روزمرگی با مهمانی وشب یلدا

مدتیست ننوشتم یعنی نوشتم ولی برق رفت ویک پست بلند بالا هم به فنا...

در مورد رسم رسومات خواستگاری نوشته بودم حالا باشد بعدا که حسش بود مینویسم

از پنجشنبه تا امروز رخصتی گرفته بودم چون ما سال کاری را به میلادی حساب میکنیم در واقع پایان یک سال کاری من بود ومن رخصتی سالانه را گرفته بودم.

پنجشنبه موتر را برداشتم باخواهرهایم رفتیم حمام عمومی خیلی خوش گذشت دخترک چنان در حمام روی چوکی(صندلی) نشسته بود در گرمای حمام عمومی لپ هایش گل انداخته بود وموهایش حالت گرفته بود همراه با آن مایو صورتی که از شمال برایش خریدم خوردنی شده بود  وبا کیسه کچولویش خودش را کیسه میکرد که خواهر هایم از خنده غش کرده بودند بعد آمدیم یک سر رفتم از مادرم هم خبر گرفتم وچای خوردیم هرچی مادر اصرار کرد شب نماندم

فردایش به مجلس عقد یکی از همصنفی(همکلاسی) های دانشگاه دعوت بودیم که من اول صبح وسایلم را برداشتم همسری را رساندم مغازه اش وآمدم خونه مادرم با خواهرم آماده شدیم ورفتیم (من و خواهرم عجول همکلاسی بودیم اینه که دوستان ما مشترکه)

خیلی خوش گذشت من اون یکی همکلاسی ام که گفته بودم حامله است ویک ماه از من جلوه کنار هم نشستیم با شکم های قلمبه و دیگر دوستان ما کلی  برای ما خندیدندخوش گذشت .

شنبه تصمیم گرفتم من هم بلاخره مهمانی ام را بدهم ما همکلاسی های دانشگاه مهمانی دوره داریم شنبه تمام خرید هایم را کردم و آمادگی مهمانی را گرفتم شبش با آنکه همه وسایل  شب یلدا را داشتم ولی حسش نبود دوست داشتم مثل سالهای قبل کنار خانوده ام باشم با اینکه همسر دیگر از خانواده ام قهر نیست ولی کمی سر سنگین است ومثل قبل زیاد نمیرود من هم اصراری ندارم

دیدم همسر گفت بلند شو بریم شما را ببرم خونه مادرت من گفتم نه حوصله ندارم گفت خوب بلند شو بریم  یک دوری بزنیم ومن ودخترک را به بهانه از خانه کشید بعد بین راه گفت تو برو یک سر خانه مادرت من جای کار دارم باز میام دنبال تان

ما را دم خانه مادرم پیاده کرد  رفتیم بالا که دیدم مراسم یلدا را شروع کردند روی کرسی هندونه وانار وکیله(موز) تخمه ویک دسته گل طبیعی وچای بساطش مهیاست راستی من آن شب در انجمن ادبی در محفلی شب شعر هم دعوت بودم ولی اصلا حس رفتن نداشتن خیلی سنگین وکسلم وخواهرم هم دعوت بود من فکر میکردم او رفته که دیدم او هم نرفته

دیگه نشستیم شروع کردیم به خوردن هندونه انار چایو تخمه همسر با ما که آمده بود با پیژمه بود دیدم نیم ساعت بعد او هم آمد رفته بود خونه ولباس پوشیده بود

نشست به کرسی وچای ومیوه تخمه هندونه خوردیم خوشحال شدم ساعت 11برگشتیم خونه 

شب خوبی بود در واقع همسر سوپرایزم کرد

فردایش شروع کردم به آشپزی وتمییز کاری اصلا فکر نمیکردم این همه خونه تمییز کاری میخواهد با اینکه بیچاره همسر خیلی کمک کرد دیگه داشتم از پا میافتادم اول سریع خونه را مرتب کردم وکرسی را جمع جور کردم( ما اینجا زمستان کرسی داریم) وبساط چای و آجیل کیکی که خودم پخته بودم وشیرینی را روی کرسی چیدم که دیدم خدا خیرش را بده خواهرم عجول رسید وآمد به کمکم

چون دوستام خیلی اصرار کردند که تو با این وضع خودت را به زحمت ننداز وساده بگیر نهار سبزی پلو پختم با ماهی وتکه کباب گوسفند وکفته ،سبزی اسفناج انواع ترشی های خودم ماست ،ماست موسیر

سالاد، فرنی میوه ای .

دیگه یکی یکی همکلاسی ها آمدند وکلی دور هم خوش گذشت به ما بیشتر کارها را  خودشان کردند ظرفهارا شستند و عصر رفتند از غذاهایم هم خیلی تعریف کردند وخدایی خوش مزه شده بود.

دیگه عصر وقتی راه میرفتم کمرم به پشت میشکست تا حالا این همه احساس خستگی نداشتم دیدم اینطوریه

همه را ول کردم در کرسی دراز کشیدم برای شب هم غذا خیلی اضافه آمده بود

همسر رسید کمی را شب مرتب کرد چون اینجا خیلی سرده بیخیال شدیم صبح که بلند شدیم باز دوباره شروع کرد به مرتب کردندو ظرفها را چید وحتا خونه را با جارو دستی جارو کرد وخیالش ر احت شد چون میداند من اگر دور برم بهم ریخته باشه اعصابم هم بهم ریخته است اینه که خیلی مواظبه  دوباره باز دوشنبه  به عروسی دعوت بودیم که هرچی همسر اصرار کرد گفتم نه تو برو من ودخترک امروز را استراحت میکنیم

تمام دیروز  را هم در کرسی گرم خوابیدم وبرای نهار هم غذا داشتم خیلی خوب بود

امروز آمدم سرکار انشالله تا آخر دسمبر میام سرکار ودیگه مرخصی زایمان را میگیرم  که آنهم همش سه ماهه و بعدش را تا هنوز نمیدانم به احتمال قوی دیگه بیخیال کار میشم

در مرخصی میخواهم انترنت بیارم که از شما دور نمونم ولی میترسم از لب تاپ خونه وبم لو بره وهمسر خبر شه همش ترسم اینه

راستی من بعد ازاینکه از انترنت استفاده کردم برای اینکه سایت های که باز کردم پاک شه فقط یک راه بلدم کنترول ایچ را میزنم وایستوری را پاک میکنم

اینطوری دیگه پاک میشه؟یعنی کس دیگه بعد از من نمیتوانه ببینه من چی سایت وبی ر ا باز کردم؟یا راه دیگه هم است کمکم کنید

در مورد اسم هم باز این همکلاسی ها مرا دو دل کردن که اسم فینگیل را (راست.ین )نگذارم 

دیگه نمیدانم بخدا چقدر بچه دوم انتخاب اسمش سخته

چند تا اسم دارم که باید یکی را انتخاب کنم راستین،مهبد،مسیحا،نیما،پرهام،کسرا،ماهان

بازم کمک کنید ممنون میشم

دیگه همین ها از کسالت وخستگی واین حرفا هم چیزی نگم بهتره به قولی خیک بادی شدم انگشت های دستم خم نمیشه دیشب هم که تمام بدنم مخصوصا سی.نه ام مثل سوخته گی تاول زده بود ومیخارید اشکم درآمد  وای گلابتون جان وقتی تو مینویسی انگار حرفای مرا میگویی چقدر باتو همدردم فعلا به گفته دکتر من دارم هفته 35 را طی میکنم

یک روزی وقتی به هفته 35 فکر میکردم اینقدر ازم دور بود که نگو الان...

خرید هایم را کردم فقط کمی خورد وریز مانده که آنها را هم انجام بدم کمی هم خیاطی دارم وتا هنوز فکر کنم زود باشه که ساک ببندم کمی هم خونه مرتب کردن میخواهد مثلا باید تمام لباس ها را اتو کنم البته با کمک همسر

یخچال را بشورم ودوباره بچینم کابینت ها راهمچنان اصلا این کار خانه مگر خلاصی داره؟

محتاجم به دعا های شما دوستان اگر کم میام ویا دیر جواب کامنت خا را میدم مرا به خوبی خود ببخشید وبرام دعا کنید

بعدا نوشت: دوست عزیزی که به نام مریم ازم سوال کردی ببخش که کامنتت را پاک کردم دوست ندارم وبم جای همچین سوالهای باشه .ولی عزیزم آیا از نوشته های من مسلمان بودنم معلوم نیست ؟بهتره جواب سوالت را از نوشته هایم بگیری ممنون


روز مره

آمدم تیتر وار از خودم خبر بدم برم

اول:  اینکه برادر شوهر که گفته بودم رفتیم براش خواستگاری(در مورد رسم ورسومات خواستگاری اینجا بعدا مینویسم) بسلامتی نامزد شد وحالا شدیم سه تا جاری

من شدم وسطی یکی بزرکتر این یکی هم کوچیکه

دوم:  اینکه بلاخره به قول یکی از وبلاگ نویس ها وزغ زشتی  که توی گلویم داشت دست وپا میزد را قورت دادم

مدرک دیپولمم را گرفتم وآن قضیه گم شدن منوگراف(پایان نامه) هم بخیر تیر شد ومنو گرافم پیدا شد

سوم : خواهرم عجول از هند برگشت با کلی خوشحالی و سوغاتی برای ما

چهارم : فردا به خونه یکی دیگه از همکلاسی ها دعوتیم و یک دور همی صمیمانه منتظر ماست

پنجم : به شدت سنگین شدم واز همه غیر قابل تحمل تر ورم زیادی است که در ناحیه دست وپا وصورت جمع میشه و حسابی بی ریخت مان کرده اصلا راه رفته نمیتوانم ومن نمیدانم چطور سر دخترک ماه نهم هر شب یک ساعت پیاده روی میکردم؟

دیگه همین ها با کمی ناراحتی وناز همسر جان که دیشب تا از حمام آمد من با نهایت شلختگی و خسته گی خواب رفته بودم وگویا همسر جان با خودش پلانهای داشته که تیرش به سنگ خورده والان ازم دلخوره  باید از دلش در بیارم

در پایان خدایا! بار الها! چی میشد این مرد ها هم حد اقل یکی یک شکم میزاییدند آنوقت از دل ما خانما خبر داشتند  شایددددددددددد درکمان میکردند؟؟؟؟؟؟؟؟

مهمانی+ خوشحالی

خدا را هزار بار شکر به آرزوم رسیدم

نخندید شما را به خدا گاهی همچین مسایل کوچکی میشه آرزوی آدم

دیشب مادرم و خواهر برادرهام آمدند خونه ما

عصر پنجشنبه رفتم خونه مادرم واز مادرم خواستم جمعه شب بیایند خونه ما اول قبول نکرد وگفت باز میاییم جمعه کلی کار داریم گفتم خوب کار هایتان که تمام شد شب بیایید

صبح روز جمعه طبق معمول دیرتر بیدار شدیم وصبحانه خوردیم بعد من همچنان کسل در کرسی دراز کشیده بودم دیدم اینطوری نمیشه

بلند شدم کمی خونه را مرتب کردم و یک دوش گرفتم موهایم را خشک کردیم وآماده شدیم با دخترک رفتیم خرید همسر رفته بود دکانش.

رفتم به سوپری محبوبم و کمی پیاز وکچالو(سیب زمینی) ، شکر ، مایع دست شویی، ماسع ظرفشویی، اسفناج ، سبزی خوردن ، بعضی خرت وپرت های دیگر را خریدم آمدم خونه

برای چاشت(نهار) همسر هوس آش کرده بود شروع کردم هم آش پختم وهم خرید هایم را جابجا کردم اسفناج ها را پاک کردم ...و

نزدیک های ظهر تا همسر نیامده به مادرم زنگ زدم و دوباره دعوت شان کردم

که خدا را صد هزار مرتبه شکر قبول کردند

نهار خوشمزه را خوردیم وبه همسر هم گفتم که شب مهمان داریم و حس کردم خوشحال شد .

