در سال کهذشت

خوب رسیدیم به آخرین روز سال 92

 

وسال نو دو هم داره آخرین نفس هایش را میکشد چه زود گذشت

پارسال یک پست گذاشته بودم ودر مورد پلان ها وهدافم درسال جدید نوشته بودم

امسال میخواهم درین پست بنویسم که به کدام هایش رسیدم 

تصمیم داشتم بیشتر به خدا نزدیک شوم ونمار بخوانم که تاقسمتی به این تصمیم عمل کردم وبه خدا خیلی نزدیک تر شدم ودیدم که خدا چقدر زود صدایم را میشنود وهمیشه مواظب من است

میخواستم بروم کورس رانندگی وجوازم را بگیرم وبلاخره جراتش را پیدا کنم وخودم رانندگی کنم که خدا راشکر به این خواسته ام رسیدم

تصمیم داشتم بچه دوم ام را بدنیا بیارم وآرزو داشتم پسر باشه بچه ام را دنیا آوردم وخدا را شکر که پسر هم شد

تصمیم داشتم زبان انگلیسی ام را قوی کنم که البته نتوانستم به کلاس بروم ولی شروع کردم به دیدن فیلم های ها.ل.یودی زبان اصلی و گوش کردن آهنگ های انگللیسی برای تقویت زبان که خوب بی تاثیر نبود واین مسئله باعث شد دنیای جدیدی را کشف کنم با دیدن این فیلم ها

تصمیم داشتم طبقه دوم خانه مان را بسازیم که خوب تا هنوز این آرزو در نطفه باقی مانده وعملی نشد

تصمیم داشتم به خودم بیشتر بها بدهم وخودم را مهم بشمارم که احساس میکنم خیلی به این مسئله توجه نکردم من بیشتر ازینکه خودم برایم مهم باشم دیگران ومخصوصا عزیزانم برایم مهم اند

تا جای که توانستم به پوستم رسیدم ولی وقتی حامله شدم دیگه بیخیال پوستم شدم چون نمیشد دارو مصرف کرد...

برای دخترک وقت گذاشتم وامسال بیشتر بهش رسیدم اینرا از آن جهت میگویم که دخترک بیشتر با من صمیمی شد تا حدی که دوست داشت شب ها پیش من بخوابه.

خوب میبینم که به بیشتر خواسته هایم رسیدم خدا راشکر به استثنای یکی دو مورد.

1:  برای سال آینده آرزویم بیشتر از همه چیز سلامتی پسرم است که انشالله درین سال پسرکم دوتا عمل را به پیش دارد که امیدوارم به بهترین وجه صورت بگیرد وخطری برایش نداشته باشد 

2: همچنان به فکر ساختن طبقه دیگه خانه هستیم تا ببینم خواست خدا چی باشه ولی الان بیشتر به این فکر میکنم که از تجملات دنیای سلامتی وبی غمی خیلی مهم تره

3: میخواهم درین سال بیشتر به داشته هایم توجه کنم ونیمه خالی لیوان را کمتر ببینم

4: میخواهم قدر عزیزانم را بیشتر بدانم وبه همه بیشتر از قبل محبت کنم

5: همچنان از خدا میخواهم که خودش مرا به خود نزدیکتر کند چرا که خوب میدانم که اگر او قابل نداند وتوفیق انجام کاری های نیک را ندهد ما هیچ کاری را نمیتوانیم بکنیم

6: همچنان تلاش برای تقویت زبانم میکنم زیرا اینجا بدون بلدیت زبان انگلیسی کار خوب گیر نمیاری ولو که چندین مدرک هم داشته باشی

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسد

از اسفند پارسال تا الان خیلی فرق کردم احساس میکنم خلی پخته تر که عرض کنم حتا سوخته تر شدم

یا بهتره بگم فولاد آبدیده شدم حد اقل خوبی که غم رنج دارد اینه که آدم را قوی تر میکند

از خدا وند مهربان میخواهم که سلامتی بهروزی پیروزی ورستگاری را برای همه مان درسال جدید ارزانی دارد

و کابوس جنگ ،صدای شلیک  مرمی ،بوی خون ، اشک و انتحاری وظلم .فقر  را از سر زمین های مسلمان نشین ... نه ..نه تنها از سرزمین های مسلمان که از کل دنیا محو و نابود سازد

سال جدید سال خوشی ها ، سال شادی ها، فراوانی ،سعادت و نیک بختی را برای همه آرزو دارم

خدا حافظ تا سال آینده ..

در سالی که گذشت

سال نود دو را خوب آغاز کردم لحظه تحویل سال من سریع خودم را از سر کار به خانه رسانده بودم وهمسر تند تند دوش گرفته بود وثانیه های آغاز سال نو را جلو تلویزون در حالیکه یک شاخه گل رز سرخ را به من میداد همدیگر را بغل گرفته بودیم ومی بو.سیدیم دخترک نیز هر دوی مارا بغل گرفته بود ودر شادی ما سهیم میشد در حالیکه قدش تا کمر ما میرسید

 

بعد خوب پیش میرفت تا اینکه سر موضوعی بین همسر وخانواد ه ام شکر آب شد ومن این وسط بیشترین صدمه را خوردم بعد از مدتی وضع بهتر شد

تصمیم گرفتیم بلاخره برای بدنیا آوردن بچه دوم اقدام کنیم به خاطر علاقه بیش از حد همسر خیلی آرزو داشتیم بچه دوم ما پسر باشه مخصوصا که هر دوی ما بیشتر از دوتا بچه نمیخواستیم

