از پنج شنبه بنویسم که تا ظهر کار هایم را کردم ودیدیم کار دیگری ندارم از ریس اجازه خواستم وزنگ زدم شوهری آمد دنبالم گفت دخترک را برده خونه مادرش وما رفتیم دنبالش وسط راه دیدم باعرض معذرت دلم بد جور پیچ میده وحالم بده
رفتم خونه مادر شوهر وبازم با عرض معذرت سریع رفتم دستشویی بازم حالم خوب نشد دیگه وقتی داخل هال مادرشوهری شدم دیدم عین بازار شام البته بی سابقه نیست برای انها خانواده شوهرم به بی نظمی مخصوصا این خواهر شوهر مجردم که گفتم اسمش بشکه زهر ماره مشهوراند
وتا نشستم دیدم نه بابا امشب میخواهند کولاک کنند وبرادر شوهری دوستاشو مهمان داره وخوب خواهر شوهری کوچیکه هم از خونه اش امده بود ودختر خواهر شوهر بزرگه هم بود با هم داشتند ترتیبات شام را میگرفتند
دیگران شروع کردند به هندوانه خوردن ومن که دلم درد میکرد مادر شوهر یه کم زیره اورد با اب جوش خوردم وبا تعارف های الکی مادر شوهر که شب بمانید ومن که گفتم نه حالم خوب نیست رفتیم خونه
اولش فکر میکردم این درد ها مقدمات تشریف آوری خاله پریست ولی نبود
نبات داغ خوردم نشد عرق چهل گیاه خوردم نشد شوهری گفت برویم دکتر ومن که ازین یک قلم به شدت بدم میاد نرفتم وگفتم نه خوب میشوم وخدای کمی حالم بهتر شده بود
تا اینکه شوهری رفت مغازه اش که دیدم نه بابا دل پیچه ام (حالت تهوع) شدید شد وسه بار حالم به شدت بد شد انقدر که هرچی تو این یک هفته خورده بودم پس دادم ( معذرتم را همچنان قبول کنید دوستان)
دیگه دیدیم نه بابا خوب بشو نیستم زنگ زدم به همسری که بیا من حالم بد شده
دخترک خواب بود که دیدیم خواهرم هم خبر شده بود آمد وشوهرم هم امد دیگه رفتیم پیش دایی همسر که دکتره ودر همان کوچه که خانه مادر شوهریست خونه اش هستش از طرفی برادر شوهر همسرم را در مهمانیش دعوت کرده بود
دکتر که مرا دید دو تا سرم وشش تا امپول با کلی دارو داد وسرم را وصل کرد گفت نرو خونه خودت همینجا خونه مادر شوهرت باش که من خبر دارت باشم
اقا این سرم ها واین آمپول ها هیچ فایده نکرد ومن همچنان به خود م میپیچیدم
دکتر گفت به احتمال 70٪ آپندیکس شدی اگر بهتر نشدی باید بری سنو کنی که من دیگه داشتم میمردم از ترس ونمیدانم شاید به خاطر این ترس بود که دیدم کم کم خوب شدم مهمانی هم تمام شد ومن با شوهری راهی خونه شدیم همچنان با سرم به دست (باز خدارا شکر ماشین داشتیم وگرنه با موتور چطور میرفتیم ؟)
تا ساعت 2 شب بقیه سرم هم تمام شد ومن هم بهتر شدم خدا را صد هزار بار شکر وخوابیدم
صبح روز جمعه هر هفته خاله کارگر میاد خونه من برای تمییز کاری لباسشویی اخه ما اینجا به خاطر ضعیفی برق لباس شویی خودکار نداریم که هم بشوره وهم ابکش کنه وهم خشکش کنه لباس شویی داریم ولی باید ابجوش بریزیم وبا ز لباس را ابکش کنیم تازه لکه هاش را هم باید با دست بشوریم اینه که من خودم این کار را نمیکنم. که خوب خاله نیامد وگفت قردا میام دیگه بی برنامه بودیم
شوهری گفت برویم به باغ خواهرت در ین میان دیدم خواهر هم با یک تیکه کیک آمد وگفت امروز تولد شوهرش بوده ومن وشوهری هم نظر مانرا گفتیم این خواهرم که یکبار گفته بودم شوهرش از کانادا امده وخیلی پول داره یک باغ خیلی خوشگل دارند که زیاد هم از شهر دور نیست گفتیم بریم باغش که قبول کرد ولی مادرم وخواهرام رفتنی خانه خاله ام بودند واین شد که من وشوهری وخواهرم وشوهرش با دخترک مان تنهایی راهی باغ شدیم البته باماشین ما
وقرار شد من براشون ابگوشت بپزم خیلی خوش گذشت وکلی هم این وسط بادبادک بازی کردیم واخر سر هم باد بادک مان ازاد شد عصر تا رسیدم خونه دیدم پسر دایی شوهری زنگ زد که خونه تشریف دارید وبا خانمش وپسرش که 6 سال داره اومدن خونه ما وشب هم نگذاشتم بروند
شام براشون قابلی پختم با اسفناج انواع ترشی های دست ساز خودم وسالاد وماست وخیار یک نوع شیرینی برای دیزرت البته نگذاشتند زیاد خودم را به زحمت بدهم وهمش میگفتند تو هنوز مریضی این پسر دایی شوهری هم دکتره خلاصه با اینکه خسته بودم خیلی خوش گذشت
ساعت 10:30مهمان ها رفتند ومن هم ظرف ها را شستم ولی مرتب نکردم چون فرداش خاله کارگر میامد زنگ زدم ببینم مادر اینها خونه خاله من ماندند که دیدیم بله وچون برادرم ماشین نداشت گفتم بیایم دنبالتون که گفتند به زحمت میشوید واین بود که با اینکه لباس خواب پوشیده بودم از روی تخت خواب دوباره بلند شدیم و رفتیم دنبالشون واونجا هم چایی خوردیم وبرگشتیم خونه
شنبه هم خاله امد همه ء خونه را برق انداخت لباس ها را شست وساعت 1 رفت من وشوهری هم یکم استراحت کردیم یکی از همکارای بانکی من که دوستم هم است وچندی پیش نی نی دومش را دنیا اورده بود برای نی نی لباس کادو گرفته بودم که به شوهری گفتم تا این لباس براش بچه کوچیک نشده بروم که گفت آماده شو من ببرمت وبرم مغازه
سریع دوش گرفتم وآماده شدیم با دخترک رفتیم
با این دوستم رفت امد دارم دیدم وقت برنجش را خیس کرده وگفت برای شام باید بمانید وشب ماندیم
فلم عروسی اش را دیدم این دوستم از یک شهر دیگه است از کا.بل.هستش داخل پست اردیبهشت سال 90 در باره اش نوشتم که با هاشون رفته بودیم میله (پیکنیک)وخوب رسم ورسوماتشون با ما فرق داره ولحجه شان همچنان
فلم اش را دیدم برام جالب بود این دوستم سه سال از عروسی اش میگذره دو تا بچه داره که هر دو هم پسر اند واینقدر مرا تشویق کرد که یک نی نی بیار که کم کم داشتم راضی میشدم
اخر شب هم برگشتیم خونه ولالا
صبح نمازم را خوندم با خواهری رفتیم کلاس زبان بعد اومدم خونه صبحانه وبعد محل کار
زری جان عزیزم من شنبه ها مرخصم وخونه هم نت ندارم اینه که شنبه آپ نمیکنم
پست بلند شد مرا ببخشید
همه چیز در پروفایل ذکر شده