دیگه بیشتر ازین دلم نمیخواهد در نگرانی بگذارم شما را

مممنون همه عزیزانی هستم که جویای حالم بودند واقعا خیلی خوبه این همه مهربانی وقتی در دنیای حقیقی از محبت خبری نیست اینجا سرشار مهربانیست

کمی بهترم هنوز وضعیت به حالت قبلی برنگشته هنوز جای کبودی روحم خوب نشده  ولی باز هم خدا را شکر

نمیخواهم مفصل بنویسم همین قدر میگم که از لحاظ  روحی داغون بودم وجسمم هم زیر این همه فشار طاقت نیاورد وسخت مریض شدم

کارم به سرم وپیچکاری(آمپول) و داکتر کشید از فرط غصه زیاد تا مرز سقط پیش رفتم

فعلا بهترم و زندگی هم لنگ لنگان میگذرد بعضی از دست انداز های زندگی چنان ناگهان جلوی پای آدم پیدا میشه که زمین که میخوری چند کله معلق هم میزنی .

خدا راشکر که خوبم و نی نی هم خوبه ,دخترک هم خوبه وسرشار دنیای کودکی اش است هر چند که گاهی با من گریه کرده در این مدت .

حس نوشتن ندارم  یعنی روزانه نویسی برام سخته نمیخوام بیام بنویسم که هم باعث ناراحتی دوستان شوم وهم غصه هایم برایم تکرار شود

تصمیم دارم تا مدتی فقط خاطرات کودکی را که شروع کرده بودم بنویسم

این طوری کمرنگی ام را کمتر احساس میکنید

دوست دارم نظرات را هم آزاد بگذارم اگر کسی سوالی داشت جواب میدهم وبقیه همانطور  منتشر شوند

خوشحالم که شمارا دارم خوشحالم که اینجا را دارم دلم گرمه به همین خونه مخفی .