حال یک مرتب کردنی میخواهد  روزه هم که هستم ببینم چه میشه کرد

خوب این هم ازین چون اکثرا روزه ایم من هم تا توانستم حرف از خوراکی خوردنی زدم ببخشید دیگه

تا بعد....

اینم دخترک ما

یک قسمت زیبای زندگی من دخترک با هوش وملوس خانمیست که خداوند نمیدانم دربدل کدام کار نیکم برایم هدیه کرده دختری که گاهی با این سن کمش به این همه فهم ودرکش از زندگی تعجب میکنم

انیس لحظه های تنهایی من ،رفیق کوچک دلتنگی های بزرگم

زندگی رنگ های قشنگی داره ومادر شدن جزو شادترین وآرامش بخش ترین رنگ های زندگیست

چگونه سپاس گذارت باشم خدا ؟خدای فرشته های کوچولو؟

پ:ن دخترکم شرمنده که تاحالا ازت کمتر دراینجا نوشتم ازین پس بیشتر از تو خواهم گفت

پ:دیشب افطاری خانه مادرم بودیم واخر شب دخترک خوابیده بود وچون به خاطر گرمی بیش از هوا مهدش تا 15 روز تعطیله گذاشتمش اونجا شب خوابم نمیبرد همش غلط میزدم وجای خالیش را میدیدم

خودش عاشق خاله کچولو خونه مادر بزرگش ولی من به خاطر خود خواهی خودم همیشه مانعش میشم

دوری از تو برام سخته عزیزم در ادامه مطلب عکس دخترک که دیگر حذف شد