در اولین ماه اقدام روزیکه رفته بودم برای آزمایش خون به خاطر گرفتن جواز رانندگی متوجه شدیم که بله فرشته کچولو ی زیبای ما از بهشت آمده توی دلم

همسر خیلی خوشحال شد

بعد باز به خاطر موضوع دیگری رابطه خانواده ام مخصوصا مادرم با همسر خراب وخرابتر شد ( در آرشیو در باره اش نوشته ام) و ضعیت بدتر بدتر شد آنقدر که بیشتر از همه سالهای درین سال گریه کردم وغصه خوردم

ارتباط ما باهم قطع شد وما ه  و هفته ها ها خانواده ام را نمیدیدم

روز های خوش حاملگی برایم تلخ شد وبا همه اینها کسالت وسختی این نه ماه را هم اضافه کنید تمام این مدت هر وقت  میخندیدم  ته دلم غصه داشت

همسر خیلی اذیتم کرد با انکه میدانست استرس برایم خوب نیست خیلی لج کرده بود

درین مدت روز های قشنگی هم داشتیم عصری که رفته بودم دکتر نه برای تعیین جنسیت برای مسئله دیگری که داکتر برایم  سوپرایزی خبر داد که بله بچه ام پسر است واتفاقاآن روز مصادف با روز سالگرد ازدواج ما بود ومن  که خودم رانندگی میکردم با دخترک آمده بودم برای همسر کادو بگیرم  سریع رفتم از فروشگاه برای سوپراز همسر یک جفت کفش پسرانه خوشگل خریدم در حالیکه هوا داشتن تاریک میشد  و در آن وقت از روز کمتر خانمی در بازار های اینجاست شادی وصف نشدنی در پوستم خزیده بود

همسر که به خانه آمد اول کادو خودش را بهش دادم وبعد هم جفت کفش پسرانه را گذاشتم کف دستش باورش نمیشد  اشک در چشمانش حلقه زده بود

آهسته آهسته روابط همسر با خانواده ام بهتر شد

وبدترین اتفاق سال گذشته زمانی بود که پسرم دنیا آمد واین مشکل را داشت ، دیگه ناسپاسی نمیکنم خدایا

ولی از روز سی ام ماه دی دیگه سال نود دو غصه را برمن به اوج خودش رساند وتمام پیش بینی هایم را نقش بر آب کرد

برعکس روابط همسر با خانوده ام خیلی خیلی دور از تصورم خوب شد

با آن هم خدارا هزار بار شکر که سال نو دو داره میگذره با همه اینها خدا درین سال پسرم را بمن داد ومن نمیتوانم بگویم سال بدی بود بلاخره زندگی پستی بلندی داره برای همه

وشکر خدا در مورد پسرک تا حدی خیالم راحت شده که بعدا میام مینویسم خدا صدایم را شنید وانشالله مشکلش به بهترین وجه برطرف خواهد شد

همه اینها باعث شد که من پخته تر  وقوی تر شوم روابطم با خانواده همسر خیلی بهتر شد دیگه  خیلی مسایل که قبلا مرا آزار میداد الان آن طور نیست ودیگه خودم را آنقدر اذیت نمیکنم  و از با هم بودن با خانوده همسر لذت میبرم

بهر حال زندگی مثل برق وباد میگذره ومن باروم نمیشه یک سال دیگه هم از عمری که نمیدانم چقدر دیگرش باقیست گذشته

ببخشید که پست هایم در سال گذشته تلخ بوده وببخشید که با حرفهایم باعث ناراحتی شما شدم

سپاس که درد هایم را گوش کردید

ممنون که با کلمه های قشنگ تان از درد وغصه ام کاستید 

ممنون که بودید

ممنون که هستید

سال آینده را به فال نیک میگیرم وسالی سرشار از سلامتی ، امنیت ، آرامش، نعمت وفراوانی برای همه آرزو میکنم امیداوارم در سال آینده همه به آرزو هایشان برسند وپسرک من هم مشکلش حل شود

امیدوارم سال آینده درین روز برایتان بنویسم که پسرک مشکلش حل شده کم کم داره حرف میزنه وشیرین زبانی میکنه وچند تا دندان در آورده

خدایا خدای مهربان هیچ فرشته کچولوی را در گیر مریضی ونا ملایمات دنیایی نکن آنها خیلی لطیفتر ازین حرفها هستند  خدا جان خدای بچه های معصوم همه بچه های مریض را شفا بده

خدایا ببخش اگر ناصبوری کردم خدایا ببخش اگر به اصرار از تو چیزی را خواستم که به صلاحم نبود

پرودگارا  !  تو آن ده که آن به

 

پ:ن امشب هم به محفلی به مناسبت چهارشنبه سوری دعوتم این محفل در یک مکان تاریخی( در قلعه اختی.ارالدین) سرچ کنید برگذار میشه ولی به احتمال قوی به خاطر پسرک نمیروم

 

دوباره از سر کار

دارم از لب تاپ دفتر مینویسم در حالیکه اقا فینگیل روی میزم خوابیده ودخترک کنار دستم داره نقاشی میکشه

 

همینه که میگویند(زن با یک دست گهواره را میجنباند با دست دیگرش جهان را)

بله برگشتم سر کار ومیخواهم پسرک را هم با خودم بیارم حالا ببینم میشه؟

رئیس قبلی ما استعیفاء داد یا بهتره بگم برکنار شد و خواسنتد ریس جدید خانم باشه که خواهرم عجول هم کاندید شد وخدا را شکر از بین آن همه خانم به عنوان رئیس دفتر ما انتخاب شد

اول نگران بودم که نتوانم با وجود خواهرم بچه ام را بیارم سر کار چون او تازه مقرر شده و مسئولین اصلی ما که در مرکز هستند فکر نکنند داریم سوء استفاده میکنیم

که خدا راشکر خواهرم زنگ زد وموضوع را گفت مخصوصا که بچه ام  مشکل داره وباید خودم ازش مراقبت کنم که قبول کردند.

