سفر نامه7
تا اونجا نوشتم که از کرمان سوار اتوبوس شدیم و به سمت فکر کنم شیراز حرکت کردیم هوا نسبتا سرد بود و نرم نرمک بیرون برف میبارید داخل اتوبوس گرم بود و ما هم خسته اتوبوس ساعت های فکر کنم 10 شب یود که راه افتاد مسافرین خواب بودند نصف شب بود که اتوبوس توقف کرد و یک پلیس بازرس داخل آمد به چهره تک تک مسافرین نگاه میکرد و حتا از ایرانیها بعضا شناسنامه خواست همسر در صندلی پشت سرم خواب بود از کنارم که رد شد ته دلم دعا و قران میخواندم دستش را گذاشت سر شانه همسر ،همسر چشم هایش را باز کرد ومثل برق از جا پرید پلیس به همسر لبخند زد و گفت بخواب .بعدا همسر گفت داشتم خواب میدیدم پلیس دنبالم میدود چشم هایم را باز کردم دست پلیس روی شانه ام بود ترسیدم ،خلاصه صبح اش در شیراز پیاده شدیم داخل ترمینال رفتیم دست شویی یک آبی به صورت مان زدیم رفتیم داخل رستوانی که در ترمینال بود . همسر رفت تکت به اصفهان را بخرد خدا خدا میکردم ازش شناسنامه یا پاسپورت طلب نکنند همسر آمد انگار برنده لاتری شده باشد تکت را نشان داد از تکت که خیال ما راحت شد سفارش یک جور آش را دادیم که خیلی خوشمزه بود و بعد چای و بلاخره اتوبوس به سمت اصفهان حرکت کرد یادم نیست کی رسیدم اصفهان و بدون وقفه از اونجا به اتوبوس دیگر به سمت تهران براه افتادیم بین راه چندین بار باز رس بین راه سوار اتوبوس شد ولی گفته بودم از آنجا که قیافه مان تابلو نبود و همسر لهجه اش قشنگ شبیه تهرانی ها بود کسی شک نکرد.
دوازده شب بود که رسیدیم تهران از قبل هماهنگ کرده بودیم (یادم نیست همسر از کجا سیم کارت خریده بود) به عمویش که ساکن تهرانه زنگ زد و آنها منتظر مان بودن از اتوبوس که پیاده شدیم زیر یک پل اتوبان منتظر ماندیم و عموی همسر با خانمش سوار ماشین شان آمدند دنبال ما کلی روبوسی و احوالپرسی تا رسیدیم خونه شان و بعد هم سفره پهن شد و کلی غذای خوشمزه ،ما هم مثل قحطی زده ها غذا خوردیم تا دیر وقت بهقصه راه سختی را که پیموده بودیم گذشت عموی همسر هم دلش میخواست بیاید اروپا ولی شرایطش جور نبود دختر نامزد دارش ،کارهای مغازه اش، پسرش که به افغانستان رد مرز شده بود خلاصه یک جورهای ناراحت بود که ما زود تصمیم گرفتیم باید منتظرش میماندیم .
فردایش خودم و بچه ها را حسابی شستم و تمام دوتا ساک لباسی را که همه بین راه کثیف شده بود به شمول دو تا پتو را انداختم ماشین لباس شویی.
از شانس ما درست همان دو روزی که تهران بودیم برف آمد و هوا شدید سرد شد لباس ها روی مرکز گرمی و بخاری خشک کردم و دوباره بار وبندیل را بستیم چند بار رفتم بازار برای خرید جوراب و کلاه و دستکش برای بچه ها و خودم و کمی خوراکی کنسور و آجیل برای بین راه.
یک بار هم رفتیم مرکز تهران و همسر آن مقدار پولی را که باید به قا.چ.اق بر بدهیم را به حساب زن عمویش ریخت (زن عمویش شناسنامه ایرانی دارد)مقدار پولی که و قتی ما رسیدیم ترکیه به حساب طرف حواله شود به خیال همسر از ایران راحت تر و زودتر انجام میشد و ما منتظر نمیماندیم ولی...