قرار شد برای شب (کیچیری گوشت لند) یک غذای که قبلا هم گفته بودم درست کنم با تکه کباب و اسفناج ، کدو تنبل ( ازین کدو های بزرگ که زنگش زرده)

وانواع ترشی های دست ساز خودم با ماست وسلاد ریز ریز و خیار شور سلاد

چون مادرم خیلی اصرار کرد که خودت را به زحمت نندازی با این وضع

کمی آمادگی گرفتم دیدم همسر اصرار داره که بیا کنارم دراز بکش تا بخوابیم یک ساعتی در کرسی گرم خوابیدیم من زودتر بیدار شدم وشروع کردم به آشپزی کردن همه چیز در خانه بود وچیز خاصی لازم نبود از بیرون بگیریم

خواهرم عجول رفته هندوستان جاش خالی بود زنگ زد وبا هاش حرف زدیم

شب خیلی خیلی خوبی بود وکلی خوش گذشت همه دور هم دور کرسی نشستیم چایی خوردیم با آجیل ، شام خوردیم  بعد از شام  برادر هام با همسر شروع کردند  به پر بازی(ورق بازی) ومن وخواهر ها ومادرم هم نشستیم فلیم های عروسی مرا دیدیم ومیوه خوردیم ودوباره باز چای

کلی خندیدم  به رقص ها طرز لباس پوشیدن ها آخه میدانید هر چند سال مدل ها فرق میکنه البته از عروسی ما فقط هفت سال میشه

آنقدر خندیدم که اشک ها از گونه هام سرازیر شده بود

مدتها بود اینطوری نخندیده بودم هی به جمع نگاه میکردم وهی ته دلم خدا را شکر میگفتم برای دخترک هم خیلی خوش گذشت

همسر هم خوشحال بود وکلی سر ورق بازی با همدیگر بحث سر وصدا میکردند و میخندیدند

تمام خرید های را  که تنهایی برای فینگیل کرده بودم  برای مادرم وخواهر هام نشان دادم

ومادرم نظرش این بود که زیاد خریدی لباس بچه زود کوچیک میشه لباس های فینیل را دیدم وهمه با هم کلی ذوق کردیم

خواهر هام همه ظرف های را شستند و حتا میخواستند خونه را هم جارو کنند که همسر نگذاشت گفت خیالتان راحت این کار منه نمیگذارم خواهر تان جارو کنه

ساعت 11 شب رفتند وما هم خوابیدیم

وقت خواب بهترین احساس دنیا را داشتم

صبح به شدت خسته بودم خونه کمی بهم ریخته است وظرف ها را هنوز جابجا نکردم برای شب هم کلی غذای آماده دارم

با اینکه کسالت های حاملگی داره روز به روز بیشتر میشه ولی حس خیلی خوبی دارم

آن غصه که مدتهاست در عمیق ترین گوشه قلبم خزیده بود الان احساس میکنم ذوب شده

نزدیک به هشت ماه این کدورت ادامه داشت امیدوارم هیچ وقت دیگه اتفاق نیفتد باید خیلی مواظب باشم

این مدت احساس کردم که من از چه نعمتی برخوردار بودم وقدرش را نمیدانستم

میترسیدم برادرهام مخصوصا این دوتا کوچیکه که تازه جوان شدند وکله شخ اند نیایند خونه من ولی خدا را شکر اینطور نبود

برادرهام بچه های خیلی خوبی اند بزرگه 24 سالشه دوتا کوچیکه یکی 20 سالشه یکی 18 سالش

ولی خیلی منطقی تر از همسرم رفتار میکنند

به تربیه شان افتخار میکنم

بی اندازه ممنون دوستانی هستم که درین مدت دلداریم دادند وبرام انرژی مثبت فرستادند

چی خوبه که اینجا را دارم ومیام شادی ها وغصه هایم را با شما تقسیم میکنم

دوستتان دارم عزیزان

روزانه نویسی با اضافه ادامه عکسی

سلام دوستان خوبم وزندگی داره میگذره

یک روزش خوبه یک روزش نیست بهر حال میگذره

کلارس رانندگی من دوره اش تمام شد  فقط دو روز دیگه مونده وآن  دو روز را نگه داشتم برای روز قبل از امتحان

هنوز فورما ها نیامده ومدتی طول میکشه تا فورمه بگیریم وامتحان بدیم

در کل خوب پیشرفت کردم از خودم راضی ام

شوهری که همیشه اینقدر غر میزد وهمیشه اعتماد بنفسم را صفر میساخت الان راضیه همین امروز صبح دیدم ساعت پنج صبح بیدار شده اول یک غلتی(غلطی)؟ زدم گفتم شاید بره دوش صبح گاهی ولی دیدم نرفت, رفت تو پارکینگ وسیگاری کشید وآمد داخل دهلیز(هال )  داره با لب تاپ ور میره

باز دو روزه سر سنگینیم سر موضوعی میگیم بعدا چه موضوعی

بعد دیدم خوابم نمیاد داخل اطاق خواب ساعت ندارم از صداش بدم میاد گفتم شاید 6 :30 باشه رفتم داخل دهلیز دیدم 5 :15 دقیقه هستش کنارش دراز کشیدم

موهایم را نوازش کرد ولی باز چون من شب قبل زیاد محل نداده بودم الان دیگه نوبت او شده بود

(ما زن وشوهر همیشه اینجوریم نوبتی کلاس میذاریم) گفتم بریم رانندگی که اون هم که همیشه از خداشه گفت بریم بچه را بیدار کن

دلم نمیامد, دخترک خواب خواب بود ولی اگر نمیبردیمش ممکن بود بیدار شه بترسه

بیدارش کردم دیدم آقا در پارکینگ را باز کرده میگه بشین خوب کوچه ما خیلی کوچیکه و به  سختی میشه ماشین  را بیرون کرد گفتم نمیتوانم گفت حالا بشین که خدا را شکر نشستم وقشنگ ماشین را بیرون کردم ورفتیم رانندگی ترسم ریخته دیگه نمیترسم تا یکی را ببینم دست پاچه نمیشم

هر چند که همچنان شوهر یک ریز حرف میزد دنده عوض کن بنداز به گیر یک , به گیر دو , حالا بپیچ , اشاره را بزن

نرو وسط سرک(خیابان)ووووو

ولی من بی خیال راهم را میرفتم وچون ضبط را هم روشن نمیکرد که حواست پرت میشه من بلند با خودم میخوندم

هوا عالی بود وبازار جاده ها هم نسبتا خلوت هر چند بچه های مدرسه ای گروه گروه بدون توجه از خیابانها رد میشدند

رفتم یک شاهراه را طی کردم از دور فلکه چرخیدم آمدم به یک جاده خیلی شلوغ وخلاصه از جاهای که فکر نمیکرد قشنگ رانندگی کردم پیچیدم داخل کوچه خودم که چند گولایی داره وخوب راضی بود

آخر سر میگه خوبی فقط باید زودتر اشاره سمت که میری را بزنی وقتی هم که میپیچی باید آیینه بقلی را نگاه کنی

باورم نمیشه دارم رانندگی میکنم حس خیلی خوبیه

برای شما شاید عادی باشه با آن همه خانم راننده ولی اینجا مثل طیاره(هواپیما) به هوا کردنه رانندگی خانم ها

انشالله امتحان را هم بدم و لیسانس(جواز رانندگی) بگیرم 

آهان میخواستم بگم چرا ناراحتیم

دو شب پیش من شویت پلو پخته بودم و آقا هم از مغازه باشگاه میرفتند زنگ زدم گفتم شام شویت پلو پختم سر راهت یک دانه ماهی بزرگ پخته هم بخر بیار (ماهی هاش خیلی خوش مزه است از بوی ماهی خام بدم میاد)

گفت چشم فقط من باشگاهم وساعت نه  شب میام

ساعت 9 نیم زنگ زد که یکی از دوستاش که تازه از آلمان آمده براش زنگ زده ومیرود که اورا ببیند وتا نیم ساعت دیگه میاد دخترک گشنه اش شده بود باکمی قیمه که از قبل داخل یخچال بود براش غذا دادم ومنتظر

یک آن دیدم خواهرم عجول لازمه بازم بگم که باهم همسایه ایم؟

زنگ زد که بیا خونه ما ومن با تعجب پرسیدم که چرا گفت شوهرت اسمش را گفت برای شوهرم زنگ زده که من جای میرم یا فلانی راببرید به خونه مادرش یا بیایه خونه شما تنها نباشه

عصابم خورد شد خوب به خود من میگفتی چرا من باید از خواهرم بفهمم که امشب نمیایی براش زنگ زدم گفت همینطوری من میرم جای خیلی اصرار کردند  توبرو خونه خواهرت تنها نباشی من حتما میام ولی نمیدانم کی .

عصاب نداشتم از طرفی گشنه بودم رفتم یک چند قاشق برنج خالی خوردم لباس پوشیدم (ما رسم نداریم جلو داماد مان (شوهر خواهر) با لباس بی حجاب باشیم حتا شال یا رو سری هم میپوشیم

خوب رفتم خونه خواهر دیگه خسته با خودم فکر کردم من از صبح تا شب با مانتو ولباس معذب اقلا چند  ساعتی که خونه ام دوست دارم راحت باشم پایم را دراز کنم سخته برام چهار زانو بشینم با شال ولباس (اینجا اکثرا مبل ندارند ویا اگر هم دارند داخل پزیرایی برای مهمان های خاص دارند)

دیگه شوهر خواهر که گویا فهمیده بود من راحت نیستم باید پاهایم را دزار کنم  رفت خوابید وخواهر هم دوتا تشک(؟)کنار هم انداخت ومن و دخترک هم دراز کشیدم با همان لباس معذب (بیشتر از همه به خاطر این ناراحت بودم که میدانستم این دوستانش حل زهر ماری اند وشوهر که مدت هاست لب نزده امشب اغفالش میکنند ومیخوره نمیدانم چرا این همه حساسم من)نمیدانم خواب بودم یا نه که دیدم زنگ مبایل بلند شد جواب دادم گفت من آمدم خونه ام در را باز کن بیام دخترک را ببرم

در را باز کردم دخترک را بغل کرد وبدو ن اینکه خواهر وشوهرش بفهمند رفتیم خونه(فرداش خواهرم میگه صبح ما زود بیدار شده بودیم برای اینکه مزاحم تو نشی تا ساعت 7 از اطاق بیرون نشدیم وقتی بیرون شدیم دیدم تو نیستی)

از کنارش که رد شدم دیدیم بله حدسم درست بوده  دهنش بوی گند میده دیگه معلومه که نمیتوانم روی خوش نشان دهم در همچین مواردی رفتم لباس خواب پوشیدم وروی تخت دراز کشیدم گفت من برم یک دوشی بگیرم

داخل حمام داشت حلقش را پاره میکرد بس که اخ و اوخ میکرد فکر میکرد میتونه با این کار های بوی گند ش را کم کنه

دیگه آمد با فاصله پشت سرم دراز کشید وصورتش را دور نگه میداشت فقط با دستاش کمرم را گرفت محل ندادم

دیدم پشتش را بمن کرد وخوابید اینجور وقت ها به شدت ازش بدم میایه نمیدانم چرا دست خودم نیست

فرداش هم محل ندادم سر ظهر زنگ زد که حالم را بپرسه وداشت چاپلوسی میکرد

عصر آمد دنبالم بازم رفتارم تغییر نکرده بود آخه چیکار کنم میدانم اینطور رفتار ها چیزی را عوض نمیکنه ولی دست خودم نیست

دیروز عصر حمام کردم ویک شلوار کش سیاه(توجه کردید ما به سیاه نمگیم مشکی وبه سرخ نمیگیم قرمز؟) پوشیدم با یک یخن قاق(ما میگیم یخن قاق از اونهای که شبیه پیراهن های رسمی آقایان است )تازگی ها اینجا مد شده پوشیدم

آرایش کردم و موهایم را همچنان گذاشتم خشک بشه در هوای محیط خیلی کم سشوار میگریم فقط وقتی که عجله داشته باشم ویا هوا سرد باشه

برای شب هم همان شویت پلو شب گذشته را داشتیم او هم آمد ودوش گرفت دوست داشتم قهر را خاتمه بدم که اینبار جناب کلاس گذاشتن را شروع کرد من هم دیگه حوصله نداشتم

خوب دیگه امروز عصر که برم باید پایان دهم این جنگ سرد را

وگرنه به نقص همه مان تمام میشه (طولانی که بشه یهو آقا قاطی میکنه)

نمیدانم چرا اینقدر پر حرف شدم ببخشید دوستان گلم

پ:ن دوستی از من پرسیده بود اینجا چطوره خوردن زهر ماری آزاده یا چطور اینجا دولتش زیاد جدی نمیگیره نه که نگیره ولی خیلی راحت با پول حلش میکنند یعنی مثل کشور شما سخت گیر نیست ولی بین مردم یک چیز به خیلی بدی به این موضوح نگاه میکنند به خاطر همان مسئله گناه ودین وهمچنان عرف  حتا بدتر از کشور شما

ولی بد بختانه داره بین جوانان به شدت مرسوم میشه .