اگر قبول نمیکردند دیگه نمی آمدم سر کار ...دیگه ببینم میشهبا بچه کار کرد؟

خدا را شکر روز ها بچه آرامی است فقط مشکل ما با پسرک اینه که تا هنوز شب و روز را از هم تفکیک نکرده یعنی شب تا صبح بیداره وروز ها خواب

 بدون اغراق من دیشت تا خود صبح پنج دقیقه نخوابیدم وجالب اینکه اصلا هم خسته نیستم خدا قدرت عجیبی برای مادر ها میدهد.

به معنای واقعی خانه تکانی کردم امسال تا حالا درین 7 سال خانه داری اینطوری عمیق خانه تکانی نکرده بودم الان خانه ام برق میزند با اینکه قبل از بدنیا آمدن پسرک هم تمییز کاری کرده بودم ولی باز دوباره افتادم به جان خانه و زندگی ؛ این شد که خونه ء دارم مثل دسته گل...

جمعه شب هم بلاخره طلسم شکست وهمه ء قوم شوهر را دعوت کردم وبا وجود بچه کوچیک وضعف جسمی که بعد از زایمان دچارش شدم کولاک کردم

یعنی همه خواهر شوهر ها وجاری کف کرده بودند وکلا همسر سرش خورد به ابر ها پیش خانواده اش.

هیچی دیگه یک هفته ی بود نت نداشتم برم ببینم شما ها چیکار ها کردید چیکار میکنید

وای حس شلوغ وپر جمب جوش روز های آخر سال را  در ایران خیلی دوست دارم خوش به حالتان لذت ببرید اینجا به آن شدت نیست

فقط دو روز رخصتی داریم که آنهم فکر کنم از بخت بد روز اول سال جمعه است ویک روز رخصتی ما هم سوخت ورفت هوا ...نچ نچ نچ...

باید این چند روز تند تند چند تا پست دیگه هم بگذارم

خیلی خیلی خوشحالم که سال 92 داره تمام میشه درین سال خیلی غصه خوردم خیلی درد کشیدم اگر آرشیوم را نگاه گنید میبینید امیدوارم زود وبخیر تمام شود

وسال 93 برای من وخانواده ام وبرای همه مردم دنیا سالی زیباتر وسرشار امید وآرزو باشد ...آمین

جواب محبتهایتان

انترنت خانه ام خیلی ضعیفه

 

در حدی که هرچه کردم نتوانستم کامنت های پر محبت شما عزیزان را جواب دهم

فقط توانستم تائید کنم .درینجا از تک تک شما عزیزان از کامنت های عمومی وخصوصی تان تشکر میکنم .

ببخشید دیگه فعلا عذرم را بپذیرید تا فکر ی به حال این نت فس فسی بکنم

میام خونه هایتان واز صفای نوشته هایتان فیض میبرم ولی نمیتوانم کامنت بگذارم

ما هم خوبیم مصروف خانه تکانی ...فرش ها به قالین شویی و پرده ها شسته شده هنوز اتو نشده برای تشک ها وپشتی ها محلفه خریدم وتا هنوز پیش خیاط است فردا هم قراره یک زن کاگر بیایه وپنبه ها را تیر بزنه(چوب بزنه)

از هوای بهاری  ماه حوت(اسفند ) لذت ببرید همش نگذارید ریه هایتان بوی وایتکس وجرمگیر را نفس بکشه

فینگیل فداش بشم امروز اولین واکسین را پشت سر گذاشت ودل مادر را کباب کرد نمیدانم چرا از پایش خون آمد یعنی یادم میاید بغضم میگیرد

الان هم داخل کریرش کنارمه وکمی بیقرار ...

دوستتان دارم

پ:ن هشت مارچ روز جهانی زن به همه بانوان جهان مخصوصا شماهای که به این جا سر میزنید مبارک























Home | Email | Theme | Posts | Profile


برای خودم

 

 

خوب رسیدیم به آخرین روز سال 92

 

وسال نو دو هم داره آخرین نفس هایش را میکشد چه زود گذشت

پارسال یک پست گذاشته بودم ودر مورد پلان ها وهدافم درسال جدید نوشته بودم

امسال میخواهم درین پست بنویسم که به کدام هایش رسیدم 

تصمیم داشتم بیشتر به خدا نزدیک شوم ونمار بخوانم که تاقسمتی به این تصمیم عمل کردم وبه خدا خیلی نزدیک تر شدم ودیدم که خدا چقدر زود صدایم را میشنود وهمیشه مواظب من است

میخواستم بروم کورس رانندگی وجوازم را بگیرم وبلاخره جراتش را پیدا کنم وخودم رانندگی کنم که خدا راشکر به این خواسته ام رسیدم

