سفر نامه 3
سلام دوستان روز روزگارتان به خیر و خوشی.
از آنجا که سفر نامه شامل اتفاقات ریز و درشت بسیاریست باید با تمرکز و اعصاب آرام بنویسم تا چیزی ونکته یادم نرود.
تا آنجا نوشتم که از شهر کویته داخل اتوبوس به سمت شهر کر.اچ.ی روان بودیم.
بلاخره اتوبوس در یک مکان تقریبا شلوغ توقف کرد و به اشاره راننده و رهنما سریع سوار ماشین های به شکل وانت شدیم و ماشین ها به سرعت در یک جاده خاکی پیچید و بلاخره مارا در نزدیک جای به شکل جنگل که از دور دیوار سیمانی پیدا بود پیاده کرده همه لنگیده و خسته با پاهای ورم کرده به سمت دیوار سمنتی رفتیم واز یک دوازه بی رنگ و روی داخل محوطه شدیم که دوتا اطاق داشت دیوار های اطاق ها از بلوک ساخته شده بود کف اطاق سیمانی بود وهیچ فرش و لوازم دیگری نداشت .زنها به یک اطاق و مردان به اطاق پهلو رفتیم هر خانواده یک گوشه از اطاق را با پتو های همراه مان فرش کردیم و کوله پشتی ها وساک های دستی را به شکل متکا درست کردیم بیرون از اطاق یک جای بود که به شکل دستشویی درست شده بود کف اش سیمانی بود و به دیوارش یک شیر آب نسب بود و خدارا شکر حداقل آب داشت .دست و صورت بچه ها و خودمان را شستم و برای بچه ها آب میوه و کیک دادم وهمه خسته دراز کشیدیم همینطوری که دراز کشیده بودم نظرم به گوشه های سقف افتاد که دیدم در یک کنج دو تا چلپاسه(مارمولک)کز کردند من به شدت مرگ ازین موجودات میترسم همان استراحت نصفه نیمه هم زهر مارم شد واز تنها تکیه که دیوار بلوکی بود خود و بچه هارا جدا کردم و آمدم وسط خونه ،درین اطاق 12 متره تقریبا 15 فامیل پر بچه با هم بودیم آنقدر سرو صدای بچه بود که دیگه اعصاب برایم نمانده بود بیرون از اطاقها پشت ساختمان یک جنگل بزرگ وپراز درخت و انواع پرنده و حیوانات وجود داشت دیوار ها را طوری درست کرده بودند که چندتا بلوک را یکی درمیان گذاشته بودند تا هم هوا کش باشد و هم نور داخل اطاق بیاید .ما اجازه بیرون رفتن از ساختمان را نداشتیم چون رهنما میگفت مردم محل شمارا میبینند و به پولیص خبر میدهند.
شب آمدن مان که با خواهرم داشتیم لوازم راه را بسته بندی میکردیم خواهرم گفت نوا.ر بهداشتی هم با خود ببر ولی چون رهنما به ما گفته بود شما 4 روزه میرسید ایران من گفتم نه نمیخواد لازمم نمیشه و خواهرم چند دانه را بزور داخل کیفم چپاند گفت باشه ضرر نداره نمیدانم یا از استرس بود یا چی که در آن وضعیت خاله پری هم تشریف فرما شد. آن چند دانه در آن مکان که هیچ چیز نداشت جان مرا خرید.