ادامه نوشته

مهمانی

پریشب(پنج شنبه شب )گوشی ام زنگ خورد دخترک گوشی را بمن رساند همسری هم حمام بود برادرم بود وگفت فردا مهمان داریم (عمه مادرم و پسر و خانمش ) شما هم بیایید گفتم باشه ببینم که خندید وگفت باشه ببینم نداره دیگه بیایید

باز غمی خزید تویی قلبم ازینکه من برم خونه مادرم وشوهر نره عصابم داغون میشه ,بیزار بودم اصلا حوصله جای رفتن رانداشتم

قبلش شوهر میگفت فردا بچه های باشگاه میرن پیکنیک مرا هم دعوت کردن پرسیدم میری؟ گفت نمیدانم حسش نیست گفتم خوب برو گفت باشه ببینم

بعد اینکه مکالمه ام با مبایل خلاص شد طبق عادت سرش را از حمام بیرون کرد و پرسید کی بود؟

گفتم برادرم صبور بود گفت فردا مهمانی داریم بیایید چیزی نگفت

ومن هم چیزی نگفتم فردایش زن کارگر آمد ساعت 7:30 حتا روز های تعطیل هم بیشتر از ساعت 7 نمیتوانم بخوابم

شوهر بیدار شد وآماده رفتن منتظر بودم بگه من میرم (میله)و تو هم برو خونه مادرت ولی چیزی نگفت

پرسیم نهار چی درست کنم که گفت هر چی دوست داری و رفت

زن کارگر مشغول جارو وپاک کاری شد وماشین هم داشت لباس میشست.

من هم تلویزیون میدیدم

تا اینکه دیدم ساعت 11 زنگ زد که من دارم میرم بادوستام تفریح تو هم با خواهرت برو خونه مادرت

گفتم لازم نیست نمیرم گفت نه دیگه من هم نیستم تنها نباش

این بود که سریع آماده شدیم وزن کارگر هم کارش داشت تمام میشد

خواهرم رفته بود وشوهرش هنوز خانه بود با شوهر خواهر رفتیم خونه مادرمبا خیال ذراحت که خوب شوهر هم رفته میله وبراش خوش میگذره وهم بهانه خوبی برای مادرم دارم که چرا نیامده, رسیدم

دیدم خواهر هام همه غذا هارا پختند وبعد از من مهمان ها هم آمدند

ازم پرسیدند که شوهرت کجاست گفتم رفته پیکنیک ....

نهار را خوردیم وظرف ها را هم من وخواهرم عجول شستیم ومیوه خوردیم وچای تا عصر

شوهر هم اصلا زنگ نزد وچون بمن هم گفته بود مبایلم شاید آنتن نده یا خاموش باشه نگران نباش زنگ نزدم

بلاخره ساعت 6 با خواهرم وشوهرش (با هم همسایه ایم)آمدیدم

وقتی داخل پارکینک شدم بوی سیگار را حس کردم 

آمدم داخل خونه دیدم بساط چایی وشیرینی هنوز پهنه

مبایلم شارج نداشت بعد از چندی دیدم زنگ زد پرسیدم کجایی گفت همین نزدیکی ها تو کجایی گفتم من خونه ام

و آمد خونه دیدم چشماش سرخ سرخه وقتی ناراحت است اینطوری میشه

آمد با عصبانیت یک گوشه دراز کشید پرسیدم کجا بودی گفت هیچ جا از صبح دکان بودم بعد هم نهار خوردم وبا دوتا از دوستام آمدیم خونه وچای خوردیم وبیکار بین خیابان ها میچرخیدم

گفتم چرا نرفتی میله تو که گفتی من میرم گفت حوصله اش نبود ودیگه لازم نبود بیشتر بپرسم چون واضع بود برای اینکه من برم خونه مادرم وبمن خوش بگذره این دروغ را گفته

وچون خیلی دوست داره جمعه ها مال خودمان باشد وباهم باشیم این روز به این درازی را تنهایی سپری کرده وخیلی بهش بد گذشته

وقتی خیلی ناراحت است همش بهانه میگیره دیدم به دخترک گفت آماده شو بریم خونه ی عمویت

برادر شوهر یک هفته است رفته سفر به دیار شما

وشوهری بی اندازه  برادر زاده هایش را دوست دارد

دو روز پیش رفتیم خونه ی جاری که زنگ زدیم گفت نیست خونه وهر چند اصرار کرد بمانید من خودم را میرسانم که گفتیم نه باشه باز میاییم یک وقت دیگه

خونه جاری ومادر شوهر یک کوچه باهم فاصله داره بعد از ینکه دخترک مریض شد هیچ کدام از خواهر شوهر ها دیدنش نیامدند

وحتا یک زنگ هم نزدند من هم ناراحت شدم خیلی.....

حتا از شما چی پنهان چند بار هم غیر مستقیم به شوهری گفتم که اینها  بما اهمیت ندادند دخترم از مرگ نجات یافت ویک کدام یک توک پا نیامدنددیدنش ....

اون روز مثل اینکه شوهری میخواست حالا که جاری نیست برویم خونه مادرش که من غیر مستقیم گفتم نه برویم یک دور میزنیم میریم خونه

خوب دیروز عصر به دخترک میگه آماده شو بریم خونه عمویت گفتم من هم میرم که گفت نه نمیخواهد جایی را که دوست نداری نرو زور که  نیست

من هم دوست نداشتم خونه مادرت نرفتم

وچند بار هم رفتم کنارش دراز کشیدم که محل نداد

میدانستم که اگر نروم وضع بدتر میشه

وگرنه باز هم از شما چی پنهان از ین جاری که تازه دستش برام رو شده هم زیاد خوشم نمیاد

آماده شدم رفتیم بین راه هم همش غر زد سر بد رانندگی دیگران (کاری که من متنفرم)

وقتی میخواستیم داخل جاده خونه شان شویم که دیدم ماشین برادر شوهر دست برادر شوهر وسطی وهمه هم داخل(موتر) ماشین اند

و بچه های جاری هم هستند شوهر گفت میریم خونه اینها که بچه ها اینجایند جای نبود که مخالفت کنم

ورفتم داخل کوچه مادر شوهر

داخل ماشین مادر شوهر وخواهر شوهر (بشکه زهر مار ) وخواهر شوهر کوچیکه با بچه اش وبچه های جاری بودند(جاری سه تا بچه داره  یک دختر 10 ساله یک بچه چهار ساله ویک بچه دوساله که این یکی را همه (مکی موز ) میگند وخیلی شیرین تپلیه شوهرم که عاشقشه)

از ماشین که پیاده شدند گفتیم ما میرفتیم خونه جاری که مادر شوهر هم نه تعارف نه هیچی گفت برویم من هم با شما میام وخواهر شوهر ها هم همچنان سر سنگین خدا حافظی کردیم وآمادیم خونه جاری

برای روشن بودن بگم که این خانواده شوهری من یک قبیله اند شوهری هفتا عمه داره هفتا خاله داره هفتا ماما(دایی) داره همه هم بزرگ وعروس وداماد دار وتمام ازدواج هایشان هم فامیلی هستش تنها من بیگانه ام

وخواهر شوهر کوچیکه که بعد از من اون هم با بیگانه وصلت کرد

جاری دختر عمه شوهری هستش وخواهر شوهر بزرگه هم با پسر عمه دیگه اش ازدواج کرده کلا اینها مثل زنجیر با هم بافته اند

واصلا نمیشه بد یکی را پیش دیگری گفت حالا میدانید من چی میگم

خون جاری مثل کافی شاپ است مخصوصا عصر های جمعه وهمه جمع میشند اونجا عمه های شوهری که میشند خاله های جاری همه با دختر ها وعروس هایشان اونجا بودند

صدا به صدا نمیرسید آنقدر بچه کچولو بود صدای گریه که نگو ونپرس بد تر از همه اینکه اکثر دختر عمه های شوهر بمن به چشم حسادت نگاه میکنند انگار من این پسر قومشان را دزدیده باشم

ولی برعکس عمه ها با من خوبند وکلا اخلاق ها وقصه های خاص خود را دارند که من زیاد خوشم نمیاد

واین وسط یکی خاله شوهری هستش که هم خاله اش میباشد وهم زن عمویش وشوهری با آنها آبشان دریک جوی نمیرود وبه شدت با همه شان مشکل داره

کهاز بخت بد  با دیروز این سه دفعه هست که ما میریم خونه جاری وایشان هم با دار ودسته عروس ودختر عروس کرده تشریف میارند

وخوب خونه شان هم داخل کوچه خونه مادر شوهریست

اصلا این دوتا کوچه چند تا باغ بزرگ میراثی بوده که بعد تقسیم شده والان همه با هم همسایه اند وبه این بهانه هر روز یکجا جمع میشوند ...

شوهری که خاله اش را دید عصاب داغونش داغونتر شد وخوب رفته بود که با برادر زاده هایش بازی کند که نشد

وحالش گرفته تر شد

این بود که گفت پاشوبریم وما حتا یک پیاله چای نخورده خدا حافظی کردیم واین جمع شلوغ ر ا ترک گفتیم

که بمن خوب شد اصلا حوصله نداشتم حوصله شنیدن حرف های مثل این که یکی از دیگری بپرسد چرا بچه ات لاغر هست

یکی بگه از چه جور پوشک استفاده میکنی برای بچه ات ک.ون بچه من شلیده  یکی بگه بچه ام دندان در آورده واسهاله   آنهم آنقدر راحت که انگار نه انگار کس دیگه هم هست اینجا وووووو

وبدتر از همه اینکه اکثر شان بی سواد ویا کم سوادند وخوب با من خیلی فرق دارند

این بود که آمدیم خونه وشوهری باز گیرداد  که چرا با خاله من ودختر هایش روبوسی میکنی وجلو شان راست وخم میشی

آنها ارزشش را ندارند از کسی که من خوشم نمیاید با هاش خوش بش نکن وووو تمام این مدت او میگفت ومن ساکت بودم یعنی همیشه اینطوره

دیگه حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم این بود که رفتم حمام ومصروف یک حمام طولانی شدم

وبعد که بیرون شدم دیدم شوهری نیست ورفته ساعت 8 شام بود لباس پوشیدم وبا دقت آرایش کردم عطر محبوب شوهری را زدم  سریع کمی مرغ وبرنج با بانجان رومی (گوجه) را انداختم داخل زود پز ویک چیزی آماده کردم بیشتر به خاطر دخترک  شوهری آمد وباز هم با پیشانی ترش رفتم جلوش که باز تحویل نگرفت و رفت  دراز کشید بغض دیگه داشت اذیتم میکرد باز هم بروی خودم نیاوردم شام را کشیدم صداش کردم نیامد

من ودخترک شام خوردیم وسفره را جمع کردم  شوهری رفت حمام

برا دخترک کتاب قصه خوندم وخوابش برد بردمش داخل رخت خوابش

دیدم شوهر از حمام آمد اینبار سگرمه هاش تو هم نبود وکمی بهتر شده بود

دیدم جو بهتره زیر کتری را روشن کردم وچایی آماده کردم گفت غذا بکش براش غذا کشیدم

نان خورد وچایی نوشیدیم دیگه خیلی بهتر شد اصلا نپرسیدم چرا اینطوری بودی

چون میدانستم همش به خاطر نرفتن خوونه مادرم اینها بود بعد از چایی خوابیدیم

طبق عادت من پشت به او میخوابم و او مثل  همیشه بازو هایش را دورم حلقه کرد ومن داشتم فکر میکردم به اتفاقات امروز که نمیدانم کی خوابم برده بود شب خواب دیدم که شوهری یک سری چیز های پیدا کرده که من ازش پنهان میکردم وبه شدت ناراحت هستش

من چیز پنهانی ندارم ازش به جز همین خونه مخفی

صبح بیدار شدم ودیدم ساعت 7:15 دقیقه هستش باز هم فرصت نشد صبحانه بخوریم وآماده شدیم من آمدم دفتر ودخترک مهد وشوهری هم دکانش رفت

پ:ن نمیدانم چرا نمیشود دوباره خاطره نویسی را از سر بگیرم

پ:ن همچنان فیلم میبینم وقرار شد فیلم های را  که ارزش دیدن داشت اینجا یاد آوری کنم وآنهای را که دیدم وزیاد به دلم ننشست نگم فیلم(فص*ل کر*گدن )را دیدم عالی بود چند تا فیلم دیگه هم دیدم خارجی الان دقیق یادم نیست اسمهاش

کتاب هم دارم چخوف میخوانم (دشمنان)ش را 

پ:ن  در ادمه عکس از  غذا های مهمانی خونه ی مادرم

ببخشید عکس ها زیاد کیفیت نداره آخه از یک طرف مهمانها داشتند می آمدند واز طرف دیگه اعضای خونه در حال راه رفتن بودند از یک گوشه دزدکی عکس گرفتم که ندید پدیدی نشه(درکت کردم صحرا جان)

آخرین پی نوشت :میدانم خیلی خاله زنکیست ببخشید

ادامه نوشته

درهم برهم

خوبم کمی دورتر از شما دارم نفس میکشم

درگیری های روحی و نوسانات زندگیم هنوز به حالت عادی برنگشته

دارم تلاش میکنم وضعیت بهتر شه (همان مشکلات رابطه شوهر با مادرم اینها)

هنوز چیزی تغییر نکرده

مدتی است که درکورس رانندگی ثبت نام کردم بله اینجا همه چیزیش پولی است باید بری پول بدی رانندگی یاد

