سفر نامه 5
شب خوابیدیم وفردایش هم در همان مکان بودیم زیر شیر آبها قابلمه ای از مردیکه نان میپخت گرفتم وکنار تنور آب گرم کردم دخترک و پسرک را زیر آفتاب سر سری شستم وفقط سر خودم راهم شستم ولباس تمییز پوشیدیم دخترک موهایش بلند تا پایین کمرش بود لخت وخرمایی ؟بعد که دخترک شسته شد دیدم هنوز داره دو دستی سرش را میخاراند همینطور که روی زانویم سرش گذاشته بود وموهایش را ناز میکردم که واویلا.....دیدم داخل موهایش شپش است .
یک جیغ کشیدم و دخترک را از خودم دور کردم دخترک ترسید وشروع بگریه کرد حال خودم خیلی بد بود به خاطر دختر که بیشتر ازین نترسد خونسرد شدم .دخترک تا فهمید انگار مار دوسر داخل لباسش باشد همسر از داخل حیاط دوید وتا فهمید گفت آرام باشید چیزی نیست .رفتم به حیاط پشتی و ابر نوبهار واری گریه میکردم من خودم و بچه هایم را به مصبیتی گرفتار کرده بودم؟
آن پیرزن که هم اطاقی ما بود خیلی بمن کمک کرد ویادم داد که چیکار کنم و چطور شپش ها را از سر دخترک تمییز کنم موهای خودم نیز تا کمرم بلند بود سر من را نیز پالید خدا را صد هزار بار شکر شپش نداشت از آن شب دخترک را دور از خودم و بقیه میخواباندم ودلم نیز برایش میسوخت آنقدر سر این قضیه هم خودم وهم دخترک اذیت شدیم که خدا میداند اصلا اینجایش را دگه فکر نکرده بودم.
خلاصه عصر آن روز دوباره همه سوار وانت ها شدیم باز من دخترک و پسرک ویک خانم با پسر کوچیکش با یک زن میانسال دیگه که بهش عمه میگفتند به سیت پشت سر راننده بقیه در پشت وانت آنقدر ماشین داخل کوها ودره ها رفت ورفت کوهای که سنگ لاخ بود واحتمال سقوط ماشین به پایین دره زیاد، خدا ما را نگه داشت خسته و ذله عصرش رسیدیم به یک جای وسط کوه که خانهایشان از خیمه درست شده بود.رهنما گفت زن و مرد همه بروید داخل واجازه بیرون شدن را ندارید چون الان لبه لب مرز قرار داریم ومبادا کسی شما را ببیند .
آنشب همه آن تعداد داخل یک جای کوچک بودیم وجا برای دراز کشیدن نبود.
انشب نیزبه پایان رسید و فردایش از سوراخ ها میدیدیم که زنان کوچی که در خیمه دیگر بودند با لباس های مخصوص خود مشغول کار هایشان بودند نزدیکهای ظهرش دو ظرف برنج برای همه آوردن کهفقط بچه ها خوردن و تمام .
بعد از غذا دیدیم آقای رهنما که با وصف سختی های که خوب برای همه است در همچین راهی خیلی مهربان وخوش اخلاق بود سگرمه هاش تو همه پرسیدیم چی شده؟ گفت خبر خوبی نیست .اتفاقی آنروز ها برابر با چهل و هشتم بود وگفت به خاطر دا.ع.ش مرز ها را خیلی محکم تر گرفته یعنی قبل ازین را با ماشین راحت تیر میشدیم ولی الان پلیص آمده سر راه مان خیمه زده و در کمین است حرفایش را آن مرد های که ما به خانه شان بودیم تایید کردند واصلا مردم آن محل این خبر را آورده بودند بلاخره رهنما گفت یا باید نیم ساعتی پیاده روی کنیم ویا باید پنج شب در این خیمه منتظر بمانیم خوب معلوم بود که همه بی حوصله بودیم ودوست داشتیم زودتر تمام شود قبول کردیم که پیاده بریم
بعد از ظهرش دوباره باز سوار وانت ها شدیم و دوباره راه صعب العبور، دوباره کوه، دوباره ....
