آه ای پیری ! چه با سرعت نزدیک میشی
بیست و چهار خرداد یک سال دیگه به تجربه هایم افزوده شد
من یک سال بزرگتر شدم بزرگ شدنٍ توام با درد من این بزرگ شدن را دوست دارم این جور درد کشیدن را
اصلا خود بزرگ شدن درد است.
29سال از عمرم گذشت نمیدانم چقدر دیگه ازش موند ولی میدانم که بیست ونه سالش تمام شده ودیگه برنمیگرده 29 سالی که برایم یک عالمه خاطره گردیده ،من درین بیست و نه سال چی ها که نکشیدم کودکی هایم را اصلا به یاد ندارم یعنی من اصلا کودکی نکردم
به علت فرزند بزرگ بودن همیشه پدر و مادرم پای هر مسىله که پیش میامد میگفتند تو بزرگی نباید این کار را بکنی تو بزرگی مواظب بچه ها باش و من از همان لحظه های کودکی فکر میکردم من بزرگم و نمیدانستم که کودکی ام پس چه وقت بوده؟
نگو منظور ایشان این بوده که تو از دیگر خواهر برادرهایت بزرگتری
،مادرم! پدرم! کاش این جمله تان را درست استفاده میکردید تا من هم کمی کودکی میکردم واز همان اول بزرگ نمیبودم
من از 9سالگی بزرگ بودم یعنی بزرگتر از هفت خواهر وبرادر دیگر . درخانه که هفت تا بچه از تو کوچکتر باشند معلومه که تو بزرگی حتا اگر 9 سالت بیشتر نباشه
نوجوانیم بادرد های بسیار تمام شد. با مریضی وسواس مادرم در تمییزی ،که تمام روزهای قشنگ زندگی مان صرف شستن وتمییز کزدن گذشت وهر چه بیشتر میشستیم به نظرمادرم بیشتر کثیف میامد ان روزها روزهای بد وخفقان آوری بود روزهای ح.ک.و مت (ط.ا.ل.ب.ا.ن)
روزهای دور ماندن از درس و مدرسه که توام بود با کشمش های مادر و پدرم هر روز جنگ و جنجال داشتند سر همین شستشوهای بی اندازه مادرم.روزهای آغاز شاعری هایم. چقدر شعر غمناک دارم از آن روزها
جوانیم با ادامه درس وجبران عقب ماند گی های درسی تمام شد جبران 6 سال کار آسانی نبود شب و روز درس وکلاس و،کلاس،کلاس.....
و از همه بدتر بدترین سال زند گیم سال 83 ومریضی لاعلاج پدرم تنها مونسم، تنها دوست و پناهم ، پدرم به معنای واقعی یک پدر نمونه بود.
سرطان سرطان سرطان....خیلی دردکشیدم خیلی....
پدرم هشت ماه در بستر بیماری افتاد وتمور مغزی فلجش کرد ،لالش کرد ،وکم کم کورشد پدرم ...پدر42 ساله ام خیلی جوان بود خیلی..... پدرم ذره ذره آب شد و من ذره ذره نابود شدم
تا اینکه بعد از هشت ماه پر کشید من ماندم دردی عظیم بامادر مریض و باهفت خواهر وبرادر که حالا یک دخترک ناز یک ونیم ساله هم به جمع ما افزوده شده بود
شقایق خواهرک کوچکم که به اصرار دکتر به مادرم که گفته بود باید حامله شوی تا سر گرم باشی وازین مریضی روحی وسواس رهایی پیدا کنی مادرم بعد از هشت سال حامله شده بود ودختری بدنیاا آورد خوشکلتر از همه ما
مریم تازه بابا گفتن یاد گرفته بود که بی بابا شدیم....بعد از آن سال درگیری های کانکور وووووو
( به این ترتیب هیچگاه فرصت عاشق شدن را نداشتم وخیلی دوست داشتم عاشق میشدم)
رفت وآمد خواستگاران همچنان که برای هر دختری هست برای من هم بود و اهمیت نمیدادم مخصوصا درآن سالها با غم تازه از دست رفته مان.
تا اینکه خواهر شوهرم که همکلاسی سال اخرم بود با خانواده اش آمدند خواستگاری ومن نمیدانم چی شد که این ازدواج سر گرفت ومن زن کسی شدم که اصلا نمیشناختمش...