بگیری وبعد جواز رانندگی بگیری

دوره نظری اش تمام شده از امروز دوره عملی را شروع میکنم

مشکلات زندگی هم که مثل همیشه است مخصوصا اون بخش اقتصادیش 

دخترکم خوبه لاغر بود حالا خیلی لاغرتر شده میخواهم مهد کودکش را عوض کنم ولی تا حالا جای بهتری ندیدم

آنجا های هم که بهتره تا ظهر است وباز میماند مشکل بعد از ظهر که کجا بفرستمش

شاید نشد ودر همان مهد کودک قبلی ماند نمیدانم

به امید روزهای بهترم خدایا کمکم کن

ای خدای مهربان این مدت خیلی سکندری خوردم دستم را بگیر وگرنه از پای می افتم

حیف که باز هم نمیشه همه چیز را نوشت


عطر این روزهایم

این عصر ها وقتی میرسم خونه ودر را باز میکنم عطر نرگس های روی اپن آشپزخانه میخوره به صورتم ومن سرشار حسی ناب میشم

من عاشق گل نرگسم وچون اینجا گل تازه زیاد نیست یعنی برای فروش

آخه مردمی که پول نان ندارند پول برای گل از کجا بیارند

فقط درین فصل دسته های کوچک نرگس فروخته میشه وتا میاد به بازار شوهر که میدانه من چقدر دیوانه این گلم برام میگیره

مثلا اینطوری  شب که میاد خونه اول پشت سرش پنهان میکنه وبعد میگه چشمات را ببند ومن که چشمایم

را بستم میاره جلوی صورتم ومن جیغغغغغغغ

این شب ها در فضای از عشق  وعطر نرگس میخوابیم در دهلیز (هال) دسته گل  نرگس در اطاق خواب عطر نرگس

باید یک دسته ازین گل را به دفترم هم بیارم  و هر چند لحظه یک بار با نفس عمیق شمیم روح نوازش را ببلعم

وتا میتوانم نفسم را قید کنم وعطر گل را نگه دارم

مطمنم خسته گیم را فراموش میکنم

دیروز بعد از کار با خواهرم رفتیم یک فروشگاه معروف  برای خرید کادو ولنتاین برای شوهرهایمان

میگم چقدر سخته انتخاب کادو برای آقایان

بعد از کلی گشتن بلاخره من یک دست لباس خواب نخی خریدم با یک ست لباس زیر کلی هزینه کردم

وخواهرم هم یک شلوار لی گرفت با همان لباس زیر

این وسط یک فوشگاه حراج کرده بود ومن شدم صاحب یک جفت کفش مجلسی براق وپاشنه بلند خیلی عالیه

آنهم با قیمتی نصفه قیمت اولش

ازین پس باید عادت کنم عکس هم بگذارم مثلا عکس همین خرید هایم را 

پ:ن فردا امتحان E دارم

وفلم هم این روز ها آخرین مجرد را دیدیم و خارجی هم یک فلم کلاسیک the other Boleyn girl کسانیکه

علاقه مند اند ببیننند جالبه این فلم


/**/

بلاخره ماهم ماشین دار شدیم هورااااااااااااا

 آخه میدانید سر ساخت ساز خونه خیلی زیر بار قرض قسط افتاده بودیم وفکر نمیکردم به این زودی ها بتوانیم ماشین بگیریم که خدا را شکر شد وما صاحب یک پراید خوشگل شدیم

میدانید اینجا کسی پراید را جز ماشین نمیداند ولی برای من مهم نبود فقط مهم بود یک وسیله باشد ومارا در زمستانی که در پیش است از سرما نگهدارد

میدانید که ما یک کشور مصرف کننده هستیم وبه این خاطر در انفجاری از مسایل مد روز قرار داریم وهر ماشین یا وسیله مد روز وارد میشود ومردم هم که مردم چشم وهمچشمی

اینجا خلاصه اونهایی که دارند در شیک ترین ماشین میگردند اصلا من وقتی داخل ای.ران شدم اولین چیزی که مرا به تعجب انداخته بود همین ماشین های خیلی مدل پایین که حتا من اولین بار بود میدیدم بود

به نظرم خوبه هم اینکه ساخت کشور خودشان است وهم زیاد روی ماشین کسی مجبور نیست هزینه کنه

البته در ته.ران ومناطق بالا شهری ماشین های مدل بالا هم بسیار بود

خلاصه گفتم اول یک چیزی بگیریم کار ما را افته بعدا باز تبدیلش میکنیم و این بود که ما هم (موتر دار) ماشین دار شدیم

حالا بدی این کار به اینه که این شوهر من ودختر من همش از من نی نی میخواهند ومن بهانه میارم تا بود نداشتن خانه بهانه هم بودو یا نداشتن ماشین دیشب شوهری میگه اینم ماشین کی دست به کار شویم؟

ولی من هنوز زیر بار نرفتم وبرنامه ریزی نکردم

راستی از نی نی گفتم امروز اول صبح از طریق فی.س بوق با همکلاسی دانشگاهم که خیلی باهم نزدیکیم چت میکردم که با ناراحتی گفت حامله است واین دوستم یک پسر تقریبا 2 ساله هم داره

که گفتم عیبی نداره خواست خدا بوده

راستش یک کم تحریک شدم ولی اصلا دوست ندارم ماه های اخیر حامله گی ام در تابستان گرم باشه

هنوز نمیدانم سردرگمم نمیتوانم تصمیم بگیرم راستش نمیدانم چرا از بچه اولی هم بیشتر میترسم ونگرانم

خبر دیگه هم اینکه قراره برادر شوهری را نامزد کنند

این برادر شوهرم عاشق یک دختر شده بود که همکارش بود ولی خواهر شوهرهام همه به شدت مخالف وبین شان کشمکش....

حالا نمیدانم چطور راضیش کردن که از او منصرف شده

وتصمیم دارند دختر خاله اش را براش خواستگاری کنند

شوهر من با این پسر خاله ها وکلا با این خانواده خاله اش سالهاست مشکل داره وچون خبر شد مخالفت کرد

اول خیلی عصبی شد ولی من خیلی نصیحتش کردم

 وکمی کوتا آمد

من نمیخواهم از خانواده شوهرم بگم  چون اول از همه روی خودم خیلی تاثیر بدی میگذارد همین یک کلام کافیست  که 4 سالی که درخانه مادر شوهرم زندگی کردم جزو بدترین سال های زندگی ام بود

جاری بزرگم دختر عمه شوهرش است  که مادر شوهرم به شدت باهاش مشکل داره ومن تنها عروس بیگانه ایشان هستم درکل فامیل ایشان این قوم نمیدانم چرا همه با همدیگر وصلت میکنند

وبا بیگانه زیاد خوب نیستند که من از قضا بیگانه بودم وهمیشه این یک مشکلم بود مخصوصا که مادر شوهرم میخواسته دختر خواهرش را به شوهرم بده وشوهرم راضی نشده الان میخواهد دختر دیگر این خواهرش را به پسرش بده وهمچین از موضوع شوهر من کمی عقده ایی شده

که من خیلی خوشحالم آخه این دختری که اینها انتخاب کردند یک پارچه اتیشه ومیدانم که عروس داری را به مادر شوهرم نشان میدهد خدا کند این وصلت بشود تا مادر شوهرم قدر من و جاریم را ببیند وبداند که خوبی وبدی ادم ها به بیگانه یا خودیش نیست

ولی شوهری گفته اگر هم آنها این دختر خاله اش را برای برادرش بگیرند او در هیچ مراسمی شرکت نمیکنه ومرا هم نمیگذاره حالا نمیدانم چه خواهد شد فقط خدا را صد هزار مرتبه شکر که در خانه خودم هستم واز دغدغه هایشان دورم

نا گفته نماند که مادرشوهر ودختر اش که در خونه است وچون وحشتناک چاقه اسمش را میگذارم بشکه زهر مار (اینجوری نگاه نکنید شما که نمیدانید اون چه اخلاقی داره؟ شما که نمیدانید من از دستش چی ها که نکشیدم هاهاهاها)

بهر حال این هم ازین حالا این مادر شوهر وخواهرشوهر بشکه زهر مار من اینقدر حسود اند که واویلا ....

نمیدانید که از ماشین که خبر شوند چه عکس العملی خواهند داشت آخه خودم هنورز ندیدمشان ولی میدانم که وقت خبر شدند

دیگه اینکه ازین به بعد راحت شدم واقا شوهر هم به فکر گواهی نامه راننده گی برای من  افتاده میگه خودت باید راننده گی کنی من رانندگی بلدم ولی در داخل شهر هنوز پشت فرمان ننشستم واینجا مثل ای.ران رانندگی خانها چیزی عادی نیست هنوز ولی در شهر من تعداد راننده های خانم هر روز داره زیادتر میشه خدا را شکر

 

خوب همه خوب خوش باشید

سلام

عید گذشته همه گی مبارک درین جا عید قربان چهار روز تعطیلیم که سه روزش عیده ویک روز هم که عرفه ومن از چهار شنبه تا دیروز نیامدم سر کار وحسابی رخصتی هار ا خوش گذراندم

عید هم خوش گذشت با همان دیدو باز دیدها تمام شد من وشوهرم تقریبا بیشتر خونه اقوام را رفتیم به جز خونه عمه من وعمه های شوهری که بعدا میریم

ولی متاسفانه خونه ما خانم ها تا حالا کسی نیامده آخه اینجا رسم است سه روز عید را بشتر مردها میروند عید دیدنی وخانم ها صبر میکنند بعد از سه روز میروند به استثنای خانم های کارمندی مثل من

تا حالا نه مادرم ونه مادرشوهر و خواهر شوهر ها وجاریم هیچ کدام شان نیامدند خونه ما

ما در سه روز عید سفره پهن میکنیم وآجیل وشیرینی ومیوه میچینیم

ودیروز دیگه سفره را جمع کردیم با شوهری وخونه را جارو برقی کشیدیم وهمه جا را برق انداخته بودم

بعد از ظهر هم رفتیم به مراسم ختم پدر همکلاسی ام

وقتی برگشتم به گوشی شوهری زنگ آمد ودیدم که شوهری شروع کرد به لحجه ایرانی حرف زدن وبعد گفت دوتا از دوستان ایرانی من امدند اینجا

براش گفتم ببین چند روز اینجا هستند یک شب دعوتشان کن

که دیدم ساعت 3:30 زنگ زد وگفت پنج نفر دعوت کردم غذا آماده میکنی یا ببرمشان به رستوان ؟

که گفتم نه خودم ترتیبش را میدهم

با اینکه برای کلاس زبان فرداش کلی درس داشتم ولی شروع کردم به آماده گیری

تو خونه چیزی کم نداشتم وفکر کردم باید یک غذایی اف.غا.نی بپزم وباز گفتم خوب شاید به ذایقه شون نسازه

این بود که دو مدل برنج پختم( قابلی) وزرشک پلو با تکه کباب وخورشت بادنجان سلاد  وانواع ترشی های

خودم وسوپ ویک نوع مربا خلاصه با سلیقه تمام درست کردم

وخوب چون ما تنها یک اطاق خواب وهال را داریم قرار شد من سفره را پهن کنم بعد زنگ بزنم اونها بیایند ومن بروم خونه خواهرم که همسایه منه

شوهر خواهرم را هم دعوت کردیم ومن از غذا  ها گرفتم ورفتم خونه خواهرم البته این خواهرم سر تزیین غذا وسفره با من کمک کرد

خلاصه چایی وشیرینی ومیوه همه چیز را آماده کردم وخودم رفتم

دیگه چون عجله کردم خیلی خسته شدم اینجا مثل ایران دیر شام نمیخوریم یعنی ساعت 8 سفره پهن بود ومثل ایران نیست که شام را ساعت 11 میخوردند وبه خاطر این کمی خسته شدم

دیگه اینها تا ساعت 12 خونه ما بودند بعد هم شوهری انها را رساند به هوتل شان (گفته بودم شوهرم بزرگ شده ایرانه دوستان ایرانی زیادی داره)

شوهری خیلی خوش بود وگفت دوستام واقعا از همه چزی لذت بردند وکلی از غذام خوششان آمده بوده

خوب من 12 رسیدم خونه. که دیگه خونه نبود صحرای محشر ظرف ها را همچنان با غذا ها گذاشته بودند داخل آشپزخونه وهمه چیز به همه جا پخش وپلا... شروع کردم به جمع کردن غذا ها وشستن ظرفها که شوهری  هی غر زد که بسه اینها را فردا هم میتونی انجام بدی

 ومن میگفتم خوب فردا هم همه ظرفها خشک میشه وشستن شان سخت وهم فردا میروم سرکار

من ظرف شستم سفره پاک راکردم دوظرف بزرگ سلاد درست کرده بودم که بیشترش مانده بود آنها را انداختم داخل یک شیشه وترشی انداختم

این وسط شوهری هی غر میزد بیا بسه دیگه ومن هم لجم گرفته بود که چرا نمیایی کمک؟

راستی عصرش وقتی میخواستم بروم مراسم عزا دخترکم را گذاشته بودم خانه مادرم وشب هم فرصت نشد بیارمش

تا اینکه کمی کار ها خلاص شد رفتم روی تخت دراز کشیدم که شوهری هم آمد وگفت خوب یک رژی هم میزدی ومن هم که دیگه داشتم از خسته گی ضعف میکردم گفتم خوب همین جوری نمیشه

 که این آقای شوهر ما رفت تو فاز قهر وپشتش را کرد بمن

خوب من هم عصابم خورد شد من این همه برات زحمت کشیدم  حالا با این وضع اگر بزک دوزک نکنم نمیشه

چرا این مردها اینقدر بی منظور اند؟

دیگه رفت تو هال وبرای لج من کامپوتر را روشن کرد وآهنگ گذاشته بود با صدای بلند آنهم ساعت 2 شب

ومن چیزی نگفتم باز اونو خاموش کرد آمد وبا گوشی مبایل دوباره اهنگ گذاشت مغزم داشت منفجر میشد

بروی خودم نیاوردم با اینکه میدانست من باید ساعت6 صبح بروم کلاس زبان

دیگه شب صبح شد ومن رفتم کلاسم وقتی برگشتم داخل حمام بود

صبحانه آماده کردم سرسنگین آمد وخورد وچند تا نق هم زد وچون موترش را گذاشته بود دکان پیاده رفت سرکارش ومن هم امدم سرکارم

ازدستش ناراحتم چرا اصلا منو درک نمیکنه من ماشین کوکی نیستم آدمم خسته میشم نمیشه که مدام شاد شنگول تر وتمیز وآرایش کرده باشم که....

