از امروز دوباره روی صندلی درسی نشستم

دقیقا مثل روز اولی که مدرسه رفته بودم خوب یادم است مثل همان روز اول پر از حس های نا آشنا  .

آدم در هر سنی که باشه باز در جایگاه دانش آموز که قرار بگیره کوچک میشه  برای من اینطوری بود

سالها پیش من این خواهر بعدی من که اسمش را میگذارم (واو) میرفتیم کلاس زبان انگلیسی وتقریبا به پایانش نزدیک بودیم که من نامزد شدم

وما وارد دانشگاه شدیدم ودیگر همان جا همانطور این کلاس واین زبان را ول کردیم

البته من ولش کردم ولی خواهرم  واو جسته گریحته گاهی ادمه اش میداد من تقریبا فراموش کردم هر چیزی را که خوانده بودم

ولی دوباره تصمیم گرفتیم ادامه اش بدهیم در یک کلاس  یا بگم تقریبا مثل دانشگاه است که شامل 5سمستر میشود وما رفتیم به سمستر سومش نشستیم

چون دو سمستر اولش برایمان آسان بود

یادم میااید 8سال پیش هم من وهمین خوهرم واو صبح ها ساعت 6 از خانه میزدیم بیرون به سمت کلاس زبان

امروز هم ساعت اتفاقا همان 6 صبح به سمت کلاس زبان میرفتیم ولی  دیگر ما آن دخترکان هفده هجده ساله نیستیم ما خانم های هستیم در استانه سی سالگی

چقدر خوبه بعضی از احساس ها که تکرار میشه کمی طعم قدیمی ها را دارد ولی درد اینجاست که تو دیگر آن آدم قدیمی نیستی

دلم درس میخواهد دلم بوی کتاب درسی میخواهد دلم مداد میخواهد مداد سرکن از امروز من دختر سر مداد ومداد سر کن هامان با هم کل کل خواهیم کرد ومداد های هم  را کش خواهیم رفت

پ:ن این روز های یک دردی گم نام وبدون مرز درتمام من جاریست همه بدنم درد میکند طوری که شوهر  به  داد وفریاد شده ومیگه کجایت درد میکند بیا برویم پیش دکتر

ومن نمیدانم بروم به دکتر بگویم کجایم درد میکند؟ نمیدانم ولی تمام من درد میکند دردی نه از جنس درد های همیشه گی دردی نا پیدا

خسته ام خیلییییییییی