تصمیم داشتم بچه دوم ام را بدنیا بیارم وآرزو داشتم پسر باشه بچه ام را دنیا آوردم وخدا را شکر که پسر هم شد

تصمیم داشتم زبان انگلیسی ام را قوی کنم که البته نتوانستم به کلاس بروم ولی شروع کردم به دیدن فیلم های ها.ل.یودی زبان اصلی و گوش کردن آهنگ های انگللیسی برای تقویت زبان که خوب بی تاثیر نبود واین مسئله باعث شد دنیای جدیدی را کشف کنم با دیدن این فیلم ها

تصمیم داشتم طبقه دوم خانه مان را بسازیم که خوب تا هنوز این آرزو در نطفه باقی مانده وعملی نشد

تصمیم داشتم به خودم بیشتر بها بدهم وخودم را مهم بشمارم که احساس میکنم خیلی به این مسئله توجه نکردم من بیشتر ازینکه خودم برایم مهم باشم دیگران ومخصوصا عزیزانم برایم مهم اند

تا جای که توانستم به پوستم رسیدم ولی وقتی حامله شدم دیگه بیخیال پوستم شدم چون نمیشد دارو مصرف کرد...

برای دخترک وقت گذاشتم وامسال بیشتر بهش رسیدم اینرا از آن جهت میگویم که دخترک بیشتر با من صمیمی شد تا حدی که دوست داشت شب ها پیش من بخوابه.

خوب میبینم که به بیشتر خواسته هایم رسیدم خدا راشکر به استثنای یکی دو مورد.

1:  برای سال آینده آرزویم بیشتر از همه چیز سلامتی پسرم است که انشالله درین سال پسرکم دوتا عمل را به پیش دارد که امیدوارم به بهترین وجه صورت بگیرد وخطری برایش نداشته باشد 

2: همچنان به فکر ساختن طبقه دیگه خانه هستیم تا ببینم خواست خدا چی باشه ولی الان بیشتر به این فکر میکنم که از تجملات دنیای سلامتی وبی غمی خیلی مهم تره

3: میخواهم درین سال بیشتر به داشته هایم توجه کنم ونیمه خالی لیوان را کمتر ببینم

4: میخواهم قدر عزیزانم را بیشتر بدانم وبه همه بیشتر از قبل محبت کنم

5: همچنان از خدا میخواهم که خودش مرا به خود نزدیکتر کند چرا که خوب میدانم که اگر او قابل نداند وتوفیق انجام کاری های نیک را ندهد ما هیچ کاری را نمیتوانیم بکنیم

6: همچنان تلاش برای تقویت زبانم میکنم زیرا اینجا بدون بلدیت زبان انگلیسی کار خوب گیر نمیاری ولو که چندین مدرک هم داشته باشی

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسد

از اسفند پارسال تا الان خیلی فرق کردم احساس میکنم خلی پخته تر که عرض کنم حتا سوخته تر شدم

یا بهتره بگم فولاد آبدیده شدم حد اقل خوبی که غم رنج دارد اینه که آدم را قوی تر میکند

از خدا وند مهربان میخواهم که سلامتی بهروزی پیروزی ورستگاری را برای همه مان درسال جدید ارزانی دارد

و کابوس جنگ ،صدای شلیک  مرمی ،بوی خون ، اشک و انتحاری وظلم .فقر  را از سر زمین های مسلمان نشین ... نه ..نه تنها از سرزمین های مسلمان که از کل دنیا محو و نابود سازد

سال جدید سال خوشی ها ، سال شادی ها، فراوانی ،سعادت و نیک بختی را برای همه آرزو دارم

خدا حافظ تا سال آینده ..

 

| پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 11:19 | زن متاهل| 6 نظر |
 

سال نود دو را خوب آغاز کردم لحظه تحویل سال من سریع خودم را از سر کار به خانه رسانده بودم وهمسر تند تند دوش گرفته بود وثانیه های آغاز سال نو را جلو تلویزون در حالیکه یک شاخه گل رز سرخ را به من میداد همدیگر را بغل گرفته بودیم ومی بو.سیدیم دخترک نیز هر دوی مارا بغل گرفته بود ودر شادی ما سهیم میشد در حالیکه قدش تا کمر ما میرسید

 

بعد خوب پیش میرفت تا اینکه سر موضوعی بین همسر وخانواد ه ام شکر آب شد ومن این وسط بیشترین صدمه را خوردم بعد از مدتی وضع بهتر شد

تصمیم گرفتیم بلاخره برای بدنیا آوردن بچه دوم اقدام کنیم به خاطر علاقه بیش از حد همسر خیلی آرزو داشتیم بچه دوم ما پسر باشه مخصوصا که هر دوی ما بیشتر از دوتا بچه نمیخواستیم

در اولین ماه اقدام روزیکه رفته بودم برای آزمایش خون به خاطر گرفتن جواز رانندگی متوجه شدیم که بله فرشته کچولو ی زیبای ما از بهشت آمده توی دلم

همسر خیلی خوشحال شد

بعد باز به خاطر موضوع دیگری رابطه خانواده ام مخصوصا مادرم با همسر خراب وخرابتر شد ( در آرشیو در باره اش نوشته ام) و ضعیت بدتر بدتر شد آنقدر که بیشتر از همه سالهای درین سال گریه کردم وغصه خوردم