ببخشید باید این غرغر ها را میکردم خوب دلم پره الان هم چشم هام به سختی باز میشه

وخونه هم همچنان درهم برهم هنوز جارو نکردم هنوز ظرف ها را جمع نکردم وهر لحظه ممکنه مهمان بیاد از همه مهمتر حوصله ناز ها وغر غر های بیجایی این اقای شوهر را هم اصلا ندارم



حس بدی دارم

سلام دوستان خوبم

بلاخره اتفاق دیروز مرا به حرف آورد ... کلی حرف دارم دیروز در دفتر ما یک اتفاق بدی افتاده که از دیروز میخواهم یکی باشه باهاش حرف بزنم

این موضوع را  با شوهری که نتوانستم در میان بگذارم میخواستم با خواهرم که هم با هم دوستیم وهم همسایه منه حرف بزنم ولی ترسیدم برام زود تصمیم بگیره واز طرفی دیشب رفتنی عروسی بود ونشد ببینمش

بلاخره تصمیم گرفتم بیام اینجا وحرف بزنم شاید کمی راحت شدم

داستان ازین قراره که در دفتری که من کار میکنم تمام پرسونل دفتر ما از ریس گرفته تا نگهبانها همه با هم 13 نفر هستیم یعنی خود ریس ومن و5 نفر ترینر ها وراننده ها وسه نفر نگهبانها وتنها یک خانم آشپز که با من میشویم تنها دوخانم بقیه همه مرداند

این خانم آشپز ما زنی در حدود 30یا 32 ساله هستش و شش سال پیش شوهرش را برق گرفته و مرده الان بیوه است با یک پسر 5 ساله طوری که میگوید در فقر شدید بسر میبرد وبعد از مرگ شوهرش خانواده شوهرش اورا از خانه کشیدند وحتا چیز های اندکی هم که از شوهرش مانده بوده را برایش ندادند(در این چنین کشوری ما زندگی میکنیم)

والان او مجبوره با مادر  پیر وچند خواهرش زندگی کنه وغیر از خود خرج ومخارج مادر وخواهرهاش را هم بده این خانم آشپز از آنجا که مشخصه نه سواد داره ونه چندان فهم ودرکی از مسایل ...

از طرفی کمی خوشکله  وخوب جوان هم هستش  ومیگوید خواستگار داره ولی همه یا زن دارند ومیخواهند زن دوم بگیرند ویا مرده آنقدر پیره ویا پسرش را قبول نمیکنند واین شده که از خیر ازدواج گذشته  اول که دیدمش راضی نبودم بیاد دفتر ما کار کنه راستش میترسیدم  ولی خوب شد

الان مشکل کجاست ؟

مشکل اینه که من میترسم یعنی میترسیدم در دفتر ما نام بدی بوجود اید وخوب من هم همین جا کار میکنم واگر خدای نخواسته کدام گپی شود در زندگی من هم انعکاس بدی دارد

از همه مهمتر شوهرم که با تمام اعتمادی که بمن داره نمیخواهد که در دفتر وجای که من کار مینکنم کوچکترین حرفی شود

سر یک موضوعی که میخواستیم یک مقدار پول را به این خانم آشپز بدهیم یعنی من بدهم این اقای ریس ما گفت فعلا ندهید تا ببینم چه میشود وپول دست من بود واین خانم هر روز از من میخواست ومن بلاخره گفتم منتظرم ببینم ریس چه میگوید

در مورد ریس ما ...آدمی به ظاهر به شدت مذهبی ودینی با یک من ریش واستایل ادم های متدین است ولی با عرض پوزش از آقایان خواننده وبلاگم از آنجا که مردان در مسایل غریزوی ونفسانی میتوانم بگویم اکثرا ضعیف اند باز هم با تمام اینها من باور نداشتم که...

 اطاق من واین اقای ریس تقریبا نزدیک هم است دیروز اتفاقی میخواستم بروم اطاقش ودر مورد کارها ازش بپرسم که دیدم داره حرف میزند

نه به قصد گوش کردن وفضولی خدا شاهده چون اکثرا این ریس با مبایلش حرف میزنه کمی دقیق شدم ببینم با مبایلش حرف میزنه یا مهمان داره؟ که دیدم با این خانم آشپز داره حرف میزنه وهمانطور که دقیق شده بودم یک باره  دورازه اطاق چوبی است ودرز داشت اتفاقاخانم آشپز روبروی دروازه نشسته بود ودیدم که اقای ریس دستهایش را گرفته ومیگوید ناز نکن وازین حرف ها وریس خم شده بود طوری که من از پشت سر میدیدمش وشاید داشت میبوسیدش نمیدانم خدایا مرا ببخش  وخانم اشپز داشت گریه میکرد به خاطر همان پول....

یک لحظه مغزم هنگ کرد ونمیدانم به اندازه دو دقیقه نفسم حبس شده بود سریع پریدم داخل اطاق ودر را به آرامی برویم بستم دنیا داشت دور سرم میچرخید نمیدانم شاید چون من در تمام عمرم اولین بار بود با چنین صحنه روبرو میشدم نمیتوانستم درست فکر کنم ومطمنم رنگم پریده بود ودستهایم میلرزید

در همین لحظه ریس زنگ زد بمن وگفت پول را برای خانم آشپز بده که خیلی رنجیده وگریه میکند گفتم چشم

 ودیدم خانم آشپز آمد به دفتر من وپول را برایش دادم

حالا حتا اگر به خاطر دلداری  وترحم باشد باز هم در فرهنگ ما گرفتن دستهای یک زن گناه بزرگ محسوب میشود وکسی که دستهای یک زن را بگیرد ممکنه هر کار دیگری هم بکند

آن لحظه به هزار چیز فکر کردم به اینکه ازین دفتر بیرون شوم به اینکه اگر بیرون نشوم نشود رسوایی به بار بیاید واول از همه مورد سوال شوهرم قرار میگیرم وهزار حرف حدیث دیگر....

از طرفی دفتر حقوق دو ماه مارا نداده وچطور کنم؟ از طرفی کارم را دوست دارم وحقوق بالای میگیرم که ممکنه در سال زندگی مارا تغییر بدهد در حدود 900دالر که توانستم درین چند ماه قرض ها وقسط های خانه مان را که تازه ساختمیش را  بدهیم

از طرفی اینجا هم مثل ای.ران پیدا کردن کار خیلی مشکله

از طرفی ممکنه ازین طور مسایل در همه دفتر ها باشد، از طرفی نمیتوانم خودم حتا این موضوع را تحمل کنم وازین پس هر بار که این خانم آشپز برود اطاق رییس هزار جور فکر میریزد تو  سرم

دیروز ودیشب به شدت حالم بد بود از رییس به شدت متنفر شدم مخصوصا او که در هر  جمله اش محاله یک آیه ویا حدیث نگویید مردی که به ظاهر عالم دینه واز طرفی زن داره وچهارتا بچه چطور به خودش اجازه داده

من تا حالا از رییس چیزی ندیدم یعنی از آن دسته مرد های نیست که هییز اند وبرایشان فرقی نمیکند از کوچکترین موقعیت سوءاستفاده میکنند

یعنی من حاضر بودم قسم بخورم در مورد این رییس....

ولی دیروز همه افکارم وباور هایم نسبت به او خراب شد

به حدی که حتا نسبت به شوهری احساس بدی داشتم

ویک جور از همه مرد ها متنفر شده بودم

دیشب تا خود صبح فکر کردم والان هم  در دفترم ونمیدانم چکار کنم بخدا میترسم نکند حرفی حریثی پخش شود وخشک  و تر با هم بسوزد شوهر من به شدت مثل همه مردها غیرتی است ونسبت به من خیلی  حساسه...

حتا اگر بخواهم بیرون شوم ازین دفتر باز چه بهانهء بیارم هم برای شوهرم وهم برای خود این رییس ؟شما را به خدا هر کس ازین جا میگذره وچیزی به فکرش میرسه کمکم کنه خواهش میکنم

من اینجا وشما را تنها راز دارم دانستم وبه شما گفتم فقط به خاطر نشان دادن راه حل.

پس کمکم کنید....

پ:ن دندان ام را کشیدم وبماند که نکشیدم ریز ریز شد وعملش کردم ولی خدارا شکر خوب شد  والان مشکلی ندارم



تولد دخترک همان طور که میخواستم به خوبی وخوشی سپری شد ویک روز به یاد ماندنی برای دخترم رقم خورد

وکلی هدیه گرفت من براش یک پلاک زنجیر طلا هدیه دادم ،باباش یک دوچرخه صورتی خوشکل ،مادر من براش یک پیراهن ویک تن پوش حوله هدیه دادند خواهر هام به ترتیب یک کیف گوسفند لاغر وزیرک که عاشق کارتونش است براش داد. بعدیش یک سارافون، دیگری یک شلوار لی وخواهر کچولوم دفتر ومداد ولوازک دیگر...

مادر شوهرم یک مرغآبی خیلی ارزون ولی( ولش کن )دخترک ازش خوشش آمد این مهمه ،عمه بزرگه اش یک عروسک بزرگ  زن عموش یک سیت غذا خوری ،عمه وسطی که از حسادت وچشم تنگی نیامده بود اصلا ، عمه کوچکیش هم مهمان داشت شبش آمد ویک جفت کفش آورد همسایه مون هم براش یک عروسک بیبی ناز آوردند

بچه ام کلی ذوق کرده بود با این همه کادو.