برخلاف اصرار زیاد خانواده عمو برای یک کم بیشتر ماندن همسر به طرف که میخواست مارا از مرز ترکیه رد کند زنگ زد و هماهنگی های لازم انجام شد.
(این طرف قبل از ما برادر مجرد همسر را برده بود واز کارش راضی بودند برادر شوهر به ما معرفیش کرد)
قرار شد عصر روز سومی که تهران بودیم با تاکسی برویم تا یک جای و بعد از آنجا پژوی بیاید دنبال ما ،دوباره خدا حافظی و حرکت درحالیکه هنوز خستگی از تن مان نرفته بود زن عمو یک دیش غذا هم به ما داد و ما راهی شدیم .
طرف به همسر گفته بود پژوه شما را تا به ماکو میبرد و فقط تنها یک مرد در صندلی جو مینشیند همسر گفته بود مشکلی نیست فقط بشرطیکه این مردی را که با ما میفرستی از قوم هزاره نباشد (چون چهره این هموطنان من مشخص است و تا پلیس ببیند گیر میدهد)وقتی سوار پژوه شدیم هوا تاریک بود از زیر چراغ برق ها که رد میشدیم متوجه نیم رخ مرد صندلی جلو ماشین شدم وبه همسرم گفتم ای داد این پسره که هزاره است...
همسر به راننده گفت نگه دار من قرارم این طوری نبود راننده یک پسر جوان بود که لهجه مخصوصی داشت ولی مطمنم تهرانی نبود راننده میگفت الان یک کم دگه بریم این جوان را به ماشین دیگر منتقل میکنم ولی دروغ میگفت همسر به طرف زنگ زد و داد و بیداد کرد که چرا این را با ما میفرستی میخواهی مارا بگیر پلیس بدی من نمیرم بگو ماشین را نگه داره من برمیگردم تهران ،بلاخره طرف بشرطی قبول کرد که همسر پول صندلی جلوی را هم بپرداز و راننده به پسر هزاره گفت یک پنج دقیقه بیا سوار صندوق عقب شو الان ماشین دیگه میرسهبعد بروبه ماشین دیگه .
از آنجا که این قشر از مردم کشورم خیلی مظلوم سربراه اند قبول کرد الان هم که یادم میافته جیگرم کباب میشه
شاید بپرسید پس چرا شما قبول نکردید با او بروید خودتان شاهد سرگذشت ما بودید که تا تهران را به چه مصیبتی خودمان را رسانده بودیم اگر پلیس ماشین را توقف میداد ما را هم به خاطر اون رد مرز میکرد .
هرچقدر از تهران به سمت ماکو نزدیکتر میشدیم برف زیادتر میشد آن پنج دقیقه که راننده قول داده بود از دو ساعت بیشتر شد پسر هزاره فریاد میزد که سردمه آقا نگه دار میخوام برم دستشویی ولی کو گوش شنوا...
ما هم که میگفتیم نگه دار گناه داره میگفت الانه که گیر پلیس بیافتم اینجا نمیشه خلاصه رفتیم رفتیم تا یک جای بود فکر کنم نزدیک های تبریز که راننده گفت باید بندازم از پشت پاسگاه بروم که ماشین را به جاده خاکی زد کمی که رفتیم دیدم دو ماشین دیگر هم با ما میاید نزدیک شده بود که خاکی تمام شود وما وارد خیابان اسفالت شویم که ماشین ایستاد راننده پایین شد وبعد از چند دقیقه گفت باید بیایید پایین من هم چون داخل ماشین گرم بود لباس های گرم بچه ها را در آورده بودم بچه ها هر دو خواب بودن و منتظر بودم بیدار شوند و غذای را که زن عمو داده بود بخوریم دقیقا ساعت 1 شب بود .
از ماشین که پیاده شدیم دیدم دو ماشین دیگر هم به فاصله از ما ایستاده اند بچه ها را خواب وبیدار از ماشین کشیدیم داخل یک دشت سفید ازبرف بودیم پا را که بزمین گذاشتم تا بالاتر از ساق پا برف بود راننده گفت سریع بروید داخل تپه ها قایم شوید که روشن است و الانه که گیر پلیس بیافتید.
