شرمنده که کامنت ها را نتوانستم جواب بدهم

از صبح ساحه یا همان شهرستان بودم

دیروز عصر با خواهر ها رفتیم بازار اینجا مغازه ها اذان شان بسته میشه وخوب فقط توانستیم کمی خرت وپرت بخریم وخواهرم که ازم کوچیکتره النگوهایش را عوض کرد واینطوری نشد که من برای خواهرهام کادو بگیرم

وبا معذرت پول را دادم که خودشان هرچی لازم دارند با حوصله خرید کنند

تا رسیدیم خونه شب شده بود همسرم ازم خواست برویم رستوان ورفتیم با اینکه خیلی خسته بودم بازهم خیلی خوش گذشت کلی با هم حرف زدیم

داشتیم برمیگشتیم خونه که شوهر خواهرم زنگ زد که بیاید فلان بیمارستان خصوصی که خواهرم حالش بد شده

این را شوهری بمن گفت وخوب تا رسیدم مردم از دلشوره روزش خواهرم روزه گرفته بود وگفتم چون روزه داشته

وبازار هم رفتیم حالش بد شده

وقتی رسیدیم بیمارستان دیدم مادر رو تخت بیمارستان هستند ودیگه قلبم آمد تو دهنم

مادرم تنها پناه شش بچه یتیم دیروز برایشان مشکل قلبی پیش شده بود

وخواهرم وشوهرش وبرادرام اورده بودند بیمارستان

ضربان قلبش شان بالا بود وفشارشان هم

خلاصه شب ماندیم بماند که تا صبح چی برما گذشت من وشوهرم وبرادرم در یک اطاق کوچک.....

واز صبح باز دوباره مجبور شدم من بیام سر کار چون باید میرفتیم همان شهرستان.

تا الان دفترم مادرم هنوز مرخص نشده وببینیم چی میشه

شما را بخدا برای مادرم دعا کنید من الان یک خواهر 8 ساله دارم که از یک سالگی یتیم بوده وخیلی وابسته به مادرش است

عجله ای نوشتم ببخشید