ودر کل خوب بود  تولد که ما گرفتیم مثل بعضی از دوستان خیلی تشریفاتی نیست یعنی اینجا این مدلیه

اول شیرینی وچایی وبعد میوه وآخر سر هم چون نمیخواستم کیک تولدش را زود ریز ریز کنم وتولد هم که بدون خوردن کیک صفای نداره از همان کیک خامه ایی در ظرف های مخصوص سفارش دادم وروش هم تولدت مبارک نوشته بود

دادم هم خوردند وهم چون زیاد سفارش داده بودم دادم بردند

شب هم مادرم وخواهرم را نگه داشتم وخواهرم مرغ وسالات باچیپس درست کرد خوردیم خوش گذشت وظرف ها را خواهر هام شستند طفلکی ها (من ماشین ظرف شویی ندارم اکثرا نداریم)

روز شنبه هم که مرخص بودم صبحش رفتم کلاس زبان بعد هم  صبحانه خوردیم آن هم چه صبحانه ایی کیک خامه ایی هر چی این مدت رشته بودم  بر باد رفت   بعد هم خاله کارگرم آمد وهمه جای را تمیز کرد ولباس شست وخونه به برق انداخت  خلاصه نهار دیروز هم بعد از مدتها آب گوشت پختم  وشب دیگه قرار شد غذا نخوریم

که باز شب هم برامون مهمان آمد زن دایی شوهر با عمه اش وباز دوباره میوه درست کردند وچایی ودرست کردن وبعد هم که رفتند وبا شوهری ظرف هار ا شستیم ومن نشستم بلکم کمی درس زبان بخوانم وبعد هم لالا خلاصه انگار اصلا من تعطیلی نداشتم

الان سر کارم ونهار به ختم قران دعوتم پسر خاله داماد مون هفته گذشته سکته کرد وفوت شد امروز ختمش است خدا رحمتش کنه

راستی شب سالگرد ازدواج مون هم خیلی عالی بود این بار من شوهری را دعوت کردم رفتیم یک رستوانت عالی که تا حالا تجربه اش نکرده بودیم فضاش عالی بود داخل حیاطش پر از گل ودرخت و هوا هم که سرد شده . سرد که نه خنک ،خیلی چسبید شام هم من جوجه وچلو وشوهری هم کوبیده وچلو سفارش دادیم وخیلی خوش مزه بود

قسمت خوبیش هم اینکه شوهری سوپرایزم کرد ویک انگشتر  طلا خیلی خوشگل برام گرفت وکلی هزینه کرده بود من هم که ساعت براش گرفتم خلاصه برای دخترک هم خیلی خوش گذشت به همین سادگی شش سال از با هم بودنمان گذشت وپنج ساله من مادرم باورم نمیشه


شش سال پیش در چنین روزی


همین ساعت ها قرار بود بیایید دنبالم همین ساعت هابود که روی سرم قند میسایدندهمین لحظه ها بود که من در نبود پدرم  به عکسش خیره  مانده اشک میریختم

به حدی گریه کردم  که حتا فامیل های دامادهم به گریه افتاده بودند مخصوصا مادر شوهرم

من و  شوهری هر دو یتیم بودیم پدر هایمان جایشان خالی بود ودر این لحظه ها ی خاص ؛که ما رسم داریم پدر عروس به کمر دخترش یک تیکه نان را میبندد وچادرش را سرش میکند ودعا میخواند پیشانی اش را میبوسد وراهی خانه شوهرش میکند

در ین لحظه ها من بی کس بودم واین کار را کاکا(عمویم)برایم انجام داد ومن آنقدر گریه کردم که تمام صورتم سرخ شده بود حالا که به عکس ها نگاه میکنم شوهری هم به شدت ناراحت بوده میگوید چیزی نمانده بود که من هم گریه کنم

بعد از طی این مراسم من راهی آرایشگاه شدم وتا عصر آنجا بودم قرار بود عصر زودتر من تمام شوم ومن وشوهری با هم برویم پارک وعکس بندازیم  تا هوا روشن است واز آنجا که از همان اول خانواده اش برخلاف میل ما عمل میکردند کاری کردند که طول خورد وهوا تاریک شد وشوهری به شدت عصبانی شده بود

آن لحظه خیلی برایم سخت گذشت دیگر نمینویسم نمیخواهم تازه شود دردم

ومن ازش خواهش کردم که ارام باشد وداخل تالار شدیم با تمام اضطرابهایش شب قشنگی بود

مخصوصا ان قسمتش که وقتی از تالار آمدیم من وشوهری داخل اطاقی تنها بودیم وصدای ضبط از داخل حال میامد که داشتن دختر ها میرقصیدند و  شوهری مرا مجبور کرد باهم برقصیم وخانم فیلم بردار هم ثبتش کرده

الان از ان شب شش سال میگذرد وما چقدر عوض شدیم


درین جا نامه ام را میگذارم که امروز برای شوهری نوشتم وشب میدهم دستش

نامه سر بسته ام برای تو


همین ساعت ها بود که قرار بود بیایید دنبالم همین ساعت هابود که روی سرم قند میسایدندهمین لحظه ها بود که من در نبود پدرم  به عکسش خیره  مانده اشک میریختم

آن شب شب قشنگی بود  پر از خاطره

مخصوصا ان قسمتش که وقتی از تالار آمدیم من وتو داخل اطاقی تنها بودیم وصدای ضبط از داخل دهلیز میامد که داشتن دختر ها میرقصیدند وتو مرا مجبور کردی باهم برقصیم وخانم فیلم بردار هم ثبتش کرده

الان از آن شب شش سال میگذرد ومن وتو چقدر عوض شدیم تو گاهی میگویی یادته آن وقت ها چقدر من را دوست داشتی؟

ومن باروم اینست که من الان بیشتر از آن وقتها دوستت دارم......

سالهای سختی را سپری کردیم سختی های بیش از حدی را گذراندیم روز های بیکاری تو و بی پولی ما

ومن هم دانشجو، هیچ کمکی از من هم ساخته نبود

با تمام آن سختی ها روزگار مان را خوش سپری کردیم به جز گاهی که تو با اعصبانیت هایت آرامش را بهم میریختی

ومن به شدت از خود گذری میکردم وصبور بودم اینها را من برای بهتر بودن زندگی مان  انجام میدادم

ولی دیدم که در دراز مدت تاثیرات سوء را در زندگی من گذاشته ومن به شدت آدم دل شکسته ،صدمه پذیری و   منزوی شدم از آن

 زن متاهل شاد وسرحال خیلی فاصله گرفتم

و شدم یک خانم خسته که حتا گاهی حوصله خودش را هم ندارد  تا اینکه یک شب با تو حرف زدم وگفتم که تنها مشکل زند گی ما اینست که تو همیشه آغاز گر جنگی وسر هر موضوع کوچک زندگی را بهم میریزی که ارزشش را ندارد ازت خواستم کمی صبور باشی ومن  همیشه از خود گذر وساکت و آرام .....

وآن شب  حرف زدیم وهرچی را تا به حال برایت نگفته بودم گفتم

ودیدم چقدر بده بوده که من این همه سال با تو حرف نزده بودم وعیب کارهایت را به تو نگفته بودم وهمه در دلم تلنبار شده بوده

وتو قول دادی که عوض میشی و واین بود که 180 درجه تغییر کردی

و مرد خوب زنده گی من  شدی

تویی که حتا حاضر نبودی چای جوش  را به برق بزنی برام ظرف میشوری، جارو میکنی، همه جای خونه را به برق میاندازی داخل حیاط خلوت وپارکینگ را میشوری وحمام دستشویی  را تمییز میکنی

ومن باورم نمیشه تمام تلاشت را میکنی که من خوش باشم

واین برایم ستودنیست.....

 شدی مرد خوب و با درک من واین یعنی رسیدن به همان چیزی که من میخواستم

مرد خوبم! خوشحالم که ترا دارم وخوشحالم که خدا ترا سر راه من قرار داده

الان که فکر میکنم میبینم تو تنها کسی بودی که میتونستی مرا خوشبخت ک

هیچگاه فراموشم نمیشود که در مقابل خانواده ات چطور از من دفاع کردی واجازه ندادی هیچ کدام شان بمن زور بگویند با اینکه من دختری آرام بودم وحتا تا امروز  هم توان جواب  پس دادنشان را ندارم برام تلاش کردی زند گی ساختی  ومن تا همیشه دنیا مدیون توام

هر چند که گاهی از کوره در میری ومن میدانم که تو چه روز های سختی را گذراندی وچه گذشته بدی داشتی که همه بر روحیه واخلاقت اثر گذاشته با ان هم سعی بر خوب بودن داری

فقط یک جمله ....تو برایم تنها مرد زندگی هستی وتا آخر دنیا از تو راضیم ....

کاش میدانستم که من هم همان  زن ایده آلت هستم هر چند که این را خوب میدانی که من همه هستی وهمه زندگیم را به پای تو وزندگیت ریختم  همه از خود گذری هارا در برابرت  انجام دادم  وتا توان دارم برای خوشی تو تلاش میکنم

 

امشب ششمین سالگرد ازدواج مان است نمیدانم چند سال دیگر کنارت خواهم بود ولی مطمینم  که فقط مرگ میتواند مرا از تو جدا کند

 

لحظه هامان با هم گره خورده وبدون تو یک نفس هم نخواهم بود بجز اینکه نمیتوانم در برابر مرگ ایستاده گی کنم

 

فقط یک خواهش

 (مرد خوبم منو بشناس)

 

خدایا ممنون از تمام لحظه های قشنگی که برایم رقم میزنی ممنونت به خاطر این هدیه بزرگت این عشق پاکم این شوهر خوبی  که بمن  عطا کردی ممنون



پ:ن کادو برای شوهری یک ساعت قیمتی گرفتم ومیخواهم عصر بروم آرایشگاه وبعد شب دعوتش کنم به یک رستوانت لوکس و شب خوبی را رقم بزنم


پروژه مون داره تمام میشه به همین زودی قرار بود تمدید بشه که هنوز معلوم نیست گویا نمیخواهند تمیدیدش کنند

تا اخر سیپتامبر سر کار هستیم وبعد بیکار...............

بیشتر قرض هامون را دادیم به خاطر خانه خیلی دست مان تنگ شد وبه قرض وقله افتادیم ولی هنوز هم نیاز شدید به پول داریم دست مون تنگه کاش این پروژه تمدید میشد

نمیدانم بعد از عمری دارم بی کار میشم اصلا نمیدانم بی کاری چطوریه ؟از طرفی خوبه ولی  بی پولی را چکار کنم؟

مدتیه دخترک وبابایش بد جوری گیر دادند به نی نی ولی من زیر بار نرفتم همین الان  هم دخترک اطاق نداره باز دومی را چیکار کنم من منتطر بودم طبقه بالایی خونه مون را بسازیم  وپایین را بدهیم به رهن کامل  طبقه بالایی بزرگتر میشود چون پاینیی به خاطر پارکینگ کوچک شده وبالا بزرگ ودل باز میشه ولی پولی نداریم برای ساختش و خوب فعلا هیچی.....

از همه مهمتر ماشین ،ماشین هم نداریم من دخترک را با موتر سیکلت بزرگ کردم ومیدانم بچه کوچیک روموتر چقدر سخته تو آفتاب وسرما ودیگه اصلا نمیخواهم یکی دیگه را روی موتر این بر اون بر ببرم آن هم منی که هر روز به خاطر کار از خانه بیرون میرفتم سختم بود

یکی دیگه از شرط هام داشتن ماشین است که هنوز نداریم از همه مهمتر میترسم واقعا میترسم از دوباره بچه دار شدن

ولی چاره نیست اینجا رسم یک بچه نیست حد اقل باید چهار تا داشته باشی

و من میخواهم فقط یکی دیگه بیارم آنهم به خاطر دخترک وباباش  حالا باباهه پسر هم میخواهد فقط میگی فرمایشی است ؟

ولی حالا حالا ها تصمیم ندارم شرایط جور نیست

بیکار هم که دارم میشم خدا کنه پروژه دوباره تمدید شه (برام دعا کنید)

کار پیدا کردن هم اینجا  مثل همه جای دنیا کار سختیه   از طرفی  بیزارم از هر روز مسیر عوض کردن ،تغییر مکان مرا کلافه میکند من زود خو میگیرم ودیر دل میکنم

تازه قلق(غلغ) کار دستم آمده بود بهر حال هر چی خواست خدا باشه

هفته که دارم به پایانش نزدیک میشم هفته بدی بود برام خیلی............ حال خوشی نداشتم با امدن پ دیروز این هفته حقش را برای من اداء کرد دیشب حالم بد بود با خوردن مسکن ویک چای نبات کمی بهتر شدم

این کورس زبان لعنتی هم آنقدر سخته برام که نگو. استاد هم مثل فرفرک حرف میزنه من به سختی میفهمم

کاش به سمستر دومش مینشستم برام سنگینه ،این همه درس .

به خاطر نداشتن وقت رفتم نشستم سمستر سومش

اگر بی کار شوم دوست دارم از پایینتر شروع کنم نمیدانم ..گیجم

26 شهریور تولد دختر ناز منه که افتاده به یک شنبه و چون همه کارمندیم مراسمش رابه جمعه انداختم

یک محفل کوچلو میگیرم عمه هاش ومامان بزرگ ها وزن عمویش وخاله هاش را دعوت میکنم

بعد از ظهری یک مراسم براش میگیرم خدا کنه خوب بشه میخوام کادو براش یک پلاک زنجیر طلا بگیرم وباباش هم یک دوچرخه خوشگل هنوز نرفتم بازار وهیچ آمادگی ندارم

مراسم جمعهء فردا نیست جمعه دیگه است وجالبه که 28 شهریور هم عروسی ماست که من معمولا در روز 27 هر دومراسم را برگذار میکردم ولی امسال میخواهم سالگرد عروسی مون را تنهایی برای خودم وشوهری جشن بگیریم ومن هنوز نمیدانم براش چی کادو بگیرم

شاید یک ساعت گرفتم واقعا مشکلترین کار برای من خرید کادو برای آقایان است

دیگه اینکه لطفا  برام دعا کنید خیلی محتاج دعام


از امروز دوباره روی صندلی درسی نشستم

دقیقا مثل روز اولی که مدرسه رفته بودم خوب یادم است مثل همان روز اول پر از حس های نا آشنا  .