چند تا بچه سیاه سوخته که لباس تن شان تنها تکه پارچه چرکی بود که به شکل لنگ(به ضم ل)به جای شر.ط پوشیده بودند آمدند داخل ساختمان و رهنما گفت اگر چیزی میخواهید پول بدهید این بچه ها برایتان میارند و بعد همسر پول داد کمی کیک وبیسکوییت و شیرو آب میوه و میوه آب برایمان آوردند .شب جای کافی نبود که دراز بکشیم با آنهم از خسته گی کنار بچهها بیهوش شدم یک آن چشم باز کردم دیدم بیشتر از هزار پشه گنده به دور صورت پسرک میچرخند و کودک معصوم من دستاهایش را به صورتش میکشد چراغ مبایل را روشن کردم دیدم تمام صورت و دستهای پسرکم را نیش زدند حالم بد شد چون میدانستم پسرکم چه حساسیتی دارد .شالم را انداختم روی صورت پسرک و دستهایش هم پوشاندم اکثرا خانمها بچه کوچیک داشتند روی صورت همه بچه ها را پوشیدم و تا صبح نشستم کنار پسرک و مواظب بچه های خودم و بقیه بود م آن شب وحشتناک هم صبح شد با خودم پماد بیتامیتازون آورده بودم به صورت پسرک زدم با آنهم تمام صورتش سرخ شد و ورم کرد چشماش باز نمیشد همسر که دید خیلی ترسید در آن خراب شده نه دکتری بود نه هیچ چیز دیگر بیشتر از همه چیز از خودم عصبانی بودم و مدام باخودم تکرار میکردم من چرا بچه هایم را درین همچین راه سخت و بی تضمینی آوردم .همسر طاقت نکرد با تمام مخالفت های رهنما از ساختما ن بیرون شدو بعد دیدم با رهنما و یک مرد لاغر مردنی سبیلی آمدن داخل ساختمان همسر پسرک را نشانش داد مرد با اشاره گفت دنبال من بیایید همسر پسرک را بغل کرد و باهم دنبال مرد پا.ک.س.تانی براه افتاده از وسط جنگل از زیر درختان قول پیکر و زمینی که باا گل لزج پوشیده شده بود براه افتادیم ورفتیم و رفتیم تا رسیدیم داخل یک کوچه باریکی کوچه پر از لای و لوش از وسط کوچه جوی بویناکی از آب کثیف روان بود .کنار دیوار های خاکی دختران رنگ پریده و چهره سوختهء که میخک به کنار بینی شان چسبانده بودند نشسته بودند مردها وپسرها همه لاغر سویی تغذیه با بدنهای لخت سیا پارچه کثیفی دور باسن شان پیچیده بود همه ما را نگاه میکردند من همچین محله عقب مانده و فقیری را حتا در اکثر شهرهای کشورم که سفر کردم ندیدم.
بلاخره رسیدیم به دکه کوچکی که دارو خانه بود پسرک را نشان دادیم طبیب شان یک شیشه شربت که از پوش کهنه و رنگ پریده اش معلوم بود تاریخش تیر شده را به پسرک داد و با اشاره و انگلیسی دست و پا شکسته گفت با آب و نمک صورتش را بشور از دکتر پرسیدم که نوا.ر به.داشتی دارید گفت نه نداریم اینجا کسی ازین چیزها استفاده نمیکند حتم دارم اصلا خودش هم نمیدانست چی است .دوباره برگشتیم به ساختمان وباز بد شانسی راه برای حرکت مساعد نبود و مجبور شدیم دو شب و سه روز را در آن دخمه با آنهمه آدم سر کنیم دیوانه کننده بود اسباب بازی های پسرک را بچه ها ازش میگرفتند وگریه میکرد اسباب بازی های بچه ها را میدید وباز گریه میکرد . جای نیش پشه روی صورتش میخرید و بچه کلافه شده بود بس که خاریده بود صورتش خونی بودخلاصه وضعیت کلافه کننده بود.بلاخره عصر آخرین روز دوباره بار وبندیل ها را بستیم و باز سوار یکی از همان اتوبوسهای خفقان آور شدیم و باز دوباره راه ناپیدا ،دوباره آهنگ های هندی،دوباره بوی بنزین ،هوای گرم ،بی تابی پسرک ،همه چیز کثیف ،8 روز بدون حمام ،بدون غذا ....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 15:0 توسط زن متاهل
|
همه چیز در پروفایل ذکر شده