خدای من !تا هنوز که یاد آن شب میافتم گریه ام میگیره همیشه به همسر میگم از آه آن پسر هزاره بود که بعد ها فهمیدم اسمش شکر الله است.
در دو ماشین دیگر دو فامیل دگه بودند یک مادر با دختر عروسی کرده اش و همسر داماد و بچه های مجردش .
همه جا برف بود سوز سرد و کشنده هر سه ماشین هر چهار چرخ شان پنچر شده بود راننده گفت چون هوا سرد بوده پلیس اینجا طاقت نیاورده یک زنجیر پر از میخ زیر برف ها کرده و خودش رفته الان همه ماشین ها پنچر شده باید صبر کنید تا دوباره از تهران ماشین بفرستند و حد اقل تا رسیدن ماشین دوساعت باید منتظر باشید.
دوساک لباس ها گذاشتم خودم نشستم روی شان و پسرک را بغلم و دخترک هم خواب آلود روی ساک دیگر نشست یکپتو بزرگ را انداختم سر خودم و یکی را بروی دخترک ،بعد از چند دقیقه جیغ و گریه بچه ها بلند شد آن فامیل دیگر بچه های کوچیک شان دو تا دختر پنج یا شش ساله بودند ولی پسر من فقط یک سال ده ماهش بود دست های پسرک را آه میکردم که گرم شود دری هیر ویری نمیدانم دسکش هایش کجا افتاده بود از طرفی غذایمان داخل ماشین ماند و ماشین ها را هل داده بردند نفهمیدم کجا چون هوای برفی روشن است و زود دیده میشه راننده گفت داخل پستی های تپه ها پراکنده شوید وصدای بچه ها را خموش کنید که الانه که پلیس برسه بعد از نیم ساعتی یک ماشین آمد و من و همسر تا بجنبیم آن فامیل دیگه خودشان را تخته وتیله به ماشین جا دادند تا من رسید هرچی زجه زدم که من و بچه هایم را جا بدهید ندادن آدم ها در لحظه های سخت و ترس از جان خیلی بی رحم میشوند.ماشین آنها براه افتاد در حالیکه از بس زیاد نسشته بودن دروازه هایش بسته نمیشد.
خانواده ما ماند با آن پسر هزاره و شوهر آن خانم بچه های مجردش .
پسرک سردش شده بود و گریه اش اوج گرفته بود در بغلم آرام نمیگرفت و به سرم بالا میرفت دخترک گریه میکرد و خودم هم اشک هام جاری شده بود پاهایم نای حرکت را نداشت از ترس صدای گریه مردها از ما دور شدند همسر رفته بود که راننده ها را پیدا کند .راننده ها خودشان پنهان کرده بودند چشمان درشت دخترک پراشک بود پسرک مثل مار از سردی پیچ میزد من مستاصل شده بودم آن حس ویرانگر پشیمانی عذاب وجدان آزارم میداد با فریاد همسر را صدا کردم هسر دویده آمد گفتم پاشو زود باش بچه ها را بگیر که برویم روی اتوبان بلکه پلیس مارا ببیند نهایتش رد مرز میشویم به کشور خودمان بهتر ازینه که بچه را یخ بزنه همسر که بیچاره گی از چشمانش پیدا بود قبول کرد خودمان را به خیابان رسانیدم سایه مان از دور پیدا بود که دیدیم راننده ها دو لا دولا به طرف ما میدوند و میگویند دیوانه شدید چکار میکنید من گفتم خدا لعنت تان کند بچه های مرا یخ زد برید گم شید ما خودمان را تسلیم پلیس میکنیم راننده با التماس مارا از اتوبان پایین اورد زیر اتوبان یک پل بود با دست هاش برف ها را پس زد و گفت بروید زیر پل خزیده رفتیم زیر پل خشک بود برف نبود ولی سرد بود راننده خار وخاشه جمه کرد و آتیش روشن کرد کمپل(پتو)ها را گرم کردیم و بچه ها را پیچاندیم بچه ها آرام شدندهمسر گفت نمیترسی من برم بلکه بشود با کمک هم تیوپ ماشین را پنچری بگیریم من گفتم نه نمیترسم برو .آنها رفتند و من ماندیم زیر پل تاریک که همش مواظب بودم آتش خاموش نشه .برای بچه ها لالی خواندم در حالیکه اسک میریختم بچه هایم خوابشان برد.
