درین خانه کوچک مان به خاطر تاکید های بنده شوهری در حیاط خلوت کوچک خونه یک باعچه که چه عرض کنم یه گلدون درست کرده بود و نشد که ما به مراد دل مان برسیم و گل و گیاه بکاریم و هر روز دستهای مان را گلی کنیم و سر شار از احساس های قشنگ شویم توی این 9 ماه که اینجا زنده گی میکنیم
تا اینکه دو روز پیش در عین آشپزی آهی سوزناکی از اعماق وجود کشیدم و به شوهری گفتم تو هم که فقط بلدی قول بدی این از باغچه مان که رنگ گل را ندید و این هم از گلدانهای خالی من .
ای کاش میدانستم تو اینقدر امروز فردا میکنی حد اقل یک باقالی، ماشی ،گشنیزی چیزی خودم میکاشتم حد اقل سبز میشد
که یک باره شوهری به رگ غیرتش خورد رفت دنبال گل، بعد از یک ساعت با یک عالمه گل های ناز ورنگارنگ و گلدانهای پر از گل با شوهر خاله اش که گلکار است اومد خانه و بیل به دست شروع کرد.....
الان من هر گوشه خونه ام پر از گٌله ومن غرق در رویاهای چندین ساله ام
الان هر روز گل آب میدم الان هر روز دستهایم گٍلی میشود
شاید یک روز ازین باغچه و این گلها عکس هم گذاشتم اگر این مشغله های کاری بگذارد.
پی نوشت: چقدر گٌل و گٍل گفتم خودم هم قاطی کردم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:17 توسط زن متاهل
|
همه چیز در پروفایل ذکر شده