اینبار رسیدیم در یک ساختمان خالی دیگر از وانت پیاده شدیم و داخل اطاق خالی نشستیم رهنما با چند مرد بل.وچ چک و چونه میزد دختر بچه های سیاه چهره آمدند نزدیک ما زبان مارا نمیفهمیدند.بلاخره فهمیدیم که چک وچونه رهنما سر الاغ هاست این مردم به ما الاغ به کرایه دادند و همچنان رهنما نفر یک بوتل بزرگ آب معدنی یخ زده به ما تسلیم کرد و گفت هر کس مسول آبش است باز از من آب نخواهید از آمادگی های که رهنما میگرفت معلوم بود که راه پیاده روی نیم ساعت نیست قرار شد پیر مردها و پیر زنها و اطفال همراه با کوله پشتی ها و چمدانها را به روی الاغ ها ببرند و بقیه پیاده، ساعت یک بعد از ظهر بود که از وانت در دل یک دره کوه بلند پیاده شدیم هوا هوای گرم و سوزان سی.ستان .بل.چس.تان بود رهنمای این مسیر افرادی بودند که به ما خر کرایه بودند و خودشان با الاغها پیش پیش میرفتند وما به پشت سر شان از ین کوه بالا میشدیم و باز سراشیبی را پایین باز دوباره یک کوه بلند دیگه پیش رو بود به سر دختر وپسرک پارچه بستم که گرما زده نشوند گونه هایشان مثل آتیش سرخ شده بود همسر در آن ایر ویری چیک چیک با مبایلش عکس هم میگرفت بعد ها که دیدم وحشتناک آفتاب سوخته شده بودیم حیف که مبایل مان گم شد
رفتیم و رفتیم رفتیم...
همه از نفس افتاده بودیم و کم کم آبها داشت تمام میشد رهنماها داد میزدند که سریع حرکت کنید که شب اینجا خطرناک است از ترس آخرین نیرو هایمان را به کار می انداختیم .
اگر پلی.یص ای.ران مید.ید بدون شک مستقیم شلیک میکرد همچنانکه بالا های خیلی ها قبلا شلیک کرده بود.ترس از راهزنها حتا ترس از آن مردمی که با الاغ هایشان همراه مان بودند مردمی که اصلا اهلی نبودند(منظورم هیچ گروه و قوم و ملیتی نیست منظورم آنهایست که کار شان قا.چاق است وبرای پول هر کاری میکنند باز کسی آزرده نشود و حرفم را اشتباه برداشت نکند).
بلاخره رهنما ما گفت همین کوه که تمام شود پشت آن کوه ماشین منتظر ماست سر که بلند کرده قله کوه به ابر ها میخورد توانی نداشتم من و همسر به همدیگر روحیه میدادیم و خود را قوی نشان میدادیم نزدیک های غروب بود وهمه در چهرهایشان ترس پیدا بود .رسیدیم به بلندای کوه آنطرف کوه سراشیبی بدی داشت به کمک هم خزیده خزیده به پایین رسیدیم باورم نمیشد که رهنما گفت زیر این درختها بنشینید و منتظر باشید تقریبا نیم ساعت منتظر بودیم از آب باقی مانده و کمی نان خشک خوردیم تا هوا خوب تاریک شد تقریبا چهارو نیم ساعت پیاده آمده بودیم تا اینکه دیدیم وانت های قراضه رسیدند همه از شادی میخندیدیم همه بلد شده بودیم که کی کجا باید بنشیند دوباره وانت ها در حرکت شد رهنما همیشه با همسرم در کنار رصندلی کنار راننده مینشست وتمام راه از خاطراتش میگفت .رهنما گفت منتظرم به من خبر بدهند اگر راه خوب بود همینطور میرویم به ایر.ان.شهر اگر نبود باز میرویم خوابگاه. راه بسیاری را طی کردیم تا اینکه رهنما گفت راه خوبه به یاری خدا امشب میرسیم باورم نمیشد ماشین ها در یک محوطه خاکی پیچید و تا رسیدیم فورا و بدون معتلی سه پژو سفید منتظر مان بود همه مانرا در پژو چپاند راننده گفت این هم ماشین ها ایر.ان وخنده شادی را سر داد تا آنزمان با برقع بودم همینکه داخل پژو نسشتم برقع را برای همیشه لوله کردم واز پنجره ماشین به دور پرتاب کردم و به سازنده و اختراع کننده این زندان سیار لعنت فرستادم این 13 روز با این پوشش وحشتناک خیلی برام سخت گذشته بود و واقعا درد زن اف.غان محسور درین چادر را درک کرده بودم .
باز هم باورم نمیشد پژوه ها به سرعت میرفتند کمی که رفتیم به جاده آسفالت رسیدیم و تیر برق های ایران و ساختمانهای که نشان میداد نه واقعا ما داخل ای.رانیم اشکم جاری شده بود کنار یک دکانی راننده توقف کوتاهی کرد همسر یک سیگار کشید و از مغازه برای همه رانی خرید بعد از آن تشنه گی و آن خسته گی رانی سرد و سیت نرم پژو خیلی مزه میداد .
همه چیز در پروفایل ذکر شده