آمدم تیتر وار از خودم خبر بدم برم

اول:  اینکه برادر شوهر که گفته بودم رفتیم براش خواستگاری(در مورد رسم ورسومات خواستگاری اینجا بعدا مینویسم) بسلامتی نامزد شد وحالا شدیم سه تا جاری

من شدم وسطی یکی بزرکتر این یکی هم کوچیکه

دوم:  اینکه بلاخره به قول یکی از وبلاگ نویس ها وزغ زشتی  که توی گلویم داشت دست وپا میزد را قورت دادم

مدرک دیپولمم را گرفتم وآن قضیه گم شدن منوگراف(پایان نامه) هم بخیر تیر شد ومنو گرافم پیدا شد

سوم : خواهرم عجول از هند برگشت با کلی خوشحالی و سوغاتی برای ما

چهارم : فردا به خونه یکی دیگه از همکلاسی ها دعوتیم و یک دور همی صمیمانه منتظر ماست

پنجم : به شدت سنگین شدم واز همه غیر قابل تحمل تر ورم زیادی است که در ناحیه دست وپا وصورت جمع میشه و حسابی بی ریخت مان کرده اصلا راه رفته نمیتوانم ومن نمیدانم چطور سر دخترک ماه نهم هر شب یک ساعت پیاده روی میکردم؟

دیگه همین ها با کمی ناراحتی وناز همسر جان که دیشب تا از حمام آمد من با نهایت شلختگی و خسته گی خواب رفته بودم وگویا همسر جان با خودش پلانهای داشته که تیرش به سنگ خورده والان ازم دلخوره  باید از دلش در بیارم

در پایان خدایا! بار الها! چی میشد این مرد ها هم حد اقل یکی یک شکم میزاییدند آنوقت از دل ما خانما خبر داشتند  شایددددددددددد درکمان میکردند؟؟؟؟؟؟؟؟