کم کم داشت هوا روشن میشد که دیدم همان پسر هزاره سرش را زیر پل درو کرد و با لهجه خودش جیغ میز :خاله بیا که ماشین آمد زود باش که داریم میریم بونم کرخت مانده بود پرسیدم شوهرم کجاست بچه ها خواب بود از خواهش کردم کمک کنه بچه ها را از زیر پل بکشم بیرون از زیر پل بیرون آمدم با تمام قوا اسم همسر را فریاد کردم دیدم از یک سمت دیگه دویده میاید او ندیده بود که ماشین آمده با کمک همسر و پسره هزاره ساک ها و بچه ها را به ماشین چپاندیم نمیدانم چند نفر بودیم واصلا چطوری داخل آن ماشین کچولو خودمان را جا دادیم .
ماشین رفت ورفت در حالیکه روی همدیگه نشسته بودیم و بدن همه مان از فشار داشت فلج میشد رسیدیم یکجای که راننده ما را مثل خشت و سنگ از ماشین بیرون ریخت و خودش گازش را گرفت ما سراسیمه دور مان را نگاه میکردیم که یک مرد با دستش اشاره کردی که بدوید همه میدویدیم آن مادر و دختری که شب از پیش ما رفته بود هم با ما بودن نصف وسایل ما همانجا گم شد از بین تپه ها دویدیم یک وانت آمد سوارش شدیم و مارا برد به یک خانه ای .داخل اطاق کوچکی نشستیم کنار اطاق اجاق گازی بود بعد از چند دیقه خانم خانه که لباس به سلک کرد ها پوشیده بود بیرون آمد و برای ما نیم رو پخت همه دور سفره نشستیم وخوردیم ازاق گرم بود آن دو تا خانواده که شب همراه هم بودیم از هموطنان ما بودند که سالها در ایران بودن مادره دختری همسن نواسه اش داشت با سه تا پسر جوان و همسرش و داماد ودخترش شوهرش آدم شریفی بود خانمه همسرش را دعوا میکرد که چرا دیشب نیامدی شاید گیر پلیس می افتادی اینجا و اینراه راهی نیست که تو از خود گذری کنی ومهربان باشی سعی کن گلیم خودت را از آب بکشی شوهرش از حرفای خانم ناراحت بود جر وبحث میکردند.شبش مارا ازین خانه بردند سوار همین ماشین های بار بری میشدیم فکر کنم اسمش وانته همسر چالاکی کرد و من پسرم ودخترک را به صندلی کنار راننده نشاند ماشین که داشت حرکت میکرد یک پسر لاغر قد بلند ببخشید آبجی گفت به همان صندلی کنارم من و دخترک خودش را جای داد تمام راه راننده و این پسر لاغری دو دو تا مبایل دستشان بود هی زنگ میزدند مثل اینکه کسانی بودند که از راه خبر میداد اینقدر جیغ میزند و به لهجه حرف میزدند که من استرس گرفته بودم قلبم به حلقم رسیده بود بقیه مسافرین مثل بلاتشبیه گاو گوسفند همراه با همسر در پشت وانت سوار بودند همه جا برف بود و ماشین از بین دره ها به سرعت میرفت باز غول پشیمانی و عذاب وجدان و گناه بسراغم آمده بود اینکه بدنم با هزار محرم و نامحرم به تماس شده اینکه الان استخوانهای این پسره داخل دنده هایم فرو رفته ولی خدایی هیچ کدام شان بد چیشم وهیز نبودند فقط هدف شان پول پیدا کردن بود وفقط به کارشان فکر میکرد بعد از کلی دویدن رسیدیم به یک خانه دیگر و با یک گروه دیگر فامیل ها یکجا شدیم مردها در یک خانه و زنها در خانه دیگر پیش خانواده صاحب خانه .
خانه هدی نزدیک مزر برای مسافرین جا میداد و در بدلش پول میگرفتند اکثرا زن و بچه هایشان خوش برخورد ومهربان بودند
ادامه اش باشه برای بعد
همه چیز در پروفایل ذکر شده