ارتباط ما باهم قطع شد وما ه  و هفته ها ها خانواده ام را نمیدیدم

روز های خوش حاملگی برایم تلخ شد وبا همه اینها کسالت وسختی این نه ماه را هم اضافه کنید تمام این مدت هر وقت  میخندیدم  ته دلم غصه داشت

همسر خیلی اذیتم کرد با انکه میدانست استرس برایم خوب نیست خیلی لج کرده بود

درین مدت روز های قشنگی هم داشتیم عصری که رفته بودم دکتر نه برای تعیین جنسیت برای مسئله دیگری که داکتر برایم  سوپرایزی خبر داد که بله بچه ام پسر است واتفاقاآن روز مصادف با روز سالگرد ازدواج ما بود ومن  که خودم رانندگی میکردم با دخترک آمده بودم برای همسر کادو بگیرم  سریع رفتم از فروشگاه برای سوپراز همسر یک جفت کفش پسرانه خوشگل خریدم در حالیکه هوا داشتن تاریک میشد  و در آن وقت از روز کمتر خانمی در بازار های اینجاست شادی وصف نشدنی در پوستم خزیده بود

همسر که به خانه آمد اول کادو خودش را بهش دادم وبعد هم جفت کفش پسرانه را گذاشتم کف دستش باورش نمیشد  اشک در چشمانش حلقه زده بود

آهسته آهسته روابط همسر با خانواده ام بهتر شد

وبدترین اتفاق سال گذشته زمانی بود که پسرم دنیا آمد واین مشکل را داشت ، دیگه ناسپاسی نمیکنم خدایا

ولی از روز سی ام ماه دی دیگه سال نود دو غصه را برمن به اوج خودش رساند وتمام پیش بینی هایم را نقش بر آب کرد

برعکس روابط همسر با خانوده ام خیلی خیلی دور از تصورم خوب شد

با آن هم خدارا هزار بار شکر که سال نو دو داره میگذره با همه اینها خدا درین سال پسرم را بمن داد ومن نمیتوانم بگویم سال بدی بود بلاخره زندگی پستی بلندی داره برای همه

وشکر خدا در مورد پسرک تا حدی خیالم راحت شده که بعدا میام مینویسم خدا صدایم را شنید وانشالله مشکلش به بهترین وجه برطرف خواهد شد

همه اینها باعث شد که من پخته تر  وقوی تر شوم روابطم با خانواده همسر خیلی بهتر شد دیگه  خیلی مسایل که قبلا مرا آزار میداد الان آن طور نیست ودیگه خودم را آنقدر اذیت نمیکنم  و از با هم بودن با خانوده همسر لذت میبرم

بهر حال زندگی مثل برق وباد میگذره ومن باروم نمیشه یک سال دیگه هم از عمری که نمیدانم چقدر دیگرش باقیست گذشته

ببخشید که پست هایم در سال گذشته تلخ بوده وببخشید که با حرفهایم باعث ناراحتی شما شدم

سپاس که درد هایم را گوش کردید

ممنون که با کلمه های قشنگ تان از درد وغصه ام کاستید 

ممنون که بودید

ممنون که هستید

سال آینده را به فال نیک میگیرم وسالی سرشار از سلامتی ، امنیت ، آرامش، نعمت وفراوانی برای همه آرزو میکنم امیداوارم در سال آینده همه به آرزو هایشان برسند وپسرک من هم مشکلش حل شود

امیدوارم سال آینده درین روز برایتان بنویسم که پسرک مشکلش حل شده کم کم داره حرف میزنه وشیرین زبانی میکنه وچند تا دندان در آورده

خدایا خدای مهربان هیچ فرشته کچولوی را در گیر مریضی ونا ملایمات دنیایی نکن آنها خیلی لطیفتر ازین حرفها هستند  خدا جان خدای بچه های معصوم همه بچه های مریض را شفا بده

خدایا ببخش اگر ناصبوری کردم خدایا ببخش اگر به اصرار از تو چیزی را خواستم که به صلاحم نبود

پرودگارا  !  تو آن ده که آن به

 

پ:ن امشب هم به محفلی به مناسبت چهارشنبه سوری دعوتم این محفل در یک مکان تاریخی( در قلعه اختی.ارالدین) سرچ کنید برگذار میشه ولی به احتمال قوی به خاطر پسرک نمیروم

 

 

| سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 12:8 | زن متاهل| 12 نظر |
 

دارم از لب تاپ دفتر مینویسم در حالیکه اقا فینگیل روی میزم خوابیده ودخترک کنار دستم داره نقاشی میکشه

 

همینه که میگویند(زن با یک دست گهواره را میجنباند با دست دیگرش جهان را)

بله برگشتم سر کار ومیخواهم پسرک را هم با خودم بیارم حالا ببینم میشه؟

رئیس قبلی ما استعیفاء داد یا بهتره بگم برکنار شد و خواسنتد ریس جدید خانم باشه که خواهرم عجول هم کاندید شد وخدا را شکر از بین آن همه خانم به عنوان رئیس دفتر ما انتخاب شد

اول نگران بودم که نتوانم با وجود خواهرم بچه ام را بیارم سر کار چون او تازه مقرر شده و مسئولین اصلی ما که در مرکز هستند فکر نکنند داریم سوء استفاده میکنیم

که خدا راشکر خواهرم زنگ زد وموضوع را گفت مخصوصا که بچه ام  مشکل داره وباید خودم ازش مراقبت کنم که قبول کردند.

