یک شنبه شب خاله ام دعوت مان کرد به افطاری ساعت دو از سر کار برگشتم ویک دوش آب سردی گرفتم  با دخترک آماده شدیم رفتیم خونه خاله من روزه بودم وسحری برنج با کوبیده خورده بودم من هم که گستاء(ویار)م رفته روی تندی  فردایش که رفتم خونه خاله رسما داشتم هلاک میشدم از تشنه گی هوای اینجا به شدت گرم است

شبش خوش گذشت کلی با خاله  ام و دخترهایش قصه کردیم ودر حیاط سرد شان که آب وجارو کرده بودند نشستیم خیلی خوش گذشت ولی تا برگشتیم خونه ساعت 12 شده بود تا بخوابیم 1

فردایش هلاک خواب بودم آمدم سر کار  نصف های روز شوهر زنگ زد که امشب به افطاری خونه ءهمبجینم(جاریم) دعوتیم هم افطاری وبعد از افطاری هم تولد پسرش است آن روز از دفتر مرکزی هییت آمده بود برای پرس جو در مورد استیعفای ما (من همکارا) وخوب تا ساعت 3:30 دفتر بودیم من برنامه داشتم بروم خونه بخوابم عصر بیدار شم آماده شیم برویم خونه جاری

خوب با اینکه تقریبا چهار رسیدم خونه بازهم کمی خوابیدم وبعد آماده شدیم سر راه یک اسباب بازی هم برای پسرش خریدیم ورفتیم

خانواده شوهری همه بودند خواهر هاش ومادرش و عمه شوهر که میشه خاله جاری

افطار آش پخته بود یعنی خیلی سرسری گرفته بود بازهم خوش گذشت بعد از افطار کمی رقص وسما کردیم ومراسم کیک وشمع مادو اجراء شد وساعت 12 برگشتیم خونه که خوب تا خوابیدم شد1 وفردایش هم سرکار

دیگه داشتم از بیخوابی دیوانه میشدم

کودکستان(مهد) دخترک رخصت شده به خاطر گرمی بیش از حد هوا ودخترک را دیروز بردیم خونه مادرم

من دیروز روزه نبودم وسر راه ساندویچ گرفتیم وآمدیم خانه با شوهر خوردیم (زن حامله غذا های فست فود خیلی دارم بی احتیاطی مکینم)

دخترک را نگرفتماز خانه مادرم وگفتیم کمی بخوابیم که تا خوابم برد برق رفت وکولر خاموش شد شوهر با آن هم خواب بود ولی من خوابم خراب شد ودیگه خوابم نبرد

بلند شدم کمی دور بر را مرتب کردم آشپزخونه واطاق خواب بعد هم رفتم دوش گرفتم لباس پوشیدم ورفتم خونه مادرم

افطار هم ماندیم وخواهرم برای افطار فرنی وشربت خاکشیر درست کرد بعد هم برنج با مرغ وبادنجان سلاد ریز ریز(سالاد شیرازی به قول شما)

کلی خوردیم شوهر رفت دور بزنه ودیر کرد با خودم قرار داشتم امشب زود بخوابم که این آقا نگذاشت آخر سر آمد دید ناراحتم

  رفتیم خونه برایم شفتالو(هلو) وانرژِی هم خریده بود

انرژی را باز کرد وریخت د اخل گیلاس من پتو را پهن کردم ودراز کشیدم گفت بگیر بخور گفتم برای من خوب نیست

وکلا اعصاب نداشتم بی محلی کردم

او هم که دید از دستش دلخورم خودش را با کامپیوتر مصروف کرد وتا خود سحری هی با صدای غیژ (قیژ) در را باز کرد ورفت داخل پاکینک سیگار کشید ومن بد خواب را هم بد خواب تر کرد

سحری دیدم رفت موتر(ماشین را) بیرون کرد ورفت و وقتی برگشت فضای خونه پر شد از بوی کباب

بلند شدم دیدم کبااب خریده یک لقمه خوردم خوشم نیامد ودیگه نخوردم گفتم من فردا روزه نمیگیرم

عوضش از شفتالو (هلو) های که خردیه بود شستم وخوردم شوهر  گفت من میخوابم صبح موتر را بردار برو سرکارت مارا بیدار نکن

بیدار شدم دخترک را میبرم خونه مادرت

صبح نای بلند شدن نداشتم به ناچار بلند شدم آماده شدم وبا موتر آمدم سر کار

امروز هم ماموریت بیرون از دفتر داشتیم از صبح اونجا بودم

راستی استعفای من پذیرفته نشده واز دفتر مرکزی اصرار دارند بمانم

من هم این موضوع که پیش آمد به ریسم از حاملگیم گفتم واینکه ممکنه در آینده برایم سخت باشه

گفت نهایت همکاری را باهات میکنیم

دیگه نمیدانم از طرفی بیکار بشینم به خونه کو تا.... هفت ماه دیگه  حاملگی کسل کننده است وبیکاری بدترش میکنه حالا موندم چیکار کنم امروز باید جواب قطعی را بدهم

نظر شما چیست ضمن اینکه سه ماه رخصتی زایمان هم دارم با معاش(حقوق)

لطفا تنبلی نکنید بنویسید خوب

دل ما برای پست های آبدار تنگ شده خوب