آدم در هر سنی که باشه باز در جایگاه دانش آموز که قرار بگیره کوچک میشه  برای من اینطوری بود

سالها پیش من این خواهر بعدی من که اسمش را میگذارم (واو) میرفتیم کلاس زبان انگلیسی وتقریبا به پایانش نزدیک بودیم که من نامزد شدم

وما وارد دانشگاه شدیدم ودیگر همان جا همانطور این کلاس واین زبان را ول کردیم

البته من ولش کردم ولی خواهرم  واو جسته گریحته گاهی ادمه اش میداد من تقریبا فراموش کردم هر چیزی را که خوانده بودم

ولی دوباره تصمیم گرفتیم ادامه اش بدهیم در یک کلاس  یا بگم تقریبا مثل دانشگاه است که شامل 5سمستر میشود وما رفتیم به سمستر سومش نشستیم

چون دو سمستر اولش برایمان آسان بود

یادم میااید 8سال پیش هم من وهمین خوهرم واو صبح ها ساعت 6 از خانه میزدیم بیرون به سمت کلاس زبان

امروز هم ساعت اتفاقا همان 6 صبح به سمت کلاس زبان میرفتیم ولی  دیگر ما آن دخترکان هفده هجده ساله نیستیم ما خانم های هستیم در استانه سی سالگی

چقدر خوبه بعضی از احساس ها که تکرار میشه کمی طعم قدیمی ها را دارد ولی درد اینجاست که تو دیگر آن آدم قدیمی نیستی

دلم درس میخواهد دلم بوی کتاب درسی میخواهد دلم مداد میخواهد مداد سرکن از امروز من دختر سر مداد ومداد سر کن هامان با هم کل کل خواهیم کرد ومداد های هم  را کش خواهیم رفت

پ:ن این روز های یک دردی گم نام وبدون مرز درتمام من جاریست همه بدنم درد میکند طوری که شوهر  به  داد وفریاد شده ومیگه کجایت درد میکند بیا برویم پیش دکتر

ومن نمیدانم بروم به دکتر بگویم کجایم درد میکند؟ نمیدانم ولی تمام من درد میکند دردی نه از جنس درد های همیشه گی دردی نا پیدا

خسته ام خیلییییییییی



سلام

عید هم گذشت وما ده روز رخصت بودیم خیلی خوش گذشت تبدیل شده بودم به یک خانم خانه نشین وکدبانو صبح ها تا هر موقع عشق مان بود میخوابیدیم وبعد با آرامش صبحانه ووووو گاهی چقدر خوبه خونه نشیشنی البته برای من گاهی....

عید دیدنی ها هم تموم شد به غیر روز دوم عید که باهمسری کمی کل کل کردیم دیگه خوب بود همسری هم برای عید برام یک ساعت خوشگل عیدی گرفته بود

دیگه صبح اول عید ما رسم داریم میریم سر خاک پدرم وپدرش یعنی پدر شوهرم

وبعد شوهری لباس نو عیدش را میپوشه ومیره نماز عید وبعد عید شروع میشه

خلاصه خوب بود خوش گذشت

از دیروز هم امدم سر کار ودوباره زندگی افتاد رو دور معمولیش امشب هم عروسی دعوتم عروسی دختر دایی شوهر بی معرفت ها مردنه اش را دیشب برگذار کردند زنانه اش را امشب  ، خوب در یک شب میبود هر دو بهتر بود حالا دیشب من سر گردان بودم امشب شوهری

دیروز عصر که از سر کار رفتم خونه شوهری گفت میخواهم لباس عیدم را بپوشم و خوب این خاله که روز های جمعه میاد هم خونه تمییز میکنه هم لباس میشوره جمعه نیامد و من خونه را تمیز کردم ولی  لباس نشستم

سر راه با شوهری بستنی گرفتیم ورفتیم خونه بعد از خوردن بستنی نشستم با دست لباس های شوهری را شستم

قابل ذکره که این لباس همان لباس محلی ماست یعنی یخن قاق و شلوار نیست یه جور لباس دیگه هست نمیدانم چقدر معلومات دارید اصلا دیده اید ؟ شبیه لباس های پاکستانی هستش  من دیدیم تو ا.یران پاکستانی ها با همان لباس خودشان گشت وگذار میکردند

جنس این لباس زود کثیف میشه ومعمولا اینجا از رنگ های روشن استفاده میکنند اکثرا سفید یا صورتی کم حال یا کرمی وووو

مال شوهر ی را من این عید صورتی کم حال گرفتم وجلو پیراهنش هم دوخته است که بهش میگویند (خامک دوزی) یک نوع دست دوزی هستش وخیلی هم قیمتش بالاست

خلاصه لباس شستم تا آمدم اتو کنم برق رفت واون لباس بدون اتو اصلا پوشیده نمیشه

شوهری گفت بی خیال یک لباس دیگه میپوشم ومن هم که کلی زحمت کشیده بودم کوتاه نیامدم واتو را گذاشتم سر گاز وشروع کردم به اتو کردن پیراهنش تمام شد وداشتم شلوارش را اتو میکردم یک بار اتو از دستم  تو آشپزخونه افتادو ریزه ریزه   شد اتو که افتاد کف آشپزخونه تا بلندش کردم فرش اشپزخونه مون سوخت خدا شکر که روی پام نیفتاد

دیگه حیفم امد اتو من خیلی جنسش خوب بود نمیدانم چرا اینطوری شد شب قبلش هم داشتم لمر میزدم که وقتی داشتم در ریمل را میبستم ریمل سرش شکست  این ریمل را از ایران خریدم جنسش عالی بود خیلی دوستش داشتم واینجا پیدا نمیشه دیگه اعصابم خورد شد نمیدانم چرا این قدر خراب کار شدم ؟

امشب میخواهم برم عروسی نه ریمل درست وحسابی دارم ونه اتو هر دو را هم لازم دارم

باید از خواهرم بگیرم

راستی در مورد لباس هم هنوز تصمیم نگرفتم چی بپوشم

ببینم چب میشه بعد از کار میخواستم برم دوباره باشگاه ثبت نام کنم ولی امروز دیرم میشه وخسته میشم شب هم تا دیر وقت باید عروسی باشم

وراستش اینقدر من ازین روز های اول باشگاه رفتن بدم میاد تمام بدنم درد میگیره

حکایت همان جوکه که گفته برای اینکه هفته اول بدنم درد میگیره میشه از هفته دوم بیام حکایت ماشده

خوب دیگه خوب خوش باشید


میخواهم درین پست در مورد عید و رسم و رواج هایش در شهر خودم معلومات بدهم عید فطر یکی از دو عید بزرگ ماست  که سه روز است واینجا هر سه روز را رخصتی عمومی اعلان میکنند ومردم همه لباس نو آماده میسازند درخانه هایشان درین سه روز آجیل ومیوه شیرینی آماده میکنند وبعضا  سفره میاندازند و این خوردنی هارا داخل سفره میچینند و درین سه روز دید وبازدید ادامه دارد کوچکتر ها به دیدن بزرگتر ها میروند . اکثرا درین سه روز بیشتر مردها میروند خانه یک دیگر ولی چون درین اواخر اکثر خانم های  شهر نشین هم به نوعی وظیفه دار اند ومصروف ،  زن ها هم درین سه روز به اتفاق خانواده هایشان به عید دیدنی میروند وهمچنان رسم دادن عیدی به بچه ها را داریم

در روز اول عید مردها میروند در مساجد ونماز عید را ادإ میکنند وبعد عید آغاز میشود

چیزتا به عید نمانده

عید آمده ولی دیگر آن حس وحال عید نیست برام

دخترک را نگاه میکنم که کباس نارنجی اش را با کیف نارنجی که دایی اش براش از پاکستان آورده وکفش های سفیدش روز ده بار میپوشد چرخ میزند ومیپرسد کی عید میشود؟

که خاله ام دستهایم را حنا ببندد؟

به یاد کودکی هایم می افتم به یاد شادی هایم به یاد دلخوشی های کوچکم

برای شوهری با اشتیاق قصه میکنم از روز های کودکی از عید های که بر ماگذشت میروم به خانه قدیمی پدریم با آن شمشاد های بلندش و عید های پر جمب وجوش آن...

به خاطر شادی دخترک شاد میشم

ولی دیگر برایم روز های عید یک روز های خسته کننده شده باهمان دیدو بازدید های تکراری ومجبوری

مخصوصا درین جغرافیای از جهان که ما بخت برگشته ها قرار گرفته ایم

مگر دل خوشی هم وجود دارد؟

دیروز در شلوغترین منطقه شهر در یک بازار پر ازدحام باز بمب منفجر شد باز آمبولانس ها بوق بوق زده وآجیر کشیده میدویدند

باز تلویزونها خون نشان میداد، فریاد نشان میداد، واهمه نشان میداد

نصف عمر شدیم تا فهمیدیم برادرهای ما سالم اند ولی  مگر آنهایی که با تن خونین هر طرف میدویدند برادران ما نیستند

چه دلخوشی چه ارامشی وقتی نه عید ما عید است ونه شادی ما شادی

خدایا چی بگم خودت عالمی وخودت شاهد همه روزهای ما

پ:ن زلزله چند روز پیش تمام مرا لرزاند  من مرز ها را نمیبینم برای من دنیا خانه من است ومردمش خانواده من

پ:ن پدر بزرگم به لطف خدا خوب شد ورفت خانه اش وکنار خانواده اش (خدایا شکرت)

پیشاپیش عید همه مبارک  این آخرین روزی است که من سرکارم وتا ده روز دیگه تعطیلم

و درخونه هم انترنت ندارم یعنی به کل تعطیلم گاهی این جور تعطیلی ها را دوست دارم

برای همه آرزوی روزهای خوبی را دارم.


سلام به همه عزیزانم

خوبم وزندگی داره سپری میشه همانطور که برای همه

داخل دفتر کارم هستم اطاقم در طبقه سوم یک ساختمان است که پنجره بزرگش رو به خیابان باز میشود

ومن هر روز ازین پنجره با چه صحنه های دیدنی روبرو میشوم مثلا دخترک مو بلند پنج ساله ای که هر روز از مغازه روبرو بستنی میخرد ومرا یاد دخترک خودم میاندازد ومن میروم در عالم خیال در مهد کودک دخترکم ومیبینم که دارد سر نقاشی هایش با همکلاسی هایش کل کل میکند وباور میکنم  که بزرگ شده دو روز پیش آوردمش به دفتر و ازش خواستم که ماه رمضان نرود مهد وبیاید دفترم چون من هم تا ظهر بیشتر سر کار نیستم ولی قبول نکرد وگفت من اینجا حوصله ام سر میرود ومیروم مهد خودم.

درین فکر هایم که دخترک بستنی اش را خورده وبا دستهای چسبناک داره دور میشود. نگاهم به سمت مرد مغازه دارمیرود که اکثرا بیکار است وخود را به باغچه کوچک جلو دکانش مصروف میکند وماشین های که به چه سرعتی از خیابان میگذردند ومن نمیدانم این مردمان برای چه این همه عجله دارند نگاهم سر میخورد داخل اطاقم ،اطاق کوچک 3در4 با میزی گرد شیشه ایی و چند صندلی وموکت قهوه ای وکمد اسنادها و میز کارم و دیسک تاب و عکس دخترک روی بکگروند اش و ان طرفتر چند کتاب که نیمه خوانده شده وبمن خیره مانده اند کتاب( صد سال تنهایی) ورویش کتاب (دنیای صوفی )که نمیدانم چرا اینقدر کش آمده وتمام شدنی نیست (تهوع) و(بیگانه) که هنوز شروع نکردم

این میز پر از کشو هایست که داخلش یک عالمه سند های مالی وبیل های خرید دفتر داخلش تپانده شده

در یک جعبه اش اسناد مالی ماه جون است که دیگر تکمیلش نمودم ومانده تا بفرستم به (کا.بل) مرکز این دفتر .

واسناد ماه جولای که هنوز تکمیلش ننمودم ودیگر کارهای اداری دفتر که آنها هم مربوط به من است

در پهلوی اطاق من اطاق ریس است که اکثرا تشریف ندارند ریس ما آدم خوبی است واصلا ادای ریس ها را درنمیارد ومصروفیت های بیشمار دیگری هم دارد وبه این خاطر مدام  به دفتر نیست وروزی چند بار سر میزند واوضاع را کنترل میکند بسیار آدم شوخ طبعیست ومحاله یک جمله بگوید ودر آن یک خاطره تعریف نکند اصلا این مرد معدن هر چی خاطره جالب و جوک است.