اگر قبول نمیکردند دیگه نمی آمدم سر کار ...دیگه ببینم میشهبا بچه کار کرد؟

خدا را شکر روز ها بچه آرامی است فقط مشکل ما با پسرک اینه که تا هنوز شب و روز را از هم تفکیک نکرده یعنی شب تا صبح بیداره وروز ها خواب

 بدون اغراق من دیشت تا خود صبح پنج دقیقه نخوابیدم وجالب اینکه اصلا هم خسته نیستم خدا قدرت عجیبی برای مادر ها میدهد.

به معنای واقعی خانه تکانی کردم امسال تا حالا درین 7 سال خانه داری اینطوری عمیق خانه تکانی نکرده بودم الان خانه ام برق میزند با اینکه قبل از بدنیا آمدن پسرک هم تمییز کاری کرده بودم ولی باز دوباره افتادم به جان خانه و زندگی ؛ این شد که خونه ء دارم مثل دسته گل...

جمعه شب هم بلاخره طلسم شکست وهمه ء قوم شوهر را دعوت کردم وبا وجود بچه کوچیک وضعف جسمی که بعد از زایمان دچارش شدم کولاک کردم

یعنی همه خواهر شوهر ها وجاری کف کرده بودند وکلا همسر سرش خورد به ابر ها پیش خانواده اش.

هیچی دیگه یک هفته ی بود نت نداشتم برم ببینم شما ها چیکار ها کردید چیکار میکنید

وای حس شلوغ وپر جمب جوش روز های آخر سال را  در ایران خیلی دوست دارم خوش به حالتان لذت ببرید اینجا به آن شدت نیست

فقط دو روز رخصتی داریم که آنهم فکر کنم از بخت بد روز اول سال جمعه است ویک روز رخصتی ما هم سوخت ورفت هوا ...نچ نچ نچ...

باید این چند روز تند تند چند تا پست دیگه هم بگذارم

خیلی خیلی خوشحالم که سال 92 داره تمام میشه درین سال خیلی غصه خوردم خیلی درد کشیدم اگر آرشیوم را نگاه گنید میبینید امیدوارم زود وبخیر تمام شود

وسال 93 برای من وخانواده ام وبرای همه مردم دنیا سالی زیباتر وسرشار امید وآرزو باشد ...آمین

 

| یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 10:22 | زن متاهل| 11 نظر |
 

انترنت خانه ام خیلی ضعیفه

 

در حدی که هرچه کردم نتوانستم کامنت های پر محبت شما عزیزان را جواب دهم

فقط توانستم تائید کنم .درینجا از تک تک شما عزیزان از کامنت های عمومی وخصوصی تان تشکر میکنم .

ببخشید دیگه فعلا عذرم را بپذیرید تا فکر ی به حال این نت فس فسی بکنم

میام خونه هایتان واز صفای نوشته هایتان فیض میبرم ولی نمیتوانم کامنت بگذارم

ما هم خوبیم مصروف خانه تکانی ...فرش ها به قالین شویی و پرده ها شسته شده هنوز اتو نشده برای تشک ها وپشتی ها محلفه خریدم وتا هنوز پیش خیاط است فردا هم قراره یک زن کاگر بیایه وپنبه ها را تیر بزنه(چوب بزنه)

از هوای بهاری  ماه حوت(اسفند ) لذت ببرید همش نگذارید ریه هایتان بوی وایتکس وجرمگیر را نفس بکشه

فینگیل فداش بشم امروز اولین واکسین را پشت سر گذاشت ودل مادر را کباب کرد نمیدانم چرا از پایش خون آمد یعنی یادم میاید بغضم میگیرد

الان هم داخل کریرش کنارمه وکمی بیقرار ...

دوستتان دارم

پ:ن هشت مارچ روز جهانی زن به همه بانوان جهان مخصوصا شماهای که به این جا سر میزنید مبارک

 

| شنبه هفدهم اسفند 1392 | 16:2 | زن متاهل| 3 نظر |
 

پسرکم چهل روزه شد ، زمان زود میگذره باورم نمیشه

 

بس که ننوشتم نمیدانم از کجا شروع کنم؟

دیشب برای اولین بار در داخل اطاق روبروی بخاری به کمک همسر فینگیلک ام را شستم ،وای اینقدر کچولو بود میترسیدم دست وپایش کنده نشه (بچه ام زیاد وزنی نگرفته نگرانشم)

همه ما خوبیم من ،همسر، دخترک ،آقا فینگیل خدا را شکر به غیر از همان مشکلش دیگه بچه سالمی است ونسبت به دخترک خیلی ارام تر فقط تنها مشکل بد خواب بودنش است که شب ها اکثرا بیداره وروزتا خود شب خواب

اولین پارک چهار نفره واولین رستوان چهارنفره مان را هم رفتیم خوش گذشت روزهای اخر باردای هی میرفتیم رستوان ومن میگفتم حالا معلوم نیست بچه دنیا بیاید تا کی نتوانم بیام رستوان که الان میبینم نه اینطوری هم نیست اگر بچه ارام باشد

همش روزها را درخانه هستم ومصروف بچه داری وپخت پز وگاهی میرم خونه مادرم دو شب آنجا خوابیدم  تا مادرم کمکم کنه یک کم من بخوابم یک شب مهمان مادر شوهر شدیم بیشتر مهمان دارم البته نه به صرف غذا همینطوری میایند دیدن فینگل و  من وکادو میارند که ما به این کادو میگویم(رونوایک) که برای اولین بار نوزاد را میبینند

