سلام

عید گذشته همه گی مبارک درین جا عید قربان چهار روز تعطیلیم که سه روزش عیده ویک روز هم که عرفه ومن از چهار شنبه تا دیروز نیامدم سر کار وحسابی رخصتی هار ا خوش گذراندم

عید هم خوش گذشت با همان دیدو باز دیدها تمام شد من وشوهرم تقریبا بیشتر خونه اقوام را رفتیم به جز خونه عمه من وعمه های شوهری که بعدا میریم

ولی متاسفانه خونه ما خانم ها تا حالا کسی نیامده آخه اینجا رسم است سه روز عید را بشتر مردها میروند عید دیدنی وخانم ها صبر میکنند بعد از سه روز میروند به استثنای خانم های کارمندی مثل من

تا حالا نه مادرم ونه مادرشوهر و خواهر شوهر ها وجاریم هیچ کدام شان نیامدند خونه ما

ما در سه روز عید سفره پهن میکنیم وآجیل وشیرینی ومیوه میچینیم

ودیروز دیگه سفره را جمع کردیم با شوهری وخونه را جارو برقی کشیدیم وهمه جا را برق انداخته بودم

بعد از ظهر هم رفتیم به مراسم ختم پدر همکلاسی ام

وقتی برگشتم به گوشی شوهری زنگ آمد ودیدم که شوهری شروع کرد به لحجه ایرانی حرف زدن وبعد گفت دوتا از دوستان ایرانی من امدند اینجا

براش گفتم ببین چند روز اینجا هستند یک شب دعوتشان کن

که دیدم ساعت 3:30 زنگ زد وگفت پنج نفر دعوت کردم غذا آماده میکنی یا ببرمشان به رستوان ؟

که گفتم نه خودم ترتیبش را میدهم

با اینکه برای کلاس زبان فرداش کلی درس داشتم ولی شروع کردم به آماده گیری

تو خونه چیزی کم نداشتم وفکر کردم باید یک غذایی اف.غا.نی بپزم وباز گفتم خوب شاید به ذایقه شون نسازه

این بود که دو مدل برنج پختم( قابلی) وزرشک پلو با تکه کباب وخورشت بادنجان سلاد  وانواع ترشی های

خودم وسوپ ویک نوع مربا خلاصه با سلیقه تمام درست کردم

وخوب چون ما تنها یک اطاق خواب وهال را داریم قرار شد من سفره را پهن کنم بعد زنگ بزنم اونها بیایند ومن بروم خونه خواهرم که همسایه منه

شوهر خواهرم را هم دعوت کردیم ومن از غذا  ها گرفتم ورفتم خونه خواهرم البته این خواهرم سر تزیین غذا وسفره با من کمک کرد

خلاصه چایی وشیرینی ومیوه همه چیز را آماده کردم وخودم رفتم

دیگه چون عجله کردم خیلی خسته شدم اینجا مثل ایران دیر شام نمیخوریم یعنی ساعت 8 سفره پهن بود ومثل ایران نیست که شام را ساعت 11 میخوردند وبه خاطر این کمی خسته شدم

دیگه اینها تا ساعت 12 خونه ما بودند بعد هم شوهری انها را رساند به هوتل شان (گفته بودم شوهرم بزرگ شده ایرانه دوستان ایرانی زیادی داره)

شوهری خیلی خوش بود وگفت دوستام واقعا از همه چزی لذت بردند وکلی از غذام خوششان آمده بوده

خوب من 12 رسیدم خونه. که دیگه خونه نبود صحرای محشر ظرف ها را همچنان با غذا ها گذاشته بودند داخل آشپزخونه وهمه چیز به همه جا پخش وپلا... شروع کردم به جمع کردن غذا ها وشستن ظرفها که شوهری  هی غر زد که بسه اینها را فردا هم میتونی انجام بدی

 ومن میگفتم خوب فردا هم همه ظرفها خشک میشه وشستن شان سخت وهم فردا میروم سرکار

من ظرف شستم سفره پاک راکردم دوظرف بزرگ سلاد درست کرده بودم که بیشترش مانده بود آنها را انداختم داخل یک شیشه وترشی انداختم

این وسط شوهری هی غر میزد بیا بسه دیگه ومن هم لجم گرفته بود که چرا نمیایی کمک؟

راستی عصرش وقتی میخواستم بروم مراسم عزا دخترکم را گذاشته بودم خانه مادرم وشب هم فرصت نشد بیارمش

تا اینکه کمی کار ها خلاص شد رفتم روی تخت دراز کشیدم که شوهری هم آمد وگفت خوب یک رژی هم میزدی ومن هم که دیگه داشتم از خسته گی ضعف میکردم گفتم خوب همین جوری نمیشه

 که این آقای شوهر ما رفت تو فاز قهر وپشتش را کرد بمن

خوب من هم عصابم خورد شد من این همه برات زحمت کشیدم  حالا با این وضع اگر بزک دوزک نکنم نمیشه

چرا این مردها اینقدر بی منظور اند؟

دیگه رفت تو هال وبرای لج من کامپوتر را روشن کرد وآهنگ گذاشته بود با صدای بلند آنهم ساعت 2 شب

ومن چیزی نگفتم باز اونو خاموش کرد آمد وبا گوشی مبایل دوباره اهنگ گذاشت مغزم داشت منفجر میشد

بروی خودم نیاوردم با اینکه میدانست من باید ساعت6 صبح بروم کلاس زبان

دیگه شب صبح شد ومن رفتم کلاسم وقتی برگشتم داخل حمام بود

صبحانه آماده کردم سرسنگین آمد وخورد وچند تا نق هم زد وچون موترش را گذاشته بود دکان پیاده رفت سرکارش ومن هم امدم سرکارم

ازدستش ناراحتم چرا اصلا منو درک نمیکنه من ماشین کوکی نیستم آدمم خسته میشم نمیشه که مدام شاد شنگول تر وتمیز وآرایش کرده باشم که....

ببخشید باید این غرغر ها را میکردم خوب دلم پره الان هم چشم هام به سختی باز میشه

وخونه هم همچنان درهم برهم هنوز جارو نکردم هنوز ظرف ها را جمع نکردم وهر لحظه ممکنه مهمان بیاد از همه مهمتر حوصله ناز ها وغر غر های بیجایی این اقای شوهر را هم اصلا ندارم