خدا را هزار بار شکر به آرزوم رسیدم

نخندید شما را به خدا گاهی همچین مسایل کوچکی میشه آرزوی آدم

دیشب مادرم و خواهر برادرهام آمدند خونه ما

عصر پنجشنبه رفتم خونه مادرم واز مادرم خواستم جمعه شب بیایند خونه ما اول قبول نکرد وگفت باز میاییم جمعه کلی کار داریم گفتم خوب کار هایتان که تمام شد شب بیایید

صبح روز جمعه طبق معمول دیرتر بیدار شدیم وصبحانه خوردیم بعد من همچنان کسل در کرسی دراز کشیده بودم دیدم اینطوری نمیشه

بلند شدم کمی خونه را مرتب کردم و یک دوش گرفتم موهایم را خشک کردیم وآماده شدیم با دخترک رفتیم خرید همسر رفته بود دکانش.

رفتم به سوپری محبوبم و کمی پیاز وکچالو(سیب زمینی) ، شکر ، مایع دست شویی، ماسع ظرفشویی، اسفناج ، سبزی خوردن ، بعضی خرت وپرت های دیگر را خریدم آمدم خونه

برای چاشت(نهار) همسر هوس آش کرده بود شروع کردم هم آش پختم وهم خرید هایم را جابجا کردم اسفناج ها را پاک کردم ...و

نزدیک های ظهر تا همسر نیامده به مادرم زنگ زدم و دوباره دعوت شان کردم

که خدا را صد هزار مرتبه شکر قبول کردند

نهار خوشمزه را خوردیم وبه همسر هم گفتم که شب مهمان داریم و حس کردم خوشحال شد .

قرار شد برای شب (کیچیری گوشت لند) یک غذای که قبلا هم گفته بودم درست کنم با تکه کباب و اسفناج ، کدو تنبل ( ازین کدو های بزرگ که زنگش زرده)

وانواع ترشی های دست ساز خودم با ماست وسلاد ریز ریز و خیار شور سلاد

چون مادرم خیلی اصرار کرد که خودت را به زحمت نندازی با این وضع

کمی آمادگی گرفتم دیدم همسر اصرار داره که بیا کنارم دراز بکش تا بخوابیم یک ساعتی در کرسی گرم خوابیدیم من زودتر بیدار شدم وشروع کردم به آشپزی کردن همه چیز در خانه بود وچیز خاصی لازم نبود از بیرون بگیریم

خواهرم عجول رفته هندوستان جاش خالی بود زنگ زد وبا هاش حرف زدیم

شب خیلی خیلی خوبی بود وکلی خوش گذشت همه دور هم دور کرسی نشستیم چایی خوردیم با آجیل ، شام خوردیم  بعد از شام  برادر هام با همسر شروع کردند  به پر بازی(ورق بازی) ومن وخواهر ها ومادرم هم نشستیم فلیم های عروسی مرا دیدیم ومیوه خوردیم ودوباره باز چای

کلی خندیدم  به رقص ها طرز لباس پوشیدن ها آخه میدانید هر چند سال مدل ها فرق میکنه البته از عروسی ما فقط هفت سال میشه

آنقدر خندیدم که اشک ها از گونه هام سرازیر شده بود

مدتها بود اینطوری نخندیده بودم هی به جمع نگاه میکردم وهی ته دلم خدا را شکر میگفتم برای دخترک هم خیلی خوش گذشت

همسر هم خوشحال بود وکلی سر ورق بازی با همدیگر بحث سر وصدا میکردند و میخندیدند

تمام خرید های را  که تنهایی برای فینگیل کرده بودم  برای مادرم وخواهر هام نشان دادم

ومادرم نظرش این بود که زیاد خریدی لباس بچه زود کوچیک میشه لباس های فینیل را دیدم وهمه با هم کلی ذوق کردیم

خواهر هام همه ظرف های را شستند و حتا میخواستند خونه را هم جارو کنند که همسر نگذاشت گفت خیالتان راحت این کار منه نمیگذارم خواهر تان جارو کنه

ساعت 11 شب رفتند وما هم خوابیدیم

وقت خواب بهترین احساس دنیا را داشتم

صبح به شدت خسته بودم خونه کمی بهم ریخته است وظرف ها را هنوز جابجا نکردم برای شب هم کلی غذای آماده دارم

با اینکه کسالت های حاملگی داره روز به روز بیشتر میشه ولی حس خیلی خوبی دارم

آن غصه که مدتهاست در عمیق ترین گوشه قلبم خزیده بود الان احساس میکنم ذوب شده

نزدیک به هشت ماه این کدورت ادامه داشت امیدوارم هیچ وقت دیگه اتفاق نیفتد باید خیلی مواظب باشم

این مدت احساس کردم که من از چه نعمتی برخوردار بودم وقدرش را نمیدانستم

میترسیدم برادرهام مخصوصا این دوتا کوچیکه که تازه جوان شدند وکله شخ اند نیایند خونه من ولی خدا را شکر اینطور نبود

برادرهام بچه های خیلی خوبی اند بزرگه 24 سالشه دوتا کوچیکه یکی 20 سالشه یکی 18 سالش

ولی خیلی منطقی تر از همسرم رفتار میکنند

به تربیه شان افتخار میکنم

بی اندازه ممنون دوستانی هستم که درین مدت دلداریم دادند وبرام انرژی مثبت فرستادند

چی خوبه که اینجا را دارم ومیام شادی ها وغصه هایم را با شما تقسیم میکنم

دوستتان دارم عزیزان