مادرم وخواهرم عجول نفری یک دانه پلاک(نمیدانم شما به آن چی میگیید) طلا برای فینگیل دادند که یکی رویش آبیت الکرسی نوشته است ویکی  دیگه وان یکاد  با سنجاق میزنیم به لباس بچه که چشم نخوره

مادر شوهر که مثل همیشه هیچییییییییییییییییی خواهر شوهر بزرگه یک دست لباس برای دوسالگیش وخواهر شوهر کوچیکه هم کولاک کرد یک دست لباس آنهم سایز بزرگ  جاری چند بار امده ولی تا هنوز کادویش را نداده

وبقیه فامیل ها هم آمدند واکثرا لباس آوردند که خوب طبق معمول بدرد نمیخوره ...

شوهر عمه همسر هم درین مدت فوت شد که این شوهر عمه عموی جاری هم میشه

دیگه اینکه همسر موتر(ماشین) جیگری رنگ  ناز مارا هم فروخت ودل من را داغ کرد نمیدانم چرا نمیخواستم بفروشه

ولی هم نمبر پلتش زمانش تمام شده بود وباید کلی پول میداد تمدیدش میکرد وهم به قول همسر دیگه خیلی ریخته پاشیده شده بود وخرج داشت مخصوصا بعد از تصادف من یک بار هم از پیش همسر به در پارکینک خورده بود ولی من دوستش داشتم کلی راه دست من شده بود با این موتر رانندگی را یاد گرفته بودم از همه مهم تر اتومات هم بود

حالا ببینیم با این پول میشه دوباره یکی بهتر ازین بخریم یا نه ؟

از طرفی شاید برای تداوی لب بچه لازم باشه ماشین را بی خیال شیم ومصرف بچه را کنیم نمیدانم داکتر ها میگویند اولین عملش در سه نیم ماهگی صورت میگیره

اینجا صل.یب سرخ کلینیک داره رفتم معلومات گرفتم میگویند در کا.بل یک شفا خانه دارند که به نام شفاخانه .فرانسوی ها است این طور بچه ها را هم نبسته ارزانتر  تداوی میکنند داکتر هایش هم خارجی هستند حالا باید بروم واز نزدیک ببینم اگر واقعا خارجی باشند که خب ولی اگر همین داکتر های خودمان باشند حاضر نیستم بچه ام را بسپارم دستشان فکر کنم اگر آنجا بشه مقدار نسبتا کمی پو.ل لازم میشه ولی آگر آنجا نشد یا باید ببرم پا.کستان ویا بیارم ایران که درین صورت مصارفش بالاست وخوب از شما که چیزی را پنهان ندارم در حال حاضر پول چندانی نداریم تازه از قرض های خانه خلاص شدیم

اصلا درست نمیدانم این عمل چقدر مصرف داره وچه طوریه البته اینجا هم داکتر ها عمل میکنند ولی من اصلا  کارشانرا قبول ندارم.

ببینم خواست خدا چی باشه ...چتد تا سایتی را هم که دوستان معرفی کردند رفتم دیدم یکی داکتر احمد شاه .فرهت که فکر کنم هموطن خود ماست و دیگری داکتر کلانتری که فکر کنم کارش عالیه کامنت  گذاشتم ولی جوابی ندادند اگر از دوستان کسی راه ارتباطی مثلا ایمیلی شماره ای  ازین داکتر ها دارد لطف کند

میخواستم ببینم هزینه اش چقدر میشه با وصف اینکه گرفتن ویزای ایران هم برای ما خیلی هزینه داره اخه اصلا ویزا نمیدهند نمیدانم د یگه سپردم به دست خدای مهربان خودش راه حل ها را نشان مان بدهد .

دخترک را هم به سلامتی به مکتب(مدرسه) ثبت نام کردیم یک مکتب خصوصی یونیفرم اش را هم دادند یک پارچه صورتی  که باید بدهم خیاط بچه ام کلی ذوق داره واز خوشحالی داره پر در میاره لازمه بگم اینجه مدرسه از اول سال نو شروع میشه برعکس مدرسهای شما

امروز اولین دندان مرواریدش هم افتاد وخودش از ذوق بالا پایین میپرید دخترم بی اندازه ذوق  عجله ای بزرگ شدن  داره وقتی دندانش را اورد گذاشت داخل دستم یک لحظه روزی که اولین داانه مرواریدش  سر زده بود ومن کلی ذوق کرده بودم یادم آمد اصلا نمیدانم چطور این بچه به این زودی بزرگ شد کی شش ونیم سال زمان گذشت چرا من اصلا متوجه نشدم

چند روز دیگه دخترک میرود صنف(کلاس) اول ...اصلا باورم نمیشه

خودم هم خوبم گاهی میخندم وگاهی آنقدر در خودم فرو میروم که یک لحظه به خود میام میبینم گریه میکنم  احتمالا این روزها اگر پسرک هم این مشکل را نداشت من خوشبخت خوشبخت بودم

همسری مهربان ،دخترک خوشکل باهوش، زندگی نسبتا خوب ، خونه ء نقلی و مستقل،پسرکی ناز وآرام ،خانواده خوب و مهربان،روابط مادرم وهمسر هم  که عالی، هیچی کم وکاستی نداشتم ولی میدانید زندگی همیشه یک جایش خالیست

من به این نتیجه رسیدم که زندگی چهار پایه داره همیشه یک پایه زند گی هر کسی میلنگه این رسم زندگیست اصلا فکر نمیکنم کسی وجود داشته باشد که هیچ غم وغصه ء نداشته باشه اصلا خاصیت زندگی این است

زندگی یک آزمون است برای هرکسی یک قسمی است از خدا میخواهم برایم قدرتی بدهد که از پس این مشکل هم به خوبی بربیایم ودرین آزمون کامیاب  شوم آمین ...