در آن طرف هال اطاق دیگریست که از همکار دیگر ماست که ایشان مسول پروژه بوده وتمام کارهای اماده سازی پروژه مربوط ایشان است وبسیار آدم به قول ما (چوکی پرستی )است چوکی =صندلی

واصلا ایشان اکت ریس را میکنند و من اصلا حالم ازش بهم میخوره مدام دلش میخواهد در کارهایم دخالت کند ولی من مگر میگذارم؟

در طبقه دوم تعدادی از ترینر های ما هستند و در طبقه اول هم آشپز وگارد ها(نگهبانها)

هر روز ساعت 8 میایم دفتر وعصر ساعت 4میروم خانه به استثنای شنبه وجمعه و گاهی هم بعد از ظهر های پنجشنبه

در داخل  دفتر ضمن کار های دفتری که خیلی هم زیاد نیست همش مصروف انترنت گردی هستم وبیشتر هم وبلاگ خوانی همراه با نوشیدن چایی با شکولات آیدین

این طوریست که روزهایمان میگذرد و میگذرد ومگر میتوان کاری کرد که نگذرد و توقف کند

راستی ماه مبارک رمضان هم داره میرسه من این ماه را خیلی دوست دارم  مخصوصا لحظه های افطار وبرنامه قشنگ ماه عسل که همیشه میبینمش و سریالهای خوب ایرانی ،وخدا را شکر همیشه هم روزه میگیرم

فقط یک چیزی که همیشه با آمدن این ماه در دلم آشوب به پا میکند روزه نگرفتن های شوهریست

شوهر ما سیگار میکشد واین سیگار لعنتی نمیگذارد که روزه اش را بگیرد البته هیچ چیز دیگری نمیخورد فقط سیگار میکشد ولی مگر روزه اش میشود

واگر هم سیگارش را نکشد زمین وآسمان را میخواهد چنگ بندازد و مرا دیوانه میکند آخ که من از دست این سیگار لعنتی چی ها که نکشیدم هر کاری کردم ترکش کنه نشد که نشد

یکی بیاد مرا دلداری بدهد جزو چیزی های که گاهاً زند گی مرا تلخ میسازد همین سیگار است مثلا امروز صبح وقتی داشتیم میآمدیم بیرون وشوهری داشت داخل پارکینگ سیگار میکشید  تا نفس کشیدم حالم بد شد و آنقدر سرفه کردم که روده هایم از حلقم آویزان شد با اعصاب داغون وچشم های سرخ که اشک و سیاهی مداد ها داشت از گونه هایم سرازیر میشد آمدیم سرکار وشوهری هم زود سیگارش را خاموش کرد وخودش را زد به آن در

آخ اگر شوهری ما سیگاری نبود چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آه ای پیری ! چه با سرعت نزدیک میشی

بیست و چهار خرداد   یک سال  دیگه به تجربه هایم افزوده شد

من یک سال بزرگتر شدم  بزرگ شدنٍ توام با درد  من این بزرگ شدن را دوست دارم این جور درد کشیدن را

اصلا خود بزرگ شدن درد است.

29سال از عمرم گذشت نمیدانم چقدر دیگه ازش موند ولی میدانم که بیست ونه سالش تمام شده ودیگه برنمیگرده 29 سالی که برایم یک عالمه خاطره گردیده ،من درین بیست و نه سال چی ها که نکشیدم کودکی هایم را اصلا به یاد ندارم یعنی من اصلا کودکی نکردم

به علت فرزند بزرگ بودن همیشه پدر و مادرم پای هر مسىله که پیش میامد میگفتند تو بزرگی نباید این کار را بکنی تو بزرگی مواظب بچه ها باش  و من از همان لحظه های کودکی فکر میکردم من بزرگم و نمیدانستم که کودکی ام  پس  چه وقت  بوده؟

 

نگو منظور ایشان این بوده که تو از دیگر خواهر برادرهایت بزرگتری

،مادرم! پدرم! کاش این جمله تان را درست استفاده میکردید تا من هم کمی کودکی میکردم واز همان اول بزرگ نمیبودم

من از 9سالگی بزرگ بودم یعنی بزرگتر از هفت خواهر وبرادر دیگر . درخانه که هفت تا بچه از تو کوچکتر باشند معلومه که تو بزرگی حتا اگر 9 سالت بیشتر نباشه

نوجوانیم بادرد های بسیار تمام شد. با مریضی وسواس مادرم در تمییزی ،که تمام روزهای قشنگ زندگی مان صرف شستن وتمییز کزدن گذشت وهر چه بیشتر میشستیم به نظرمادرم بیشتر کثیف میامد  ان روزها روزهای بد وخفقان آوری بود روزهای ح.ک.و مت (ط.ا.ل.ب.ا.ن)

روزهای  دور ماندن از درس و مدرسه که توام بود با کشمش های مادر و پدرم هر روز جنگ و جنجال داشتند سر همین شستشوهای بی اندازه مادرم.روزهای آغاز شاعری هایم. چقدر شعر غمناک دارم از آن روزها

جوانیم با ادامه درس وجبران عقب ماند گی های درسی تمام شد جبران 6 سال کار آسانی نبود شب و روز درس وکلاس و،کلاس،کلاس.....

و از همه بدتر بدترین سال زند گیم سال 83 ومریضی لاعلاج پدرم تنها مونسم، تنها دوست و پناهم ، پدرم به معنای واقعی یک پدر نمونه بود.

سرطان سرطان سرطان....خیلی دردکشیدم خیلی....

پدرم هشت ماه در بستر بیماری افتاد وتمور مغزی فلجش کرد ،لالش کرد ،وکم کم کورشد پدرم ...پدر42 ساله ام خیلی جوان بود خیلی..... پدرم ذره ذره آب شد و من ذره ذره نابود شدم

تا اینکه بعد از هشت ماه پر کشید من ماندم دردی عظیم بامادر مریض و باهفت خواهر وبرادر که حالا یک  دخترک ناز یک ونیم ساله هم به جمع ما افزوده شده بود

شقایق خواهرک کوچکم که به اصرار دکتر به مادرم که گفته بود باید حامله شوی تا سر گرم باشی وازین مریضی روحی وسواس رهایی پیدا کنی مادرم بعد از هشت سال حامله شده بود ودختری بدنیاا آورد خوشکلتر از همه ما

مریم تازه بابا  گفتن یاد گرفته بود که بی بابا شدیم....

بعد از آن سال درگیری های کانکور وووووو

( به این ترتیب هیچگاه فرصت عاشق شدن را نداشتم وخیلی دوست داشتم عاشق میشدم)

رفت  وآمد خواستگاران همچنان که برای هر دختری هست برای من هم بود و اهمیت نمیدادم مخصوصا درآن سالها با غم تازه از دست رفته مان.

تا اینکه خواهر شوهرم که همکلاسی سال اخرم بود با خانواده اش آمدند خواستگاری ومن نمیدانم چی شد  که این ازدواج سر گرفت ومن زن کسی شدم که اصلا نمیشناختمش...

سال 85 سال نامزدی و عروسیم بود بحرانی که نمیدانستم چطور با کله افتادم توش. شوهر سرکش نا آرام ،خانواده شوهر به شدت حسود وبی رحم، فقر اقتصادی بی اندازه.......ووووووو

به رشته مورد علاقه ام قبول شدم و در همان سال اول دانشگاه عروسی ما را گرفتند

ازدواج، مسولیتهای بی شمارش همان طور که گفتم شوهر م خیلی کله شق بود واصلا زیر بازر مسولیت نمیرفت با کشمش هایش همراه خانواده اش که منجر به تلخی لحظه های من میشد،دخالت های خانواده شوهر  مشکلات دانشگاه و درین میان بارداری من با همان مشکلات روز افزون اقتصادی..... بی کاری شوهرم ....امان از روزگارم کشید به حدی که مرگ پدر را فراموش کردم

نمیگویم روزها ولحظه های خوب وشیرین نداشتم که داشتم خدا را شکر شوهرم از همان اول مرا دوست داشت(شوهرم یک عاشق شکست خورده بود عاشق یک دختر ت.هران.ی شده بود وهمان حکایت فلم "حی.ران" ونتوانسته بود به عشقش برسد هر چند حالا میگویید تو عشق اول و ازل منی و عشق های قبل از تو همه سوء تفاهم بود ) از موضوع عشقش باخبر بودم ولی مشکل من این بود که من برای رفع تشنه گی تکیه به تشنه لب کرده بودم شوهرم داغونتر ازمن بود ومن شده بودم سنگ صبور.

مبارزه کرده با زند گی با خانواده شوهر با همه .... درسم را تمام کردم و دخترم را بدنیا آوردم تنهایی بزرگش کردم با اینکه با مادر شوهرم یکجا زند گی میکردم ولی حتا یک روز دخترم را نگه نداشت هر روز میبردمش خانه مادرم هر چی خانواده شوهرم  جلوی پام سنگ انداختند که ترک تحصیل کنم مقاومت کردم ودرسم را خواندم

 

کار گرفتم  در همان اول برای شوهری با طلا هام سر مایه درست کردم ومغازه راه انداختم زندگی میگذشت هر چند با سختی ولی شوهرم را دوست داشتم واو هم مرا .

نمیتوانم بگویم عاشقش شدم وهستم که فکر میکنم عاشقی چیز دیگری باید باشد که من هرگز طعمش را نشیدم ولی باهم خوب بودیم وخوشیم

خدا راشکر با حقوقی که من میگرفتم یواش یواش زمین خریدیم و پارسال ساختیمش یک خونه نقلی و خوشکل از خانواده شوهر هیچ کس کمک مان نکرد من آدم کینه ای نیستم ولی به شدت از همه شان متنفرم

آنها یک دختر مظلوم وبی کس را گیر آورده بودند که نه مادرش توان مقابله با آنها را دارد ونه کس وکار دیگه تا توانستند بمن ظلم کردند

از همه بدتر دوتا آتیش پاره خواهر شوهر های مجردم که اگر من حتا آرایش میکردم آنها از حسادت میمردند آخه هر دوتا از من بزرگتر بودندوحتا یک خواستگار هم نداشتد

خدا را شکر الان در خانه مستقل که مال خودمه با دخترک چهار سال ونمیه وشوهری که قسم میخوره عاشق منه وهر روز عصر انقدر دلتنگم میشه که اشکش در میاید زندگی خوبی دارم خدا را شکر شغل خوبی هم دارم با درآمد خیلی خوب(800)دلار که هر کسی ندارد و مبلغ قابل توجه ایی استو

سختی های زند گیم تمام شده خانواده خودم در آسایش بسر میبرند از پدرم ثروت خوبی بجا مانده برادرهایم بزرگ شدن وکار وکاسبی خوبی دارند خواهر بعدی من هم ازدواج کرده وزندگیش عالیه

پنج نفراز ما خواهر وبرادرها  مدارک خوب تحصیلی  داریم  همه حسرت زند گی مارا میخورند شوهرم با خانواده اش رفت آمدش را کم کرده چون میبیند که هر وقت تا میرویم یک مشکلی را خلق میکنند.

اصلا خانواده من شده اند خانواده او.

مادر شوهرم مرا دوست دارد زن خوبیه ولی خیلی دهن بین و حرف گوش کن دختر هایش  میباشد انها تنها با من مشکل ندارند که دمار از روزگار جاری من هم درآوردند

کاری با کارشان ندارم ولی میدانم که تلخترین روز های زندگیم را در طبقه پایین خانه پدر شوهرم سپری کردم

میشد که روزهای اول ازدواجم با همان فقر اقتصادی شیرین باشد ولی نگذاشتند

اصلا نمیخواستم این چیزها را بنویسم گاهی تا شروع به نوشتن میکنی یک عالمه حرف از ناکجای دل آدم میریزد بیرون دست خود آدم نیست

خلاصه الان من زنی هستم در آستانه سی سالگی چه زود رسیدی ای پیری من نمیدانم کودکی ، نو جوانی

وجوانیم را در کجایی این بیست ونه سالگی گم کردم

پ:ن چند روزه نت ندارم به این دلیل پست تولدم را با تاخیر گذاشتم ببخشید

درین خانه کوچک مان به خاطر تاکید های بنده شوهری در حیاط خلوت کوچک خونه یک باعچه که چه عرض کنم یه گلدون درست کرده بود و نشد که ما به مراد دل مان برسیم و گل و گیاه بکاریم و هر روز دستهای مان را گلی کنیم و سر شار از احساس های قشنگ شویم توی این 9 ماه که اینجا زنده گی میکنیم

 تا اینکه دو روز پیش در عین آشپزی آهی سوزناکی از اعماق وجود کشیدم و به شوهری گفتم تو هم که فقط بلدی قول بدی این از باغچه مان که رنگ گل را ندید و این هم از گلدانهای خالی من .

ای کاش میدانستم تو اینقدر امروز فردا میکنی حد اقل یک باقالی، ماشی ،گشنیزی چیزی خودم میکاشتم حد اقل سبز میشد

که یک باره شوهری به رگ غیرتش خورد رفت دنبال گل، بعد از یک ساعت با یک عالمه گل های ناز ورنگارنگ و گلدانهای پر از گل با شوهر خاله اش که گلکار است اومد خانه و بیل به دست شروع کرد.....

 الان من هر گوشه خونه ام پر از گٌله ومن غرق در رویاهای چندین ساله ام

الان هر روز گل آب میدم الان هر روز دستهایم گٍلی میشود

شاید یک روز ازین باغچه و این گلها عکس هم گذاشتم اگر این مشغله های کاری بگذارد.

پی نوشت: چقدر گٌل و گٍل گفتم خودم هم قاطی کردم