سال 85 سال نامزدی و عروسیم بود بحرانی که نمیدانستم چطور با کله افتادم توش. شوهر سرکش نا آرام ،خانواده شوهر به شدت حسود وبی رحم، فقر اقتصادی بی اندازه.......ووووووو
به رشته مورد علاقه ام قبول شدم و در همان سال اول دانشگاه عروسی ما را گرفتند
ازدواج، مسولیتهای بی شمارش همان طور که گفتم شوهر م خیلی کله شق بود واصلا زیر بازر مسولیت نمیرفت با کشمش هایش همراه خانواده اش که منجر به تلخی لحظه های من میشد،دخالت های خانواده شوهر مشکلات دانشگاه و درین میان بارداری من با همان مشکلات روز افزون اقتصادی..... بی کاری شوهرم ....امان از روزگارم کشید به حدی که مرگ پدر را فراموش کردم
نمیگویم روزها ولحظه های خوب وشیرین نداشتم که داشتم خدا را شکر شوهرم از همان اول مرا دوست داشت(شوهرم یک عاشق شکست خورده بود عاشق یک دختر ت.هران.ی شده بود وهمان حکایت فلم "حی.ران" ونتوانسته بود به عشقش برسد هر چند حالا میگویید تو عشق اول و ازل منی و عشق های قبل از تو همه سوء تفاهم بود ) از موضوع عشقش باخبر بودم ولی مشکل من این بود که من برای رفع تشنه گی تکیه به تشنه لب کرده بودم شوهرم داغونتر ازمن بود ومن شده بودم سنگ صبور.
مبارزه کرده با زند گی با خانواده شوهر با همه .... درسم را تمام کردم و دخترم را بدنیا آوردم تنهایی بزرگش کردم با اینکه با مادر شوهرم یکجا زند گی میکردم ولی حتا یک روز دخترم را نگه نداشت هر روز میبردمش خانه مادرم هر چی خانواده شوهرم جلوی پام سنگ انداختند که ترک تحصیل کنم مقاومت کردم ودرسم را خواندم
کار گرفتم در همان اول برای شوهری با طلا هام سر مایه درست کردم ومغازه راه انداختم زندگی میگذشت هر چند با سختی ولی شوهرم را دوست داشتم واو هم مرا .
نمیتوانم بگویم عاشقش شدم وهستم که فکر میکنم عاشقی چیز دیگری باید باشد که من هرگز طعمش را نشیدم ولی باهم خوب بودیم وخوشیم
خدا راشکر با حقوقی که من میگرفتم یواش یواش زمین خریدیم و پارسال ساختیمش یک خونه نقلی و خوشکل از خانواده شوهر هیچ کس کمک مان نکرد من آدم کینه ای نیستم ولی به شدت از همه شان متنفرم
آنها یک دختر مظلوم وبی کس را گیر آورده بودند که نه مادرش توان مقابله با آنها را دارد ونه کس وکار دیگه تا توانستند بمن ظلم کردند
از همه بدتر دوتا آتیش پاره خواهر شوهر های مجردم که اگر من حتا آرایش میکردم آنها از حسادت میمردند آخه هر دوتا از من بزرگتر بودندوحتا یک خواستگار هم نداشتد
خدا را شکر الان در خانه مستقل که مال خودمه با دخترک چهار سال ونمیه وشوهری که قسم میخوره عاشق منه وهر روز عصر انقدر دلتنگم میشه که اشکش در میاید زندگی خوبی دارم خدا را شکر شغل خوبی هم دارم با درآمد خیلی خوب(800)دلار که هر کسی ندارد و مبلغ قابل توجه ایی استو
سختی های زند گیم تمام شده خانواده خودم در آسایش بسر میبرند از پدرم ثروت خوبی بجا مانده برادرهایم بزرگ شدن وکار وکاسبی خوبی دارند خواهر بعدی من هم ازدواج کرده وزندگیش عالیه
پنج نفراز ما خواهر وبرادرها مدارک خوب تحصیلی داریم همه حسرت زند گی مارا میخورند شوهرم با خانواده اش رفت آمدش را کم کرده چون میبیند که هر وقت تا میرویم یک مشکلی را خلق میکنند.
اصلا خانواده من شده اند خانواده او.
مادر شوهرم مرا دوست دارد زن خوبیه ولی خیلی دهن بین و حرف گوش کن دختر هایش میباشد انها تنها با من مشکل ندارند که دمار از روزگار جاری من هم درآوردند
کاری با کارشان ندارم ولی میدانم که تلخترین روز های زندگیم را در طبقه پایین خانه پدر شوهرم سپری کردم
میشد که روزهای اول ازدواجم با همان فقر اقتصادی شیرین باشد ولی نگذاشتند
اصلا نمیخواستم این چیزها را بنویسم گاهی تا شروع به نوشتن میکنی یک عالمه حرف از ناکجای دل آدم میریزد بیرون دست خود آدم نیست
خلاصه الان من زنی هستم در آستانه سی سالگی چه زود رسیدی ای پیری من نمیدانم کودکی ، نو جوانی
وجوانیم را در کجایی این بیست ونه سالگی گم کردم
پ:ن چند روزه نت ندارم به این دلیل پست تولدم را با تاخیر گذاشتم ببخشید
همه چیز در پروفایل ذکر شده