در مورد لب پسرک هم کمی توضیح بدهم ببینید شکاف لبش از دوسویه است هر دو طرف هم تا داخل بینی اش شکاف داره کامش هم از یک طرف یعنی یک بینی اش شکاف کامل داره ویک تکه از کامش هم به داخل بینی دیگرش داخل شده ویک پره دیگر بینی اش هم بسته معلوم میشه قسمتی از کام اش به یک تکه از لب بالایش هم بیرون زده دقیقا مثل این مدل را من در عکس های که داکتر کلانت.ری جراحی کرده بود در سایتش دیدم ولی فکر کنم از نوع پیشرفته اش باشه

با آن هم شیرم را میدوشم با شیشه بهش میدم میخوره وبه شش هایش هم نمیپره خدا راشکر شیشه اش هم از همین شیشه های معمولی است فقط سوارخش از نوکش نیست از یک طرفش است که به روی زبان بچه قرار میگیرد ولی تازگی ها شیرم خیلی کم شده ومجبورم از شیر خشک براش بدهم

میدایند یکی از مهم ترین و شیرین ترین حس های قشنگ مادری شیر خوردن بچه از پس.تان مادره که من این بار ازین نعمت محروم شدم  مادر های که گاهی ازینکه همش باید شیر بدهند شاکی میشوند قدر این حس را بدانند (من خودم سر دخترک تجربه اش را دارم گاهی مینشستم به گریه)

بسه فکر کنم زیاد پر گپی کردم باید بعدا در مورد کارم هم بیام بنویسم ومشورت بگیرم

بی نهایت دوستتان دارم دوستان خوبم ببخشید که کم میام خونه هایتان کم لطفی مرا ببخشید

 

پ:ن دوست دارم اسم پسرک اینجا فینگیل باشه به خاطر امنیت

پ:ن کامنت ها ی پست قبل را  بعداجواب میدهم

 

یک ماهگی

تا چشم بهم زدم یک ماه گذشت .یک ماه پر از اتفاقات جور واجور ...

 

یک ماه پر از غصه ءمملو از شادی ...

یک ماه که تمام شب هایش را با پسرک بیدار بودم ... وهنوز هم خوابش منظم نشده تا هنوز روز ما برایش شب و شب را بجای روز تا صبح بیداره

یک ماهی که میشد شاد ترین روز شب ها را داشته باشم ولی با نگاه به صورت پسرک حجم عظیمی از غم میریزد در دلم و جای شادی را غمی  تلخ فرا میگیرد.

بی نهایت ممنون همه دوستان هستم

همه ء شما عزیزان چه آنهای که روشن بودید وچه خواننده های خاموشم که روشن شدند

تک تک کامنت هایتان  از  حجم غمم کم نمود با دیدن کامنت های که صادقانه فرستادید و برایم سایت های را معرفی کردید  واز دکتران گفتید از تجربه هایتان نوشتیدودلداریم دادید بی نهایت برایم با ارزش است

یعنی باور کنید آنقدر که این فضای مجازی مرا دلداری داد وغصه ام را کم نمود دوستان واطرافیان حقیقی رویم تاثیر نداشتند

شرمنده که به خاطر  مصروفیت های بی اندازه نشد که به کامنت ها جواب بدهم اخه از مصروفیت که بگذریم در برابر این همه لطف مهربانی واِِزه کم آوردم وسکوت کردم 

خدا را شکر که هنوز مهربانی است هنوز عشق است هنوز همدلی است حتا شده درین دنیای مجازی...

همچنان دارم اطلاحات جمع میکنم برای تداوی لب پسرک ببینم کجا ببرمش ...تا سه ماهه نشه که عمل نمیکنند

وقتی به پسرک نگاه میکنم عشق در قلبم به قلیان میاید وتمام وجودم را سرشار میکند

بوی نفس هایش ...بوی بهشت گونه بدنش؛ دستهایی کوچکش ؛موهای ابریشمی سیاهش ؛

دنیای از آرامش است

مادر بودن حس وصف نشدنی ایست حتا اگر یک ماه شب هایش را تا خود صبح بیدار باشی ...

مادر شدن یعنی سنگ زیرین آسیاب شدن ...قوی شدن و سخت شدن ...

منی که اگر یک شب نیم ساعت خوابم عقب می افتاد فردایش گیج ومنگ بودم الان اصلا اینطوری نیستم وانگار نه انگار تا خود صبح را بیدارم ..

باید یک پست بنویسم در مورد احساسات دخترک وشیرین کاری هاش با برادر کوچکش

دوستتان دارم ودست همه شما را میبوسم سپاس گذارم به خاطر کامنتهای عمومی وخصوصی کاری از دستم برنمیاید جز دعا برای همه شما دوستان مهربان به پاس این همه مهربانی وعشق...